(( میدونم مشکل از روده نیست . ایراد کار، معده است . هرچی رانیتیدین هم می خورم فایده نداره . برا همین دیگه نمی خورم . اولاش فقط دل پیچه بود ؛ حالت تهوع . ولی الان یکم یه طوری دیگه شده . بعضی وقتا فشارم اونقدر میره بالا که گوشام قرمز میشه ، داغ میکنه . گوشام همین طوری گنده هستن ، وقتی قرمز میشن خیلی خنده دار می شم . حتی مامانم اولاش خنده اش می گرفت ، ولی تازگیا یه متوجه یه چیزایی شده . دیروز گیر داده بود بریم دکتر منم هی می گفتم :
 این فرصت رو از دست نده ، گوشام رو نگاه کن و از ته دل بخند . معلوم نیست دیگه کی ازین شانسا گیرت بیادا ... 
 ولی دیروز بیشتر عصبانی شد . شاکی شد ، بهم گفت خیلی خری . می خندید و می گفت . ولی خنده اش فرق داشت . می گم شاید تو هم اینطوری شدی ، نه حسین ؟ حسین ... با توام .... ))
میگه : (( وای مجید ... حالم داره بهم می خوره . نمی دونم برا چیه . بریم بیرون . اصلا هرچی تو میگی ... فقط پیاده شو .))
حسین پیشونیش رو میذاره روی کتف من . حالش داره بهم می خوره . ولی حداقل باید تا ایستگاه بعدی صبر کنیم . امام خمینی . اوه ...اوه... اونجا هم این قدر شلوغه که مه حتما حالش بیشتر بهم میخوره . میگم :
 (( داش حسین ... کم کم باید خودتو آماده کنی هی سوار این مترو بشیم . تازه نه یکی دو ایستگاه . تا حرم مطهر ، یعنی یکی قبل از کهریزک . ))
منظورم رو نمی فهمه . یه تیکه ای انداختم که خوشش بیاد ، یکم بخنده ، شاد بشه ، یادش بره حالش داره بهم میخوره . ولی اصلا متوجه نشد . میدونم اگه بهش توضیح بدم که منظورم چی بوده ، بیشتر حالش بهم می خوره . فکر کنم همیشه از این تیکه های من حالش بهم می خوره . ولی خوب تا وقتی چیزی نَگه که من نمی فهمم . یعنی می فهمما ... ولی خوب نمی فهمم ! حتی از همین جور حرف زدنم هم حالش بهم میخوره . از اینکه واضح حرف نزنم . از اینکه دقیقا مشخص نکنم منظورم چیه . آخه من دوست ندارم لقمه رو بجویم بذارم تو بشقاب یه نفر. دوس دارم خودشون زوایای مختل حرفم رو نگاه کنن ، بعدش حتما می فهمن که من منظورم چی بوده .  خیلیای دیگه رو هم میشناسم که حالشون بهم میخوره ، ولی  خوب تا وقتی چیزی نگه که من نمی فهمم . یعنی مفهمما ... ولی خوب نمی فهمم !


حسین همینطور که پیشونیش رو روی کتف من جا به جا می کنه و بین اون همه استخون دنبال یه جای نرم و گوشتی می گرده ، میگه :

(( پس چرا به ایستگاه نمی رسیم ؟ منکه گفتم همون سعدی پیاده بشیم ...اَه ...  ))

فکر کنم تازه یادش افتاده که حالش از استخون های من بهم میخوره و این باعث شده حالش بیشتر بهم بخوره . سرش رو بلند میکنه و تو چشام زل میزنه . نمی دونم چرا ؟ ولی من در حال خندیدن هستم . روی پیشونیش عرق جمع شده که دلیلش رو میدونم . چون حالش داره بهم میخوره ! ولی دلیل خنده ام رو نمی دونم . شاید به این می خندم که چرا ما دوتا با زبون روزه و درست 5 ساعت قبل از بلیط قطار حسین به سمت مشهد ، تو مترو قرار می ذاریم و هیچ کدوم نمی دونیم کجا بریم . بعد برای اینکه یه جا بریم ، هی تو مترو خط عوض می کنیم ... اینقدر خط عوض می کنیم که حسین حالش به هم بخوره . ولی خوب چند وقت دیگه دانشگاه شروع میشه و ما مجبوریم سوار مترو بشیم و حسین حالش بهم می خوره .

