وایسا!!!

انگار افسارش بریده... همین جور تخته گاز داره واسه خودش میره...

اِ اِ اِ... مگه سرعت غیر مجاز ممنوع نیست؟! تازه این یارو مسافرم داره! چرا پلیس جریمه ش نمیکنه؟

بابا یکی یه چیزی بش بگه... زهره م ترکید بخدا... الانه که تصادف کنیم آ.

هی یارو! با توام... هوووووی مرتیکه... اصن نخواستیم. همین جا پیاده میشم.

وایسا... نگه دار... دِمیگم نگه دار...

یعنی چی توقف ممنوعه؟ قلبم اومده تو حلقم... داری با این لکنته ت قد جت سرعت میری. خب یه کم آروم تر برو... چرا انقد عجله داری؟! یه لحظه اون سرِ بی صاحابتو برگردون ببین چند نفر سکته کردن! ببین چند نفر خودشونو پرت کردن پایین! خب یه دیقه نگا کن دِلامصّب.

یه کم یواش تر برو... بخدا پیرم کردی! ای تو روحت!!!

آی مردم! خانوما! آقایون! دوستان! همکلاسیا!

«کسی نیست بتونه جلوی این زمان لعنتی رو بگیره؟!!»

ارشد دیگه

لطفا هرکس فقط به حرف های مربوط به خودش توجه کنه :

سلام بچه ها . خوبید ؟ کلا هر سال این موقع باید بیام اینجا بنویسم دلم براتون تنگ شده. چه خبرا ؟ یه قرار بذار ببینمت (کلهم) !!! بابا ماه رمضون آخه کی حال داره؟

خاله شنیدم می خوای بری مالی، آره ؟بیخیاااااال.

خشایار یه زنگ بزن ببینم داری چیکار می کنی. 

بابا کتاب OR من رو بردار بیار می خوام ارشد بدم... ای بابا...

یعنی شب تا صبح فقط شما برو هیئتا...

شما هم که معدلت حله دیگه ... بدون کنکور ، مبارکه.

بچه کارت چی شد؟ رفتنی ای به سلامتی؟ خارجه حالی میده ها ... اونجا هم چادر آره ؟


ارادت داریم خانم ش. شنیدیم شروع کردید به شدت برا ارشد، آره؟ 

تموم شد اون خونه ساختنون یا هنوز داری بیل می زنی؟

آخه چی می خواید شما از جون اون بانک، ماه رمضونی خسته میشیدا.

بچه ها چهار راه ولیعصر راه میرن تازگیا به معیت همشیرشون (راهنمایی برای این مورد،شخص مذکور هم نام همشیره ی ما هم هست) 

خیلی وقت ازتون خبری ندارم ! شماره هم که نیست احوالی بگیریم.

شیرینی ندادی شما، یادت باشه. دکتر حسینی هم که فصلا رو به خاطرش حذف نکرد. اما... مبارکه.پیر شید/

یعنی تابلو داش حسین داری خر می زنی. قبلش هر روز یا تو خونه ما بودی یا تو گوشی ما صدایی ازت در میمد. کلا نیستی. (جلو مردم جواب نده خوبیت نداره)

چه خبر خانم منصـــ... رفتی شهر خودتون داری حالش رو می بریا ... یه سر تضریف بیاری تهران روزه هم نمی گیری.

آخ حمزه اگه دستم بهت نرسههههه.... حواست هست که لب مرز خدافظی نکرده رفتی ؟ حواست هست که دو دره کردی با رفیقات پیچوندی ما رو ؟ ما هم که تا صبح دم مرز الااااااف بودیم... دستم بت نرسه.


منم خوبم ! بگذریم از این حرفا... اومدم یکم در مورد ارشد بحرفم، دیدم حالش نیست. اردو هم که تعطیل شد نحرفیدیم. اما تو ادامه مطلب یه سری از منابع رو می ذارم که داش حسین رفته یه ماهی وقت گذاشته بررسی کرده. با دست خط خودش می ذارم. یه فایل هم هست که برا آموزشگاه ماهانه. البته برا سال گذشته است، اما اطلاعاتش به درد می خوره برا اهلش. (تذکر: بودجه بندی سوالات سایت Modir.ir به نظرم غلطه. خودم ریاضی و آمارش رو حداقل بررسی کردم)

همین.


ادامه نوشته

طهران

در دامنه کوه های سر به فلک کشیده البرز شهری قرار گرفته است به نام تهران. تهران شهری بسّ زیبا و سرسبز است که آب و هوایی بسیار مساعد و دلنشین دارد و عاری از هرگونه آلودگی، بی نظمی و کثیفی است. آسمان این شهر آبی و شب هایش پر ستاره است. مردمش در کمال صلح و صفا در کنار یکدیگر زندگی میکنند. مردم تهران صورتی «بشّاش و خندان» دارند و پیشانیشان فاقد خطوط افقیِ ناشی از اخم میباشد. گویی تمام مردم این شهر خویشاوندیِ نزدیکی با یکدیگر دارند، زیرا از حال یکدیگر اطلاع کامل داشته و در صورت بروز مشکل برای یکی از آن ها، تمامی همسایگان و دوستان و آشنایان با سر و کلّه به یاری اش می شتابند. هیچ گونه درگیری و دعوایی بین آن ها وجود ندارد و پلیس های این شهر جزءِ بیکارترین افراد به شمار می آیند.

کلان شهر تهران، با وجود وسعت زیاد، از هرگونه فساد، کلاهبرداری، دزدی، جرم، جنایت و... خالی است. هیچ فقیری در این شهر چند میلیونی دیده نمیشود. اولویت بسیاری از فروشندگان این شهر، کسب روزیِ حلال بوده و «گران فروشی» و «بی انصافی» در فرهنگ لغات آن ها بی معناست. تاکسی های این شهر حداقل کرایه را از مسافرینشان گرفته و با رویی گشاده آن ها را به مقصد دلخواهشان میرسانند.

پارک ها و فضاهای تفریحیِ تهران فضای بسیار زیبا و مناسبی برای تفریح مردم هستند که، بر خلاف محیط های مشابه در دیگر شهرهای ایران، فاقد هرگونه معتاد و یا مزاحمِ برق گرفته با موهای سیخ میباشند. این مکان های تفریحی، برای جوانان محیطی شاد، برای سالمندان و بیماران محیطی آرام و برای کودکان و بانوان محیطی امن می باشد.

در کل تهران بهشتیه واسه خودش:

http://up98.org/upload/server1/02/g/nrtq7xi6bkohg5jcpqvz.jpg

ادامه نوشته

آخرین کلاس

خودم هم نمی دونم چرا. واقعا دلیل خاصی نداره. اما به طور عجیبی از ترم اول دوست داشتم که یه بار تا ساعت 7 شب کلاس داشته باشیم. حتی درست همون موقع که برنامه ی این ترم اعلام شده بود و داد همه از اینکه مجبورن تا شب تو دانشگاه بمونن در اومده بود، تو دلم خوشحال بودم و منتظر بودم که بعد از 5 ترم بالاخره کلاس مورد علاقه ام رو تجربه کنم. اما خوب همیشه همه چیز بر طبق مراد آدم پیش نمی ره و یهو از یه جایی ضربه می خوری و همه چیز طوری به هم می ریزه که حتی تصورش رو هم نمی کردی. کی فکرش رو می کرد که سر جلسه مالی 1 اونطوری بشه و بعدش اینطوری بشه و همین الآن کی می دونه بعدش چه شکلی می شه ؟ من که نمی دونم. فقط می دونم همه چیز خیلی داره زود می گذره. اون قدر زود که وقتی امروز یادم افتاد از گرفتن این عکس یک سال می گذره، قلبم تند تند زد و گوشام قرمز شد. به همین زودی ؟ اتگار همین دیروز بود که حوالی ساعت 4 روز دوشنبه 16 اسفند 1389 ، علی اکبر درِ کلاس حسابداری صنعتی رو باز کرد و با اضطراب و صدای لرزان گفت : (( استاد شما چرا اینجایید ؟ )) بعد که بچه ها حیرون شده بودن و بازی و دیالوگ های ساختگی خشایار و علی اکبر اضطراب رو بیشتر می کرد، صدای ترکیدن بادکنی از ته کلاس همه رو ترسوند و بعد صدای ماها بلند بود که می گفتیم : (( تولد تولد تولدت مبارک....)) انگار همین دیروز بود که برا استاد تولد گرفته بودیم.

نمی دونم امروز ساعت 6 بعداز ظهر برای استاد تولد گرفتید یا نه، فقط می دونم که فردا (سه شنبه) ساعت 15 باید راهی کمیته انضباطی بشم و جلوی آدمایی که مثل روز برام روشنه اصلا به حرفم گوش نخواهند داد از خودم -مثلا- دفاع کنم. فقط می دونم که بالاخره فردا معلوم میشه آیا می تونم آخرین درسی که با دکتر شیخ ارائه میشه رو تو آخرین کلاس دوشنبه ها کنار شما بگذورنم یا باید منتظر بمونم تا سال بعد کنار کسایی که نمودنم کیا خواهند بود و تو روزایی که نمی دونم کیا خواهد بود و با استادی که نمی دونم کی خواهد بود و .....
نمی دونم.

بخند دوستِ دوست داشتنی من

همه حق داشتند. هم اون کسایی که یکشنبه تربیت بدنی 2 رو حذف کرده بودن که برنامه درست بشه و به هزار زحمت سه شنبه ساعت 11 تربیت بدنی برداشته بودن حق داشتند. هم اون کسایی که درس سازمان های پولی و OR1 رو با هم برداشتن و می خواستن سر هر دو کلاس حاضر باشن، هم اون کسایی که دوشنبه 9:30 تا 11 تربیت بدنی دارن و می گفتن بعدش نمی تونن بشینن سر کلاس تولید. حتی اون کسایی که به هیچ دلیلی نمی خواستن با این برنامه موافقت کنن هم حق داشتند. هممون حق داشتیم و وقتی داشتیم پای نامه رو امضا می کردیم، هرکس به اندازه ی خودش داشت از حقش می گذشت. حالا ممکنه بعضی ها این وسط به خاطر آسیب های بیشتری که می بینن، بیشتر در حقشون اجحاف بشه. اما اون چیزی که مهمه و خوبه که هممون حواسمون بهش باشه اینه که حق با همه ی ماست و مقصر تمام این مشکلات مدیریت و اساتید هستند، نه ما.

به نظرم بعضی چیزا خیلی ارزشمندتر از اینن که به خاطر خراب کاری چند نفر دیگه - که حالا از قضا دکتر هم هستند-  بهشون خدشه ای وارد بشه. قشنگ نیست که ماها هم دیگه رو محکوم کنیم یا با هم بحث و جدل کنیم یا فکر کنیم که فقط ما حق داریم یا تو روی هم وایسیم.

قشنگ نیست که به خاطر بی برنامه گی و بی اخلاقی چند نفر دیگه، ما از دست هم ناراحت بشیم. قشنگ نیست که هم دیگه رو ناراحت کنیم. بخند دوستِ دوست داشتنی من، بخند.....

عقده گشایی

از سر جلسه بلند شدم و در حالی که از امتحانم راضی بودم با خوشحالی از کلاس خارج شدم. تقریبا مطمئن بودم همه ی سوالا رو درست و کامل جواب دادم . داشتم از توی کمدم کتابم رو بر می داشتم که دیدم داره تو راهرو قدم می زنه . گفتم : سلام استاد.

با خشکی گفت : چطور بود امتحان ؟

گفتم : خیلی خوب . ممنون .

لحظه ای مکث کرد و بعد گفت : تو که می افتی .

با تعجب پرسیدم : ااا .. چرا ؟

چشماش گرد شد ، پیشونیش قرمز شد و بعد با حرصی پرسید : (( چــرا ؟؟؟ )) زل زده بود به چشمم . انگار داشت تو ذهنش دنبال چیزی می گشت. وقتی به جز چند تا تاخیر کلاسی چیزی پیدا نکرد، رفت به سمت دوستم که تازه از جلسه بیرون اومده بود و ازش پرسید : (( امتحانت چطور بود ؟ ))

ايستگاه آخر

«ايستگاه آخر»

سوار بر اتوبوس شدم. ناخودآگاه به ياد گذشته افتادم. به ياد صفحاتي از تقويم عمرم كه شعله زمان آن ها را به آتش كشاند و تنها خاكسترش را برايم به يادگار گذاشت و خاطراتم را شكل داد. چقدر زود گذشت! گويي همين ديروز بود كه دسته جمعي با يك ميني بوس رفتيم مشهد. هر وقت گرسنه ميشديم در گوشه اي توقف ميكرديم و زنان مشغول پخت و پز ميشدند و مردان نيز در گوشه اي چُرت ميزدند و ما بچه ها هم غرق در بازي ميشديم. خاطرات آن روزها كمي مبهم است چون آن روزها 4ساله بودم. قبل از 4سالگيم را به خاطر نمي آورم و تنها شنيده هايم از اقوام تصويري از آن روزها برايم ميسازد. مثلا ميگويند زماني كه 2ساله بودم خروس همسايه به من حمله كرد و تا دو روز زبانم بند آمد و تنها وعده يك پفك نمكي زبانم را باز كرد.

