اسلام شهر جاده باریکی داشت که درخت های توت دو طرفش رشد کرده بودند . دو طرف جاده پر بود از زمین های کشاورزی کاشت کلم و سبزی . بعضی هاش گندم .

محمدحسن تند می رفت . خیلی تند . اون همیشه تند میره . ولی این دفعه خیلی خیلی تندتر میرفت . محمد حسن از من و محمد حسن و موتور جلو زد . 90 Km\h ..... 120 ...... 400 ..... 800..... اون رسیده بود به بیمارستان امام رضا تو اسلام شهر . وارد اورژانس شده بود . بالای سر پدرش . او را بوسیده بود و حالا که فهمیده بود چیز مهمی نشده ، برگشته بود پیش ما و حالا من و محمد حسن با موتور تند می رفتیم . خیلی تند . 120 تا .

تلفن زنگ زد . گوشی محمدحسن بود . خاله اش پشت خط چیزی گفت . من نفهمیدم . او هم نفهمید . ترسیدم . یاد ساعت 5 صبح سه شنبه 19 فروردین 1384 افتادم که یکی از دوستانم زنگ خانمان را زد . سه هفته بود ندیده بودمش . گفت باید بروم بالا و لباس بپوشم . ترسیدم . گفت دیشب حال بابای امیرحسین بد شده و .... صدای ماشین کف شور شهرداری نگذاشت بفهمم چی میگه . لازم نبود دوباره سوال کنم ، فاصله مان با امیرحسین تنها به اندازه ی خیابان 17 شهریور بود . از دور دیدمش. لباس سیاه ، شلوار سیاه ، دستمال سفید در دست . ترسیدم . 4 سال از من بزرگتر بود ، ولی مثل برادر بودیم .

یکی از پشت به شانه ام زد . امین بود ، آرام گفت : (( دیدی چی شد ؟ حاج علی آقا ... امیر رو دیدی ؟ ))

گفتم : (( نه .))

گفت : (( برو ببینش بعد باید بریم دنبال کارها . ))

گفتم : (( بریم دنبال کارها ...)) موتورش را روشن کرد و راه افتادیم . تلفن زنگ زد . حسین بود ، پرسید : (( سلام مج ، چه خبر ؟ مگه قرار نشد خبر بدی ؟ )) گفتم : (( هنوز نرسیدیم . ان شاءلله که چیز مهمی نشده ...)) قطع شد. نمی دونم حرفم رو شنید یا نه . ترسیدم . یاد امین افتادم . یک سال بعد از بابای امیرحسین ، پدرش فوت شد . سکته کرد . امیرحسین می گفت انقدر بچه هاش حرسش میدن سکته کرده . باباش کارخون داشت و وضع مالیشون خیلی خوب بود . من و امیرحسین با موتور به ختمش رفتیم . اون روز مدرسه نرفتم . فرداش کیوان پرسید دیروز کجا بودم . براش توضیح دادم که بابای امین ، دوست مشترک من و امیرحسین فوت شد . گفت : (( خدا بیامرزتش ، تو چقدر دوستات می میرن ! ))

گفتم : (( پدرشون فوت شدن . ))

تلفن زنگ زد . امید بود . (( سلام مجیدک کجایی ؟ ))

صداش رو درست نمی شنیدم . بلند داد زدم : (( رو موتور... ))

گفت : (( کجا ؟؟))

سمت چپ صورتم رو به کمر محمدحسن چسبوندم. مترسکی در مزرعه ی راستی می رقصید . کلاغ ها چیزی برای خوردن پیدا نمی کردند . امید دوباره گفت : (( میگم کجایی ؟))

گفتم : (( بیرونم ... بیرون . ))

به انتهای جاده ی باریک رسیده بودیم و دیگه باید وارد اتوبانی می شدیم که از چپ به راست جاده رو قطع می کرد . امید گفت : (( مگه قرار نبود تو دانشگاه با هم اقتصاد کار کنید ؟ ))

گفتم : (( بهت میگم و قطع کردم . ))

تو آینه موتور نگاهی به محمدحسن انداختم . حرف نمی زدیم . بیچاره کیوان درست سالی که کنکور داشتیم ، پدرش مرد . 5 فروردین . تو سن 46 سالگی . باباش کارمند ترمینال غرب بود . سال بعد ما از 17 شهریور رفتیم . امیرحسین وارد سپاه شده بود . امین با اسم مستعار امین عطائی خوانندگی می کرد . کیوان تو دانشگاه آزاد واحد تهران جنوب حسابداری می خوند . من دوباره برای کنکور می خوندم .

