عیدانه

ای دل غافل ! چه زود گذشت

چهار سال؛انگار که همین دیروز بود....یادش بخیر

این آخرین سالی هست که بعنوان همکلاسی داریم عیدو بهم تبریک میگیم؛ خیلی سخته

چند روز پیش بود که با یکی از دوستان میگفتم دانشگاه خوبی نداشتیم ولی کلاس خیلی خوبی داشتیم. بچه های باحالی داشتیم. کلاسمون یه سر و گردن از ورودی های دیگه بالاتر بود...

حیف ؛ حیف که زود گذشت. میدونم که این خاصیت زندگیه و هر اومدنی؛ رفتنی و تموم شدنی داره ولی برا من که رفتن و تموم شدن خیلی سخته. مخصوصا تموم شدن چهار سال از بهترین سالای زندگیم با بهترین دوستام

هنوز که هنوزه فکره تموم شدن دانشگاه و ندیدن بچه ها دلمو میلرزونه. امیدوارم که دوستی هامون به دوران دانشگاه ختم نشه...

دوستان خوبم عیدتون مبارک...

پس کی بزرگ میشیم!؟

درست چند قدم مانده به پاییز. چند قدم مانده است به اول مهر. این روزها را یادتان هست ؟! این روزهای غصه‌ی شیفت و نوبت را خوردن! غصه‌ی شیفت صبح و عصر و حتی شیفت وسط را خوردن ؟! غصه‌ی «کدام معلم را داشتن بهتر است» را خوردن؟ غصه‌ی « پس کی بزرگ می‌شیم راحت شیم؟!» را خوردن! این روزها را یادت هست که دلمان تووی مسیر مدرسه می‌لرزید ؟! این روزها را یادت هست که آغاز فصل درس نخواندن‌هایمان بود ؟ این روزها را یادت هست ؟! 
چه‌قدر ساده بودیم ما ! چه‌قدر ساده بودیم که تمام بچه‌گی‌مان را به « پس کی بزرگ می‌شویم» گذراندیم و حالا هی می‌گوییم که « چه‌قدر زود بزرگ شدیم ». افسوس و صد افسوس که گذشت ...

)برداشت از وبلاگ مستی با جرعه ای شعر)

السلام و علیک یا اباعبدالله...

محمد حسن؛ مجید و حمزه ی عزیز زیارتتون قبول

امیدوارم ما رو هم دعا کرده باشید

از خداوند میخوام که باز هم به شما توفیق زیارت رو بده


به نگفتند که تو بیایی...

راستش‌ را به‌ ما نگفتند يا لااقل‌ همة‌ راست‌ را به‌ ما نگفتند.


گفتند: تو كه‌ بيايي‌ خون‌ به‌ پا مي‌كني‌،جوي‌ خون‌ به‌ راه‌ مي‌اندازي‌ و از كشته‌ پشته‌ مي‌سازي‌ و ما را از ظهور تو ترساندند.
درست‌ مثل‌ اينكه‌ حادثه‌اي‌ به‌ شيريني‌ تولد را كتمان‌ كنند و تنها از درد زادن‌ بگويند.

ما از همان‌ كودكي‌، تو را دوست‌ داشتيم‌. با همة‌ فطرتمان‌ به‌ تو عشق‌ مي‌ورزيديم‌ و با همة‌ وجودمان‌ بي‌تاب‌ آمدنت‌ بوديم‌.
عشق‌ تو با سرشت‌ ما عجين‌ شده‌ بود و آمدنت‌، طبيعي‌ترين‌ و شيرين‌ترين‌ نيازمان‌ بود.

اما ... اما كسي‌ به‌ ما نگفت‌ كه‌ چه‌ گلستاني‌ مي‌شود جهان‌، وقتي‌ كه‌ تو بيايي‌.

همه‌، پيش‌ از آنكه‌ نگاه‌ مهرگستر و دست‌هاي‌ عاطفه‌ تو را توصيف‌ كنند، شمشير تو را نشانمان‌ دادند.

آري‌، براي‌ اينكه‌ گل‌ها و نهال‌ها رشد كنند، بايد علف‌هاي‌ هرز را وجين‌ كرد و اين‌ جز با داسي‌ برنده‌ و سهمگين‌، ممكن‌ نيست‌.
آري‌، براي‌ اينكه‌ مظلومان‌ تاريخ‌، نفسي‌ به‌ راحتي‌ بكشند، بايد پشت‌ و پوزة‌ ظالمان‌ و ستمگران‌ را به‌ خاك‌ ماليد و نسلشان‌ را از روي‌ زمين‌ برچيد.


آري‌، براي‌ اينكه‌ عدالت‌ بر كرسي‌ بنشيند، هر چه‌ سرير ستم‌آلودة‌ سلطنت‌ را بايد واژگون‌ كرد و به‌ دست‌ نابودي‌ سپرد.

و اينها همه‌، همان‌ معجزه‌اي‌ است‌ كه‌ تنها از دست‌ تو برمي‌آيد و تنها با دست‌ تو محقق‌ مي‌شود.

اما مگر نه‌ اينكه‌ اينها همه‌ مقدمه‌ است‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ بهشتي‌ كه‌ تو باني‌ آني‌ .
آن‌ بهشت‌ را كسي‌ براي‌ ما ترسيم‌ نكرد.
كسي‌ به‌ ما نگفت‌ كه‌ آن‌ ساحل‌ اميد كه‌ در پس‌ اين‌ درياي‌ خون‌ نشسته‌ است‌، چگونه‌ ساحلي‌ است‌؟!كسي‌ به‌ ما نگفت‌ كه‌ وقتي‌ تو بيايي‌:پرندگان‌ در آشيانه‌هاي‌ خود جشن‌ مي‌گيرند و ماهيان‌ درياها شادمان‌ مي‌شوند و چشمه‌ساران‌ مي‌جوشند و زمين‌ چندين‌ برابر محصول‌ خويش‌ را عرضه‌ مي‌كند.به‌ ما نگفتند كه‌ وقتي‌ تو بيايي‌:دل‌هاي‌ بندگان‌ را آكنده‌ از عبادت‌ و اطاعت‌ مي‌كني‌ و عدالت‌ بر همه‌ جا دامن‌ مي‌گسترد و خدا به‌ واسطة‌ تو دروغ‌ را ريشه‌كن‌ مي‌كند و خوي‌ ستمگري‌ و درندگي‌ را محو مي‌سازد و طوق‌ ذلت‌ و بردگي‌ را از گردن‌ خلايق‌ برمي‌دارد. به‌ ما نگفتند كه‌ وقتي‌ تو بيايي‌:ساكنان‌ زمين‌ و آسمان‌ به‌ تو عشق‌ مي‌ورزند، آسمان‌ بارانش‌ را فرو مي‌فرستد، زمين‌، گياهان‌ خود را مي‌روياند... و زندگان‌ آرزو مي‌كنند كه‌ كاش‌ مردگانشان‌ زنده‌ بودند و عدل‌ و آرامش‌ حقيقي‌ را مي‌ديدند و مي‌ديدند كه‌ خداوند چگونه‌ بركاتش‌ را بر اهل‌ زمين‌ فرو مي‌فرستد. و تو عدالت‌ را آنچنان‌ كه‌ بايد و شايد در پهنة‌ جهان‌ مي‌گستري‌ و خفته‌اي‌ را بيدار نمي‌كني‌ و خوني‌ را نمي‌ريزي‌. به‌ ما نگفته‌ بودند كه‌ وقتي‌ تو بيايي‌:رفاه‌ و آسايشي‌ مي‌آيد كه‌ نظير آن‌ پيش‌ از اين‌، نيامده‌ است‌. مال‌ و ثروت‌ آنچنان‌ وفور مي‌يابد كه‌ هر كه‌ نزد تو بيايد فوق‌ تصورش‌، دريافت‌ مي‌كند. به‌ ما نگفتند كه‌ وقتي‌ تو بيايي‌:اموال‌ را چون‌ سيل‌، جاري‌ مي‌كني‌، و بخشش‌هاي‌ كلان‌ خويش‌ را هرگز شماره‌ نمي‌كني‌. به‌ ما نگفتند كه‌ وقتي‌ تو بيايي‌:هيچ‌كس‌ فقير نمي‌ماند و مردم‌ براي‌ صدقه‌ دادن‌ به‌ دنبال‌ نيازمند مي‌گردند و پيدا نمي‌كنند. مال‌ را به‌ هر كه‌ عرضه‌ مي‌كنند، مي‌گويد: بي‌نيازم‌. 