روزها سپري ميشد؛ به سرعت. ياد روزهاي خوش دبستان بخير! روزهايي كه غير از بازي به هيچ چيز ديگر فكر نميكرديم. چه كتكي از مادرم خوردم، زماني كه فهميد شال گردن و كلاه و دستكش هايم را روي آدم برفي جا گذاشته ام و يكي آنها را دزديده است. چقدر زود دبستانم تمام شد. ياد ترقه بازي هاي راهنمايي بخير. هنوز هم كف دستانم از شلاق هاي ناظم مدرسه ميسوزد زماني كه ترقه اي را سر كلاس معلم فارسي منفجر كردم. هنوز هم صداي زن همسايه را در گوشم احساس ميكنم كه با مظلوميت از ما ميخواست تا شيشه پنجره اش را دروازه فوتبالمان نساخته و نوزادش را از خواب بيدار نكنيم. از آن كوچه رفتيم. دبيرستان كه هر روزش خاطره بود. در همه جاي پارك پشت دبيرستان ميتوان رد پاي ما را پيدا كرد. مزه نمكي كه به جاي شكر در چاي يكي از دوستانم ريختم محال است از خاطرش پاك شود. سرماي خوردن بستني قيفي در برف و يخبندان پارك تنم را به لرزه مي اندازد. و... بزرگ شدم.

ادامه نوشته

بسته ی  فرهنگی

سلام . از اونجایی که سلام سلامتی میاره و با این زبون روزه سلامتی از اوجب واجباته برای بار دوم عرض می کنم سلام . و از اونجایی که همه تو ماه رمضون آشتی می کنن و بدی های هم دیگه رو فراموش می کنن و از اونجایی که ماها با هم قهر نیستیم که بخوایم آشتی کنیم یا کدورتی از هم توی ذهن نداریم ( خودم رو مطمئنم که هیچ بدی به هیچ کس نکردم :-) اما شماها رو نمی دونم !!!!! ) و از اونجایی که می خوام یه حرفی زده باشم می گم که : دلم براتون تنگیده . اساسا آدم ها دل دارن و یکی از کاربردهای این عضو از اعضای بدن همین تنگ شده گیه . هرچند برای خود من این مساله هنوز حل نشده که دل قلبه یا معده ؟ اگه دل قلبه ، پس چرا وقتی معده آدم درد می گیره می گن دلم درد می کنه و اگه دل معده است ، پس چرا این جوونای عاشق وقتی می خوان شکست عشقیشون رو به اطلاع همه برسونن یه قلب می کشن که از وسطش تیر رد شده ؟ اینا سوال هایی که این روزا ذهن من رو به خودش مشغول نکرده . بلکه قبلا به خودش مشغول کرده بوده . به هر صورت من هر دو دلم تنگیده . دل قلبی برای دوستانم و دل مِعدوی برای آب و چایی که غیر از این دوتا کم پیش میاد چیز دیگه بخورم . دیگه چه خبر ؟ راستش یه چیز می خواستم بگم که الآن که اینارو نوشتم به کلی یادم رفت چی می خواستم بگم ؟ به خدا تقصیر من نیست ، تقصیر دل تنگیه . آدم دل تنگ ، یه عالمه حرف تو دلش جمع میشه که دلش تنگ میشه . بعد که میشینه پیش اونکه دلتنگش بوده ، یه عالمه حرف برا گفتن داره که نمی دونه کدوم رو بگه . یه عالمه هم حرف می زنه و آخرش که نگاه می کنه می بینه اون چیزی رو که می خواسته بگه رو نگفته . قصه ی منم همین طوری شده . خلاصه که تا دلتون بخواد حرف برا گفتن هست و هم من و هم شما می دونیم این یه عالمه حرف رو هیچ وقت بهم نمی زنیم . اصلا دلم برا همین حرف نزدنا تنگ شده . مگه ایرادی داره ؟ به جون مجید ایراد ندارنه . کار غیر شرعی هم که نیست دل تنگی که اگه بود روزه ی گوینده و شنونده هر دو باطل می شد . گفتم روزه یاد دل تنگی معدوی افتادم که تا دقایقی دیگه بر طرف میشه . دل تنگی قلبی هم خدا داند که برطرف خواهد شد یا نه . میگن نقد رو بچسب نسیه رو کامبیز ! به همین خاطر من برم نقد رو بچسبم که رفع دل تنگی معدوی باشه .
اون حرفیم که می خواستم بزنم و مطلبی که می خواستم برفستم هم فعلا بیخیال . بسته ی  فرهنگی ؟ آهان ... یادم اومد . می خواستم یکم فرهنگی بازی در بیارم وبلاگ فرهیخته بشه . آخه نه اینکه من می خوام وزیر فرهنگ بشم ، از این جهت . می خواستم یه فیلم ، یه کتاب و یک آلبوم موسیقی معرفی کنم که متاسفانه فرصت برنامه تموم شد . عیبی نداره ، ایشالا دفعه بعد که خدمت رسیدیم عرض می کنم .
خلاصه ..... دلم براتون تنگیده ، از نوع قلبی . اون لحظه که پای سفره ی افطار دل تنگی معدویتون رو برطرف می کردید یادی هم از این دلتنگ قلبی کنید که ایشالا همه ی امراض روحی و جسمی و نفسیش خوب بشه ، ان شالا .


(دلم علی الخصوص برای موجودی تنگ شده که تصویرش رو در ادامه ی مطلب خواهم آورد)

ادامه نوشته

ارمغان الهی

خدایا !

دوستان من ارمغانی از رحمت بیکران تو هستند؛ خرسندشان دار به تندرستی...

امروز تولد دوستمه. دوستی که 1سال و 10 ماهه که از آشناییمون میگذره، یعنی در واقع 22ماه؛ اما سن رفاقتمون خیلی بیشتر از این حرفاست، شاید 22 سال. اما هنوز این دوستی خردساله، من دوست دارم رفاقتم با این پسره، هم سن دکتر صدقی بشه. دلم میخواد تولد صد سالگیشو بهش تبریک بگم. امروز نیز دوست داشتم در کنارش بودم تا این اتفاق فرخنده را با هم جشن بگیریم اما چه کنم که دوستم زمانی جهان را با قدومش منور کرده که عالیجناب خورشید در حال قدرت نمایی است و درس و دانشگاه را با قدرت سوزانش به تعطیلی کشانده و نیز با همکاری دست ویرانگر سرنوشت فاصله ای بس طولانی بین من و دوستان انداخته است. فاصله ای که هر ثانیه اش به وسعت یک عمر بر من میگذرد، البته دوری فقط تعبیری است که فاصله ها از ما دارند. اما بی خبرند از نزدیکی دلهایمان...

دوست من، تنها کاری که در این فاصله دور از دستم بر می آمد این بود که تبریکی خشک و خالی را از طریق کلمات به سویت بفرستم. درست است که بین جسم هامان چهارصد کیلومتر فاصله افتاده، اما روحم را به سویت روانه میکنم تا در صندلیِ خالیِ خیالت جای بگیرد و آرام در گوشت زمزمه کتد: تولدت مبارک...


در روز میلادت از طراح عالم میخواهم تا انحنای لبت را همواره به سمت بالا ترسیم نماید...


زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته است
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد
رنج می باید برد
دوست می باید داشت

خوبی ؟

چندین بار به مرتضی زنگ می زنم . می خواهم بدانم تارِ ارزان قیمت سراغ دارد یا نه . اما گوشی را بر نمی دارد . نگران می شوم . یک بار دیگر تلاش می کنم و بالاخره جواب می دهد : ((بله ؟))  می گویم : (( خوبی مرتضی ؟ چرا جواب نمی دی ؟ )) صدایش می لرزد . می فهمم که دارد گریه می کند . صدای قرآن می آید . می گوید که در مجلس ختم است و بعدا با من تماس می گیرد. شاید تا امروز هیچ کس ندیده باشد مرتضی گریه کند . چهره همیشه خندان و بشاش . طوری که گاهی اوقات کفرت را در می آورد . از محمدحسن جویا می شوم . می گوید : (( مگر خبر را نخوانده ای ؟ دخری را که با چاقو کشتند ، هم کلاسی مرتضی بوده )) تیتر خبر را دیده بودم . اما نخواندم . هیچ وقت اخبار مربوط به حوادث را نمی خوانم . اما این بار قضیه فرق می کند . برای هم دردی با مرتضی و شاید با همه ی دانشجویان هم که شده باید از این جنایت با خبر باشم . می نشینم پای اینترنت و در گوگل جستجو می کنم : قتل داختر دانشجو دانشگاه علامه . حاصل جستجو هزاران لینک خبری است .

 " اين جنايت ساعت 30: 14 روز چهارشنبه هفته گذشته روي پل مديريت تهران رخ داد و مهسا- دانشجوي 22 ساله رشته ادبيات دانشگاه علامه طباطبايي- پس از خروج از دانشگاه در حالي كه همراه يكي از دوستانش به نام مرضيه روي پل بود، توسط همكلاسي‌اش به نام كوشا مورد هجوم قرار گرفت و در برابر چشم عابران و افرادي كه دوربين‌هاي موبايل‌شان را روشن كرده بودند با 50 ضربه چاقو به قتل رسيد. متهم دقايقي بعد و در حالي كه پليس هنوز به صحنه جرم نرسيده بود، توسط مردم دستگير شد. از سويي ديگر مهسا نيز كه توسط مردم با استفاده از يك وانت به بيمارستان منتقل شده بود، جان باخت ." 1

خیلی ناراحت می شوم . اما بیشتر از ناراحتی تاسف می خورم . حالم از جامعه به هم می خورد . احساس می کنم اگر دستم به پسر جوان برسد ، اعدامش نمی کنم . بیشتر دوست دارم تمام مردم شهر در صورتش تف بیندازند . دوباره یاد مرتضی می افتم . به کلاسی که ترم آینده خواهند داشت . به صندلی خالی کلاس و نفرتی که تا ابد در گلویشان خواهد ماند . دو هم کلاسیت که هر روز می دیدیشان ، ترم آینده نیستند . یکی مقتول و دیگری قاتل . یاد هم کلاسی های خودم می افتم . ناگهان دلم برایشان تنگ می شود و شاید هم نگرانشان . تلفن همراهم را بر می دارم و به هرکدامشان که می توانم اس ام اسی می دهم : (( سلام . حالتون خوبه ؟ )) گه گاه جوابی می رسد ازشان . بعضی شان متعجب اند و بعضی خیال می کنند کارشان دارم . همینکه پاسخ می دهند و تیکه می اندازند می فهمم که خوبند . باورشان نمی شود که فقط می خواستم حالشان را بپرسم .  پاسخ یکیشان هم جالب است ، هم تلخ و هم قابل تامل . بی هیچ مقدمه ای می پرسد : (( کاری داشتید ؟ ))

گوشی را می گذارم روی میز . فیلم جنایت که در حال دانلود شدن بود را کنسل می کم . دل دیدنش را ندارم . وبلاگ را باز می کنم . چشمم می خورد به اسامی دوستانم . اسامی مستعارشان . یاد پیام آخری می افتم . لبخندی می زنم و از خودم می پرسم : (( کاری داشتی ؟ ))

1 - لینک خبر

مساله

خیلی فکر کردم اما واقعا دلیلی براش پیدا نکردم . وقتی می گم خیلی ، یعنی خیلیا . البته این خیلی بیشتر بر کمیت زمانی تاکید داره تا کیفیت عمقی . فکر کردنم حدودا از هفته ی دوم ترم جدید تا همین چند دقیقه پیش طول کشید. اما به هیچ نتیجه ی درست و معقولی برای این سوال نرسیدم . اما کم کم دارم از این بی جوابی می ترسم . یعنی احساس می کنم دیگه داره دیر میشه . باید هرچی زودتر یه فکری به حال این سوال و راه حلش کرد . این ترس از بی جوابی وقتی بیشتر شد ، که صدای بازی کردن بچه های آپارتمان توی حیاط بلند شد . امتحاناشون تموم شده . پس یعنی داره دیر میشه . اما مساله :
اگر فرض بگیریم که تقویم های دنیا دروغ نمی گن و چشمای من هم روزهای هفته رو جا به جا نمی بینه ، پس امروز باید پنج شنبه 12 خرداد 1390 باشه و اگه فرض بگیریم این برنامه ای که سهیل به عنوان تاریخ امتحانات توی وبلاگ گذاشته حقیقت داره و همچنین فرض کنیم روز 14 ام اتفاق ناگواری رخ نمیده و مملکت به هم نمی ریزه و یا حضرت مهدی (عج) روز اول رجب ظهور صغری نمی کنن ، بنا براین من چهار روز تا امتحان آمار 2 ، هفت روز تا امتحان MIS ، نه روز تا امتحان حسابداری صنعتی ، یازده روز تا امتحان بازاریابی ، سیزده روز تا امتحان روش تحقیق ، شانزده روز تا امتحان آیین زندگی و بالاخره هفده روز تا امتحان زبان تخصصی فرصت دارم .
حال سوال اینجاست ، با در نظرگرفتن این مهم که که کتاب آمار 2 حجمی بالغ بر 400 صفحه متن غیر حفظی به اضافه ی فصل 8 از آمار 1 را داراست ، چرا من هنوز شروع به درس خواندن نکردم ؟ واقع مساله همین این است . مساله اصلا بودن یا نبودن نیست . چرا ؟ واقعا چرا ؟
لطفا پاسخ های شفاف و کاربردی خود را هرچه سریعتر به اطلاع این جانب برسانید تا مگر بعد از گذشت سه ماه فکر کردن ، این سوال من جوابی پیدا کند و خدای ناکرده لای کتابی باز شود .

