اربعین حسینی

  

 

کاروان می آید از شهر دمشق

برسرِ خاکِ شهِ سلطان عشق

کاروان با خود رباب آورده است

بهر اصغر شیر وآب آورده است

کاروان آمد ولی اکبرنداشت

ام لیلا شبه پیغمبر نداشت

کاروان آمد ولی شاهی نبود 

بربنی هاشم دگر ماهی نبود ... 

" کربلا نشان داد که با شکیبایی در عطشی کوتاه؛

می توان همیشه ی تاریخ را سیراب کرد ... " 

قرار نبوده...

قرار نبوده تا نم باران زد...


دست پاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم

مبادا مثل کلوخ آب شویم.

قرار نبوده این قدر دور شویم و مصنوعی.

ناخن های مصنوعی، دندان های مصنوعی، خنده های مصنوعی
آواز‌های مصنوعی، دغدغه های مصنوعی...

هر چه فكر می‌کنم می‌بینم قرار نبوده ما این چنین با بغل دستی هایمان

 در رقابت های تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم موجود بهتری هستیم،

این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن !برای چیست؟

قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم،

از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم،


بعید می دانم راه تعالی بشری از دانشگاه ها و مدرک های ما رد بشود.

باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند،

دراز بکشد نی لبک بزند با سوز هم بزند

و عاقبت هم یک روز در همان هیات چوپانی به پیامبری مبعوث شود.

یک کاوه لازم است که آهنگری کند که درفش داشته باشد

که به حرمت عدل از جا برخیزد و حرکت کند.

قرار نبوده این ‌همه در محاصره سیمان و آهن، طبقه روی طبقه برویم بالا،


قرار نبوده این تعداد میز و صندلی‌ِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد،

بی شک این همه کامپیوتر...و پشت های قوز کرده!

 آدم های ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده...

تا به حال بیل زده‌اید؟

باغچه هرس کرده‌اید؟

آلبالو و انار چیده‌اید؟

کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفته‌اید؟

آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست.

این چشم ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر،‌ برای دیدن رنگ زرد گل
آفتابگردان برای خیره شدن به جاریِ آب شاید،

اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز، شب پشت شب خیره ماندن به نور
مهتابی مانیتورها آفریده نشده‌اند.

قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچ کار نیایند و ساعت های دیجیتال به
‌جایشان صبح خوانی کنند.

آواز جیرجیرک های شب نشین حکمتی داشته حتماً،

که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن‌ ما

 تا قرص خواب‌ لازم نشویم و این طور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود.

من فکر می‌کنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان،

 بشود همه دار و ندار زندگی مان، همه دغدغه ‌زنده بودن مان.


قرار نبوده این طور از آسمان دور باشیم و سی‌ سال بگذرد از عمر‌مان و یک
شب هم زیر طاق ستاره ها نخوابیده باشیم.

قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم تا بر علیه خورشید عالم تاب و گرما و
محبتش، زره بگیریم و جنگ کنیم.

قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پایمان یک بار هم بی واسطه      کفش لاستیکی یا چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد.


قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد به نشانه سفت

 بغل کردن و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم.........

چیز زیادی از زندگی
نمی‌دانم،

اما همین قدر می‌دانم که این ‌همه قرار نبوده ای که برخلافشان اتفاق افتاده،

همگی مان را آشفته‌ و سردرگم کرده...

آنقدر که فقط می ‌دانیم خوب نیستیم...

از هیچ چیز راضی نیستیم....

اما سر در نمی‌آوریم چرا؟؟؟!!

سهم تو از زندگی و از عشق

ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺘﻪ ، ﻳﮏ ﺟﻔﺖ ﮐﻔﺶ ﺧﺮﻳﺪﻡ .... ﺭﻧﮕﺶ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ یه کمی پاهام رو اذیت میکرد

 

 ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ  لبخند اطمینان بخشی زد و ﮔﻔﺖ: ﮐﻤﻲ ﮐﻪ ﺑﮕﺬﺭﺩ، ﺟﺎ ﺑﺎﺯﻣﻲ ﮐﻨﺪ .

 

ﺧﺮﻳﺪﻡ ، ﭘﻮﺷﻴﺪﻡ ، ﺧﻴﻠﻲ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﻣﺎ ﺟﺎ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩ

 

 ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻫﺎﻱ ﭘﺎﻳﻢ ﺭﺍ فشار میداد و هر روز که میگذشت زخمی که در روی انگشتانم به جا گذاشته بود عمیق تر میشد

روزنه آنلاین

ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ،چه عیبی دارد  ..مهم اینست که  از دید مردم زیباست ..

 

ﺍﻳﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻧﮕﻲست که همیشه می خواستم .

