درد مبهم 2
(( میدونم مشکل از روده نیست . ایراد
کار، معده است . هرچی رانیتیدین هم می خورم فایده نداره . برا همین دیگه
نمی خورم . اولاش فقط دل پیچه بود ؛ حالت تهوع . ولی الان یکم یه طوری دیگه
شده . بعضی وقتا فشارم اونقدر میره بالا که گوشام قرمز میشه ، داغ میکنه .
گوشام همین طوری گنده هستن ، وقتی قرمز میشن خیلی خنده دار می شم . حتی
مامانم اولاش خنده اش می گرفت ، ولی تازگیا یه متوجه یه چیزایی شده . دیروز
گیر داده بود بریم دکتر منم هی می گفتم :
این فرصت رو از دست نده ، گوشام رو نگاه کن و از ته دل بخند . معلوم نیست دیگه کی ازین شانسا گیرت بیادا ...
ولی
دیروز بیشتر عصبانی شد . شاکی شد ، بهم گفت خیلی خری . می خندید و می گفت .
ولی خنده اش فرق داشت . می گم شاید تو هم اینطوری شدی ، نه حسین ؟ حسین
... با توام .... ))
میگه : (( وای مجید ... حالم داره بهم می خوره . نمی دونم برا چیه . بریم بیرون . اصلا هرچی تو میگی ... فقط پیاده شو .))
حسین
پیشونیش رو میذاره روی کتف من . حالش داره بهم می خوره . ولی حداقل باید
تا ایستگاه بعدی صبر کنیم . امام خمینی . اوه ...اوه... اونجا هم این قدر
شلوغه که مه حتما حالش بیشتر بهم میخوره . میگم :
(( داش حسین
... کم کم باید خودتو آماده کنی هی سوار این مترو بشیم . تازه نه یکی دو
ایستگاه . تا حرم مطهر ، یعنی یکی قبل از کهریزک . ))
منظورم
رو نمی فهمه . یه تیکه ای انداختم که خوشش بیاد ، یکم بخنده ، شاد بشه ،
یادش بره حالش داره بهم میخوره . ولی اصلا متوجه نشد . میدونم اگه بهش
توضیح بدم که منظورم چی بوده ، بیشتر حالش بهم می خوره . فکر کنم همیشه از
این تیکه های من حالش بهم می خوره . ولی خوب تا وقتی چیزی نَگه که من نمی
فهمم . یعنی می فهمما ... ولی خوب نمی فهمم ! حتی از همین جور حرف زدنم هم
حالش بهم میخوره . از اینکه واضح حرف نزنم . از اینکه دقیقا مشخص نکنم
منظورم چیه . آخه من دوست ندارم لقمه رو بجویم بذارم تو بشقاب یه نفر. دوس
دارم خودشون زوایای مختل حرفم رو نگاه کنن ، بعدش حتما می فهمن که من
منظورم چی بوده . خیلیای دیگه رو هم میشناسم که حالشون بهم میخوره ، ولی
خوب تا وقتی چیزی نگه که من نمی فهمم . یعنی مفهمما ... ولی خوب نمی فهمم !
حسین همینطور که پیشونیش رو روی کتف من جا به جا می کنه و بین اون همه استخون دنبال یه جای نرم و گوشتی می گرده ، میگه :
(( پس چرا به ایستگاه نمی رسیم ؟ منکه گفتم همون سعدی پیاده بشیم ...اَه ... ))
فکر کنم تازه یادش افتاده که حالش از استخون های من بهم میخوره و این باعث شده حالش بیشتر بهم بخوره . سرش رو بلند میکنه و تو چشام زل میزنه . نمی دونم چرا ؟ ولی من در حال خندیدن هستم . روی پیشونیش عرق جمع شده که دلیلش رو میدونم . چون حالش داره بهم میخوره ! ولی دلیل خنده ام رو نمی دونم . شاید به این می خندم که چرا ما دوتا با زبون روزه و درست 5 ساعت قبل از بلیط قطار حسین به سمت مشهد ، تو مترو قرار می ذاریم و هیچ کدوم نمی دونیم کجا بریم . بعد برای اینکه یه جا بریم ، هی تو مترو خط عوض می کنیم ... اینقدر خط عوض می کنیم که حسین حالش به هم بخوره . ولی خوب چند وقت دیگه دانشگاه شروع میشه و ما مجبوریم سوار مترو بشیم و حسین حالش بهم می خوره .
مثل احمق ها ، درست مثل احمق ها یه سوال احمقانه می پرسم :
(( حسین ... حالت چطوره ؟ ))
درب
مترو باز میشه و ملت هجوم میارن . ما که درست جلوی در ایستادیم ، بین
کسانی که می خوان برن بیرون و کسانی که می خوان بیان تو گیر میکنیم . حسین
که دیگه حالش داره خیلی خیلی بهم می خوره ، یه فحش میده . به هر زوری که
شده از مترو پیاده میشیم و جلوی آسانسوری که مخصوص معلولین وای میستیم .