سوال خارج از کتاب : با توجه به حجم دروس ، زمان در دسترس ، ضریب هوشی دانشجو و در نظر گرفتن این مهم که دانشجو در دروس حفظی مشکل دارد احتمال قبولی در هریک از دروس زیر را حساب کنید :

1- آمار 2 : 432 صفحه متن غیر حفظی ، به اضافه ی فصل 8 از آمار 1 . دانشجو یک عدد جزوه کار مشترکی از سجاد و حسین در اختیار دارد .

2 - ام آی اس : 347 صفحه متن حفظی با ترجمه ی دکتر سرداری . اگر آقای طالعی خالی نبسته باشند ، امتحان فقط از 30 سوالی که استاد طرح کرده اند می آید . دانشجو
امتحان نیم ترم را در حد متوسط پاسخ داده است . وی در حال حاضر سوالات و کتاب درسی اش را پیدا نمی کند.

3 - حسابداری صنعتی : 269 صفحه متن غیر حفظی . دانشجو هنوز ستون بستانکار و بدهکار را با هم جا به جا می گیرد . استاد این درس جناب آقای دکتر شیخ می باشد .

4- بازاریابی : 100 صفحه جزوه ی حفظی ، خلاصه شده توسط دکتر قاضی زاده . دانشجو در طول ترم حداقل 9 جلسه غیبت داشته . در روزهای آخر کنفرانسی ارائه کرده است که مطلوب استاد واقع شده .

5- روش تحقیق در مدیریت : 498 صفحه کتاب ، متن حفظی . تصحیح برگه توسط دکتر بیگی نیا . 5 نمره پروپوزال  ... متاسفاته طراح سوال در این قسمت دچار ایست قلبی شده و از بیان ادامه ی سوالات ناتوان است .

کمربند

می خواهم این متن رو به استاد گرام درس آیین زندگی (اخلاق کاربردی) هدیه کنم (البته این متن چند پاراگراف کمتر از متن اصلی که می خوام هدیه بدم داره . در واقع سانسوری خورده)


شنیدید میگن اگه تو ذهنتون هم در موردکسی بدبینانه فکر کنید یه جواریی تهمت و غیبت و این چیزا حساب میشه ؟ معلومه که شنیدید . شما که استاد اخلاقید حتما اینارو خیلی بهتر از من میدونید . برای همین من اینار و به شما میگم که یه موقع خیال نکنید تو ذهنم غیبتتون رو کردم یا بهتون تهمت زدم . آخه همین چند دقیقه ی پیش ، یعنی ساعت 2 و 50 دقیقه ی بامداد روز 10 ام فروردین سال 1390 و در حالی که من در یکی از شهرهای استان مازندارن مشغول خوابیدن بودم ، به طرز خیلی غیر منتظره و بی ریطی یاد شما افتادم  و از عمق وجود احساس کردم خیلی خیلی دوستون دارم!
یاد روز اولی که با چند دقیقه تاخیر وارد کلاس شدم . بعد شما بلافاصله گفتید : ((اینبار که هیچ ، اما از جلسه ی آینده بعد از ساعت 10:20 کسی وارد کلاس نشه)) . اولین غیبت یا تهمت یا چیزی شبیه به این همون لحظه تو ذهنم شکل گرفت . با خودم گفتم : ((اوه ... اوه .. این ازون استاداست که اشک آدم رو در میاره)) خلاصه سر جامون نشستیم و گوشامون رو تیز کردیم که ببنیم استاد اخلاق جلسه ی اول داره چی میگه . بقل دستیم که دوستم هست ، یه چیزی در گوشم گفت که اتفاقا مربوط به شماست . جالب اینجاست که غیبت شما هم حساب میشه ، اما سر تهمت بودنش شک دارم . اما اینجا نمیگم کی بود و چی گفت که یه موقع افشای راز نکرده باشم و بد مومنی رو نگفته باشم که هردوی اینها از گناهان است . بگذریم . بعد از چند دقیقه ، وقتی شما مشغول جزوه گفتن شدید و دیدم ما بقی دانشجویان با کمال دقت یادداشت می کنند ، غیبت و تهمت دوم رو در ذهنم پروراندم . گفتم : (( ای بابا ... مثل اینکه جدی جدی این استاده از اوناست . مگه مدرسه است ؟ )) در همین حین همون دوست قبلیم در گوشم چیزی دیگری در مورد شما گفت که دوباره غیبت محسوب میشد ، ولی این بار و بنا بر احتیاط واجب تهمت حساب نمیشه .
ادامه ...
ادامه نوشته

لباس عید

از تاکسی که پیاده شدم فکرهای زیادی توی سرم بود. این فکرهای مزخرف انقدر منو درگیر خودشون کرده بودن که مسیر خونه رو اشتباه رفتم. سر از کوچه ای درآوردم که تا اون روز ازش عبور نکرده بودم و فقط کودکان به ظاهر خوشحالی که مشغول بازی بودن رو از دور دیده بودم. به لباس های جدیدی که خریده بودم فکر میکردم. به اینکه کی کفش عیدمو بخرم. صدای گریه کودکی از کنج دیوار منو از درون افکارم به بیرون پرت کرد. ناله هایی که میزد منو دعوت به همدردی میکرد. جلو رفتم.

روبروش نشستم و گفتم: «خانوم کوچولو، چرا گریه میکنی؟»

بغضی که گلوشو فشار میداد بهش فرصت حرف زدن نمیداد. چشمم به خراشیدگی روی زانوی دختر افتاد.

جای زخمو نوازش کردم و گفتم: «پاشو... پاشو تا با هم بریم خونتون»

کودک هق هق کنان جواب داد: «نه...خونه نه... بابام منو میکشه... به خدا حواسم نبود... داشتم بازی میکردم... افتادم زمین... شلوارم پاره شد... شلوار دیگه ای ندارم که بپوشم... بابام... شلوارم...»

یاد فکرایی که تو سرم بود افتادم. اشک تو چشام جمع شد . دوست داشتم همه زندگیم رو به دختره ببخشم تا دیگه با خجالت به پیراهنش نگاه نکنه. دوست داشتم فریاد بزنم .سر همه ، سر خودم . دوست داشتم توی چشماش نگاه کنم و بهش بگم که چقدر دلم سوخته. ولی... پاهام نای بلند شدن نداشتن. خشکم زده بود و لباسا توی دستم سنگینی می کردن. حالم از هرچی لباسه بهم خورد. از بازار، از شلوار، از پول، از دنیا .از خودم.

دختر در حالی که هنوز هق هق میکرد از جاش بلند شد و آرام آرام از من دور شد، در حالی که جای جای زمین بر پاهای بدون کفشش بوسه میزد...

همه شاد باشیم...

گلستون

حالم از دانشگاه خودم به هم میخوره!!!

میدونی اشتباهت کجاس مجید؟ اشتباهت اینه که دانشگاه منو با دانشگاه خودت یکی کردی.

دانشگاه منو نمیشناسی؟ بابا دانشگاه خودمو میگم. همون جایی که حق رو ناحق میکنن.

همون دانشگاهی که انگار به سیمانش آب بی عدالتی پاشیدن، بعد تک تک آجراشو با این

سیمان گذاشتن روی هم، در آخر کارم یه رنگ خوشگل بی مسؤلیتی به دیواراش زدن.

همون جایی که دانشگاه آکسفورد به سختی به دنبال اینه که اساتیدشو قاپ بزنه.

توی دانشگاه من، ما مجبوریم کتابایی رو بخونیم که چهارصد صفحه مزخرف توش نوشته.

جایی که اگه نسبت به کسی معترض باشی باید این اعتراضو به صورت کتبی بنویسی و

بدی تا خودش بهش رسیدگی کنه.

دانشگاه من همون جاییه که میشه به جای سه تا «درد مبهم»، سی تا «درد مبهم» براش نوشت.

و اما دانشگاه تو...

مرد مؤمن(به قول حسین) من که برا اومدن به دانشگاه تو لحظه شماری میکنم.

همون جایی که توش چایی دارچینی میدن؛ یادت که نرفته، همون روزی که این عکسو گرفتیم.

همون جایی که فن کمر مهره سیزدهم یه بنده خدا رو انحنا داد. همون دانشگاهی که تو

گرمای50درجه میشه رفت و گل کوچیک بازی کرد و به دروازه خودی برگردون زد. همون جایی

که میشه رفت و آدم برفی درست کرد به شکل گلابی و...





مجید، اگه دانشگاه هر روزش برا تو خاطره ست، واسه من هر شبش هم به یاد ماندنیه.

فک کنم ترم چهارم دانشگاه تو یه کم دیرتر از دانشگاه من شروع بشه.

ولی بدون که من حالم از دانشگاه خودم به هم میخوره نه از دانشگاه تو.

بدون که اولین کسی که سر کلاسای دانشگاه تو حاضر میشه منم و فکر

میکنم که بازم باشن کسایی که همچین نظری دارن.

اما درباره گذر عمرمون باید بگم زندگی همینه. بچگی هاتو به خاطر بیار:


روز ها همچون پرنده از سر صحرا گذشت *** گرم بازی در چمن بودم که برق آساگذشت

شنبه ها خمیازه بود و سایبانی از هراس *** در جدل با هندسه این زنگ بی معنا گذشت

چوب تادیب معلم با نگاهی پر تشر *** سال اوٌل مشق از سارا و از دارا گذشت

مهربان بودند برخی از معلم های ما *** درس تاریخ و هنر با اندکی املا گذشت

شام گرم کودکی بود و چراغی گرد سوز *** چشم تا بر هم زدم امروز و فرداها گذشت

هر چه جستم بیشتر نا یافتم نقش تورا *** گوییا ،دیروز بود او از کنار ما ، گذشت

قبرستون

اصلا انگار برام عادت شده . انگار یه کار طبیعیه که خودم و شاید بقیه انتظار دارن انجامش بدم . از روزی که آخرین امتحان رو دایدم ، احساس می کردم باید برم یه صفحه رو سیاه کنم و بنوسیم :

" آی ، دانشگاه ... ما چقدر ازت بدمون میاد ! اما غصه نخور ، نیمه ی بهمن ماه دوباره میایم . ای دانشگاه ، با اینکه حالم از ریختت بهم می خوره ، اما نمی دونم چرا دلم برات تنگ میشه ..."

و بعد شش نفر دیگه مثل خودم نظر بدن که آی گفتی ، دوباره باید بیایم دانشگاه و خسته گی و الافی و بیکاری و هزار تا نق و نوق دیگه . انگار یه کرمی تو وجودم وول می خوره که پسر ، چرا نِمیری "درد مبهم 3" رو بنویسی ؟ درد مبهم 3 ؟ به این کلمه که فکر می کنم گوشام قرمز میشه . آره ، همون گوشای گنده که گفته بودم وقتایی که فشارم میره بالا قرمز میشه و گنده گیش بیشتر معلوم میشه . می خوای بخندی ؟ خوب بخند . اما من وقتی به این کلمه فکر می کنم ، گوشام قرمز میشه و این یعنی فشارم رفته بالا و این یعنی مخم داره سوت میکشه ، یعنی قلبم داره تند تند میزنه ، یعنی یه چیزی بدجوری فکرم رو ریخته بهم ، یعنی یه اتفاقی مثل وقتی که بهم گفتن تجزیه تحلیل شدی 13 یا بدتر وقتی که فهمیدم مبانی 10 شدم  رخ داده ! یعنی اینکه 3 ترم مثل برق گذشت و حالا باید درد مبهم 3 رو بنویسم ! درد مبهم 3 یعنی اینکه ما ترم اول این وبلاگ رو بنا کردیم اون ترم مثل برق تموم شد و قبل از ترم دوم "درد مبهم 1 " رو نوشتم و ترم دوم مثل برق تموم شد و تابستون شد و تابستون مثل برق تموم شد قبل از ترم سوم "درد مبهم 2" رو نوشتم و ترم سوم مثل برق تموم شد و ما رفتیم استراحت کردیم و دوره ی استراحت مثل برق تموم شد و الآن که چند روز قبل از ترم چهارمه باید "درد مبهم 3" رو بنویسم ! هنوز به گوش های من می خندی ؟ بهتره 30 ثانیه به این مساله فکر کنی و بعد بری جلوی آینه ببینی چشات گنده شده یا نه ؟ ببینی گوشات که نمی دونم از گوشای من بزرگتره یا کوچیکتر قرمز نشدن ؟ ببنی گونه هات گل ننداختن ؟ برام عجیب نیست تصور تابستان سال 1391 که تو وبلاگ بحثه سر اینکه آیا این ترم رو مرخصی بگیریم و برای ارشد بخونیم یا به خاطر اینکه کم واحد پاس کردیم نمی رسیم 8 ترمه تموم کنیم .   برام عجیب نیست تصور کنم الآن آبان 91 و من و چندتایی دیگه تک و توک سر کلاسا پیدامون میشه و بقیه خبری ازشون نیست . برام عجیب نیست اگه چشام رو ببندم و وقتی باز میکنم فلان دوستم رو ببینم که شیرینی سال عید 1392 و قبولی ارشدش رو دوتا یکی کرده و بهم تعارف میکنه . برام عجیب نیست وقتی چشام رو باز میکنم فلان دوستم رو ببینم که ترم پیش مرخصی بوده و جز بعضی وقتا که اس ام اسی حالش رو پرسیده بودم ، هیچ خبری ازش نبوده . همونی که حالش از دانشگاه بهم می خورد و الآن 7 ماهی میشد که این ورا پیداش نشده بوده . اون موقع است که دوس دارم ازش بپرسم : (( خوب ، به سلامتی ارشد قبول شدید . 3 ماه دیگه هم که دانشگاه تموم میشه و راحت میشی . حالا واقعا خوشحالی ؟ ))