 

اشکالی ندارد ، ﺩﺭﻣﺴﻴﺮﻫﺎﻱ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻣﻲ ﭘﻮﺷﻢ .

 

ﺩﺭ ﻣﺴﻴﺮﻫﺎﻱ ﮐﻮﺗﺎﻩ پوشیدم ولی  ، ﭘﺎﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﻲ ﮐﺮﺩ.

 

ﻣﻦ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ . ﮐﻔﺸﯽ ﮐﻪ اندازه ام نبود  ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﺧﻮﺷﺮﻧﮓ ﺑﻮﺩ ، ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻣﯽ ﺧﺮﯾﺪﻡ

 ﻭ حتی

ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺮﯾﺪﻡ ﻭ متوجه شدم که ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻧﮕﻬﺶ ﻣﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ و اصرار به پوشیدنش میکردم

 

ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺍﺳﺖ ، ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻧﮕﻬﺶ ﺩﺍﺷﺖ

 

ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻃﯽ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻭ ﺳﺎﻝ ﻫﺎﺣﻤﻠﺶ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻣﺮﯼ ﺩﻟﺨﻮﺍﻩ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﻮﺩ.

 

ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ همیشه  ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﮐﺮﺩﻧﺶ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ،

 

ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﺷﺪﻥ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩ.

 

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﮐﻔﺶ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ

 

اما شاید زخم عمیقی  که بر روی  انگشتان پایم بر جا مانده   تا سالیان سال باقی  بماند

گاهی باید جسارت آزاد شدن  را داشت..

 

. گاهی باید بگذاری ،دلت از همه چیزها و همه کسانی که وابستگی به بودن شان رنجت میدهد ، آزاد شود..

 

. می دانی هراس از دست دادن هاست که آدم را به مرز تحقیر شدن می رساند...

 

به مرز تن دادن به چیزهایی که باورشان نداری... به مرز پذیرفتن کارهایی که دوست شان نداری..

 

. به مرز نابود شدن... دیده نشدن... تنها شدن... اما وقتی تمام قفس های دلت را بگشایی،

آنچه که سهم تو از زندگی و عشق و ... باشد می ماند

 

 و هر چه رفتنی ست می رود

...

غزل شهریار

نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت

که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت

تحمل گفتی و من هم که کردم سال ها اما

چه قدر آخر تحمل بلکه یادت رفته پیمانت

چو بلبل نغمه خوانم تا تو چون گل پاکدامانی

حذر از خار دامن گیر کن دستم به دامانت

تمنای وصالم نیست، عشق من مگیر از من

به دردت خو گرفتم نیستم دربند درمانت

امید خسته ام تا چند گیرد با اجل کشتی

بمیرم یا بمانم، پادشاها چیست فرمانت

شبی با دل به هجران تو ای سلطان ملک دل

میان گریه می گفتم که کو ای ملک سلطانت

چه شبهایی که چون سایه خزیدم پای قصر تو

به امیدی که مهتاب رخت بینم در ایوانت

به گردنبند لعلی داشتی چون چشم من خونین

نباشد خون مظلومان که می گیرد گریبانت

دل تنگم حریف درد و اندوه فراوان نیست

امان ای سنگ دل از درد و اندوه فراوانت

به شعرت شهریارا بیدلان تا عشق می ورزند

نسیم وصل را ماند نوید طبع دیوانت

 

به امید آن روز

این مطلب آموزنده رو استاد بیگی نیا به ایمیل بنده ارسال کردند ،امیدوارم مفید واقع بشه و کمی به خودمون بیایم

ممکن است این پیام برای شما دوست عزیز، تکراری باشد
و همچنین تأکید بر این نکته که

اين متن توهين به كسي نيست سياسي هم نيست فقط بيانگر یک بيماري فرهنگي است .... به امید آن روز که شاهد تغییر افکارمان باشیم، به امید آن روز
اول : ما ايراني ها شبي يک ساعت به عملکرد روز قبل بيانديشیم.
دوم : ما ايراني ها قبل از پرتاب فحش به بيرون ، دهانمان را ببندیم و تا عدد بيست بشمریم، بخصوص وقتي توي خيابان و جلوي ديگران هستیم.

سوم : هر خانواده‌ي ايراني هر روز يک روزنامه(متناسب با سطح تفکر اعضای خانواده) بخریم و بخوانیم.

چهارم : هر فرد ايراني تعهد کنیم که هر ماه يک کتاب تازه بخوانیم … حتي اگر "بررسی اختلافات تاریخی و نژادی بین موش ها  و گربه ها " باشد!

پنجم : هنگام رانندگی به جاي ... در آن طرف خيابان، به داشبورد جلوي چشممان نگاه کنیم و سرعت از حد مجاز در هيچ شرايطي تجاوز نکنیم.

