تازگی ها شبکه 7سریال شهریارو در ساعت 5 بعد از ظهر پخش میکنه درسته که این سریال چندین بار از شبکه های مختلف پخش شده ولی هنرمند این سریال به قدری زیبا و هنرمندانه شعرهای شهریارو می خونه که دیدن این سریال بعد از چند بار باز هم شیرینه البته من این نظرو نسبت به هنرمندی که دوران میانسالی شهریارو بازی میکنه ندارم و به نظرم واقعا به این مجموعه گند زده!بگذریم!
مدتی بود که کتاب شهریارو مطالعه می کردم و از خوندن شعرهاش واقعا لذت می بردم پس تصمیم گرفتم شعری از شهریارو انتخاب کنم و توی وبلاگ بزارم ولی واقعا این کار،کار مشکلی بود،به خصوص اینکه شعرهای به زبان مادری(ترکی)شهریار بسیار زیباست و وقتی به زبان فارسی برگردونده میشه اون زیبایی و روح خودشو از دست میده و من واقعا خوشحالم که میتونم با تمام وجود از این اشعار لذت ببرم.
اولین شعری که انتخاب کردم،شعری است که چند بیتی از اون در آخر فیلم خونده میشه،این شعر به طور کامل واقعا شاهکاره.
من سعی میکنم در طول سریال باز هم بیام و شعرهای درخور قسمتهای مجموعه رو توی وب بزارم.امیدوارم شما هم لذت کافی رو از این اشعار ببرید.
غزل1
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین،جواب تلخ سر بالا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
این قدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود،غوغا چرا
شهریارا،بی حبیب خود نمی کردی سفر
این سفر راه قیامت می روی،تنها چرا
غزل 2
نگاهی کرده در آفاق و ماهی کرده ام پیدا
چه روشن ماه و روشن بین نگاهی کرده ام پیدا
به سوی خلق هر راهی که دارم کور خواهد شد
که از دل با خدای خویش راهی کرده ام پیدا
من آن بخت سپید خود که گم شد سالها از من
کنون در گوشه ی چشم سیاهی کرده ام پیدا
به آهی کز دل آوردم گرفتم دامن همت
خداوندا چه دامن گیر آهی کرده ام پیدا
برای زندگانی موجبی در خود نمی دیدم
کنون گر عمر باشد تکیه گاهی کرده ام پیدا
گدای عشقم و عرض نیاز بی نیازی را
بلند ایوان ناز پادشاهی کرده ام پیدا
از این پس شهریارا از غم دنیا نیندیشم
که چون آغوش پیر خود،پناهی کرده ام پیدا