به بیمارستان رسیدیم . موتور رو جلوی در و کنار بقیه موتورها پارک کردیم . محمد حسن با عجله وارد سالن شد و مثل کسی که 100 بار به این بیمارستان اومده باشه ، از بین اون همه شلوغی و اون راهروهای پیچ در پیچ ، یک راست وارد اورژانس شد . بالای سر پدرش . او را بوسید و حالا که فهمیده بود چیز مهمی نشده ، از باباش پرسید : (( چی شده ؟ )) به دستش سرمی وصل کرده بودند که حالا پیچش بسته بود . به پهلوی چپ روی تخت دراز کشیده بود و لبهاش خشک خشک بودند . دمپائی هاش زیر تخت جفت شده بودند . یک کیسه مشکی هم به دسته تخت آویزان بود . با صدایی خسته و بریده بریده گفت :

(( از صبح ... سـ...سـ...سرم گیج می رفت ... هی گیج ....حالت تهو...تهوع هم داشتم ... بعدش یهو ... ))

همکار پدرش توضیح داد که یک مرتبه از حال رفته . گفت جواب آزمایش ساعت 3:30 حاضر میشه و رفت .ناخودآگاه شعر عباس صادقی رو آروم زیر لب زمزمه کردم :

با بال شکسته ا‌‌‌ش پر آورد پدر

عمري ز خودش پدر درآورد پدر

از کوره‌‌‌‌‌ي آجر پزي سنگدلان

نان از دل هر سنگ درآورد پدر

 

پيک نيکي ما چه آه سردي دارد

بيچاره پدر چه روي زردي دارد

امروز خدا خانه‌‌‌‌‌ي ما مهمان بود

فهميد گرسنگي چه دردي دارد....

 

1 ساعت گذشت . پدرش آروم خوابیده بود . آروم شدم . فکرم آروم شد . تازه فهمیدم کجا هستیم . من وارد بخش اورژانس بیمارستان شده بودم . همون جا که منو به وحشت می انداخت  . از بچگی از اورژانس می ترسیدم . از بیماران ، از تصادفی ها ، صرعی ها ، از جیغ از ناله . از خون . از خون خودم نمی ترسیدم ، از خون بقیه . حتی اگه اون مورچه ی کله گنده که زیر کفش قهوه ای رنگ من له شد خون داشت ، از اون هم می ترسیدم . برای همین خیلی کم می رم دکتر . از بیماری بقیه بیشتر از بیماری خودم می ترسم . من وارد اورژانس شده بودم و از اینکه از بین اون همه مجروح و تصادفی و از بین اون راهروها به بیرون برگردم وحشت می کردم. اتاق چهار تخت داشت . یکیش خالی بود . در تخت سمت راستی بابای محمدحسن پیرزنی خوابیده بود که که از ناحیه لگن ضربه خورده بود . دخترانش کنار او ایستاده بودند و با هر ناله ی پیر زن اشک می ریختند . بین دو تخت پرده ای کثیف آویزان بود . ولی صدا رد می شد . سمت چپ مردی میانسال آرام خوابیده بود . صورت و دستانش پف کرده بودند . شلوار کردی مشکی به پا داشت . همراهانش روی تخت خالی منتظر نشسته بودند .

اورژانس آروم بود . فکر می کنم از همه جای بیمارستان آروم تر . به نظرم جای امنی میومد . فقط از یک چیز می ترسیدم . تخت خالی کنار لتاق . نمی خواستم تصور کنم تا چند دقیقه دیگه چه کسی ممکنه روی اون بخوابه . پیرزن فریاد کشید و دخترانش سریع بالای سرش حاضر شدند. بعد پرده را کامل تر کشیدند . پرستار لگنی آهنی به آنها داد. بابای محمد حسن چشمانش را باز کرد و دوباره به خواب رفت . یکی از دختران پیرزن دستانش را می شست . پرستار حوله ای به او داد و گفت : (( خدا اجرت بده . ))

دختر مرد میانسال در گوشش چیزی می گفت و بعد برای اینکه صدای پدر را بشنود گردنش را نزدیک گوش مرد برد. مرد میانسال فریاد زد : (( نمی خوام بیام خونه.... نمی خوام )) بابای محمد حسن آرام خوابیده بود . ساعت 2:48.

بخش کودکان رو به روی اورژانس قرار داشت . خالی . راهروی سمت چپ اورژانس به بخش بستری راه داشت . راهروی سمت راست که برای ورود به اورژانس باید از آن می گذشتی ، پر از اتاق های مختلف با اسامی نا آشنا بود . انتهای راهرو به سالن انتظار ودرب ورودی بیمارستان ختم می شد که آب سرد کن احتمالا آنجاها بود . تشنه شده بودم . سرم را پایین انداختم و به سرعت به راه افتادم . زیر بغل پسر جوانی را گرفته بودند و در حالی که پای سمت چپش را بالاگرفته بود ، لی لی از سالن رد می شد . زنی میانسال در حالی که از پشت به دیوار تکیه داده بود تا پایین سر خورد . کودکی در بغل پدرش ساکت خوابیده بود . نه ، بیدار بود . آرامش عجیبی داشت . بی حرکت ، بدون گریه . کلاه ایمنی سیاه رنگی وسط سالن انتظار زیر پا لگد می شد .  سرم رو پایین بردم و آب توی دستم رو نوشیدم . یک دفعه چیزی محکم به پشت زده شد و لبم به شیر آب خورد . پسر جوانی با لباس آبی با خط های براق برانکارت را با سرعت  به سمت درب خروجی می برد . آستین دست چپش پاره بود و صورتش خراش برداشته بود . از پای چپش روی زمین خون می ریخت . ولی او بی توجه و هراسان می دوید .