ششم : همه به خودمان تلقين کنیم که اين کسي که مي خواهيم کلاهش را برداريم  وتا  شب براي عزيزمان هديه ببريم ، خودش عزيزِ يک نفرِ ديگر است.

هفتم : بفهميم كه زرنگي ضايع كردن حق ديگران نيست، بلكه رعايت حقوق ديگران ، رسيدن به حقوق خودمان است.  

هشتم  : مردهاي ايراني يک بار براي هميشه قبول کنند که زنها ، جزو املاکشان و دارائیشان  نيستند و خودشان عقل دارند. عشق و رابطه و آشنايي هم بازي برد و باخت و فتح قلمرو ديگران نيست.
نهم : مردها تمرين کنند که رد عبور زني را با نگاه شخم نزنند و زنان تمرين  کنند که جواب سلام مردان را با خونسردي و لبخند بدهند، چون به معناي نيست.

دهم : ورزشکاران ما بعد از باخت به رقيب تبريک بگويند و دهانشان را تا نيم ساعت بعد از هر باخت يا برد ببندند.

یازدهم : ما ايراني‌ها به جاي تمسخر شکل ظاهري سياستمداران، فکر کنیم که ايراد واقعي کار آن شخص در کجاست؟

دوازدهم: اگر به نمايشگاه کتاب مي رویم براي دیدن و خریدن (کتاب) برویم و اگر 

به خيابان فرشته مي رویم این رفتن ما براي (عبور) از خيابان فرشته باشد.

سیزدهم : اين  بند آخري از همه سخت تر است و اينكه به هیچ بهانه ای دروغ نگوييم . همانطور كه فكر مي كنيم، عمل كنيم . فراموش نكنيم ريا ، تظاهر و دروغ كه اكنون متأسفانه به صورت عادت و عرف جامعه  درآمده است در واقع يك بيماري نابودگر اجتماعي است.

عزيزان:  کسي که اين مطالب را نوشته است شايد خود نيز دچار اين مشکلات باشد. همه ما در رفتارمان مشکلاتي داريم. ولي بايد بپذيريم ايران ما با توجه به مطالبی که بیان شد در شرایط خیلی مناسبی نیست. بپذيريم اگر شرايط کنوني ايران اينگونه است همه دليلش تنها مديران و بالا سري هاي ما نيستند و خودمان نيز در اين جايگاه نقش ايفاء مي کنيم.
بپذيريم ايران عزیز مي تواند همچون گذشته بهترين باشد. ايران و ايراني لياقت اين بهترين بودن را دارد.
بپذيريم براي اينکه ايران ما خوب شود، بايد بهترين باشيم.

یاد دوست

همدمان یا رب کجا رفتند و یاران را چه شد  *  دشمنی کی غالب آمد،دوستداران را چه شد

قحطسالی شدکه عشق و عاشقی ازیاد رفت*نعمت و هم شکر آن نعمت گذاران را چه شد

خانقاهی بود با آن دیگ جوش و دود و دم     *       آن دم گرم و صفای دوده داران را چه شد

کس نپرسید در میان این خزان و تفرقه        *       کآن بهار انس و جمع جوکناران را چه شد

هر کجا دل مرده باشد دلبریها مرده است    *    لیک در سوگ محبت سوگ واران را چه شد

هیچ وقت فکر نمی کردم با تموم شدن دوره ی کارشناسی، همه چیز به دست فراموشی سپرده بشه . شاید من خیلی خوش خیال بودم! نمیدونم ؟!! دوستان ...

چه خبر؟!!! کجایید؟!! چه می کنید؟!!! انقدر پر مشغله اید که یادی از دوستان قدیمی نمی کنید؟!!!

یادش بخیر کلاسهای بی فایده ی استاد حسینی که ساعت بانهایت خساست طی میشد

یادش بخیر کلاسهای دکتر( با شک و تردید!) قاضی زاده که الحق استاد ، نمونه بارز احترام و عزت به دانشجو بود . سر بیچاره کم بلا نیاوردیم ها ! و آقای علی اکبر چه قشنگ از خجالت استاد درومد!

یادش بخیر کلاسهای دکتر بیگی نیا با اون اصطلاحات ناب مخصوص به استاد !

راستی دوقلوهای مقدس ، دردانه های استاد، چطورند؟

شوکت ناز بالشی بدیم تا باقی عمر رو به بی وفایی سپری کنی ؟ عزیز چرا اس جواب نمیدی ؟ ( به خدا مزاحم نیستم ! لیلام!)