اي‌ محبوب‌ ازلي‌ و اي‌ معشوق‌ آسماني‌!
ما بي‌آنكه‌ مختصات‌ آن‌ بهشت‌ موعود را بدانيم‌ و مدينة‌ فاضلة‌ حضور تو را بشناسيم‌ تو را دوست‌ مي‌داشتيم‌ و به‌ تو عشق‌ مي‌ورزيديم‌.

كه‌ عشق‌ تو با سرشت‌ها عجين‌ شده‌ بود و آمدنت‌ طبيعي‌ترين‌ و شيرين‌ترين‌ نيازمان‌ بود.

ظهور تو بي‌ترديد بزرگترين‌ جشن‌ عالم‌ خواهد بود و عاقبت‌ جهان‌ را ختم‌ به‌ خير خواهد كرد.
سیدمهدی شجاعی

معرفی کتاب

قیدار تازه ترین رمان رضا امیرخانی، جمعه و در روز سوم بیست و پنجمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران در غرفه افق توزیع می شود. خود امیرخانی نیز اعلام کرده که روزهای شنبه، دوشنبه و چهارشنبه، 18، 16 و 20 اردیبهشت ساعت 16 به بعد در این غرفه برای دیدار با مخاطبان و علاقمندانش به نمایشگاه می رود.


داستان قیدار درباره یک گاراژدار در تهران دهه 50 شمسی است که نام او و کامیون‌هایش در تمام جاده‌های ایران و میان رانندگان شناخته شده است. از سوی دیگر مرام و مسلک رفتاری قیدار نیز در میان تمام افرادی که با او در ارتباط هستند به نوعی زبانزد است، اما در طول داستان با مجموعه وقایعی که برای وی رخ می‌دهد، قیدار به سمت نوعی تکامل و بازتعریف از خود دست پیدا می‌کند. قیدار در 296 صفحه و قطع رقعی و قیمت 9هزار تومان عرضه خواهد شد.

(برداشت از سایت خبر آنلاین)

و باز هم نوروز...

چند روزه پیش بود که داشتم با یکی از دوستانم خداحافظی میکردم. چون میدونستم تا بعد عید دیگه نمیبینمش با هم روبوسی کردیم و سال نو رو پیش پیش به هم تبریک گفتیم. طبق عادت به دوستم گفتم: "ایشالا سال خوبی داشته باشی". دوستم تو جوابم گفت که سال پیش هم خیلیا این جمله رو بهم گفتن ولی نمیدونم چرا اینقدر این سالی که برام گذشت مزخرف بود. این چند روزه داشتم به این جمله فکر میکردم و به این نتیجه رسیدم سالی که گذشت برا من هم مزخرف بود و بیشتر که فکر میکنم میبینم کلا تا حالا نشده از سالی که گذشته باشه راضی بوده باشم و اصولا بیشتر کسایی رو که دیدم اونها هم به نوعی از سالی که براشون گذشته ناراضی بودن و گله میکردن از این گذر شتابناک(عجب کلمه ای!)عمر و خیل عظیمی از کارهایی که باید میکردن و نکردن و...

بگذریم که وقت تنگه!

 از صمیم قلب و تمام وجودم از خداوند منان برای یکان یکان شما دوستان عزیز؛ سالی خوب و سرشار از موفقیت توام با سلامت و تندرستی برای خودتون و عزیزانتون آرزومندم. امیدوارم تو این سال جدید همگی بتونیم به بخشی از آرزو هامون برسیم.


بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه و بانگ پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک ميرسد اينک بهار
خوش بحال روزگار
خوش بحال چشمه ها و دشتها
خوش بحال دانه ها و سبزه ها
خوش بحال غنچه های نيمه باز
خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش بحال جان لبريز از شراب
خوش بحال آفتاب
ای دل من، گرچه در اين روزگار
جامهء رنگين نمی‌پوشی به كام
بادهء رنگين نمی‌نوشی ز جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می كه می‌بايد تهی است
ای دريغ از «تو» اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از «من» اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از «ما» اگر کامی نگيريم از بهار

گر نکوبی شيشهء غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ

اینجا بدون من

"اینجا بدون من" فیلمی بسیار زیبا و خوش ساخت از بهرام توکلی که دیدنش رو به همه ی شما دوستان پیشنهاد میکنم.( البته اگر حوصله ی دیدن یک فیلم تلخ و غمگین رو تو این شبای عید دارید فیلم رو ببینید!)

تهران کثیف!

مثل زهری تلخ در شیرینی قندی کثیف
بر لبانت نقش بست آن‌ روز لبخندی کثیف

خوب یادم هست آن لبخند زهرآلود را
پارک ساعی، ساعت شش، عصر اسفندی کثیف

پنج ماه از بیستم اسفند تا مرداد رفت
ما جدا اما رقم می‌خورد پیوندی کثیف

رفتی و در نکبت تنهایی‌اش جان کند دل
مثل یک زندانی مسلول در بندی کثیف

بی‌تو تهران چیست؟ آیا از بلندی دیده‌ای؟
آسمانی تیره، برجی کج، دماوندی کثیف

مهدی عابدی

 

حوصله ی شرح قصه نیست...

بی لشکریم، حوصله شرح قصه نیست

فرمانبریم، حوصله شرح قصه نیست

 

با پرچم سفید به پیکار می رویم

ما کمتریم، حوصله شرح قصه نیست

 

فریاد می زنند ببینید و بشنوید

کور و کریم، حوصله شرح قصه نیست

 

تکرار نقش کهنه ی خود در لباس نو

بازیگریم، حوصله شرح قصه نیست

 

آیینه ها به دیدن هم خو گرفته اند

یکدیگریم، حوصله شرح قصه نیست

 

همچون انار خون دل از خویش می خوریم

غم پروریم، حوصله شرح قصه نیست

 

آیا به راز گوشه ی چشم سیاه دوست

پی می بریم؟ حوصله شرح قصه نیست

شعر از فاضل نظری

عبارت های پشت کامیون!

این مطلب رو تو سایت طنزایران خوندم و خیلی بهش خندیدم؛ گفتم برا شمام بذارم شاید خوشتون بیاد.

