دو در...

سلام بر همکلاسی های سابق. امیدوارم که حال همگی خوب باشه.

چند روز پیش یکی از دوستان بابت کاری با من تماس گرفت و چند تا سؤال درباره اقتصاد و صادرات و حقوق تجارت و این چیزا پرسید.

اولش یه سری کلیات رو بهش گفتم. نگاه عاقل اندری بهم انداخت و گفت برادر هفت ساله منم اینا رو میدونه، اون چیزایی که تو این چهار سال یاد گرفتی رو بگو.

یکم با خودم کلنجار رفتم و در آخر مثل کودکی دبستانی که جواب سؤال معلمشو نمیدونه با دکمه های پیرهنم بازی کردم و به درختای بالا سرم نگاهی کردم و گفتم «هوا سرد شده ها...»

شب که خواستم بخوابم حسابی با خودم فکر کردم که واقعا من چرا هیچی بلد نیستم. یه سری توجیهاتی مثل پایین بودن سطح علمی دانشگاه و بدرد نخور بودن کتابا و استاد نبودن استادا و فشار اقتصادی و تحریم های ناجوانمردانه غرب و ظهور داعش(دولت اسلامی عراق و شامات) و شکست سنگین برزیل و... پیدا کردم ولی وقتی دیدم کسی دور و برم نیست رفتم جلو آینه و با صورتی غضب آلود به خودم نگاه کردم و گفتم:

«مردک! میدونی چرا هیچی یاد نگرفتی؟ یه خرده فک کن... نفهمیدی؟ مارمولک، خودتو نزن به اون راه... عکس پایینو یه نگاه بنداز... وقتی همه داشتن سر کلاس تئوری های اقتصادی و راه های غلبه بر تورم و رکود رو بررسی میکردن شما اینجا بودی...»

نور به قبرت بباره «حافظ»

دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم

و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم

از دل تنگ گنهکار برآرم آهی

کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم

مایه خوشدلی آن جاست که دلدار آن جاست

می‌کنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم

بگشا بند قبا ای مه خورشیدکلاه

تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم

خورده‌ام تیر فلک باده بده تا سرمست

عقده دربند کمر ترکش جوزا فکنم

جرعه جام بر این تخت روان افشانم

غلغل چنگ در این گنبد مینا فکنم

حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا

من چرا عشرت امروز به فردا فکنم

ای روزگاااار

دوران خوش آن بود که با دوست به سر شد...

باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود...

WANTED


قابل توجه آنهایی که خوابگاه را محیط مناسبی نمیدانند...

قابل توجه آنهایی که خوابگاه را محیطی خطرناک تصور میکنند...

قابل توجه آنهایی که احساس بدی نسبت به خوابگاه دارند...

قابل توجه عزیزانی که از حضور در خوابگاه وحشت دارند...

قابل توجه آنهایی که به بعضی از خوابگاهیان به چشم مجرم مینگرند...

و بالاخره...

قابل توجه دوستانی که خوابگاه را محیطی میدانند که در صورت ورود به آن جانشان در خطر است......

ادامه نوشته

کوچه باغ کودکی

دوباره در میان

گرد و خاک کوچه ها دویدن و

چیدن چغاله از

مسیر باغ کودکی

و عصرهای شنبه

با دو تا قران پول توی جیب

سوار بر دوچرخه قراضه ی کرایه ای

و گاه در مسیر خانه تا کلاس هم

خریدن کمی لواشک از

دکان حاجی عینکی

و روز های سبز سادگی

گذشتن از تمام کوچه های بی غبار

و پشت یک درشکه هم

شدن سوار ...

و نوش جان تازیانه

از شتاب ضربه درشکه چی

و دست و صورت کبود و یک دل کباب ...

و شب خمیر و خسته و خموده گوشه ای

وباز هم برای جلب مادرم 

مرور یک دو تا غزل

و حفظ شعر بوی جوی مولیان ...

و چنگ و نغمه های رودکی

و تا سحر نخفتن و

تمام تیر های سقف خانه را 

برای بار سیزده شمردن و

شنفتن گلایه های خانگی ...

وبازهم سپیده دم ...

دویدن و ...

رسیدن و...

کشیدن لباس شاخه های گوجه و هلو ... 

کمی شتاب و...

چیدن چغاله از مسیر باغ کودکی ...

«فریدون محمودی»

وایسا!!!

انگار افسارش بریده... همین جور تخته گاز داره واسه خودش میره...

اِ اِ اِ... مگه سرعت غیر مجاز ممنوع نیست؟! تازه این یارو مسافرم داره! چرا پلیس جریمه ش نمیکنه؟

بابا یکی یه چیزی بش بگه... زهره م ترکید بخدا... الانه که تصادف کنیم آ.

هی یارو! با توام... هوووووی مرتیکه... اصن نخواستیم. همین جا پیاده میشم.

وایسا... نگه دار... دِمیگم نگه دار...

یعنی چی توقف ممنوعه؟ قلبم اومده تو حلقم... داری با این لکنته ت قد جت سرعت میری. خب یه کم آروم تر برو... چرا انقد عجله داری؟! یه لحظه اون سرِ بی صاحابتو برگردون ببین چند نفر سکته کردن! ببین چند نفر خودشونو پرت کردن پایین! خب یه دیقه نگا کن دِلامصّب.

یه کم یواش تر برو... بخدا پیرم کردی! ای تو روحت!!!

آی مردم! خانوما! آقایون! دوستان! همکلاسیا!

«کسی نیست بتونه جلوی این زمان لعنتی رو بگیره؟!!»

ماشین

ماشین 1

عبور با ارتفاع بیش از دومتر ممنوع!