یادش بخیر کلاسهای استاد بکایی ... حاضر غایب استادو که فراموش نکردید ؟ چه صمیمانه شوکت رو صدا می زد؟

یادش بخیر کلاسهای استاد شیخ که اگر تاخیری در کار نبود جای بسی تعجب بود!

یادش بخیر ... یادش بخیر...

جون هر کی دوست دارید حالا ما با ذهنیت خوب مادرتون رو معیار قرار می دیم !

بیاین تو نظرات یه ابراز وجود بکنید و بگید چه می کنید؟!

تا بعد از تموم شدن امتحانات یه برنامه برای دیدن هم بزاریم . موافقید ؟

 

شهریار2

امروز بعد از مدتها قسمت شد سریال شهریارو ببینم و چقدر افسوس خوردم که بخاطر اتفاقات ناگهانی که امیدوارم برای هیچ کدوم از دوستان اتفاق نیفته نتونستم سریال رو دنبال کنم و سریال قسمت های جوانی رو رد کرده و حالا شهریار بعد از،از دست رفتن لاله به شبه لاله دل بسته!حالا با کمی تاخیر شعر معروف لاله ی شهریارو که بی ربط با این قسمتها هم نیست،همراه یکی از غزل های زیبای شهریار تقدیمتون میکنم.

                                                      "لاله"

بیداد رفت لاله ی بر باد رفته را                          یا رب خزان چه بود بهار شکفته را   

هرلاله ای که از دل این خاک دان دمید                         نو کرد داغ ماتم یاران رفته را

جز در صفای اشک،دلم وا نمی شود                   باران به دامن است هوای گرفته را

وای ای مهِ دو هفته چه جای محاق بود             آخر محاق نیست که ماه دو هفته را

برخیز لاله، بند گلوبند خود بتاب                          آورده ام به دیده گهرهای سُفته را

ای کاش ناله های چو من بلبلی حزین                بیدار کردی آن گل در خاک خفته را

گر سوزد استخوان جوانان شگفت نیست              تب، موم سازد آهن و پولاد تفته را

گردون برات خوش دلی کس نخوانده است      اینجا همیشه ردّ و نُکول است سفته را

این گوژپشت، تیرقدان راست تر زند               چندین کمین نکرده کمان های چفته را

یا رب چه ها به سینه ی این خاکدان در است  کس نیست واقف،این همه راز نهفته را

راه عدم نرُفت کس از رهروان خاک                چون رفت خواهی این همه راه نرفته را

لب دوخت هر که را که بدو راز گفت دهر                تا باز نشنود ز کس این راز گفته را

لعلی نسُفت کلک دُرافشان شهریار              در رشته چون کشم دُر و لعل نسفته را

                                                 "غزل2"

اشکش چکید و دیگرش آن آبرو نبود                     از آب رفته هیچ نشانی به جو نبود

مژگان کشید رشته به سوزن ولی چه سود           دیگر به چاک سینه مجال رفو نبود

دیگر شکسته بود دل و در میان ما                 صحبت به جز حکایت سنگ و سبو نبود

او بود در مقابل چشم ترم ولی                           آخ که پیش چشم دلم دیگر او نبود

اشکش نمی مکیدم و بیمار عشق را                   جز بغض شربت دگری در گلو نبود

آلوده بود دامن پاک و بر غم عشق             با اشک نیز دست و دل شست و شو نبود

از گفت و گو و یاد جفا کردنم چه سود               او بود بی وفا و در این گفت و گو نبود

حیف از نثار گوهر اشک ای عروس بخت                    با روی زشت زیور گوهرنِکو نبود

ماهی که مهربان نشد از یاد رفتنی ست            عطری نماند از گل رنگین که بو نبود

آزادگان به عشق خیانت نمی کنند                            او را خصال مردم آزاده خو نبود

چون عشق و آرزو به دلم مرد شهریار                    جز مردنم به ماتم عشق آرزو نبود

 

شهریار

تازگی ها شبکه 7سریال شهریارو در ساعت 5 بعد از ظهر پخش میکنه درسته که این سریال چندین بار از شبکه های مختلف پخش شده ولی هنرمند این سریال به قدری زیبا و هنرمندانه شعرهای شهریارو می خونه که دیدن این سریال بعد از چند بار باز هم شیرینه البته من این نظرو نسبت به هنرمندی که دوران میانسالی شهریارو بازی میکنه ندارم و به نظرم واقعا به این مجموعه گند زده!بگذریم!

مدتی بود که کتاب شهریارو مطالعه می کردم و از خوندن شعرهاش واقعا لذت می بردم پس تصمیم گرفتم شعری از شهریارو انتخاب کنم و توی وبلاگ بزارم ولی واقعا این کار،کار مشکلی بود،به خصوص اینکه شعرهای به زبان مادری(ترکی)شهریار بسیار زیباست و وقتی به زبان فارسی برگردونده میشه اون زیبایی و روح خودشو از دست میده و من واقعا خوشحالم که میتونم با تمام وجود از این اشعار لذت ببرم.