نمی دونم اون موقع ماها چه جوابی می خوایم بدیم . شاید واقعا خوشحال باشیم ، شاید ناراحت . اما من دوست دارم اون موقع ناراحت باشم . ممکنه ؟ ممکنه این قدر تو گوشم نخونید که حالتون از دانشگاه بهم می خوره ؟ ممکنه بین تعطیلات ترم هی یادم نیارید که به نظرتون دانشگاه الافیه ؟ میشه دیگه نگید که واقعا دانشگاه حوصله تون رو سر می بره ؟ بابا ، منم اینارو میدونم . اما نمی خوام این مدت که داره مثل برق می گذره ، حالم رو بهم بزنه . وقتی به من میگی حوصله دانشگاه رو نداری ، احساس می کنم یعنی حوصله من رو نداری . تو چشام که زل میزنی و میگی حالت از دانشگاه بهم می خوره و دوس داری هرچه زودتر تموم بشه ، فکر میکنم حالت از من بهم می خوره و دوست داری زودتر تموم بشه ! آخه بچه جون ، من دوست دارم خاطره هام رو دوست داشته باشم . تو اگه یادت رفته و احساس می کنی هیچ خوبی نداشته ، به من چه ؟

بابا اگه شما خاطره هاتون مرده ، اگه براتون سیاه و سفیدن ، من هنوز اونا یادمه . دوست ندارم خاطره هام حالم رو بهم بزنن . می خوای تا صبح برات از اون روز که با پسرا رفتیم خوابگاه تعریف کنم ؟ کلاس قاضی زاده یادته ؟ اون دختره که ...

ادامه مطلب

ادامه نوشته

دردنگفتنی

سلام باز من اومدم یه کوچولو درد دل کنم ...............................

می شود با پیامی دانشجویی را به استادی رساند تا به آن چیزی که می خواهی برسی وبا کلامی استادی را به کمتر از دانشجویی خطاب کرد چه می شود که ما آدم ها اینطور می شویم ......می شود که یک هفته مانده به تعطیلات قبل از امتحانات بفهمی که در طول یک ترم آمدن ها و رفتن ها در پس تمام بحث ها و صحبت ها و درس خواندن ها و نخواندن ها هیچ چیز نفهمیدی ..... کمی شور در دل داری اما کاری نمی کنی تا به شب امتحان می رسی تازه آنجا اوج داستان است فقط یک چیز را خوب می دانی و آن این است که هیچ نمی دانی خود را به در ودیوار می زنی تا اثبات کنی که این درس ها به درد آینده کاری و زندگی شغلیت نمی خورد و می خواهی آبی باشی برآتش درونت......تا اینکه روز امتحان فرا می رسد وتو در گیر ودار دست و پنجه نرم کردنبا سوالات هستی که برای لحظه ای سرت را بالا می آوری تا نفسی بکشی و می بینی کسی که کنار دستت نشسته با برگه هایی که به تکه های خرد شده کنار قیچی می ماند دارد به سرعت چیزهایی را می نویسد با لبخندی که حکایت از نفهمیدن دیگران دارد(در اصل نفهمی خودش که به چند نفر خود را مدیون می کند ) و دستانی که لرزان است و از ترسی حکایت دارد که در دل اوست ....او هم خسته می شود سرش را که می چرخاند چشمانش به نگاه پرسشگر تو برخورد می کند اما نمی تواند بی تفاوت از نگاهت گذر کند به تو هم لبخندی می زند وبا گوشه چشم اشاره می کند که این لبخند حق سکوت توست (هیچ نگو و بگذار در خیال این پیروزی شیرین بمانم )

پیشتر که می روی می بینی داستان به اینجا ختم نمی شود هنوز قریب به اتفاق هم کلاسی هایت که حداکثر امتحان دهندگان را تشکیل می دهند در این نبرد نابرابر دارند تمام تلاششان را می کنند وتو که تمام تلاشت را قبل از امتحان برای بدست آوردن موفقیت هرچند جزیی اما برای خودت ارزشمند کرده ای حداق برای یک درس یا همین درس.....هرچه که باشد خودت خوب می دانی موفقیت در این درس ها با همان نمره ای سنجیده می شود که می گیری هرچند مفهوم واقعی موفقیت این نیست .... خلاصه آماده ای برای پیروزی وقت تمام شده و تو تقاضای برگه می کنی هنوز تا آنچه تصور می کنی یک قدم فاصله داری و حرف برای گفتن باقیست اما شرایط برای همه یکسان است وتو به این امید برگه را می دهی وقتی به اطرافیانت که مثل تو قصد نوشتن داشتن می نگری کمی آرام می شوی وبا خونسردی (که ناشی از این است که کاری از دست تو بر نمی آید )آماده می شوی وآرام آرام با دوستانت هم صحبتی می کنی

به سمت استاد می روی برای عرض ارادت یا پرسیدن جواب سوالات یا اعتراض به کمبود وقت نمی دانی ولی چیزی تو را به سمت استاد می کشاند می روی و می بینی که شرایط یکسانی در کار نبوده برگه ای که با حسرت به سفید بودنش نگاه می کردی و چشمان تو بدنبالش بود حال در دست استاد است و استاد به انتظار ایستاده تا برگه ی آخر را ازنور چشمی اش تحویل بگیرد اما آنقدر با طمانینه به او نگاه می کند که انگار حالا حالاها قصد گرفتن برگه اش را ندارد وتو حسرت می خوری و یاد آن برگه آخر می افتی دیگر دست خودت نیست صدایت می رود بالاچون حق در جلوی چشمانت فدایی شده و وقتی اعتراض می کنی یکی می گوید حالا مگه چه می خواستی بنویسی در دلت جوابش را می دهی اتمام حجت با کاری که لا اقل فکر می کردم به پایانش رساندم اما ای کاش درد تو همان بود درد تو درد همه کسانیست که همچون تو وچه بسا بدتر از تو برگه هایشان را تحویل دادند و به فکر آن بیست وپنج صدم یا نیم نمره ای بودند که نمره نه شان را به قبولی می رساند ......چقدر خوب که با خیال راحت به پشتوانه استاد به کارش ادامه می داد و چه جالب که هیچ کس اعتراضی نداشت و این را حق او می دانستند

حال شما بگویید می شود کاری کرد که رضا باشد او.......

ساعت نظافت

امروز یکی از دوستان از من پرسید : وقتی دلت می گیره چکار می کنی ؟

گفتم سعی می کنم تو یه جای آروم و ساکت بشینم و فکر کنم. اما بعضی وقتا هیچ چیز مثل نوشتن بهم آرامش  نمیده . خط به خط که می نویسم آروم میشم. اینطوری شد که بعد از بازدید از خانه ی سالمندان کهریزک 2 داستان و 2 دل نوشته بِهَم بافتم ، شاید اراجیف . اما آرومم کرد. امشب تصمیم گرفتم این یکی رو بذارم تو وبلاگ ، تا بعد ببینیم چی پیش میاد .البته یکمش رو حذف کردم تا حوصله خوندن داشته باشید.

راستی...چی میشه اگه یه روز به خاطر کسانی که شاد نیستند ، شاد نباشیم ؟


ساعت نظافت

ساعت 10:38 صبح بود که چهارمین سیگارش را روشن می کرد . دیروز در این ساعت 7 سیگار کشیده بود و این یک پیشرفت حساب می شد . جمعی دختر و پسر دم درب ورودی با زنی بحث می کردند . صدای زن بلندتر از جوان ها بود . سیگار را روی لبش گذاشت و گفت :
((  می بینی ... ؟  ))
دود را کمی در فضای دهانش چرخاند و به بیرون فوت کرد . این بار با صدای بلندتر گفت :
(( با توام ، میگم اونا رو دیدی ؟ ))
زن با دست به اطراف اشاره می کرد . دخترها جلوتر حرکت کردند و بعد از چند قدم  از پسرها جدا شدند . پسرها نگاهی به اطراف انداختند و بعد روی نیمکت ، کنار مردی نشستند .  یکی از پسرها در مقابل نیمکت ایستاده بود و هرزگاهی به زبان ترکی چیزهایی می گفت . پیر مرد در حالی که دود سیگار را به بیرون فوت می کرد ،  گفت :
(( پاشو .. پاشو دِ . خودتو جم و جور کن ، الانا میان . حتما بعد اینکه حاج کریم دست از سرشون برداشت میان پیش ما . خوب نیست با این وضع ببیننت ))
نگاهی به دوستش انداخت و دوباره گفت :
(( نه... اینجوری اصلا خوب نیست . خودتو تمیز کن . حتما این کریم باز داره خاطره ی آتیش گرفتن خونه اش رو تعریف می کنه . تا حالا 100 بار شنیدمش . آخرش هم گریه می کنه و بعد میگه ... "سیگار داری ؟ " . مرتیکه پیری . 
چیه ؟ چرا اینجوری نگاه می کنی ؟ حتما می گی منم خاطره ام رو 100 بار تعریف کردم . نخیر. من فرق می کنم . من برا خودم کسی بودم ... یعنی هنوزم هستم . من از شاه پهلوی مدال دارم . فکر کردی چی ؟ اما این کریم ، خونه اش آتیش هم که نمی گرفت هیچ خری نبود . با اون پسرش که معلوم نیست اصلا وجود داره یا نه . هو ... با توام . کر شدی امروز یا لال ؟  خودتو تمیز کن .))
صدای خنده ی بلند پسرها و حاج کریم توجه اطرافیان را جمع کرد . زن سالخورده ای که درصندلی  کناری نشسته بود ، لحظه ای سرش را بلند کرد و دوباره سرش را پایین انداخت . پسرها از روی نیمکت بلند شده بودند و رو به روی کریم ایستاده بودند . پیرمرد سیگارش را زیر دمپایی پلاستیکی آبی رنگش خاموش کرد و پرسید :
(( به نظرت میان ، نه ؟ آره میان . اون پسره که شال گردنی داره ، همون لباس چهارخونه ایه ... آره اون حتما میاد بعد هم رفیقاش . خدا کنه دخترها هم بیان. آخه می خوام از کِیتی براشون تعریف کنم . حتما دخترا حسودیشون میشه . کیتی رو که یادت هست ؟ نوه ام . دختر پسرم . الان ساکن آلمان اند . می دونم از همشون خوشکل تره . ببین سیبیل من زرد نشده ؟ ))
دخترها از بخش بانوان خارج می شدند و گه گاه صداشان بلند میشد  . پسر جوان با شال گردن ، بعد از صحبت با دوستانش به سمت درب خروجی دوید و از بقیه جدا شد. پیرمرد زیر لب گفت : 
((حتما رفته برام گل بخره ،  میدونم میاد . چندبار تو چشام نگاه کرد . حتی برام دست هم تکون داد . می شنوی چی میگم ؟  فکر کنم منو شناخته . شاید عکسم رو تو کتاب درسیا زده باشن . گفتی سبیل من زرد شده ؟ ))
پیرمرد دستی به موهای سرش کشید و دور لبش را پاک کرد . دو پسر جوان قدم زنان از کنارش گذشتند و آن طرف استخر نشستند کنار مِستِر . دخترها  دو دسته شدند . گروهی مستقیم به سمت راهرو حرکت کردند و بقیه شان خود را به پسرها رساندند ، کنار مستر . یکی از دختران با پسرها بحث می کرد و مستر  آرام می خندید . پیرمرد لحضاتی به چشمان دوستش زل زد و گفت :


ادامه نوشته

دل مشغولی

سلام

ساعت 10:10دقیقه بود که راه افتادم به سمت مجتمع ایثار جایی که کلاس تاریخمون برگزار میشد بین راه دیدمش تقریبا سه ماه از ازدواجش می گذشت همینطور که باهم صحبت می کردیم قرار ادامه بحث رو ساعت 1-12 گذاشت چون هم اون کلاس داشت وهم من. وقتی کلاس تموم شد سریع رفتم سلف تااینکه زود برگردم وبه نماز هم برسم بعد از نماز دنبالش گشتم توی مهدیه نشسته بود تا منو دید گفت زود بیا بریم بین راه با هم صحبت می کنیم چون به قول خودش nتا کار دیگه داشت که می خاست به همشون برسه مثل همیشه من شروع کردم از اون چیزایی که دوست داشتم بودم ونبودم از اون چیزایی که دوست داشتم داشته باشم ونداشتم حرف زدم بعد اون از مشکلات زندگیش گفت از اینکه چقدر زندگی دانشجویی سخته از این که برای مخارجشون وام گرفتند از اینکه همسرش هنوز سر بازی نرفته وهزارتا مشکل ومساله که من تا به حال بهشون فکرم نکرده بودم اولش فکر کردم نمی فهمه من چی میگم چون شاید اون از یه جهت دیگه ای به زندگی فکر میکنه وشرایط منو نداره اما حرفایی زد که بغض گلوم رو گرفت دستام می لرزید انگار دست گذاشته بود روی همون چیزی که من ازش فرار می کردم بهم گفت خدا هیچ وقت از کتابای نخونده از آدم امتحان نمی گیره گفت خدا خودش داره بهت تقلب می رسونه یه کم زرنگ باشی هیچ کس نمی فهمه که خودش همه جوابا رو بهت داده برام قصه گفت از اون قصه های که از اولش آخرش معلومه ولی هیچ وقت دوست نداری تموم شه یه کم درد ودل برام لازم بود خصوصا که کلی فکرم درگیر این مساله شده بود مستاصل و آشفته تر از قبل بودم چون رک ورو راست گفت که اشکال کارم از کجاست نمی دونستم می تونم تا آخرش برم یا نه  توی همین حال وهوا بودم که مریم زنگ زد،کجایی ؟سایت دانشکده فنی /نمی خای بیای ؟/چرا وایسید میام/خیل خب ما توی لابی می مونیم زود بیا

ادامه مطلب....