مثل احمق ها ، درست مثل احمق ها یه سوال احمقانه می پرسم :

(( حسین ... حالت چطوره ؟ ))
درب مترو باز میشه و ملت هجوم میارن . ما که درست جلوی در ایستادیم ، بین کسانی که می خوان برن بیرون و کسانی که می خوان بیان تو گیر میکنیم . حسین که دیگه حالش داره خیلی خیلی بهم می خوره ، یه فحش میده . به هر زوری که شده از مترو پیاده میشیم و جلوی آسانسوری که مخصوص معلولین وای میستیم . حسین هیچی نمی گه و فقط راه میره و با دستش صورتش رو باد میزنه . میگم :
(( ا ا ا ... میدونی چند وقته سوار مترو نشده بودم . یادش بخیر دانشگاه... روزایی که هندزفری یا کتاب نداشتم دیوونه میشدم . ولی مترو خیلی زمان مناسبیه برا آهنگ گوش کردن . امروز چندمه ؟ ))
حسین میاد رو به روی من و دستش رو دور گردنم حلقه میکنه ، میگه :
(( حالم از داشنگاه بهم می خوره . مخصوصا راهش . تو مترو ... ))
 میگم : (( چرا ؟ مگه دانشگاه چشه ؟ از بیکاری که بهتره . مثلا تو خودت الان تو خونه چیکار میکنی ؟ البته قبول دارم خیلی وقت آدم رو میگیره . ولی جای مضخرف باحالیه ! اه اه غذای سلف . از زندان فاکس ریور هم بدتره ، هوس کردم چهارشنبه بشه بریم سلف ، غذا ماهی باشه ، بعد هیچ کس نخوره ...))
زل زدم به میله ی بالایی و لبخندی روی لبمه .
حسین با حرصی تو صداش میگه :  (( خدایی خوشت میاد ؟ اصا خودت می فهمی چی میگی ؟ خودت میگی مضخرفه ، بعد ..))
یهو جلوی دهنش رو میگیره و پشتش رو میکنه به من . فکر کنم حالش خیلی بهم خورده . تازه یاد کلی چیز حال بهم زن انداختمش . میدونم حالش از سلف و غذای سلف بهم می خوره ، مخصوصا وقتی کسی غذا رزرو نکرده و هرچی بهش تعارف می کنیم نمیاد با ما هم غذا بشه . منم حالم از این حرکت بهم می خوره . البته یه چیز سلف براش جذابه . اینکه وقتی هممون توی صف وایسادیم و نوبتی کارتامون رو برای گرفتن غذا می زنیم ، من رزرو نکرده باشم و به محض اینکه کارتم رو میزنم صدای بوق دستگاه بلند شه . اون موقع اونقدر بلند میخنده که خشایار و سجاد و علی اکبر هم می فهمن جریان چیه و اونا هم می خندن . یه بار از پشت سرم فیلم هم گرفتن گور به گور شده ها . ولی خوب خدا رو شکر کارتم شارژ داشت .  احتمالا حالش از بوفه هم بهم می خوره . البته نه از خود بوفه . از ماها که همیشه سر حساب کردن مشکل داریم . همه دوس دارن بقیه رو مهمون کنن . البته همه دوس دارن ، ولی خوب همیشه همه پول ندارن !
حسین طوری که انگار چیزی اذیتش کرده بر میگرده میگه :

(( وای ... ساعت خالیا رو بگو . هیچ غلطی نمیشه توش کرد . نه بخوابی ، نه درس بخونی ، هیچی . خدایی مسخره اس . به نظرم تو دانشگاه خیلی وقتم تلف میشه . همش الافیه . اصلا خوشم نمیاد . حالم از داشنگاه بهم میخوره. ))

فکر کنم حالش خیلی بد باشه . دیگه نباید بیشتر حالش رو بهم بزنم . میدونم حالش بهم می خوره اگه وقتی  که حالش داره از یه مشت اتفاق حال بهم زن بهم می خوره ، بهش گیر بدی و چرت و پرت بگی . مثلا بعد از امتحان اقتصاد که حالش داشت از دانشگاه و استاد بهم می خورد ، من بهش گیر داده بودم که بیا عکس آخر ترم بگیریم . خودش گفت ، نمی تونم صبر کنم .گفت مجید .. حالم داره بهم میخوره ولم کن .
الان با اینکه با من هم صحبتی می کنه . ولی فکر کنم حالش داره از مترو ، ایستگاه علی آباد ، اتوبوس دانشگاه ، درب وردی ، کارت نشون دادن ، پیاد رفتن تا دانشکده ، سلام و علیک مصنوعی و خشک و خالی با بقیه بچه ها تو لابی ، نشستن سر کلاس و گوش کردن به حرف های استاد ، لج کردن بچه ها ، کل کل منو دو سه تای دیگه ، بحث کردن علی اکبر و اون پسره که حالش از من بهم میخوره ، دغدغه ی امتحان آخر ترم ، امتحان آخر ترم و هزار تا چیز دیگه بهم میخوره ! تو چشاش نگاه می کنم و درحالی که گوشای قرمزم به شدت خنده دار شدن میگم :

((حسین جون نمی دونم چرا ؟ واقعا نمی دونم چرا ؟  ولی از ته دل دوس دارم ...

 دوس دارم حالت بهم بخوره  ! ))