اولین شعری که انتخاب کردم،شعری است که چند بیتی از اون در آخر فیلم خونده میشه،این شعر به طور کامل واقعا شاهکاره.

من سعی میکنم در طول سریال باز هم بیام و شعرهای درخور قسمتهای مجموعه رو توی وب بزارم.امیدوارم شما هم لذت کافی رو از این اشعار ببرید.

              غزل1

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا                                                  

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا                                                  

نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی                                               

سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا                                                   

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست                                       

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین،جواب تلخ سر بالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

این قدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند

در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفاداری بود،غوغا چرا

شهریارا،بی حبیب خود نمی کردی سفر

این سفر راه قیامت می روی،تنها چرا  

 

              غزل 2

نگاهی کرده در آفاق و ماهی کرده ام پیدا

چه روشن ماه و روشن بین نگاهی کرده ام پیدا

به سوی خلق هر راهی که دارم کور خواهد شد

که از دل با خدای خویش راهی کرده ام پیدا

من آن بخت سپید خود که گم شد سالها از من

کنون در گوشه ی چشم سیاهی کرده ام پیدا

به آهی کز دل آوردم گرفتم دامن همت

خداوندا چه دامن گیر آهی کرده ام پیدا

برای زندگانی موجبی در خود نمی دیدم

کنون گر عمر باشد تکیه گاهی کرده ام پیدا

گدای عشقم و عرض نیاز بی نیازی را

بلند ایوان ناز پادشاهی کرده ام پیدا

از این پس شهریارا از غم دنیا نیندیشم

که چون آغوش پیر خود،پناهی کرده ام پیدا

این روزا معرفت رنگ باخته !بدجور؟!

وقتی دلت گرفته،خیلی گرفته

می خوای با کسی دردو دل کنی تا شاید کمی سبک شی

تو ذهنت دنبال کسی می گردی که بتونی خیلی راحت هر چی می خوای بدون خجالت بهش بگی بدون کم و کاست . یاد یکی از دوستات تو رو خوشحال می کنه که آره کسی هست...

گوشیتو بر می داری می خوای باهاش حرف بزنی

بوق...بوق....بوق.....

گوشی رو برنمی داره،به امید اینکه استو ببینه یه اس میزنی،خبری نشد و شب شد،فردا صبح تو خونه پیداش نیست با چند بار تماس عصر میتونی پیداش کنی

وقتی میگی خسته ای امید یه چرا، یه پیشنهاد خوب که تو رو از این حال بیرون بیاره،یه هم دردی یا هر چیز دیگه ای رو به گور میبری!

با خودت میگی زنگ زدم سبک شم ولی حالم گرفته تر شد

وقتی طاقت نمی یاری و گله می کنی

چی بشنوی خوبه؟

وقتی دوستت بهت میگه"من که گفته بودم از من توقع نداشته باش!!!"

چه حالی میشی؟

با خودت میگی توقعم زیاد بوده واقعا؟اینکه تو تنهایی ها،دلتنگی ها،سختی ها به داد هم برسیم یا حتی نه به داد هم،هم نرسیم فقط هم دردی کنیم حتی شده دروغی،این توقع زیادیه؟چرا ما اینطور شدیم؟تا وقتی تنهاییم دنبال دوستیم ولی وقتی دور و برمون شلوغه فارغ از دوستیم!آخه چرا فقط خودمونو می بینیم چرا؟شاید اون موقع که من دور و برم شلوغه دوستم یه جایی زیر بار یه بار سنگین داره له می شه؟شاید؟!!!

وقتی دوستت به ظاهر می یاد هم دردی کنه و میگه خوب حال منم گرفتست وقتی ازش می پرسی چرا؟و اون جواب میده:نمیتونم بگم!!!چه حالی میشی؟تویی که چیزی برای پنهون کاری نذاشتی،حالا غریبه ای!

وقتی می خوای دهن باز کنی و بگی،هر چی هست و بگی دوستت به بهونه شلوغی دور و برش می خواد که بعدا باهات حرف بزنه

آره اون اصلا تو حال و هوای تو نیست

تو ذوق میکنی از اینکه صداشو میشنوی با شنیدن صداش پر از خاطره های قشنگ و شاید تلخ میشی،دلت تنگ میشه،دلت پر میزنه براش

اون چطور؟اونم این طوریه؟نمیدونم!!!