روی صندلی کنار تخت ، رو به پدر محمد و پشت به تخت پیرزن نشستم . محمدحسن دست به سینه به بخش کودکان خیره شده بود . از من پرسید : (( پسره رو دیدی ؟))  گفتم : (( کدوم ؟ ))

گفت : (( آخی .... تشنج کرده . ))

گفتم : (( خوب شد ندیدم . ))

من به محمد حسن نگاه می کردم و اون به بخش کودکان . کنجکاو شدم . کمی سرم رو بیرون آوردم تا ببینم چه خبره . در بخش کودکان بر و بیایی بود . همه می دویدند. تخت کودک پیدا نبود . دو پرستار زن ، یک دستیار مرد و دکتر متخصص ، شتابان و هراسان این طرف و آن طف و هر کدام دنبال چیزی می رفتند و دوباره بالای تخت کودک جمع می شدند . ناگهان پسر جوان با لباس آبی با خط های براق از بین اورژانس و بخش کودکان رد شد . پیرزنی با صورت و دهان خونی روی برانکارت ، بی حرکت افتاده بود . به دستش سرم وصل بود . صورت پسر جوان خونی تر شده بود . پایش خیلی می لنگید . پیرزن تخت کناری فریاد میزد . دخترانش گریه می کردند . مرد میانسال با همسرش دعوا می کرد. دخترش اشک می ریخت و روسری از سرش افتاده بود . نمی خواست بره خونه . فریاد میزد (( نمیام .... بسّ دیگه ... خسته شدم .... )) بخش کودکان شلوغ تر شده بود . پدر کودک از حال رفته بود و او را روی تخت خالی خوابانده بودند . پیچ سرم دست بابای محمد حسن باز بود . پرستار چادر زنی که از دیوار تا زمین سرخورده بود را می تکاند . پای چپ پسر جوان از ساق آویزان بود و ناله می کرد . نگهبان با ما کَل کَل می کرد که بالای هر مریض یک همراه . یاد روز عیادت از پدر بزرگم افتادم . آخرین بار که دیدمش ، ICU. یاد روزی که جلوی درب غسالخانه نمی گذاشتم امیرحسین داخل رود .  یاد لحظه ی خداحافظی مسعود با مادرش در قطعه ی عمومی .  یاد جوانی که جلوی چشمانم با پیک موتوری پیتزا فروشی تصادف کرد . دستش می لرزید ، پایش آسیب دیده بود . من و محسن تا ساعت 12 شب ، وسط اتوبان بالای سرش بودیم . یادم نرفته ، می لرزید. یاد خبر صفحه ی حوادث که هیچ وقت نمی خوانم و یکبار خواندم . "پدری دو پسر خردسالش را با 12 ضربه چاقو به قتل رساند ." هنوز دستگیر نشده بود . یاد خودکشی لیلا . یاد احمد سیبیل که زنش را کشت . می گفت احساس کرده که زنش به بقال سر کوچه علاقه پیدا کرده . زنش را با احساس خفه کرده بود . با خودم فکر می کردم چطور میشه این همه قاتل دیوونه آزاد باشن و هزار نفر به خاطر قتل غیر عمد توی زندان . تصادف ، حادثه . چطوریه که یه نفر با یک اشاره جون 100 نفر رو میگره و تازه ازش تقدیر می کنن . اون قاتل نیست و بابای ایمان که وسط جاده کرمانشاه با کامیون به یه گله گوسفند زده ، قاتله ؟  اصلا چرا منکه 2 ساعت و 23 دقیقه و 3 ثانیه پیش یه مورچه رو بی رحمانه زیر پام له کردم ، قاتل نیستم ؟ یا نیلوفر که دیروز به پدارم گفت : (( تو توی قلبم مردی )) قاتل نیست ؟ اصلا چرا عزرائیل که جون این همه آدم رو میگیره قاتل حساب نمیشه ؟ یا چرا ....

ساعت 3:20 شده بود . بابای محمد حسن آروم خوابیده بود . به بهانه ی جواب آزمایش از اون جهنم فرار کردم . آزمایشگاه در طبقه دوم قرار داشت . جواب رو گرفتم . خودم یه چیزایی سرم شد . گلوکز و اوره اش بالا بود . به اورژانس برگشتم . پیرزن ناله نمی کرد . مرد میانسال را دوباره به تخت برگردانده بودند و دختر دست پدر را گرفته بود . بخش کودکان خاموش بود . برانکارت خونی وسط راهرو انتظار می کشید. یک تخت در اورژانس خالی بود.  مسئول بخش به ما گفت که دکتر ساعت 6:30 برای دیدن آزمایش میاد. محمد حسن گفت بهتره برم خونه و لازم نیست تا اومدن دکتر صبر کنم . گفت چیز مهمی نیست . با او خداحافظی کردم .صدای گریه ی پسر جوان ، با لباس آبی با خط های براق که صورتش خراش داشت و از پای چپش خون می آمد ، در راهرو می پیچید . حالا او یک قاتل بود .


1389/3/11