لاستیك قلبمو با میخ نگات پنچر نكن

*

بوق نزن ژیان میخورمت

*

بر در دیوار قلبم نوشتم ورود ممنوع

عشق آمد و گفت من بی سوادم

*

پشت یه ژیان هم نوشته بود

جد زانتیا

*

قربان وجودت که وجودم زوجودت بوجود آمده مادر

*

شتاب مكن، مقصد خاك است

*

رادیاتور عشق من ازبهر تو، آمد به جوش

گر نداری باورم بنگر به روی آمپرم

*

تو هم قشنگی!

*

کاش جاده زندگی هم دنده عقب داشت

*

سر پایینی برنده

سر بالایی شرمنده

*

داداش مرگ من یواش

*

كاش میشد سرنوشت را از سر نوشت

*

تند رفتن که نشد مردی

چشم انتظارم كه برگردی

*

یا اقدس

یا هیچكس

*

زندگی نگه دار پیاده میشم

آیی بی وفا کجا میری

اونطرفی که ورود ممنوعه!

آن روزگار شما نیز گذشت!

«مصطفی افندی» وارد میشود...!

پرسپولیس 3 - اس تق لال 2

تیم ده نفره باشه و دو تا گل هم عقب باشه و بیاد بازی دو صفر باخته رو سه دو ببره خیلی حرفه

بردی به شیرینی شیش تایی ها تقدیم به پرسپولیسی ها

چینی و تازی و ایرانی و هندوی منی!

هر طرف رو کن و تردید نکن سوی منی
باز در چشم‌ رس دیده‌ی پر سوی منی‌

تا ابد گر چه عزیزی ولی از یاد نبر
چشم من باشی، در سایه ابروی منی

در غمم رفته‌ای و با خوشی‌ام آمده‌ای
چه کنم؟ خوی تو این است پرستوی منی

چشم بادامی و شیرین و خوش و بانمکی
چینی و تازی و ایرانی و هندوی منی

گوش تا گوش به صحرا بخرام و نهراس
شیرها خاطرشان هست که آهوی منی!



http://www.upsara.com/images/hkgdse30jcezrolabmfi.jpg

بسته ی فرهنگی/معرفی فیلم

چند وقته که میخوام چند تا فیلم رو تو وب معرفی کنم. امروز اولیشو معرفی میکنم باشه که اگه حس و حالی بود بقیه اش رو هم بذارم تو وب.

فیلم 3:10 به یوما.بنظرم فیلم فوق العاده ایه چه از لحاظ فیلمنامه چه از لحاظ بازی ها و دیالوگ و چه از لحاظ موسیقی و باقی موارد.این فیلم تو تلویزیون خودمون هم پخش شده و دوبله و متن خیلی خوبی هم داره.خلاصه اینکه دیدنش رو به همه توصیه میکنم.

خلاصه ای از داستان فیلم:

بن ويد (Russell crowe) معروفترين سارق غرب پس از سرقت پولهای راه آهن دستگير می شود اما هيچ کس حاضر نيست او را تا نزديک ترين ايستگاه قطار برساند تا با قطار ۳:۱۰ به يوما منتقل شود.دان اونسن (Christian bale) کشاورزی که به شدت به پول نياز دارد در قبال پاداش به همراه عده ای ديگر حاضر به انجام اين کار خطرناک می شوند و ...

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

عرض تسلیت 2

بازگشت همه به سوی اوست

مجید جان با نهایت تأسف و تأثر درگذشت خاله ی گرامیتان را تسلیت عرض میکنم. برای شما و خانواده ی محترمتان صبر و شکیبایی و برای آن عزیز از دست رفته غفران و رحمت واسعه ی اللهی را خواستارم.

!!!!!!!!!

علی دایی ...!


استقلالی های عزیز زیاد دور برندارید!
این روزگار شما نیز بگذرد!

عکس خاطره انگیز

روز دوشنبه به خاطر تعطیل شدن کلاس اخلاق با مجید و سهیل رفته بودیم سایت تا پروپُسال دکتر بگی نیا رو که پدر ما رو در آورده کاملش کنیم. مجید گفت قبل اینکه بریم سراغ کار دکتر بیگی نیا بذار چندتا از عکسامونو که تو هاردش بود بهمون نشون بده. منم گفتم باشه بذار چند تا عکس ببینیم بعدش وقت هست که کار دکتر بیگی رو انجام بدیم.

فولدرها رو باز میکرد و عکسا رو نشون میداد و ما هم کلی به جنگولک بازیهایی که موقع عکس انداختن در آورده بودیم میخندیدیم. محض رضای خدا یه عکس نداشتیم که هممون توش صاف و سالم مثل آدم افتاده باشیم! تو یکیش من کج و کوله بودم تو یکی سهیل تو یکی خشایار تو یکی......

ولی تو همه ی عکسایی که اون روز دیدیم یکیش از همه جالبتر بود که از همه بیشتر هم بهش خندیدیم. اونم همین عکسه پایینیه. این عکس واسه ترم اول و اون روزیه که برای کلاس مهارت های زندگی اومده بودیم . خیلی دوستش دارم . خیلی باحاله و قیافه هامون توش جالبه. همون لحظه که عکس و دیدم تصمیم گرفتم که بذارمش تو وب .



راستی دوشنبه اون قدر غرق عکسا و خاطره هاشون شدیم که اصلا یادمون رفت پروپُسالی هم در کاره!

خدایتان نگهدار

در کوچه سار شب! + پیشنهاد

سلام

اومدم تا بعد از وقفه ای نسبتآ طولانی دو تا شعر براتون بذارم که امیدوارم خوشتون بیاد.شعر اول از استاد هوشنگ ابتهاجٍ که با اینکه تکراریه ولی چون خیلی به حال و هوای وبلاگ میاد انتخابش کردم و شعر دو یکی از غزلهای حضرت سعدیه که من خیلی دوسش دارم. راستش زیاد دوست نداشتم مطلب بذارم ولی هر چی منتظر موندم دیدم مثل اینکه قرار نیست کسی به وبلاگ یه تکونی بده.الان چند وقته که فقط من و سجاد و مجید داریم توی وبلاگ فعالیت میکنیم(اگر به قسمت آخرین مطالب وبلاگ نگاه کنید صحت ادعای من و متوجه میشید) و باقی دوستان کاری برای وبلاگ انجام نمیدن و من نمیدونم این قضیه بخاطر چیه و این رکودی وبلاگ در حالیه که تو این چند وقته اخیر من از چندین نفر شنیدم که قاچاق منیجر رو به عنوان یکی از وبلاگای برتر دانشجویی معرفی کردن.در هر صورت روندی که وبلاگ به خودش گرفته واقعا نامید کنندست.