چرا وقتی یه چیزی از امتحان کم میشه و خوشحالت میکنه به فکرت نمیرسه که حتما دوستم هم از شنیدنش خوشحال میشه؟چرا فقط از هم سواری میگیریم دریغ از یه بار سواری دادن؟به خدا سخت نیست حتی دلنشینه.چرا نمی تونیم همدیگرو خوشحال کنیم؟؟حتما نمی خوایم!!!چرا؟؟؟؟

به یاد کودکی

نمی دونم شما هم برنامه بچه های دیروز رو نگاه میکنید یا نه؟

من که عاشق این برنامه ام باهاش به دوران کودکی میرم و دفتر خاطرات شیرینمو باهاش ورق میزنم.بعضی اوقات چشمام پر اشک میشه و گاهی لبم به لبخند می شینه.پنج شنبه شب بود که داشتم این برنامه رو نگاه میکردم که شعر زیبایی تو این برنامه خونده شد(با صدای دلنشین مجری برنامه)که من خیلی لذت بردم پس تصمیم گرفتم این شعر رو توی وبلاگ بزارم.بد نیست که شما هم به دوران کودکی تون سرکی بکشید!

 

اولین روز دبستان باز گرد                   کودکیها شاد و خندان بازگرد

بازگرد ای خاطرات کودکی                    بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند                             یادگاران  کهن  مانا ترند

درس های سال اول ساده بود                   آب را بابا به سارا داده بود

درس پندآموز روباه و خروس                      روبه مکار و دزد و چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است          سفره پر از بوی نان و گندم است

کاکلی گنجشگکی باهوش بود                فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز و سرمای شدید               ریز علی پیراهنش را می درید

تا درون نیمکت جا میشدیم               ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم               یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت    دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود                        برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ       خش خش جاروی بابا روی برگ

همکلاسی های من یادم کنید                باز هم در کوچه فریادم کنید

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود               جمع بودن بود و تفریحی نبود

کاش میشد باز کوچک میشدیم           لا اقل یک روز کودک میشدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش              یاد آن گچ ها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت بخیر                  یاد درس آب و بابایت بخیر

ای دبستانی ترین احساس من        باز گرد این مشق ها را خط بزن

طنز2

فکر نکنم هیچ کدوم از بچه ها درس حسابداری۲ با استاد مرجانی رو فراموش کنند.واقعا استاد ماهی بود سر کلاس حاضر غایب نمیکرد و چقدر به کودن بودن ما(البته به دوستان توهین نشه خودمو میگم)اصرار داشت که فکر میکنم اگه دست رو قران میذاشتیم که بابا!به جان مادرمون درسو فهمیدیم باز هم میگفت:من میدونم که هیچ کس یاد نمیگیره؟!!

خلاصه من خاطره زیادی از این استاد ندارم و همین دو سه کلمه هم از حضور در یک یا دو کلاسیه که اومدم!(اونطور که دو ترم بعد اسمشونو یاد گرفتم!)ولی چه زجری میداد دانشجوهارو!امتحان نیم ترم که هیچ کس چیزی بارش نبود جز یکی دو نفر که اصرار هم بر برگزاری امتحان داشتند بگذریم

من هم که طبق معمول همه ی درسارو برای یکی دو هفته قبل امتحان تلنبار کرده بودم وضعیت جالبی نسبت به بچه های دیگه نداشتم برای همین خودم تصمیم گرفتم دست به کار شم و استادو راضی کنم تا امتحان نگیره. توی لابی بودیم که دیدم استاد با کت و شلوار قهوه ای رنگی به سمت اتاق اساتید رفت و آقای ترکابادی پشت استاد به راه افتاد می خواستم بالا برم که دیدم چند دقه بعد یه کت شلوار قهوه ای پایین اومد!پیش استاد رفتم و شرو کردم به صحبت

<سلام استاد خسته نباشید.میخواستیم ازتون خواهش کنیم که امتحانو به روز دیگه ای بندازید چون که همه بچه ها در چند فصل مشکل دارن و متوجه درس نشدن...>

حالا این وسط،استاد بیچاره میخواد حرف بزنه ولی من مگه میزارم.همین طور خواهش و تمنا!لحظه ای مکث کردم تا نفسی تازه کنمو باز شرو کنم به تیر بارون مخ استاد که بیچاره استاد!گفت خانم!تا گفت خانم من که تا اون موقع سرم پایین بود و استادو نگاه نمیکردم سرمو بالا آوردم و چهره ی آشنایی رو دیدم جالب اینکه انقدر منگ بودم اسم استادم یادم نمیومد و اینجا بود که استاد به کمکم اومدو گفت خانم اشتباه گرفتی من علوی هستم!!بله...استاد علوی-استاد درس حقوق که با اون کلام رسا و شیرینی که داشتند فکر نکنم کسی ایشونو از یاد ببره ولی چه میشد کرد من از یاد برده بودم خلاصه با کلی شرمندگی از استاد عذرخواهی کردم که مزاحم وقت گرانبهاش شدم؟!و جالبتر از اون عملکرد دوست من بود که هر چی میگفتم بیا بریم با استاد حرف بزنیم نیومد و به من هم نگفت اون استاد نیست و تموم این مدت پشت من واستاده بودو به من هرهرهر میخندید"خدا قسمت نکنه از این دوستا!"من که از صد کیلومتری تشخیص میدادم که کی داره میاد حالا از فاصله چند متری استادو اشتباه گرفتم(البته واقعا چقدرتو ای فاصله استاد جذاب و دلربا بود با اون جوش بزرگ روی بینیش...جاتون خالی!)