ادامه نوشته

مهر


ساعت نزدیک ۹ بود . ۲ ساعتی می شد که از خواب بیدار شده بودم . ولی هنوز توی رختخوابم دراز کشیده بودم و فکر می کردم . به خیلی چیزا . به درس . به دانشگاه . به حرف هایی که دیروز توی جلسه با بچه ها تو دانشگاه زده شد . به کارهایی که خودم تا الان تو دانشگاه کرده بودم . به وبلاگ . یاد پیشنهاد دیروزم افتادم و نا خود آگاه خنده ام گرفت . گل . به نظرم هنوزم ایده ی خوبی میاد . هرچند گاهی اوقات قضاوت های نادرست و حرف هایی که یکم بوی نامردی میده ، آزارم میدن ، ولی خدا رو شکر عادت دارم که چیزی نگم و بیشتر گوش کنم . تو همین فکرها بودم که یه مرتبه تلفنم زنگ زد . شماره اش نا آشنا بود . بعد از کمی فکر کردن جواب دادم :
 بله ؟ سلام .
- سلام داش مجید ... خوبی ؟
ممنون ...
- نشناختی ؟ یکم فکر کن . دبیرستان امام علی ... سال دوم ....

بیشتر اوقات می تونم صدای پشت تلفن رو بشناسم . یکم به ذهنم فشار آوردم و یه کسی به یادم اومد . اما اون خیلی دور بود . بعید به نظر می رسید . با شک پرسیدم :

(( پیمان تویی ؟ ))
- آفرین ..... چطوری پسر ؟

خلاصه کلی با هم صحبت کردیم . سال دوم دبیرستان با هم همکلاسی بودیم و اون سال بعدش ترک تحصیل کرد و از همون موقع تا حالا ندیده بودمش . بهم گفت که سال پیش ازدواج کرده . تصور می کرد خیلی تعجب کنم . اما من انتظارش رو داشتم . بهم گفت که اون سال یه قراری با هم گذاشته بودیم . می گفت خودم این قرار رو تعیین کردم . اما من یادم نیمد . می گفت قرار گذاشتیم هرسال ۱۵ مهر برای همدیگه گل بخریم . آخه ۱۵ مهر روز "بخشایش و دوستی" از آیین مهرگان در ایران باستان است . خنده ام گرفت . بازم گل . و کمی هم ناراحت شدم . از این ناراحت شدم که چرا پای قراری که گذاشتم نموندم . ترسیدم نکنه ۲ ماه دیگه یادم بره تو وبلاگ گل بذارم . بهم گفت که امروز با خانومش همین قرار رو گذاشته . قرار گذاشتن هرسال برای هم گل بخرن و همدیگه رو ببخشن . وقتی می گفت خانومم خنده ام می گرفت . بهم گفت که الان توی گل فروشی وایساده و به یاد من یه رز سیاه می خره . بهم گفت که منو بخشیده . تازه یادم افتاد که چقدر آدم هستن که ممکنه از دست من ناراحت باشن . چقدر آدم هستن که یه شاخه گل می تونه خوشحالشون کنه . به سرعت از جام بلند شدم و کامپیوتر رو روشن کردم . حتما از دیروز خیلیا برا هم گل گذاشتن و خیلیا هستن که باید براشون گل بذارم . خیلیا هستن ...

مهرگان مبارک

درد مبهم 2


(( میدونم مشکل از روده نیست . ایراد کار، معده است . هرچی رانیتیدین هم می خورم فایده نداره . برا همین دیگه نمی خورم . اولاش فقط دل پیچه بود ؛ حالت تهوع . ولی الان یکم یه طوری دیگه شده . بعضی وقتا فشارم اونقدر میره بالا که گوشام قرمز میشه ، داغ میکنه . گوشام همین طوری گنده هستن ، وقتی قرمز میشن خیلی خنده دار می شم . حتی مامانم اولاش خنده اش می گرفت ، اما تازگیا متوجه یه چیزایی شده . دیروز گیر داده بود بریم دکتر منم هی می گفتم :
 این فرصت رو از دست نده ، گوشام رو نگاه کن و از ته دل بخند . معلوم نیست دیگه کی ازین شانسا گیرت بیادا ... 
 ولی دیروز بیشتر عصبانی شد . شاکی شد ، بهم گفت خیلی خری . می خندید و می گفت . ولی خنده اش فرق داشت . می گم شاید تو هم اینطوری شدی ، نه حسین ؟ حسین ... با توام .... ))
میگه : (( وای مجید ... حالم داره بهم می خوره . نمی دونم برا چیه . بریم بیرون . اصلا هرچی تو میگی ... فقط پیاده شو .))
حسین پیشونیش رو میذاره روی کتف من . حالش داره بهم می خوره . ولی حداقل باید تا ایستگاه بعدی صبر کنیم . امام خمینی . اوه ...اوه... اونجا هم این قدر شلوغه که حتما حالش بیشتر بهم میخوره . میگم :
 (( داش حسین ... کم کم باید خودتو آماده کنی هی سوار این مترو بشیم . تازه نه یکی دو ایستگاه . تا حرم مطهر ، یعنی یکی قبل از کهریزک . ))
منظورم رو نمی فهمه . یه تیکه ای انداختم که خوشش بیاد ، یکم بخنده ، شاد بشه ، یادش بره حالش داره بهم میخوره . ولی اصلا متوجه نشد . میدونم اگه بهش توضیح بدم که منظورم چی بوده ، بیشتر حالش بهم می خوره . فکر کنم همیشه از این تیکه های من حالش بهم می خوره . ولی خوب تا وقتی چیزی نَگه که من نمی فهمم . یعنی می فهمما ... ولی خوب نمی فهمم ! حتی از همین جور حرف زدنم هم حالش بهم میخوره . از اینکه واضح حرف نزنم . از اینکه دقیقا مشخص نکنم منظورم چیه . آخه من دوست ندارم لقمه رو بجویم بذارم تو بشقاب یه نفر. دوس دارم خودش زوایای مختلف حرفم رو نگاه کنه ، بعدش حتما می فهمه که من منظورم چی بوده .  خیلیای دیگه رو هم می شناسم که حالشون بهم میخوره ، ولی  خوب تا وقتی چیزی نگن که من نمی فهمم . یعنی مفهمما ... ولی خوب نمی فهمم !
حسین همینطور که پیشونیش رو روی کتف من جا به جا می کنه و بین اون همه استخون دنبال یه جای نرم و گوشتی می گرده ، میگه :

ادامه ...

ادامه نوشته

تولد

سلام نمازوروزه های همگی قبول

این دوقطعه ی ناقابل و تقدیم میکنم به دوست عزیزم خانم حضوری

.......................................

شب سی مرداد1370ساعت مات گریه هایت بود

دربرابر ثانیه ی امدنت کم اورد

ایستاد

امانه!!!

راز دلش این بود شاید

اوهم مثل همه دیوانه ات شده بود

...............................

تقویم را ورق میزنم

به دنبال روز تولدت میگردم

برای گفتن دوستت دارم

یک 30مردادکافیست

.......................................

 

جهنّم


تقدیم به پدرم ، پدرت و پدرانشان  به خاطر همه ی خستگی ها...


قرار شد زود بهش خبر بدم . زود یعنی به محض اینکه فهمیدیم چی شده . هرچند می دونستم تا وقتی برسم چند بار بهم زنگ می زنه . خداحافظی کردیم و خودم رو سریع رسوندم به محمدحسن که با گیجی عجیبی می دوید . کلاه ایمنی دست راستش بود و پایین رو نگاه می کرد . کلاه رو ازش گرفتم و پرسیدم :

(( کی باهات صحبت کرد ؟ ))

مکثی کرد بعد آروم گفت : (( خاله ام . ))

گفتم : (( ان شاءالله چیز مهمی نیست . ))

سرم رو انداختم پایین وسعی می کردم پاهام رو توی موزائیک های مربعی شکل جا بدم . از حرفم خنده ام گرفت . " چیز مهم " چیه ؟ گله ی پیرزن طبقه اول ساختمون از پا درد مهمه ؟ اینکه اگه بخواد با آسانسور بره باید 8 پله بره پایین و اگه بخواد از پله بره باید 7 پله بره بالا ؟ اینکه مرتضی نمی تونه انتگرال ³Sin²x.Cos  رو حساب کنه مهمه ؟ اقتصاد خرد مهم نیست ؟ اقتصاد مهم نیست ؟ پول مهم نیست ؟ کار مهم نیست ؟ این که بابام صبح تا شب جون می کنه تا دوزار پول در بیاره و همه رو خرج ما کنه مهم نیست ؟  خستگی مهم نیست ؟  یاس مهم نیست ؟ اینکه لیلا 3 بار خودکشی کرده و هر سه بار نجات پیدا کرده مهم نیست ؟ اینکه لیلا هنوز زنده اس و میخواد مرده باشه مهم نیست ؟ نکنه حتما باید یه نفر بمیره تا چیز مهمّی اتفاق افتاده باشه ؟ چرا یه نفر یعنی یه آدم ؟ زندگی اون مورچه ی کله گنده که 3 ثانیه پیش زیر کفش های قهوه ای رنگ من و درست وسط موزائیک مربعی له شد مهم نبود ؟ زندگی بقیه ی مورچه ها که حالا به جون جسد دوستشون افتاده اند چطور ؟ دوست مهم نیست ؟ دوست ؟ محمد حسن .... باباش ....

محمد حسن زنجیر چرخ موتور رو بازکرده بود و داشت هندل می زد. روشن شد . سوار که می شدم در گوشش گفتم :

 (( حتما چیز مهمّی نیست ! ))

 ادامه ...


ادامه نوشته

شطرنج به سبک سوئیسی

نکته* ))سلام !! از کسانی که برای چشمهاشون ارزش قائل میشوند درخواست میشود خود را خسته نکنند ! این یه تحلیل خیلی خیلی تهی و بی مغزه .....

 به این نوشته توجه نفرمایید !

چند روز دیگه، نَه خیلی اون دور دورا ، امتحانات به خیر و خوشی (اگه خدا بزاره)تموم میشه . خیلی خیلی خوشحال و کوک و دلخوش از رهایی ، به صورت شورانگیزی به خونه بر میگردی . خوشحال از اینکه از فردا تا لنگ ظهر تو رختخوابی و بعد که بلند شدی و با خیال آسوده صبحانه خوردی ، لم میدی جلوی تلوزیون و تا کور کوره ی شب این فیلم اون فیلم رو تماشا میکنی و بعد یه سَری هم به قاچاق منیجر میزنی و تجدید میثاق میکنی با مدیر وبلاگ و بعد دوباره میری میخوابی ، که خود اون خواب هم عجب صفایی داره . ولی بعد از اینکه چند روز میگذره از این وضع خسته میشی ; گذره عمر بر وفق مراد نیست . دیگه حال نداری تا لنگ ظهر بخوابی و یا حتی دوست نداری، سریال و فیلم مورد علاقه ات رو ببینی. کم کم شک میکنی که نکنه طوریم شده باشه ؟!!! تویی که در طول ترم علی الخصوص شب امتحان کلی برنامه چینی میکنی که فقط و فقط نیم ساعت بیشتر بخوابی و فیلم مورد علاقه ات رو ببینی، حالا یه حس عجیب و غریبی از درون بهت میگه : دلت میخواد دوباره از فردا صبح ساعت شیش و نیم از خواب بلند شی و صبحانه بخوری و راه بیوفتی به سمت یونیورسیتی!