در این شرایط پیشنهاد من اینه که مدیر وبلاگ(که در حال حاضر نمیدونم کیه!)درٍ وبلاگ و تخته کنه یا اسم وبلاگ و بذاره وبلاگ مجید و دوستان! تا همه بفهمن این دیگه یه وبلاگ دانشجویی نیست و یک وبلاگٍ متعلق به چند تا دوسته!همین و بس


در کوچه سار شب

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
 به دشت ملال ما پرنده پر نمی زند

 یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
 کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
 یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

 دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
 که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند

چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات ؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

 نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست
 اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند


ادامه نوشته

معرفی کتاب/سمفونی مردگان

یکی از کارهای خوبی که تو ایام نوروز امسال انجام دادم خوندن چند تا رمان خیلی خوب بود. یکی از رمان هایی که خوندم کتاب سمفونی مردگان از عباس معروفی بود. این رمان رو به توصیه چند تا از دوستان گرفتم و حالا دارم به شما توصیه میکنم که حتما این رمان رو بخونید. بنظرم رمان فوق العاده ایه( اگه کسی کتابش رو خواست من دارم)

درباره ی کتاب:

« قبل از هر چیزی باید گفت که سمفونی مردگان یک شاهکار است.» (هفته‌نامۀّ دی ولت- سویس)

" ساعت آقای درستکار بیش از سی سال است که از کار افتاده؛ در ساعت پنج و نیم بعداز ظهر تیر ماه سال 1325. ساعت سر در کلیسا سال‌ها پیش از کار افتاده بود و ساعت اورهان را مردی با خود برده است؛ اما زمان همچنان می‌گردد و ویرانی به بار می‌آورد.

سمفونی مردگان، رمان بسیار ستوده شدۀ عباس معروفی، حکایت شوربختی مردمانی است که مرگی مدام را بر دوش می‌کشند و در جنون ادامه می‌یابند، در وصف این رمان بسیار نوشته‌اند و بسیار خواهند نوشت؛ و با این همه پرسش برخاسته از این متن تا همیشه برپاست؛ پرسشی که پاسخ در خلوت تک تک مخاطبان را می‌طلبد:

کدام یک از ما آیدینی پیش رو نداشته است، روح هنرمندی که به کسوت سوجی دیوانه‌اش درآورده‌ایم، به قتلگاهش برده‌ایم و با این همه او را جسته‌ایم و تنها و تنها در ذهن او زنده مانده‌ایم. کدام یک از ما ؟ "  (پشت جلد کتاب )


چکیده از انتشارات ققنوس:" آدم‌ها فقط‌ يك‌ نيمه‌ از عمرشان‌ را زندگي‌ مي‌كنند، من‌ مال‌ نيمة‌ اول‌ بودم‌ و او نيمة‌ دوم‌. آن‌كه‌ نيمه‌ اول‌ عمرش‌ را زندگي‌ كرده‌ است‌، برادري‌ است‌ كه‌ تلاش‌ مي‌كند تا پا جاي‌ پاي‌ پدر بگذارد؛ پدري‌ مستبد و تماميت‌خواه‌. و آن‌كه‌ نيمة‌ دوم‌ را زيسته‌ است‌، برادري‌ است‌ شاعر و روشنفكر، جواني‌ كه‌ نماد نسل‌ روشنفكران‌ معاصر ايران‌ است‌. برادر روشنفكر در برابر ابتذال‌ خانه‌ و جامعه‌ عصيان‌ مي‌كند، دل‌ به‌ عشق‌ مي‌سپارد و تلاش‌ مي‌كند اگر نه‌ در جامعه‌ لااقل‌ در گوشة‌ انزوايش‌ دنيايي‌ عاري‌ از پستي‌ و بدخواهي‌ بسازد. برادر ديگر پيش‌ مي‌رود و به‌ پدري‌ ديگر بدل‌ مي‌شود. تضاد ميان‌ برادران‌ ادامه‌ مي‌يابد و سرانجام‌ يكي‌ قرباني‌ ديگري‌ است‌. اما سرنوشت‌ اين‌ هابيل‌ و قابيل‌ معاصر متأثر از هزاران‌ رويداد تاريخي‌ معاصر است‌؛ رويدادهايي‌ كه‌ نه‌ هابيل‌ را چون‌ گذشته‌ باقي‌ گذارده‌اند و نه‌ قابيل‌ را. عباس‌ معروفي‌، روزنامه‌نگار و نويسندة‌ مشهور ايراني‌، جوايز داخلي‌ و بين‌المللي‌ بسياري‌ را از آن‌ خود كرده‌ و مدتي‌ است‌ ايران‌ را به‌ ناچار ترك‌ گفته‌ است‌. معروفي‌ اكنون‌ ساكن‌ آلمان‌ است‌، همچنان‌ مي‌نويسد و تسلطش‌ بر شيوه‌هاي‌ مدرن‌ داستان‌نويسي‌ و شناختش‌ از تاريخ‌ و اسطوره‌ او را در زمرة‌ پرمخاطب‌ترين‌ نويسندگان‌ ايراني‌ قرار داده‌ است‌. (برنده جايزه بنياد سوركامپ- 2001)"

اردبیل ... شهر سرد ... شهری که گاهی در زیر انبوهی از برف دفن می‌شود و این تردید را بر می‌انگیزد که آیا در این شهر هنوز زندگی در جریان است؟ ... داستان در شهر اردبیل در جریان است.  بیان زندگی خانواده‌ای شش نفره. تقابل فکر سنتی و تجربی پدر خانواده و روشنفکری یکی از پسرای خانواده به نام آیدین. باید به این نکته اشاره کنم که خواندن این کتاب در ابتدا کمی سخت به نظر می‌رسد. چون در ابتدا داستان در هاله‌ای از ابهام قرار دارد و هر چه جلوتر می‌رویم موضوع روشن‌تر می‌شود (این رو گفتم که کتاب رو تا آخرش بخونید و خسته نشید) . نویسنده ماهرانه به بیان داستان می‌پردازد. در این داستان نوسان بین دو زمان گذشته و حال است. این کتاب 350 صفحه می‌باشد و قیمت پشت جلد آن 6000 تومان است .

ساقیا آمدن عید مبارک بادت!

سلام

فرا رسیدن سال 90 رو به شما دوستان خوبم تبریک میگم. امیدورام سالی که گذشت براتون سال خوبی بوده باشه و به چیزایی که میخواستید بهشون رسیده باشید. از خدا میخوام که سال آینده همیشه لباتون با خنده؛ دلاتون شاد؛ تنتون سلامت و البته جیباتون پر پول باشه!(کلی گشتم تا چیزی پیدا کنم که برای تبریک عید بذارم تو وب ولی تصمیم گرفتم که این جملات ساده ی خودم رو بنویسم و این شعر از امام خمینی رو بهتون تقدیم کنم)

باد نوروز وزيدست به كوه و صحرا

جامه عيد بپوشيد چه شاه و چه گدا

بلبل باغ جنان را نَبُود راه به دوست

نازم آن مطربِ مجلس كه بُوَد قبله نما

صوفي و عارف از اين باديه دور افتادند

جام مي گير ز مطرب كه روي سوي صفا

همه در عيد به صحرا و گلستان بروند

منِ سرمست ز ميخانه كُنم رو به خدا

عيد نوروز مبارك به غني و درويش

يارِدلدار ز بتخانه دري را بگشا

گر مرا ره به در پير خرابات دهي

به سر و جان به سويش راه نوردم، نه به پا

سالها در صف ارباب عمائيم بودم

تا به دلدار رسيدم، نكنم باز خطا

در کوچه سار شعر و قافیه

سلام بر دوستان

شعر امروز رو از عارف قزوینی انتخاب کردم. عارف این شعر رو  در زمان مشروطه و در دوره ای که خفقان سیاسی در اون موج میزده سروده. عارف این شعرو برای بیدار کردن روح حماسی مردم و در ستایش آزادی و البته برای انتقاد از وضع موجودش گفته.