هیچ وقت یادم نمیره ترم اول وقتی خانم شمس الدینی آقای خزایی رو با استاد فخار محمد-استاد ریاضی اشتباه گرفته بودو به آقای خزایی گفته بود سلام استاد!چقدر بهش خندیدم!البته حق میدم ترم اول آقای خزایی رو بیاد نیارید!که دسته کمی هم از اساتید نداشتن با اون قامت استوار وگامهای محکم

حرف آخر:شما خاطره هاتونو بنویسید ما قول می دیم زیاد نخندیم ولی شما هرچقدر می خواین به ما بخندید

بفرمایید..

سلام.امروز می خوام یه کتاب معرفی کنم به نام همکلاسی که گزیده ای از بهترین اشعار سهراب سپهری،فروغ فرخ زاد،فریدون مشیری،قیصر امین پور و احمد شاملو هست.توی این کتاب شعرهای صدای پای آب،اهل کاشانم،در قیر شب،خانه دوست سپهری اومده و همچنین شعر زیبای کوچه-مشیری

من دوتا از شعرای قشنگ این کتاب رو در پایین آودرم:

غمی غمناک

شب سردی است،و من افسرده

راه دوری است،وپایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

می کنم تنها از جاده عبور

دور  ماندند ز من آدمها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غمها

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ برآزم از دل

وای این شب چقدر تاریک است

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل

غم من،لیک غمی غمناک است

(سهراب سپهری)

 

(کودکی ها )

باد بازیگوش

بادبادک را

بادبادک

دست کودک را

هر طرف می برد

کودکی هایم

با نخی نازک به دست باد

آویزان!

(قیصر امین پور)

هر چی عوض داره گله نداره!

می خوام برگردم به یک سال و نیم پیش...آماده اید؟

واحد ریاضی۲با استاد روحانی!بزرگوار ذاکر حسین که از این کلاس حدیث بیش آموختیم و ریاضی هیچ!خود رو درون ماتریس فرو بردیم تا روی مشتق رو کم کنیم و با این کار به انتگرال دهن کجی کنیم!

کلاس استاد ذاکر حسین که تفاوتی چند از هتل چند ستاره نداشت

عده ای به اسم ریاضی و به ترس اون زنبیل هارو به صف می کشیدند(دوستان انسانی)

عده ای چون خودم می اومدند و اومدنشون دیر و زود داشت اما سوخت و سوز نداشت

بعضی از دوستان هم هتل رو مفتخر به چند ستاره کرده راس حاضر غایب کردن حضور به عمل می رسوندند(آقای ترکابادی و دوست گرام بنده از این دست بودند با این کار می خوایم یه مقدار دو طرف رو خجالت زده کنیم ولی از فرط بی خیالی دو طرف خود خجالت زده میشیم!)

طبق معمول هر هفته به کلاس ریاضی دیر رسیدم.اون روز سوز وحشتناکی می اومد طوریکه خودم رو سفت چسبیده بودمباد نبرتم؟!به دانشکده رسیدم طبقه ی دوم کلاس ریاضی...در زدم و در حین وارد شدن بودم که باد به طرز عجیبی من رو غافل گیر کرد و در رو محکم به هم کوبید.از بخت بد تا به خودم اومدم دیدم نصف چادر این ور در  و نصف دیگش اون ور در به سر میبره.

شرح دقیق حادثه:آقای حسینی ردیف اول کنار در نشسته بود و گویی با نگاهش علامت حاضری رو مقابل اسامی میزد!و من چاره ای ندیدم جز کشتی گرفتن با در،حالا بکش کی نکش؟در که گویی چادر رو حجاب برتر یافته بود مکه وامیداد؟!در این کش مکش بودیم که در با صدای وحشتناکی باز شد و اینجا بود که حاضرین فرو رفته در درس و استاد گرامی در هاله ای از ابهام که چه بود؟توجه خود رو خرج من کنار در مانده کردند.