حسین هیچی نمی گه و فقط راه میره و با دستش صورتش رو باد میزنه . میگم :
((
ا ا ا ... میدونی چند وقته سوار مترو نشده بودم . یادش بخیر دانشگاه...
روزایی که هندزفری یا کتاب نداشتم دیوونه میشدم . ولی مترو خیلی زمان
مناسبیه برا آهنگ گوش کردن . امروز چندمه ؟ ))
حسین میاد رو به روی من و دستش رو دور گردنم حلقه میکنه ، میگه :
(( حالم از داشنگاه بهم می خوره . مخصوصا راهش . تو مترو ... ))
میگم
: (( چرا ؟ مگه دانشگاه چشه ؟ از بیکاری که بهتره . مثلا تو خودت الان تو
خونه چیکار میکنی ؟ البته قبول دارم خیلی وقت آدم رو میگیره . ولی جای
مضخرف باحالیه ! اه اه غذای سلف . از زندان فاکس ریور هم بدتره ، هوس
کردم چهارشنبه بشه بریم سلف ، غذا ماهی باشه ، بعد هیچ کس نخوره ...))
زل زدم به میله ی بالایی و لبخندی روی لبمه .
حسین با حرصی تو صداش میگه : (( خدایی خوشت میاد ؟ اصا خودت می فهمی چی میگی ؟ خودت میگی مضخرفه ، بعد ..))
یهو
جلوی دهنش رو میگیره و پشتش رو میکنه به من . فکر کنم حالش خیلی بهم خورده
. تازه یاد کلی چیز حال بهم زن انداختمش . میدونم حالش از سلف و غذای سلف
بهم می خوره ، مخصوصا وقتی کسی غذا رزرو نکرده و هرچی بهش تعارف می کنیم
نمیاد با ما هم غذا بشه . منم حالم از این حرکت بهم می خوره . البته یه چیز
سلف براش جذابه . اینکه وقتی هممون توی صف وایسادیم و نوبتی کارتامون رو
برای گرفتن غذا می زنیم ، من رزرو نکرده باشم و به محض اینکه کارتم رو میزنم
صدای بوق دستگاه بلند شه . اون موقع اونقدر بلند میخنده که خشایار و سجاد
و علی اکبر هم می فهمن جریان چیه و اونا هم می خندن . یه بار از پشت سرم فیلم هم گرفتن
گور به گور شده ها . ولی خوب خدا رو شکر کارتم شارژ داشت . احتمالا حالش
از بوفه هم بهم می خوره . البته نه از خود بوفه . از ماها که همیشه سر حساب
کردن مشکل داریم . همه دوس دارن بقیه رو مهمون کنن . البته همه دوس دارن ،
ولی خوب همیشه همه پول ندارن !
حسین طوری که انگار چیزی اذیتش کرده بر میگرده میگه :
(( وای ... ساعت خالیا رو بگو . هیچ غلطی نمیشه توش کرد . نه بخوابی ، نه درس بخونی ، هیچی . خدایی مسخره اس . به نظرم تو دانشگاه خیلی وقتم تلف میشه . همش الافیه . اصلا خوشم نمیاد . حالم از داشنگاه بهم میخوره. ))
فکر
کنم حالش خیلی بد باشه . دیگه نباید بیشتر حالش رو بهم بزنم . میدونم حالش
بهم می خوره اگه وقتی که حالش داره از یه مشت اتفاق حال بهم زن بهم می
خوره ، بهش گیر بدی و چرت و پرت بگی . مثلا بعد از امتحان اقتصاد که حالش
داشت از دانشگاه و استاد بهم می خورد ، من بهش گیر داده بودم که بیا عکس
آخر ترم بگیریم . خودش گفت ، نمی تونم صبر کنم .گفت مجید .. حالم داره بهم
میخوره ولم کن .
الان با اینکه با من هم صحبتی می کنه . ولی
فکر کنم حالش داره از مترو ، ایستگاه علی آباد ، اتوبوس دانشگاه ، درب وردی
، کارت نشون دادن ، پیاد رفتن تا دانشکده ، سلام و علیک مصنوعی و خشک و
خالی با بقیه بچه ها تو لابی ، نشستن سر کلاس و گوش کردن به حرف های استاد ،
لج کردن بچه ها ، کل کل منو دو سه تای دیگه ، بحث کردن علی اکبر و اون
پسره که حالش از من بهم میخوره ، دغدغه ی امتحان آخر ترم ، امتحان آخر ترم و
هزار تا چیز دیگه بهم میخوره ! تو چشاش نگاه می کنم و درحالی که گوشای
قرمزم به شدت خنده دار شدن میگم :
((حسین جون نمی دونم چرا ؟ واقعا نمی دونم چرا ؟ ولی از ته دل دوس دارم ...
دوس دارم حالت بهم بخوره ! ))
وبلاگ دانشجویان مدیریت بازرگانی