هنگام می و فصل گل و گشت چمن شد
در بار بهاری خالی از زاغ و زغن شد
از ابر کرم خطهٔ ری رشک ختن شد
دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

***

از خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان سرو خمیده
در سایه گل بلبل از این غصه خزیده
گل نیز چو من در غمشان جامه دریده

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

***

خوابند وکیلان و خرابند وزیران
بردند به سرقت همه سیم و زر ایران
ما را نگذارند به یک خانهٔ ویران
یارب بستان داد فقیران ز امیران

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

***

از اشک همه روی زمین زیر و زبر کن
مشتی گرت از خاک وطن هست به سر کن
غیرت کن و اندیشه ایام بتر کن
اندر جلو تیر عدو، سینه سپر کن

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

***

از دست عدو نالهٔ من از سر درد است
اندیشه هر آن‌کس کند از مرگ، نه مرد است
جان بازی عشاق، نه چون بازی نرد است
مردی اگرت هست، کنون وقت نبرد است

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

***

عارف ز ازل تکیه بر ایام نداده است
جز جام، به کس‌دست، چو خیام نداده است
دل جز به سر زلف دلارام نداده است
صد زندگی ننگ به یک نام نداده است

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

کربلایی!

با سلام و عرض تسلیت به مناسبت رحلت پیامبر اکرم و شهادت امام حسن(ع) و همچنین پیشاپیش تسلیت میگم شهادت امام رضا(ع).

چون صبح شود کنار جو میگیرم/دنبال خیال و آرزو میگیرم

هر بادی که به ری؛از نشابور اید/من بوی "حمزه" را ازو میگیرم


مشهدی سید کربلایی حمزه! زیارتت قبول. امیدوارم به پیشوندهای اسمت حاجی هم اضافه بشه. خیلی خوشحالم که به سلامت برگشتی. امیدوارم که تو کربلا ما رو هم دعا کرده باشی.

فقط یه نکته هست که من و مجید احتمالا از یکشنبه میخوایم بریم دانشگاه؛ میخواستم ببینم شما از کی میخواید برید که بیشتر با هم هماهنگ باشیم.

در کوچه سار شعر و قافیه

سلام

دوباره با چند تا غزل اومدم البته به خاطر تاخیرم از همه دوستان معذرت میخوام.اول میخواستم دو شعر از عباس صادقی و عارف قزوینی بذارم که بنا بر دلایلی منصرف شدم و تصمیم گرفتم همون اشعار عاشقانه رو بذارم.اشعار امروز رو تقدیم میکنم به دوست خوبم مجید ترکابادی بخاطر همه زحمتایی که برا من و البته برا کلاس کشیده و بخاطر خیلی چیزا که نمیتونم الان بگم.تقدیم به Maj خودم بخاطر همه چی.

تا تو به خاطر منی کس نگذشت بر دلم

مثل تو کیست در جهان تا ز تو مهر بگسلم

من چو به آخرت روم رفته به داغ دوستی

داروی دوستی بود هر چه بروید از گِلم

میرم و همچنان رود نام تو بر زبان من

ریزم و همچنان بود مهر تو در مفاصلم

حاصل عمر صرف شد در طلب وصال تو

با همه سعی اگر به خود ره ندهی چه حاصلم

باد به دست آرزو در طلب هوای دل

گر نکند معاونت دور زمان مقبلم

لایق بندگی نیم بی هنری و قیمتی

ور تو قبول می‌کنی با همه نقص فاضلم

مثل تو را به خون من ور بکشی به باطلم

کس نکند مطالبت زان که غلام قاتلم

کشتی من که در میان آب گرفت و غرق شد

گر بود استخوان برد باد صبا به ساحلم

سرو برفت و بوستان از نظرم به جملگی

می‌نرود صنوبری بیخ گرفته در دلم

فکرت من کجا رسد در طلب وصال تو

این همه یاد می‌رود وز تو هنوز غافلم

لشکر عشق سعدیا غارت عقل می‌کند

تا تو دگر به خویشتن ظن نبری که عاقلم

ادامه نوشته

برنامه درسی

سلام

گفتم برنامه پیشنهادی دانشگاه رو بذارم تو وبلاگ تا دوستانی که از اون خبر ندارن بدونن که چه درسایی رو باید برداریم(البته بایدی در کار نیست!).خوبه درسای استاد اسدی حداقل برا رسم جدول به کارم اومد!


برنامه گروه آموزشی مدیریت بازرگانی

روزهای هفته

 

نام درس

تعداد واحد

نام استاد

شنبه

یکشنبه

دوشنبه

سه شنبه

چهارشنبه

 

آیین زندگی

2

گروه معارف





10_12

 

آمار 2

3+1

دکتر غمخواری





1:30-5:30

 

بازاریابی و مدیریت بازار

3

دکتر قاضی زاده


10-11:30

8-9:30



 

سیستم های اطلاعات مدیریت

3

دکتر سرداری


8-9:30,3-4:30




 

روش تحقیق در مدیریت

3

دکتر بیگی نیا


4:30-6

1:30-3



 

حسابداری صنعتی (1)

3

دکتر شیخ


1:30-3

5-6:30



 

زبان تخصصی(1و2)

2

دکتر کریمیان





8_10

 

تنظیم خانواده

1

گروه عمومی







ال كلاسيكو

ال كلاسيكو لغتى است كه هيجان، حساسيت و ا ضطراب را با خود به ارمغان مى آورد. بدون شك دربى ال كلاسيكو طى سال هاى اخير، حساس ترين و مهيج ترين رقابت در دنياى توپ گرد بوده است. با شروع رقابت هاى باشگاهى در قاره سبز، بسيارى از فوتبالدوستان براى سوت آغاز ال كلاسيكو لحظه شمارى مى كنند.

ال كلاسيكو فقط يك مسابقه فوتبال نيست و همين مسأله اين بازى بزرگ را از ديگر دربى هاى دنياى توپ گرد متمايز كرده است. جنگ منطقه مذهبى كاتالان و پايتخت نشينان مادريد همواره در كشور اسپانيا ادامه داشته است و حالا اين جنگ با نام ال كلاسيكو به مستطيل سبز كشيده شده است. ال كلاسيكو نبرد ۲ فرهنگ كاملاً مخالف در مستطيل سبز است. از نخستين روزهاي فوتبال در اسپانيا، دو باشگاه رئال مادريد و بارسلونا به عنوان نمايندگان مناطق خود يعني کاستيل و کاتالونيا شناخته مي شدند و اين دو منطقه از نظر فرهنگ نيز تفاوت هاي بسياري با يکديگر دارند. اين پديده جالب ورزشي اشاره هايي به تفاوت عمده جامعه شناسي و امور سياسي در اسپانيا نيز دارد. مادريد مقر دولت و خانواده هاي سلطنتي است، به ويژه در دوره ژنرال فرانکو كه اين شهر به مرکز جاذبه نيروهاي محافظه کار تبديل شد. از سوي ديگر، مي توان گفت كه ايده هايي همچون جمهوري خواهي، فدراليسم (اصل دولت اعتلافي)، سامان ستيزي، اتحاديه گرايي و کمونيسم که سبب به وجود آمدن پيشينه پيشرفت در اسپانيا شده اند، همگي در کاتالونيا که با نام بارسلونا شناخته مي شود، قدرت بيشتري پيدا کردند. حتي پيشگامان فلسفه و يا هنر نيز پيش از آنکه مي خواستند نظر عموم مردم اسپانيا را به خود جلب کنند، از طريق شهر بارسلونا اين کار را مي کردند. با اين حال، رئال مادريد به جز در ميان کاتالونيايي ها، باشگاه ارجح تري به شمار مي آيد . 