شرح حال استاد:استاد با آن شکم باد آورده(طرز ایستادن استاد غیر قابل وصف است خواهشا به یاد بیارید) و چشمان غضب آلود،دستش به همراه ماژیک در هوا به سر برده و دهانش باز بود و من از ترس اینکه استاد چیزی نثارم نکنه با نیشی بیش از پیش باز به سوی بچه ها که از درس شیرین ریاضی چیزی شیرینتر یافته بودند و ریسه می رفتند روانه شدم و با این کار روح بچه هارو شاد کردم.

بعد از اون ماجرا تا چند روز علامت سوال بودم که چطور یک جفت دستکش سفید به ثبت جهانی رسید و من از این ماجرا قصر در رفتم و اینجا بود که جای خالی مدیر بزرگ رو در کلاس یافتم.

عجله نکنید به تیتر موضوع هم میرسیم؟!

چند هفته ای نگذشته بود که سر کلاس اقتصاد خرد-استاد بکایی،آقای حسینی حین خارج شدن از در روی در رو کم کرد و چند کشیده بس محکم نثار در کرد که من هنوز در حیرتم که با این کشیده ها دیوهر روش کم شده!فرو می ریخت،در که جای خود داره  و جالبتر از اون عملکرد استاد و دوست پر نام ما(محمد...حسن...علی...اکبر)بود که با هیجانی بیش از پیش به بیرون از کلاس هجوم آوردند تا مچ بگیرند ولی گویا آقای حسینی آب شده و... که این بزرگواران دست خالی به سمت کلاس روانه شدند.

گویا آقای حسینی به من خندیدند که خدا تو بالینشون گذاشت و اینجاست که باید گفت:

"هر چی عوض داره گله نداره!"

 

جدید الورودی

سلام... امیدوارم بزرگواران آنقدر بزرگ باشند!که از ما نرنجیده باشند اول اقرار می کنم که بینش خوبی نسبت به وبلاگ نداشتم و چون شناخت چندانی از دوستان نداشتم تمایلی به عضویت نداشتم ولی حالا این محیط را محیطی کاملا دوستانه یافتم .

امیدوارم بزرگواران همانطور که تعجب کرده اند توجه هم کنند!

قصدم این نیست که کارو نوشته کسی را بی ارزش قلمداد کنم اصلا!فقط مقداری انتقاد می کنم و در آخر چند پیشنهاد...

مدیر محترم وبلاگ سعی کردند دریچه ای از علم را رو به وبلاگ باز کنند ولی فقط همت یک یا دو نفر در این زمینه کافی نیست و همت جمعی را می طلبد و در وبلاگ ردپای دانشجو به چشم نمی خورد!

عده ای تقویم گویا شده اند و به دنبال ولادت و وفات انگشت اشاره خود را بالا میبرند!

عده ای هم وبلاگ را با اوراق نظر خواهی اشتباه گرفته و رأی ممتنع خود را دورادور اعلام میکنند!

حال آنکه عده ای هستند اما نیستند!این دوستان در واقع وبلاگ را باور نکرده اند و فقط سیاهه اسامی،قاچاقچی های بیشتری در خود گنجانده!

من خود علاقه زیادی به شعر دارم و وبلاگ در این زمینه قدم های خوبی برداشته ...

چه خوب است قبل از نوشتن تا حد ممکن نوشته را چکیده کنیم،ما با این کار برای زمان فرد خواننده احترام قائل می شویم(که کم هم در وبلاگ با این مورد مواجه نشدم)نظر شما چیست؟

حال چه خوب است وبلاگ را به روز کنیم طوریکه اگر عزیزان هر روز به وبلاگ سر نمیزنند حداقل هفته ای یکبار سر بزنند.

این حرف ها ای کاش حرف نباشد و پای عمل هم در کار باشد!(بر خلاف خیلی وقتها؟!)

پیشنهادات:

۱-به ترتیب لیست،هر روز یک نفر عبارت زیبایی را تیتر وبلاگ کند حال این عبارت به سلیقه فرد بستگی دارد.

۲-در وبلاگ جای خالی بسیاری از نوشته ها به چشم می خورد...

چه خوب است یک بار هم که شده به جای سوژه کردن دیگران خود را سوژه کنیم!حتما همه ما در این چند سالی که به دانشگاه متروکه شاهد پا گذاشتیم خاطرات شیرینی داریم چه زیباست که این خاطرات را با زبان طنز و به دست خودمان به تصویر بکشیم.در کنار طنز دل نوشته های خودمان را هم در بخش دیگری بنویسیم چیزهایی که با دیدنشان ناراحت شده یا سرشار از شور وشادی می شویم.

چه خوب است که شما هم پیشنهادات خود را برای بهبود وبلاگ در بخش نظرات ارائه دهید.تا بعد