آخ که چه حالی داره وقتی از زیر سر درب غرور آفرین دانشگاه شاهد(عَظُمَ شَانُ) گذر کنی 

آخ که چه حالی داره وقتی حراست بهت گیر میده و میگه (ببخشید میتونم کارتتونو ببینم؟) و تو همینطوری سرتو بندازی پایین و آدم حسابش نکنی و بری سمت دانشکده!

آخ که چه حالی داره وقتی داری به سمت دانشکده میری از میدون مین و خاکریز های مختلف و مرداب و ناهمواری های جغرافیایی مختلف عبور میکنی ، که باعث میشه وقتی به کلاس برسی انگار از کل راه دانشگاه رو سینه خیز اومدی !!

آخ که چه حالی داره وقتی مسئول حراست دانشکده ی خودمونو که در حال خروپفه از خواب بپـَرونی و بعد بگی ببخشید خواب بودید ؟!!!

آخ که چه حالی داره وقتی یه استاد و میبینی و یاد پاچه خواری های جور و واجور و تقلبهای مضحکانه میکنی .!!

آخ که چه حالی داره سر کلاس 40 مرتبه به نیت 40 تن از کلاس بری بیرون و دوباره بیای تو .... 

آخ که چه حالی داره هنوز ده دقیقه از شروع کلاس نگذشته هِی(مکرر) به استاد بگی (استاد خدا قوت)

آخ که چه حالی داره سر کلاس، رمان های بیخود و چرت و پرت خوندن !!!(میگن کلاس داره..)

آخ که چه حالی داره وقتی یه تیکه ی ناب و داغ داغ به استاد بندازی و هیچکی نخنده...!

آخ که چه حالی داره وقتی هیچی از درس نمیفهمی و وانمود میکنی که عقل کُلّی...!

آخ که چه حالی داره جلسه برگزار کنیم و هیچکدوم از موارد مصوب رو انجام ندیم .....مدیریت اجرایی یعنی این....

آخ که چه حالی داره 6 ساعت وقت الکی بین دو کلاس صبح و بعدظهر رو گذروندن....

آخ که چه حالی داره یه قاشق بیشتر از اون غذاهای لذیذ دانشگاه نصیب بشی.... 

آخ که چه حالی داره یه ترم کامل با استاد سره اینکه امتحان میان ترم رو تستی بگیره کل کل کنی و آخرش هم هیچ ....

آخ که چه حالی داره وقتی به مسئولین دانشگاه میگی این سگ و گربه ها چیه تو دانشگاه که رژه میرن ؟زشته بابا... اصلا خزه .دیگران ببینن چی میگن؟!!!!بعد خیلی خیلی جدی بهت بگن : جزو کارمندان دانشگاهند....کاریش نمیشه کرد بالاخره اینا هم زن و بچه دارن و میخوان یه لقمه نون در بیارن....

دیگه وللش زیاد دارم چرت و پرت میگم .......

بعد از این کارا خیلی ریلکس برمیگردی خونه !آخیش... دست و صورتت رو بشویی و یه سری کتابهای عتیقه بریزی دور خودتو نرم نرم بخونی و به پدر و مادر سفارش کنی که اگه فلان فیلم شروع شد، بهت خبر بدن که ببینی.....! بازم یواش یواش نه کم کم همه چیز برات مزه پیدا میکنه !! و دوباره مثل سبک سوئیسی در شطرنج به یک مدل تقریبا تکراری بر میخوری ولی همان نیز لذت بخشه .....تازه خیلیا همینش رو هم بلد نیستن.....

ودر آخر از نتیجه گیری خبری نیست !!! من که نمیدونم چی نوشتم ، ولی میدونم نوشتم

شاید خواستم در اول نوشته شما رو ترغیب کنم ولی در میانه حرفهای به درد نخور وتلخ و دوست داشتنی گفتم . اینکه میگم نمیدونم چی نوشتم ......

 ((.....آخ که چه حالی داره)) های دیگر هم به عهده ی خودتون......

 

 

بازم که .......

ببینید چطوره؟!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــباز همـــــــــــــــــــــــــــــــ



باز هم گیر کردی که...

باز هم صد بار به خودت فحش دادی که این بازیو شروع کردی ؟

باز هم دیدی که دارند باهات بازی می کنند!

باز هم گیم پد زندگیت رو دادی دست یه سری احمق که هی پاس عمقی بدن و تو رو بفرستن تو عمق مشکلات!

باز هم دلت تنگ شده!

باز هم چشمات تر شده!

باز هم نمی تونی هر آهنگی رو گوش کنی

باز هم نفس کشیدن برات سخت شده؟!!

باز هم برای نفس کشیدن مجبور شدی بری بیرون از اتاق؟!

باز هم هوس دو تا بال کردی

باز هم شاید هوس یه تب و لرز درست و حسابی کردی

باز هم نقاب زدی ؟چرا؟

باز هم گلوت برای فریاد زدن کم آورده

باز هم نگاهت به دیگران سنگین شده

باز هم بهت میگند چته ؟

باز هم لبخند تلخ زدی

باز هم از این دنیا با این همه آدماش از نبود یه نفر گله کردی

باز هم زندگی  رو ول کردی و رفتی سراغ جایی که آرومت کنه

باز هم دلت برای آغوش مادرت تنگ شده

باز هم صفحه ی کیبورد خیس شده ……

باز هم لال شدی؟ دِه حرف بزن…… 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــپایانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کودکی ها

بی مقدمه ...


عادت

کاش می دانستی سفره دلم

بدون تو

چقدر خالی است.

هیچ چیز برای خوردن ندارم .

نه غصه ای ،

نه خون دلی !

----------------------------------------------------------------

آنجا ها

دیشب به صفر سفر کردم .

آنجا که هنوز  مادرم دوستم داشت .

آنجا که بزرگترین مشکلم ،

خرابی چرخ رو روئکی بود که از خواهرم به ارث برده بودم .

آنجا که پستانک پلاستیکی آویزان از گردنم ،

به پایم گیر کرد .

سرم به میز عسلی کنار اتاق خورد ،

و حالا هزار سال است که آرام خوابیده ام .

----------------------------------------------------------------

آرزو

شش سکه ی 10 تومانی جمع کرده بودم .

تا پسر همسایه

سه خانه از جعبه ی شانسی را برایم باز کند .

" کاش بادکنک قرمز را برنده شوم "

تیله

پوچ

قطاب

پدرم بادکنک های جشن تولد را باد می کرد .

و من در میان کادوها

دنبال سکه می گشتم .

----------------------------------------------------------------

حسرت

پدر بزرگم پرسید :

(( می خواهی چه کاره شوی ؟ ))

گل فروش .

خندیدند .

گریه ام گرفت .

و امروز همه ی دکترها ، خلبان ها ، پلیس ها ...

همه و همه برای سنگ قبرش گل خریده اند.

کاش گلفروش شده بودم .

----------------------------------------------------------------

تَه کلاس

جوراب هایم را شسته ام ،

تمیز.

مشق هایم را نوشته ام ،

خوش خط .

دندانهایم ، حتی آن دو که افتاده اند را مسواک زده ام ،

سفید .

نه روپوش سرمه ای رنگم چروک است ،

نه سر زانوهایم خاکی .

دفترم خط کشی شده است ،

مدادهایم را تراشیده ام و کتاب های فردا هم حاضرند .

اجازه ،

حالا می توانم عاشق شوم ؟



یه یادداشت....!

دیدم بچه ها دستی به قلم بردن و من جا موندم .با خودم گفتم یکم تلاش کنم ببینم چی از من بر میاد . این اولین دلنوشته ی منه . خیلی کوتاهه و اگه بد بود به بزرگیه خودتون ببخشید. نظر برام خیلی مهمه ولی به هیچ وجه انتقاد نمیپذیرم . نه شوخی کردم انتقاد هم بکنید . 

این شما و اینم چند خط چرت و پرت...!


یک لحظه ..... یک غفلت ..... یک چمدان پر از پشیمانی ..

 جاده ای در پیش روی برای فرار از آن همه گناههای ناخواسته .. 

نا خواسته آمدم بی آنکه پاسخی برای آن همه چراهای ماورایم جستجو کرده باشم ..
 ناخواسته در بی راهه ایی گام نهادم که راه گریزی از آن نیست  
حال من .... جاده ..... چمدان و یک عمر پشیمانی در جستجوی چیزی که او به من داده بود و من در بیراهه غفلت خویش از دست دادم و حال برای باز پس یافتن آن تمامی اعتبار شهر به کار نمی آید .. 
من .... جاده ..... پشیمانی .... 
من جاده در جستجوی او.....


هفتصد

جای خیلی کثیفی بود . گند از سر و روش می بارید . بوی روغن سوخته تمام فضا رو پر کرده بود. هواکش هم فقط صدا رو زیاد میکرد . به مرد میانسالی که اون طرف میز استاده بود گفتم :

(( منم یکی می خوام . ))

مرد دست به کار شد . کارش رو خوب بلد بود و روزی هزار بار انجامش می داد. دست هاش تمیز نبودند . همه می دونستند و هیچ کس اعتراضی نداشت . دونه های فلافل رو با دست بین نون قرار داد و فقط برای ریختن ترشی از قاشق استفاده می کرد .

ساندویچ رو گرفتم و ته مغازه ، پشت به خیابون نشستم. جوری که نه من صورت عابرین رو ببینم نه اونا من رو . از توی آیینه شکسته رو به روم میزکار رو میدیدم . پسر جوانی چندبار وارد مغازه شد و دوباره برگشت . بالاخره رضایت داد و با خجالت پنهانی پرسید :

(( آب خوردن هم دارید ؟ ))

مرد به سمت من اشاره کرد و گفت :

(( آخر مغازه سمت راست ...))

پسر جوان در بین در مغازه ایستاد و به کسی اشاره کرد که بیا . چند لحظه بعد دختر بی آلایشی در حال آب خوردن با قوطی خالی ساندیس بود . پسر جوان با آرامی جیب هاش رو بررسی کرد و یک اسکناس 500 تومنی پیدا کرد . پشت به من و روبه دختر جوان ایستاده بود. به آرامی چیزی زمزمه کرد و دختر جوان با شک گفت : (( آره .... هست )) بعد پول خردهای کیفش رو جمع کرد و به پسر داد . مرد جوان از مغازه دار پرسید :

(( فلافلا چنده ؟ ))

(( هفصد...))

((یکی لطفا ...))

تو فکر مشکلی بودم که همه به سادگی از کنارش رد می شن . ولی برای من خیلی سخته . حتی اگر برنامه های آینده ام خراب نشده باشه ، تصوری که از 5 سال آینده خودم داشتم عوض شده بود و این منو اذیت می کرد. یاد حرف مسئول بی حوصله نظام وظیفه می افتم : ((دخترا فرق دارن . قانونه .... )) چند دقیقه ای میشه که یادم رفته ساندویچ تند فلافل رو بخورم. ناخودآگاه گوشم متوجه زوج جوان میشه :

(( خیلی بدی ، گفتم بِش بگو خیار شور نذاره . ))

(( اشکال نداره ، کاغذش رو بازکن ... ))

دختر جوان کاعذ کاهی ساندویچ رو باز کرد و پشر هم مشغول به درآوردن خیارشورها شد . تک و توک اونارو توی دهنش میگذاشت و بقیه رو توی سطل می ریخت . سرم رو پایین انداختم . از اینکه چرا اینقدر بشون نگاه میکنم تعجب کردم . یکی از مشتری ها سیگاری روشن کرده بود و زیر لب غرغر می کرد. با خودم گفتم چطور میشه این قدر بی توجه به دیگـ ....

(( وای .... ))

به سرعت سرم رو بلند کردم . سانویچ فلافلی هفتصد تومنی روی زمین افتاده بود و پسر جوان بی تحرک و مبهوت به کفِ کثیف مغازه نگاه می کرد . دختر دستش رو گرفت و گفت :

(( عیب نداره . دیگه کثیف شده . گفتم که گشنم نیست . خودم بعدا برات درست میکنم ))

اشک تو چشام جمع شد . دوست داشتم همه زندگیم رو به پسره ببخشم تا دیگه با خجالت به حلقه اش نگاه نکنه . دوست داشتم فریاد بزنم . سر همه ، سر خودم . دوست داشتم توی چشماش نگاه کنم و بهش بگم که چقدر دلم سوخته . ولی .... روی صندلی خشکم زده بود و ساندویچ توی دستم سنگینی می کرد . حالم از فلافل بهم خورد . از رستوران ، از غذا ، از پول ، از دنیا . از خودم . ته مونده ی ساندویچ رو روی زمین انداختم .گلوم می سوخت . آب میخواستم . آره...آب. لقمه توی گلوم گیر کرده بود . بغض اجازه نمی داد قورتش بدم .

((ببخشید آقا  ، آب خوردن هم دارید ؟ ))


طعم شیرین نامردی ! (نگاه اول)

نمی دونم با خبر هستید یا نه .  3 شنبه اتفاق جالبی افتاد . وقتی شروع کردم به نوشتن یادداشت ، قصد نداشتم اینطوری بشه . شد دیگه . یادداشت روز سه شنبه من به داستانی تبدیل شد که 95 درصدش واقعیته . اون 5 درصد هم برای داستان پردازی لازم بود . یکم زیاد شده . ولی امیدوارم بخونید و خوشتون بیاد .