ادامه نوشته

فعلآ ؟؟؟؟؟

دو تا شعر از دو شاعر بزرگ و بی نظیر کشورمون براتون آماده کردم که امیدوارم خوشتون بیاد.

ای قصه بهشت ز کویت حکایتی
شرح جمال حور ز رویت روایتی
انفاس عیسی از لب لعلت لطیفه‌ای
آب خضر ز نوش لبانت کنایتی
هر پاره از دل من و از غصه قصه‌ای
هر سطری از خصال تو و از رحمت آیتی
کی عطرسای مجلس روحانیان شدی
گل را اگر نه بوی تو کردی رعایتی
در آرزوی خاک در یار سوختیم
یاد آور ای صبا که نکردی حمایتی
ای دل به هرزه دانش و عمرت به باد رفت
صد مایه داشتی و نکردی کفایتی
بوی دل کباب من آفاق را گرفت
این آتش درون بکند هم سرایتی
در آتش ار خیال رخش دست می‌دهد
ساقی بیا که نیست ز دوزخ شکایتی
دانی مراد حافظ از این درد و غصه چیست
از تو کرشمه‌ای و ز خسرو عنایتی

ادامه نوشته

شیخنا پلید ارواحنا فداه!

بعد از شنیدن خبر مسرت بخش یعنی ببخشید غم انگیز! رفتن دکتر خزایی از کلاس و تغییر رشته

ایشون به رشته روانشناسی دوستان نتونستن دوری دکتر رو تحمل کنن و در دوری ایشون همی

سیل اشک از چشمانشان روانه بود و همی مریدان خاک پای دکتر سرمه چشم خود قرار میدادند

و همی موی خود میکندند و همی آمار خودکشی تو کلاس بالا میرفت ولی چه میشد کرد که دکتر

تصمیمش رو گرفته بود (ای کاش قبل این تصمیم با ما هم یه مشورتی میکرد!)در این بین یکی از

مریدان دکتر بنام محمدحسن علی اکبر قطعه شعری رو در مورد رفتن ایشون آماده کردند که من

به نیابت از ایشون این شعر و خدمتتون عرض میکنم:


خسته شدند سیم ها بس که تماس میرسد

 از همه دانشکده ها، حمد و سپاس می رسد


 مژده دهید ماه را، باز کنید راه را

 خزایی کلاس ما، روانشناس می رسد


 ریاضیاتِ پایه را اگر چه اوفتاده او

از این به بعد نمره ها همیشه پاس می رسد


ای همه ی جهانیان دکمه ی لپ تاب شما

رشته ی ما مدیریت، کی به قیاس می رسد؟


منیجران همه به صف، به اشک و آه و وا اسف

از غم دوریت به دل ، هول و هراس می رسد


 شعر سپید می رود، نام "پلید" می رود

عشق مجید می رود، غم به کلاس می رسد


یونگ به شرم در فغان، دست فروید بر دهان

خیل روانشناس ها، چه آس و پاس می رسد


 مویه کنید بی امان، گریه کنید توامان

منیجران خزاییِ روانشناس می رسد

حافظ

طبق صحبتی که در جلسه انجام شد و مسئولیتی که بنده قبول کردم ، از این به بعد قرار شده هر دو هفته یکبار چند شعر از شاعران کهن رو براتون تو وب بذارم .

سه شنبه روز گرامیداشت حضرت حافظ بود ، به همین مناسبت این هفته دو شعر از از حضرت لسان الغیب براتون میذارم که امیدوارم خوشتون بیاد. با تشکر از دوست خوبم محمدحسن که منو در انتخاب اشعار کمک کرد : 

 

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بايدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بايدش

ای دل اندربند زلفش از پريشانی منال
مرغ زيرک چون به دام افتد تحمل بايدش

رند عالم سوز را با مصلحت بينی چه کار
کار ملک است آن که تدبير و تامل بايدش

تکيه بر تقوا و دانش در طريقت کافريست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بايدش

با چنين زلف و رخش بادا نظربازی حرام
هر که روی ياسمين و جعد سنبل بايدش

نازها زان نرگس مستانه‌اش بايد کشيد
اين دل شوريده تا آن جعد و کاکل بايدش

ساقيا در گردش ساغر تعلل تا به چند
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بايدش

کيست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود
عاشق مسکين چرا چندين تجمل بايدش  
ادامه نوشته

پاچه خواری!

اینجانب حسین بالایی به نمایندگی از آقایان سمت مدیریت وبلاگ را خدمت قبله ی عالم

جناب آقای حمزه لو ملقب به سجاد منیجر و مردم خون گرم و فهیم ملایر تبریک و شادباش

عرض میکنم. برای شما آرزوی مدیریتی مستدام و پایدار میکنم و برای شما آرزوی توفیقات

روز افزون دارم.


و اما قطعه شعری به مناسبت این روز میمون و خجسته در نظر گرفتم که خدمتتون عرض

میکنم:

خوش آن زمان که مرا با تو کار و باری بود           به خال عشق تو این عمر چون مداری بود

نه جان نثار تو تنها منم که از عشقت            به هر طرف که برفتیم جان نثاری بود

ز قدر و منزلتت این سخن فقط کافیست            که در مقابل فضلت ، خشی  خیاری بود

ای آنکه دیدن رویت چو می کند مستم             بیا که بی تو نصیبم فقط خماری بود

که ام؟بگویمت ای دوست: خاک پای توام           خوش آن زمان که تو را بر سرم گذاری بود

وصال چون تو حبیبی به من رسد هیهات!              هر آن گلی که بدیدم کنار خاری بود

همیشه بود مرا آرزوی دیرینه                   که کاش مثل تو ام در کنار یاری بود

نگشت بی تو کسی بختیار دور زمان             اگر چه دم به دمش هم ز بخت یاری بود   

ز روزگار ندیدم خوشی من اندر عمر                 به جز وصال تو، کآن هم چه روزگاری بود       

تمام مدت عمرم  به غافلی بگذشت               جز آن زمان که مرا با تو کار و باری بود

بدادم این غزلم را بدست عیّاری                   بدید و گفت : عجب نقد کم عیاری بود

بدی گفته ام از یاد بر تو سجادا                   غرض ز خلقت این نظم یادگاری بود  

در این جهان مخورم غیر غم خداوندا               اگر مرادم از این شعر پاچه خواری بود!

داستان

امروز داشتم توی اینترنت میگشتم دنبال یه متن برا تکلیف استاد اسدی که یه سایتی دیدم که توش داستان های کوتاه قشنگ و بامزه ای بود. دو تاشو انتخاب کردم که براتون بذارم تو وبلاگ امیدوارم که تکراری نباشه و البته شما هم خوشتون بیاد.

