جای خیلی کثیفی بود . گند از سر و روش می بارید . بوی روغن سوخته تمام فضا رو پر کرده بود. هواکش هم فقط صدا رو زیاد میکرد . به مرد میانسالی که اون طرف میز استاده بود گفتم :

(( منم یکی می خوام . ))

مرد دست به کار شد . کارش رو خوب بلد بود و روزی هزار بار انجامش می داد. دست هاش تمیز نبودند . همه می دونستند و هیچ کس اعتراضی نداشت . دونه های فلافل رو با دست بین نون قرار داد و فقط برای ریختن ترشی از قاشق استفاده می کرد .

ساندویچ رو گرفتم و ته مغازه ، پشت به خیابون نشستم. جوری که نه من صورت عابرین رو ببینم نه اونا من رو . از توی آیینه شکسته رو به روم میزکار رو میدیدم . پسر جوانی چندبار وارد مغازه شد و دوباره برگشت . بالاخره رضایت داد و با خجالت پنهانی پرسید :

(( آب خوردن هم دارید ؟ ))

مرد به سمت من اشاره کرد و گفت :

(( آخر مغازه سمت راست ...))

پسر جوان در بین در مغازه ایستاد و به کسی اشاره کرد که بیا . چند لحظه بعد دختر بی آلایشی در حال آب خوردن با قوطی خالی ساندیس بود . پسر جوان با آرامی جیب هاش رو بررسی کرد و یک اسکناس 500 تومنی پیدا کرد . پشت به من و روبه دختر جوان ایستاده بود. به آرامی چیزی زمزمه کرد و دختر جوان با شک گفت : (( آره .... هست )) بعد پول خردهای کیفش رو جمع کرد و به پسر داد . مرد جوان از مغازه دار پرسید :

(( فلافلا چنده ؟ ))

(( هفصد...))

((یکی لطفا ...))

تو فکر مشکلی بودم که همه به سادگی از کنارش رد می شن . ولی برای من خیلی سخته . حتی اگر برنامه های آینده ام خراب نشده باشه ، تصوری که از 5 سال آینده خودم داشتم عوض شده بود و این منو اذیت می کرد. یاد حرف مسئول بی حوصله نظام وظیفه می افتم : ((دخترا فرق دارن . قانونه .... )) چند دقیقه ای میشه که یادم رفته ساندویچ تند فلافل رو بخورم. ناخودآگاه گوشم متوجه زوج جوان میشه :

(( خیلی بدی ، گفتم بِش بگو خیار شور نذاره . ))

(( اشکال نداره ، کاغذش رو بازکن ... ))

دختر جوان کاعذ کاهی ساندویچ رو باز کرد و پشر هم مشغول به درآوردن خیارشورها شد . تک و توک اونارو توی دهنش میگذاشت و بقیه رو توی سطل می ریخت . سرم رو پایین انداختم . از اینکه چرا اینقدر بشون نگاه میکنم تعجب کردم . یکی از مشتری ها سیگاری روشن کرده بود و زیر لب غرغر می کرد. با خودم گفتم چطور میشه این قدر بی توجه به دیگـ ....

(( وای .... ))

به سرعت سرم رو بلند کردم . سانویچ فلافلی هفتصد تومنی روی زمین افتاده بود و پسر جوان بی تحرک و مبهوت به کفِ کثیف مغازه نگاه می کرد . دختر دستش رو گرفت و گفت :

(( عیب نداره . دیگه کثیف شده . گفتم که گشنم نیست . خودم بعدا برات درست میکنم ))

اشک تو چشام جمع شد . دوست داشتم همه زندگیم رو به پسره ببخشم تا دیگه با خجالت به حلقه اش نگاه نکنه . دوست داشتم فریاد بزنم . سر همه ، سر خودم . دوست داشتم توی چشماش نگاه کنم و بهش بگم که چقدر دلم سوخته . ولی .... روی صندلی خشکم زده بود و ساندویچ توی دستم سنگینی می کرد . حالم از فلافل بهم خورد . از رستوران ، از غذا ، از پول ، از دنیا . از خودم . ته مونده ی ساندویچ رو روی زمین انداختم .گلوم می سوخت . آب میخواستم . آره...آب. لقمه توی گلوم گیر کرده بود . بغض اجازه نمی داد قورتش بدم .

((ببخشید آقا  ، آب خوردن هم دارید ؟ ))