<>
الان چندمین باره که استادِ درس کسل کننده ی " مبانی سازمان و مدیریت " به ما گفته باید تا بعد از ظهر صبر کنیم و ساعت 3 کلاس برگزار میشه . اول ترم قرار شد یک هفته در میون این کلاس تشکیل بشه . ولی انگار این استادِ خوشش میاد 30 نفر آدم رو توی دانشگاه ، بی کار نگه داره . منم که غیبت هام پر شده و دیگه نمی تونم کلاس رو بپیچونم . بازم این دخترا دوره هم جمع شدن و پچ پچ می کنن . هر بار این اتفاق میفته یعنی خبری هست که جمعیت 7 نفری پسرها چند لحظه بعد ازش با خبر میشه. من باید زو ...
(( سلام . خوب هستید ؟ ))
(( سلام . ممنون شما چطورید ؟ باز چه خبر شده ؟ ))
(( ما نمی خوایم بعد از ظهر بیایم . شما هم نیاید دیگه ... ))
در حالی که داشتم با سر به کسانی که تازه به جمع اضافه شده بودن سلام می کردم گفتم : (( منکه از خدامه . چون الان هم یه کاری دارم باید برم و دوباره برای کلاس برگردم . فقط پیشینه ی خوبی نداشتید... کلاس زبان یادتو... ))
همه ی جمع با هم : (( نه دیگه ....))
 تلفنم زنگ می خوره . صاحب امتیاز نشریه ای که ساعت 12 باید تو جلسه شون شرکت کنم . با بی میلی رد میکنم و میگم : (( ببینید من اگه بازم غیبت کنم استاد حذفم میکنه . شوخی نگیرید . حذفم میکنه ! ))
چند نفرشون اون پشت با هم صحبت می کردن و احساس کردم شک دارن . با این حال بهشون اعتماد کردم .(( باشه ...))
 (( پس ما خانوما بعد کلاس کامپیوتر میریم بیرون . شما هم اصلا دانشگاه نباشید . ))
اس ام اس . از طرف مدیر مسئول . Show New Message ... (( باشه . منکه الان باید برم . امیدوارم حذف نشم ! )) صدای خده . 

<>
ساعت 11:57 . من و امید اولین کسانی هستیم که تو محل صحبت حاضر میشیم . من اطراف رو نگاه میکنم . دنبال چهره آشنا . ولی حتی اگر هم یکی از اعضا رو میدیدم ، نمی شناختم . همه ی ارتباط ما مجازی بوده . تلفن ، اس ام اس ، ایمیل . امید گفت : (( اوناهاش . اون لباس سبزه . اون مدیر مسئولِ )) .
(( سلام آقای تر"" ، خوب هستید ؟ خسته نباشید. خیلی ممنون از همکاریتون ))
دستم رو بردم طرفش و گفتم : (( سلام . ممنون ، وظیف بوده. شما خسته نباشید ))
بقیه اعضا رو هم به همین روال شناختیم و جلسه شروع شد . صحبت ها با بررسی طرح نشریه و مواردی که به من مرتبط میشد آغاز شد . مدیر مسئول از بقیه بیشتر نظر میداد .
(( به نظر من برای شماره بعد ، از همین رنگ استفاده نکنیم . بریم سراغ یه طیف رنگی شاداب تر . مثلا صورتی ... ))
2 نفرشون رو دیدم که خنده ی نا خودآگاهی روی لبشون نشست و بالاخره سردبیر گفت : (( حالا صورتی چیه . یه رنگ دیگه . ))
صاحب امتیاز که دو صندلی با من فاصله داشت و در حال ورق زدن حاصل کار بود گفت : (( به عقیده من همین خوبه . من خودم به شخصه از سبک تیره بیشتر خوشم میاد ))
من یک سری نکات رو به سبک خودم یادداشت میکردم . س، صورتی . م. تیره ! بازم اس ام اس .
" کجایی ؟ "
جواب نمیدم و به صحبت ها گوش میدم . حرف ها پراکنده شده و دو به دو با هم صحبت میکنن . در زده شد و اول چند تار موی مش شده ظاهر شد و بعد ...

ادامه نوشته

ساعت 03:00 بامداد

امشب باید زود بخوابم .

باید زود بخوام تا اول صبح بیدار بشم به این دنیای عوضی فحش بدم . به این کامپیوتر بی مصرف که به هیچ کاری نمیاد . باید بخوابم شاید فراموش کنم ساعت 3 صبح روی صفحه 21 اینچی مانیوتر چی ظاهر شد . ای کاش وقتی ساعت هنوز 12 بود و مادر گفت : (( بسه دیگه ، بخواب .)) می رفتم و بالشت نرمم رو بقل می کردم . کاش هیچ وقت Yahoo Messager رو باز نمی کردم . کاش هیچ وقت اون Chat لعنتی شروع نمی شد .

کاش حداقل 5 دقیقه ، فقط 5 دقیقه زودتر خداحافظی می کردم. اگه این حرف های بی پدر و مادر 02:55 تموم شده بود .... ولی حیف که فقط 5 دقیقه معطل کردم تا اون خبر وحشتناک رو شنیدم .

من باید زود بخوابم تا صبح به این دنیای بی در و پیکر که توش فقط 6 کلمه برای نابود کردن یه نفر کافیه فحش بدم . فقط 6 کلمه که ساعت 3 صبح از صد کیلومتر فاصله به تو میرسه .

ولی اون حرفشو زده بود و حالا منتظر جواب من بود . دستم می لرزید . اشک ناخودآگاه از چشام سر می خورد و دکمه های  کیبورد رو خیس میکرد . می خواستم حسّ محبت و همدردیم و رو براش Send کنم . ولی حیف اون صفحه کلید لعنتی با اون همه دکمه از پَسِ این کار ساده بر نمیاد .

از دور چشمان عسلی پر از اشک دوستم رو می دیدم که توی تاریکی نمی تونست عینکشو پیدا کنه . چشماش رو جمع کرده بود و معصومانه به صفحه LCD نگاه می کرد . منتظر جواب من بود . ولی من نمی دونستم چی بگم . یعنی نمی تونستم چیزی بگم . تک تک دکمه های Keyboard رو گشتم تا اونی رو پیدا کنم که بتونه حرف منو بزنه .

ولی حیف ... نمیشد اشک رو Send کرد . نمیشد لرزش دست ها رو Mail کرد . من از پشت این موجود یه چشم نمی تونستم بهش بفهمونم قلبم داره وای میسته ، بفهمونم که قلبم وایساد ... از پشت این همه تکنولوژی و پیشرفت یه کاره معمولی رو نمیشه انجام داد . نمی تونی سر رفیقت رو روی شونه بزاری و در حالی که باهش گریه می کنی ، موهای لخت بلندش رو نوازش کنی . نمی تونی دست های لرزانش رو بگیری و آروم تو گوشش بگی : من پیشتم . نه نمی تونی ...

ولی اون منتظر جواب بود و تنها یک دکمه بود که شاید میتونست کمی از حرف من رو جلوی چشماش ظاهر کنه . در حالی که اشک اجاز نمی داد صفحه رو درست ببینم دستم رو به طرف Keyboard دراز کردم . Enter....

................. : Majid zelzele


1389/1/13


اسان ترین راه

اسان ترین راه.......

  • اسان ترین راه اشنایی،یک سلام است ولی گرم وصمیمی
  • اسان ترین راه قدر دانی،یک تشکر ساده است ،ولی خالص وصمیمانه.
  • اسان ترین را ه عذر خواهی، عدم تکرار اشتباه قبلی است.
  • اسان ترین راه ابراز عشق ، به زبان اوردن ان است.
  • اسان ترین راه رسیدن به هدف،خط مستقیم است.
  • اسان ترین راه پول در اوردن ،ان است که همواره در کارت رعایت انصاف را بکنی.
  • اسان ترین راه احترام ،اجتناب از گزافه گویی و گنده گویی است.
  • اسان ترین راه جلب محبت، ان است که تو متقابلا عشق بورزی و محبت کنی.
  • اسان ترین راه مبارزه با مشکلات، روبرو شدن با ان است نه فرار.
  • اسان ترین راه رسیدن به ارامش، ان است که ساده و بی غل و غش زندگی کنی.
  • اسان ترین دوستی، همیشه بهترین دوستی نیست.این را به خاطر بسپار.
  • اسان ترین بحث،بحث درباره چیزهای خوب و امیدوار کننده است.
  • اسان ترین برد، ان است که خودرا از پیش بازنده ندانی.
  • اسان ترین راه خوب زیستن ،ساده زیستن است.
  • اسان ترین راه دوری از گناه ،ان است که همیشه بدانی چیزی به نام وجدان داری.
  • اسان ترین و در عین حال باارزش ترین عشق ،بی ریا ترین ان است.
  • اسان ترین راه بودن ان است که حس بودن همیشه در وجودت شعله ور باشد.
  • اسان ترین راه راحت بودن ،ان است که خودت را همانطور که هستی بپذیری ودر همه حال خودت باشی.
  • وبالاخره......

اسان ترین راه خوشبخت زیستن، ان است که همانطور که برای خودت ارزش قائلی،برای دیگری نیز ارزش قائل شوی بدون توجه به موقعیت طرف مقابل.

حالا کمی مکث کنید و ببینید که به همین راحتی می توانید اسان وساده روزگار را به خوشی سپری کنید.

      

درد مبهم

سلام

میگن سلام سلامتی میاره ، پس بازم سلام مخصوصا خدمت کسانی که روی دستشون پره یادگاریه  !

بریم سر اصل مطلب . راستش من چند وقته ، شاید خیلی وقتی شاید دو روزه که اصلا اصرار نکن که عمرا بگم چند وقته ! به هر حال چند وقتیِ که من هر روز یه چیزایی می نویسم . اولش می خواستم خاطره نویسی کنم . ولی کم کم بی خیال شدم و فقط می نویسم . یعنی قلم رو بر میدارم و هرچی که اومد  جلوش رو نمی گیرم. نوشته بعضی روزا طنزه ، بعضیا جدی ، احساسی ، عصبانی ، چرت و پرت و خلاصه همه جوره هست. گفتم شاید بی ربط نباشه یادداشت چند روزه پیشم رو بذارم تو وبلاگ . البته نمی دونم چه سبکیه و همونطور که گفتم هرچی اومده نوشتم .

<> 

شاید برای صف شلوغ نونوایی . شایدم برای غرغر پیرزن سالخورده طبقه اول که 2 ماه پیش سکته کرد . شاد برای دعوا با خواهرم سر جمع کردن سفره شام که خیلی وقته پیش نیمده . آخرین باری که کلی سرم نق زد که تو هیچ کاری نمی کنی و همیشه من باید سفره جمع کنم و کلی حرف دیگه 1 سال پیش بود. شاید 2 سال ... نــــه... شاید بیشتر .

شاید هم دلم برای بازی کردن تو کوچه ی پهن خونه ی مادربزرگم تنگ شده.  کوچه ای که مادرم هیچ وقت اجازه نداد توش بازی کنم تا وقتی که دیگه کوچه پهن نبود ! من بزرگ شدم یا کوچه باریک ؟

شاید دلم برای اس ام اس زدن سر کلاس تنگ شده ! اس ام اس هایی که از ردیف جلو برای نماینده کلاسکه تو ردیف آخر  نشسته بود و همیشه به پشت موهای من می خندید ارسال می کردم .تازه ارتباطمون صمیمی شده بود و از همون موقع می فهمیدم پشت موهام خنده دار نیست . اون هم میدونست . چون از اونجایی که اون نشسته بود اصلا پشت موهای من معلوم نبود ! می خواست با من حرف بزنه . می خواست شوخی کنه که دیگه صداش نکنم آقای فلانی ... شایدم نه ! شاید هم واقعا خنده دار بود. شاید اون اصلا از من خوشش نمی مد . ولی من هر روز از ته قلبم آرزو می کردم که پشت موهای قهوه ای زبر من که به شکل نا منظمی رشده کرده بودند ؛ خنده دار باشه ! از ته قلبم . تا به این بهونه بیاد پیشم و بهم بگه : تو چرا موهات این شکلیه ؟

شاید برای بوی گَنده دستشویی دانشگاه که روزی 60 بار دوستام رو تا دم درش بدرقه می کنم ، خودم رو تو آینه ش نگاه میکنم و هر باری که خودم رو میبینم میگم : ایولی مجید ، مثه همیشه  ضایعی ! شاید برای خندیدن به پاچه شلوار استاد که توی جورابش گیر کرده بود ، شاید برای سوپ بد مزه سلف که همیشه می گیرم و هیچ وقت تا آخر نمی خورم ، شاید برای بچه های نچسب دانشگاه آزاد که تا ایستگاه شاهد تحملشون می کنم ، شاید برای دختری که همه میدونن و میدونم حالم ازش بهم میخوره و میدونم و میدونه از من خوشش میاد ! شاید برای پسری که میدونه و میدونم از من بدش میاد و میدونم خیلی دوسش دارم ! شاید برای اون یکی پسره با اون تیکه های بی مزه اش که هیچ وقت دوست نداشتم بهش بخندم و همیشه بهش خندیدم . شاید برای پچ پچ کردن بچه های کلاسمون توی لابی دانشگاه که هنوز نفهمیدم چرا به چهارتا صندلی میگن لابی ؟ شاید برای متصدی بداخلاق سایت ، شاید برای متصدی خوش اخلاق بوفه ، شاید برای تو که ....