نامه ای به خدا

روزی یک کارمند پست وقتی به نامه های آدرس نامعلوم رسیدگی می کرد متوجه نامه جالبی شد. روی پاکت این نامه با خطی لرزان نوشته شده بود: «نامه ای برای خدا!» با خود فکر کرد: «بهتر است نامه را باز کنم و بخوانم
در نامه این طور نوشته شده بود: «خدای عزیز! بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می گذرد. دیروز کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدیدند. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام، اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن«...
کارمند اداره پست که تحت تاثیر قرار گرفته بود نامه را به همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت تا این که نامه ای دیگر از آن پیرزن به اداره پست رسید. روی نامه نوشته شده بود: نامه ای به خدا!
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را بخوانند. مضمون نامه چنین بود: "خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند! …"

داستان دوم  در ادامه مطلب

ادامه نوشته

بیا شمعا رو فوت کن!

روز تولدت شد و نیستم اما کنار تو

کاشکی می شد که جونمو هدیه بدم برای تو

درسته ما نمیتونیم این روز و پیش هم باشیم

بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم

میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم

از لحظه های جشنمون تو خیالم عکس بگیرم

من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون

چراغونی جشنمون، ستاره های کهکشون

به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم

هر چی غم و غصه داری یک شبه آتیش بزنم

تو غمهات و فوت بکنی منم ستاره بیارم

اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بکارم

کهکشونو ستاره هاش دریاو موج و ماهیاش

بیابونا و برکه هاش بارون و قطره قطره هاش

با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک

بال فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک

عاشقتو یه قلب بی قرار و پاک و کوچک

فقط می خوان بهت بگن:

          تولدت مبارک سهیل جون

سه تا شعر

سلام

به مناسبت روز شعر و ادبیات فارسی و روز استاد شهریار امروز میخوام سه تا شعر براتون بذارم تو وبلاگ که امیدوارم خوشتون بیاد. اول غزل "حالا چرا" شهریار که من این شعرو خیلی دوست دارم. حتما شما هم این شعرو قبلآ خوندین ولی دوباره خوندنش هیچی از زیباییش کم نمیکنه :



آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا                                  
بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی    
سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم                                    
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار                                 
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود                         
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت                   
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند                           
در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین                             
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی‌جیب خود نمی‌کردی سفر                              
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا


در ادامه هم دو شعر از محمد علی بهمنی و شاهکار بینش پژوه


ادامه نوشته

کربلایی مجید

مجید جون زیارتت قبول

اقتصاد خرد


دلاوران نام آوران

به نام یزدان پیروز باشید ...

دیری دیری دید


بدین وسلیه قبولی غرور آفرین خود در درس اقتصاد خرد را به شما دانشجویان شهید پرور تبریک عرض نموده ، از خداوند متعال نمره اضافی برای شما مسئلت می کنم .



فکر می کنید این دو جوان دارن چی کار می کنن ؟ آقای خزایی اون بالا دنبال نارگیل نیست که ! مسئولین فهیم زحمت کشیدن نمرات درس اقتصاد رو در ارتفاع 3 متری از سطح زمین نصب کردند واین دو دوست تمام تلاش خودشون رو کردن که نمرات رو به دست شما افتادگان برسونن .
نمرات اقتصاد خرد در ادامه مطلب
ادامه نوشته

لوح موسیقی

پسر جوان پس از مدتها از منزل خارج شد . بیماری روحیه او را مکدر کرده بود . و حالا با اصرار مادرش به خیابان آمده بود . از کنار چند فروشگاه گذشت .. ویترین یک فروشگاه بزرگ توجه او را به خود جلب کرد و وارد شد . در بخشی از فروشگاه که مخصوص موسیقی بود چشمش به دختر جوانی افتاد که فروشنده آن قسمت بود . فروشنده دختر ی بود همسن خودش و لبخند مهربانی بر لب داشت . لبخند آن دختر به نظر خودش زیباترین چیزی بود که به عمر دیده بود! دختر نگاهی به او کرد و پرسید :
-
می توانم کمکتان کنم؟
در یک نگاه در وجودش علاقه ای را نسبت به او احساس کرد ولی هیچ عکس العملی از خود نشان نداد . فقط گفت :
-
من یک لوح موسیقی می خواهم .
یکی را انتخاب کرد و به دست دختر داد دختر لوح را گرفت و با همان لبخند گفت :
-
میل دارید این را برایتان کادو کنم؟
و بدون این که منتظر جواب شود به پشت ویترین رفت و چند لحظه بعد بسته کادو پیچ شده را به پسر داد . پسر جوان با کادویی که در دست داشت به خانه رفت و از آن روز به بعد هر روز به فروشگاه می رفت و یک لوح می خرید و دختر نیز لوح را کادو می کرد و به او می داد . پسر بارها خواست علاقه خود را به فروشنده جوان ابراز کند ولی نتوانست . مادرش که متوجه تغییر در رفتار پسر شده بود علت این پریشانی را از او جویا شد و وقتی متوجه علاقه او شد پیشنهاد کرد که این موضوع را به خود دختر بگوید و نظر او را هم بپرسد . ولی پسر نپذیرفت او هر بار که می خواست با دختر صحبت کند نمی توانست و فقط با خرید یک لوح خارج می شد
.



بیماری جوان کم کم شدیدتر می شد و او نمی توانست علاقه اش را به دختر ابراز کند . یک روز که به فروشگاه رفت فقط شماره تلفنش را روی کاغذ نوشت و روی ویترین گذاشت و خارج شد! و روز بعد دیگر به فروشگاه نرفت!

چند روز گذشت و دختر از نیامدن پسرتعجب کرد و به یاد شماره تلفن افتاد و با منزل او تماس گرفت . مادر پسر جوان گوشی را برداشت و وقتی متوجه شد که او همان دختر فروشنده است با گریه گفت :
-
تو دیر تماس گرفتی!! ... پسر من دو روز پیش از دنیا رفت.
دختر بسیار متاثر شد و از مادر نشانی اش را پرسید تا او را ببیند . وقتی به منزل پسر رسید از مادرش خواهش کرد که اتاق پسر را ببیند . در اتاق پسر انبوهی از لوحهای موسیقی روی هم چیده شده بود که کادوی آنها باز نشده بود!!
مادر یکی از کادوها را باز کرد و با تعجب داخل آن یک یادداشت دید که رویش نوشته بود 

" تو پسر مودب و با شخصیتی هستی و اگر مایل باشی می توانیم با هم یک فنجان قهوه بخوریم "

یادداشت ازطرف دختر فروشنده بود . مادر بسته بعدی را باز کرد و باز هم همان یادداشت!
مادر گفت :
-
پسرم به تو گفته بودم که اگر واقعا او را دوست داری احساسات را ابراز کن و بگذار او هم بداند که احساسی نسبت به او داری . ممکن است او هم به تو علا قمند و منتظر تو باشد .


براساس کتاب داستان های کوتاه اثر سباستینلومان

قدرت اندیشه

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : پ
سرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی . دوستدار تو پدر .



پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد :
پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .
در دنیا هیچ بن بستی نیست.
یا راهی‌ خواهم یافت، یا راهی‌ خواهم ساخت .


این مطلبو از یکی از دوستام گرفتم و دقیقآ منبعش رو نمیدونم .

دانشجوها در کشورهای مختلف

ژاپن: به شدت مطالعه می کند و برای تفریح ربات می سازد!