نمی دونم برای چی ؟ نمی دونم برای کی ؟ فقط می دونم دلم تنگ شده . اونقدر دل تنگم که میخوام  تا صبح گریه کنم . می خوام گریه کنم ولی می خندم ! می خندم به اینکه من دلم برای چیزی که نمی دونم چیه تنگ شده . اونقدر تنگ  که دیگه دوستام توش جا نمیشناونقدر تنگ که اگه من بخوام از دل تنگی هام بگم کل این دفتر پر میشه . ولی حیف که الان ساعت 23:59 است و من یک دقیقه بیشتر وقت ندارم چرندیات امشب رو تموم کنم .

چقدر دلم برای تو تنگ شده ای هیچ !

ساعت 00:00

1389/1/9

ادامه نوشته

راستی تبریک نگفتم !

هوا سرد بود ، خیلی سرد ، بیشتر از آنچه که فکر کنی

زمین خاکستری بود و آسمان به بنفش می مانید

خاکستری ازدل و ...

ادامه نوشته

قبل و بعد از ازدواج … طنز

قبل از ازدواج

مرد: آره، دیگه نمی‌‌تونم بیش از این منتظر بمونم
زن: می‌‌خواهى من از پیشت برم؟
مرد: نه! فکرش را هم نکن
زن: منو دوست داری؟
مرد: البته!

قبل از ازدواج

مرد: آره، دیگه نمی‌‌تونم بیش از این منتظر بمونم
زن: می‌‌خواهى من از پیشت برم؟
مرد: نه! فکرش را هم نکن
زن: منو دوست داری؟
مرد: البته!
زن: آیا تا حالا به من خیانت کردی؟
مرد: نه! چرا چنین سوالى می‌‌کنی؟
زن: منو مسافرت می‌‌بری؟
مرد: مرتب!
زن: آیا منو می‌‌زنی؟
مرد: به هیچوجه! من از این آدما نیستم !
زن: می‌‌تونم بهت اعتماد کنم؟

البته...!

.

.

.

.

بعد از ازدواج

متن را این دفعه از پائین به بالا بخوانید !!!

بازهم همشهری های ادبیات.........

عشق اززندگی جامانده

تنهایی هم تنهامانده

صدای خسته ی باران

شعرتنهاییمان راترانه میکند

بیا من وتو وتنهایی تنهاباشیم

..........................................

دلت برایم کافیست

باچشم های بسته نگاهم کن

باقلبی فوران شده ازاحساس

شعرتنهایی ات رابرایم ترانه کن

من ازتو دورافتادم

ودرتنگنای حرف های غریب مردم شهرصدایم درنمی اید

احساسم زیرپاهایت پرازفریاداست

هوای قلبت هوای بعدازباران است

سردوسوزناک باهرنفس

اه سردی می اید

وشعرهجران راترانه میکند

..........................................

کاش میدانستی تنهایی ام وتنهایی ات تنهایک بنجره تاتنهاییمان فاصله دارد

تنهابودی ودرتنهایی ات به تنهاییمان فکرمی کردی

اری توخود ازتنهایی ات گفتی

اما درخاطرات تنهایی من خودت راکنارم زیرباران کشیدی

حال من درتنهایی ام خاطرات تنهاییمان رامرور می کنم

وتودرتنهایی ات خاطرات تنهاییمان رامرور می کنی

.......................................................

هنوزقندیل هایی که دردمای صفردرجه ی قلبت بسته شده

بازنشده

هرگاه پنجره اش رابازمی کنم باسرمای شدیدی برخوردمیکنم

اماجای امیداست

زیراهنوزردپایم

روی برف های قلبت جاودان است

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

باخودگفتم می روی وخاطراتت چون برف های روی بام اب میشود

لیکن فصل هاامدند

باییزوبهارو تابستان

اماخورشید توان اب کردن خاطراتت رانداشت

گفتی دونه ای چند ؟

بعد از اینکه سر کلاس اصول حسابداری کتاب " حکایت عشقی بی قاف بی شین بی تقطه " نوشته مصطفی مستور رو تموم کردم ، ییهو حسّ داستان نویسیم گل کرد و یه مشت اراجیف سرهم کردم . امیدوارم از داستانک صرفاً احساسی " گفتی دونه ای چند ؟ " خوشتون بیاد .


- چند ؟ حالت خوبه ؟ چه خبره بابا ....

همینه که هست . می خوای بگیر نمی خوای برو ردّ کارت بزار مام به کاسبیمون برسیم.

- آخه دادش من ، چیزی که مثه اکسیژن تو هوا پره .... خدایی زیاد میگی.

اگه مثه اگژیسن زیاده ، برو بگیر . به من چه ؟

- حالا تعداد بگیرم چی ؟ نرخ آخر چنده ؟ راه بیا دیگه...

چه یکی ، چه دوتا چه 100 تا ... همون که اول گفتم.

- علی ، چقدر پول تو جیبت دار ؟

نمی دونم ، 7 8 هزار . ول کن بابا. آخه این چیه می خوای بخری ؟ دیوونه ای ؟

- جون علی اگه پول داشتم همه رو می خریدم . من دیوونم یا این یارو با این هیکل و سیبیل خجالت نمیکشه ...
چی ؟ با منی فینگیلی ؟ آخه بچه ... به تو چه ربطی داره من چه غلطی می کنم ؟ گمشو ...

- دیونه ای دیگه .

بیا اینجا جوجو ببینمت ...

آقا غلط کرد ، تو رو ارواح خاک بابات ولش کن . گوشش رو کندی .

تا تو رو نگرفتم برو خونتون تا به این رفیقت حالی کنم دنیا دسته کیه .

- آی ... عوضی .... ولم کن ....

کشتیش گنده بک .... ولش کن ...

[] 

مرد پسرک را با آن هیکل نحیف و بی جان هل داد . پایش لیز خورد و سرش محکم به قفس برخورد کرد . قفس شکست . گنجشک ها با سر وصدای زیاد از لا به لای میله های کج شده ی قفس که حالا به خون سر پسرک آغشته شده بودند ، فرار می کردند. علی گریه می کرد و کمک می خواست . گنجشک ها همچنان فریاد می زدند . شاید از پسرک تشکر می کردند ، شاید مرد را لعنت .... شاید از دوستانشان که در لای میله های قفس له شده اند ، خداحافظی می کردند ، شاید فقط جــیک جــیک ...


پسرک در حالی که به پشت روی زمین سرد خیابان افتاده بود و به پرواز گنجشک ها نگاه می کرد ، زیر لب گفت :

گفتی دونه ای چند ؟


1388/12/4

آیینه

دیدم یه چند  روزیه که تو وبلاگ مطلب نذاشتم،

اعصابم حسابی داغون شده بود که از این سیل عظیم مطالبی که دوستان مرحمت کردن و گذاشتن عقب افتادم.

تو همین حس خسته خودم بودم که رفتم و جلو آیینه نشستم:

یه نگاهی به قیافه ضاغارت خودم انداختم،همینطور که داشتم خودمو نگاه می کردم ازم پرسید چته؟ تو خودتی؟(تصویرمو می گم که تو آیینه بود)

گفتم :هیچی بابا ،هیچی به ذهنم نمی آد که بنویسم و بذارمش تو وبلاگ.

_خوب از خاطرات و ماجرا هایی که تو این چند روز برات پیش اومده بگو.

_بابا من کلی زور می زنم ملتو شاد کنم ،فحشم می دن،حالا تو می خوای از بدبختیام واسشون بگم؟

_خوب حالا ول کن. چه مطلبی می خوای؟

_هرچی .فقط می خوام ازین جمع عقب نیوفتاده باشم.

_خوب تو یه چیزی بگو تا من ببینم چی دارم که بهت بگم.

_گفتم که، هرچی. داستان، شعر، مطلب تخصصی مدیریت، مطلب تحقیقی ، هرچی باشه خوبه.

_داستان به کارت میاد؟

_آره بابا خوبه.چیز باحالی تو دست و بالت داری؟

_آره ،جدیدا یه داستان خوندم که خیلی باحال بود .حتما خوشت میاد.

_جدی ؟ باحاله؟

_آره ،چیز توپیه

_پس بگو ببینم چیه

_گوش کن  حال کن:


ادامه نوشته

خواب گاوی...

یه شب خواب دیدم هفت گاو لاغر اومدن و هفت تا نیروگاه برق رو مثل گاو خوردن
تعبیرشو نفهمیدم چیه!
ولی یک هفته بعدش قطعی‌های برق شروع شد!
یه شب دیگه همون گاوای لاغر رو دیدم که کلی چاق شدن! دم دهنشونم قبض برق بود، به گُندگی گاو!
یک هفته بعدش گفتن سوبسید برق رو می‌خوان بَردارن!
یه شب دوباره خواب اون هفت تا گاو رو دیدم که رو کول هر کدوم هفت تا گونی برنج بود. ولی هر کی‌می خواست از اون برنجا برداره بهشون شاخ می زدن!
فرداش برنج شروع کرد گرون بشه!
یه شب خواب دیدم اون هفت تا گاو خیلی کثیف و چرکن
فرداش گفتن تاید گرون شده!
....
دیگه از ترس اون گاوا شبا خوابم نمی‌بره
می ترسم بخوابم و خواب ببینم اون هفت تا گاو یواش یواش همه زندگی منو بخورن و بعدشم خودمو بندازن بالا و استخونامم پس ندن.

ساعت 12

قبل از خوندن داستان می خوام خودتونو جای اون شخص قرار بدین:

نشسته بودم روی زمین.روبروی یه ساعت که مرتب داشت پاندولش تکون می خورد.

نور کمی تو فضا سو سو می کنه،انگار از چراغیه که توی کوچه روشنه.نمی دونم از کجا ، از کدوم پنجره که احتمالا باز مونده ولی سوز سردی میاد.احساس سردی می کنم،با این حال حس بلند شدن از جامو ندارم.

ساعتو نگاه می کنم . ساعت 12 شبه؛نه یه ثانیه کمتر نه یه ثانیه بیشتر. پاندول ساعت هنوز داره تکون می خوره . همونطور که تاپ خوردن پاندول ساعتو نگاه می کردم نا خواسته یاد گذشتم افتادم. یاد خاطره هام. خاطره هایی که تو این چند سال زندگیم همراهم بوده و ترکم نکرده. خاطره هایی که ممکنه خوب باشن یا بد؛ممکنه دل آدمو شاد کنن و یه لبخند رو صورت آدم بکارن یا اینکه بغضو مهمون گلوی آدم بکنن.

یاد بچگیام افتادم. یاد پدرم ،مادرم.یاد کارهایی که اون موقع می کردم و از نظرم درست بود ولی الآن فقط باعث خنده من می شن.

یاد بزرگ شدنم افتادم. یاد مدرسه رفتنم. یاد زندگی ساده و بی آلایش کودکانه، یاد باور ها و اعتقادات بچگونه.یاد...آه چه دورانی بود.

کم کم بزرگ شدم.

در کنار این خاطرات خاطرات بدی هم بود. خاطراتی که حس بدی رو در ادم ایجاد می کنه.خاطراتی که شاید اولش خوب بودن ولی وقتی ازش خارج میشی می فهمی که چقدر اشتباه بوده.

یاد گناهام افتادم. یاد کارهایی که کردم ولی نباید می کردم.یاد حرفهایی که زدم ولی نباید می زدم.یاد خوردنا ،نگاه کردنا،تفکرها،که همش اشتباه بود ولی من... ولی من... تف به این زندگی...تف... چه کسایی رو از خودم رنجوندم. چه تهمتهایی که به بعضیا زدم. چه کارهایی که من کردم.وای بر من... وای بر من... وای...


                                                                                          ادامه مطلب رو حتما بخونین...

ادامه نوشته

خدا

یه سوال جدی ...

اگه یه روز خدا بیاد تو اتاقت یا خونت چی کار میکنی ؟؟؟

نگی که خدا از رگ به ما نزدیکتره و از ما دور نمیشه و از این حرفا . فکر کن از آسمون صاف اومده تو اتاقت چی کار میکنی و چی بهش میگی ؟؟؟

تفاوت را احساس کنید

1- فقط شمایید که از هر چیزی بهترین آن را طلب می کنید

2- فقط شمایید که دوست دارید همیشه کارهایتان را به نحو احسن انجام بدید

3- شمایید که فرق بین رنگ صورتی ویاسی را درک می کنید

4- فقط شمایید که باید گوهر وجودتان را از کسانی که این گوهر در وجودشان نیست پنهان کنید

5-تساوی حقوق شما با آقایان به معنی تشابه حقوق نیست

6- شماییدکه شش سال زودتر نزد خدا شرفیاب می شوید (دیگه بالا تر از این چی می خواهید)

7- اگرچه قضاوت برای آن ها تکلیف است ولی برای شما حق است (هر چند این حق از شما سلب شده باشد)


ادامه نوشته