مصر: درس می خواند و هر از گاهی بر علیه حسنی مبارک، در و پنجره دانشگاهش را می شکند!

هند: او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلی می شود و همزمان برادر دوقولویش که سالها گم شده بود را پیدا می کند. سپس ماجراهای عاشقانه واکشنی(ACTION) پیش می آید و سرانجام آندو با هم عروسی می کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود!

عراق: مدام به تیر ها و خمپاره های تروریست ها جاخالی می دهد ودر صورت زنده ماندن درس می خواند!

چین: درس می خواند و در اوقات فراغت مشابه یک مارک معروف خارجی را می سازد و با یک دهم قیمت جنس اصلی می فروشد!

اسرائیل: بیشتر واحدهایی که او پاس کرده، عملی است او دوره کامل آموزشهای رزمی و کماندویی را گذرانده! مادرزادی اقتصاد دان به دنیا می آید!

گینه بی صاحاب!: او منتظر است تا اولین دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه بر و بچ هم قبیله ای درس بخواند!

کوبا: او چه دلش بخواهد یا نخواهد یک کمونیست است و باید باسواد باشد و همینطور باید برای طول عمر فیدل کاسترو و جزجگر گرفتن جمیع روسای جمهوری امریکا دعا کند!

پاکستان: او بشدت درس می خواند تا در صورت کسب نمره ممتاز، به عضویت القاعده یا گروه طالبان در بیاید!

اوگاندا: درس می خواند و در اوقات بیکاری بین کلاس؛ چند نفر از قبیله توتسی را می کشد!

انگلیس: نسل دانشجوی انگلیسی در حال انقراض است و احتمالا تا پایان دوره کواترناری!! منقرض می شود ولی آخرین بازماندگان این موجودات هم درس می خوانند!

ایران: عاشق تخم مرغ است! سرکلاس عمومی چرت می زند و سر کلاس اختصاصی جزوه می نویسد! سیاسی نیست ولی سیاسی ها را دوست دارد. معمولا لیگ تمام کشورهای بالا را دنبال می کند! عاشق عبارت «خسته نباشید» است، البته نیم ساعت مانده به آخر کلاس! هر روز دوپرس از غذای دانشگاه را می خورد و هر روز به غذای دانشگاه بد و بیراه می گوید! او سه سوته عاشق می شود! اگر با اولی ازدواج کرد که کرد، و الا سیکل عاشق شدن و فارغ شدن او بارها تکرار می شود! جزء قشر فرهیخته جامعه محسوب می شود ولی هنوز دلیل این موضوع مشخص نشده که چرا صاحبخانه ها جان به عزرائیل می دهند ولی خانه به دانشجوی پسر نمی دهند! (فهمیدین به منم بگین) او چت می کند! خیابان متر می کند، ودر یک کلام عشق و حال می کند! همه کار می کند جز اینکه درس بخواند نسل دانشجوی ایرانی درسخوان در خطر انقراض است! از من می شنوین بی خیال دانشگاه بشین بهتره (تفریحات بهتر و کم دردسرتر هست)خود دانید.

نوبل

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند!
زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن تیتر صفحه اول، میخکوب شد: «آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آورترین سلاح بشری مرد!»
آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: «آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟»
سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود. امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.
یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است

شهر هرت!!!

 

شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب
شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگه رو می شناسن
شهر هرت جایی است که همه بَدَن مگر اینکه خلافش ثابت بشه
شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند
شهر هرت جایی است که درختا علل اصلی ترافیکاند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند
شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند
شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند
شهر هرت جایی است که همه با هم مساویند و بعضی ها مساوی تر
شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده چند چادر برپا کرد
شهر هرت جایی است که خنده عقل را زائل می کند
شهر هرت جایی است که زن باید گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش می گن مروارید در صدف
شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسیشونو در بیارن
شهر هرت جایی است که 33 بچه کشته می شن و مامورای امنیت شهر می گن: به ما چه. مادر پدرا می خواستند مواظب بچه هاشون باشند
شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریالای تلویزیونیشو توی کاخها می سازن
شهر هرت جایی است که 2 سال باید بری سربازی تا بلیط پاره کردن یاد بگیری
شهر هرت جاییه که موسیقی حرام است حرام
شهر هرت جایی است که همه با هم خواهر برادرن اما این برادرا خواهرا رو که نگاه می کنن یاد تختخواب می افتن

شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه
شهر هرت جایی است که وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه
شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی
شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی
شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است

عنوان ندارد

سلام به تمام بچه های مدیریت بازرگانی

باتوجه به استقبال شما از پیشنهاد جناب رضایی می خواستم بگم که خانه ی ما هم به میدان میوه و تره بار نزدیک است و با توجه به این که داریم کم کم به شب عید و بازار شلوغ و پردرد سر میوه و تره بار نزدیک میشیم می توانید برای تهیه ی انواع میوه و سبزیجات اعم از گوجه ، سیب زمینی پشندی / معمولی ، هویج ،خیار (مخصوصا خیار که هم در سالاد و هم برای پذیرایی* استفاده می شود)، گوجه سبز( شنیده ام که اخیرا می گویند موج سبز)، پرتقال درجه یک گیلان ، نارنگی شه پر ساوه ، سیب ترد بیجار ، خربزه ی باتقای ورامین ،انگور خوشه درشت عسگری، موز اصل برزیلی و غیره ( بدون رودربایستی) به من مراجعه کنید تا با قیمت مناسب و به صورت عمده برایتان تهیه کنم.

در ضمن می توانید هرگونه سوالی در باره میوه داشتید و یا اگر خواستار نمونه میوه بودید( در راستای نمونه سوالات سهیل) باز هم تاکید می کنم بدون رو دربایستی به من ایمیل بزنید . نشانی :  www.yahoo@hosseyn.com

راستی این رو هم بگم که اصولا خونه ی ما به همه چی نزدیکه و هر چی خواستید( باز هم تاکید می کنم جون بچه هاتون رودربایستی نکنید) به من مراجعه کنید براتون تهیه میکنم. اصلا شما به من مراجعه بکنید من هر کاری بخواهید براتون انجام میدم.

باتشکر از خودم(بدون رودربایستی) خدانگهدار

ادامه نوشته

یا ضامن آهو

در بند هواييم، يا ضامن آهو!
در فتنه رهاييم، يا ضامن آهو!

بي تاب و شکيبيم، تنها و غريبيم
بي سقف و سراييم، يا ضامن آهو!

عرياني پاييز، خاموشي پرهيز
بي برگ و نواييم، يا ضامن آهو!

سرگشته‌تر از عمر، برگشته‌تر از بخت
جوياي وفاييم، يا ضامن آهو!

آلوده‌ي بدنام، فرسوده‌ي ايام
با خود به جفاييم، يا ضامن آهو!

آلوده مبادا، فرسوده مبادا
اين گونه که ماييم، يا ضامن آهو!

پوچيم و کم از هيچ، هيچيم و کم از پوچ
جز نام نشاييم، يا ضامن آهو!

ننگيني ناميم، سنگيني ننگيم
در رنج و عناييم، يا ضامن آهو!

بي رد و نشانيم، از ديده نهانيم
امواج صداييم، يا ضامن آهو!

ادامه نوشته