و تو در قیافهی اندوه اندازه‌ی یک کوه

بر شانه‌ام ایستاده‌ای.

ماشین 2
من چیزی نمی بینم، اما
پشت سرم، خبرهاست.
از ماشینی که آینه ندارد
چه انتظار داری؟

ماشین 3
  

بوی لِنت‌ها را حس می‌کنی؟
تمام مسیر را
در کنار تو آه کشیده‌ام


ماشین 4

آهای سواره ،چرا ایستاده ای؟
 اینجا چراغ راهنما 
برای پیاده ها 
همیشه قرمز است!

ماشین 5
امروز
روز عصای سفید است،
به چشمانت اعتماد کن
نه به چراغ راهنما

ماشین 7
به قصد استتار
حتی چهار چرخ را هم گِل‌مالی کرده بود
غافل از اینکه 
دشمن بر صندلی پشت سرش نشسته است.

ماشین 8
وقتی آقای بوق
رئیس بیمارستان می شود
آلودگی صوتی، معنا ندارد!


ماشین 9

وقتی آرزوهایت
از چهار سو پنچر است
جَک 
جوک می‌شود.

ماشین 10
استارت نزن
هُل نده.
این به ظاهر بولدوزر
به تلنگری بند است!

ماشین 11
جوش آورده‌ام
از این پیکر سردی که سمت شاگرد نشسته
باید به فکر ضد یخ باشم.
«ناصر صارمی»

قاطی پاتی

«قاطی پاتی»

 

توجه!!!

این مطلب صرفا جهت Update وبلاگ بوده و فاقد هرگونه ارزش دیگری می باشد!

 

سلام. حال شما؟ خوش میگذره؟ بعد 1 هفته اومدم وبلاگ که دیدم هنوز شب 21ام رمضانه، پس متوجه شدم فقط منم که هنوز تو فاز ارشد نیستم و گاه گاهی فرصت میکنم سری به اینجا بزنم. واسه همینم خواستم یه مطلب بذارم که اگه دو سه ماهم تو همین اول صفحه موند کسی نفهمه واسه ایام قدیمه.

 

به بهانه دربی:

دربی نزدیکه ولی دیگه حال و هوای قدیم رو نداره. گفتم تا یادم نرفته پرسپولیسی ام یه کری الکی بخونم:

مردم ایران دو دسته میشن: یه دسته که طرفدار پرسپولیسن، یه دسته هم هستن که دوست دارن طرفدار پرسپولیس باشن...


http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up9/77253324283205362001.jpg


به بهانه اکران «کلاه قرمزی»:

هنوز «کلاه قرمزی و بچه ننه» رو ندیدم ولی چند وقتیه که هر وقت بیکار میشم مجموعه ای که واسه نوروز ساخته بودن رو می بینم. به نظر من تلوزیون دو تا برنامه ساخته که ارزش وقت گذاشتن رو داره: یکی 90، یکی هم کلاه قرمزی. بهتون توصیه میکنم که اگه وقت اضافه دارید حتما برنامه های عیدش رو ببینید. معرکه ست.

اینم خاطره ای از یکی از قسمتاش:

آقای مجری: واسه چی در ُ باز گذاشتی؟

فامیل دور: واسه امنیت. از در بسته دزد رد می‌شه ولی از درِ باز رد نمی‌شه... وقتی یه در ُ باز بذاری که دزد نمیاد توش... فک می‌کنه یکی هست که در ُباز گذاشتی دیگه... ولی وقتی در بسته باشه، فکر می‌کنه کسی نیست ُ یه عالمه چیز خوب اون‌ تو هست ُ می‌ره سراغشون دیگه. درِ باز ُ کسی نمی‌زنه... ولی در بسته رو همه می‌زنند. خود شما به خاطر این ‌که بدونی توی این پسته دربسته چیه، میشکنیدش. درِ پسته شکسته می‌شه چون بسته ست...
دل آدم هم مثل همین پسته می‌مونه. یه سری از دل‌ها درشون بازه. می‌فهمی تو دلش چیه... ولی یه سری از دل‌ها هست که درش بسته ‌اس... این‌ قدر بسته نگهش میدارن که بالاخره یه روز مجبور میشن اونو بشکنن و همه ‌چی خراب می‌شه...
ایامتان به کام و رتبه تون تک رقمی...

یا علی(ع)

http://img4up.com/up2/07863436758943134557.jpg

یک عمر تماشای دری خون آلود / یاد آوری حادثه ای سرخ و کبود

کم کم به علی بال پریدن میداد / ای تیغ نیازی به حضور تو نبود . . .

التماس دعا...

؟!!

http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up7/88167329050753828197.jpg

سوالاتی که در زیر می بینید، آزمون ورودی دانشگاه ایرلند هستند...

4سوال، هر کدام ۲۵ امتیاز و فقط ۱ دقیقه وقت...

پاسخشون تو ادامه مطلب اومده ولی قبلش خودتون سعی کنید جوابشونو پیدا کنید... 


http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up7/70202389102782731443.jpg
ادامه نوشته

مشق شب...


برگرفته از کتاب «من دانای کل هستم» - مصطفی مستور


اوايل خيلي كند بود. هر كار، انگار سال ها عمر داشت. وقتي دست ام را بالا مي آوردم تا پيشاني ام را پاك كنم، مثلا، انگار ساعت ها طول مي كشيد. وقتي مي نشستم. مي خوابيدم. مي دويدم. عصر ها تمام نمي شدند انگار. بس كه طولاني بودند. و كوچه ها چه قدر دراز. وقتي از درخت بالا مي رفتيم چه قدر بلند بود درخت. تا آسمان بالا رفته بود انگار. مادرم توي آشپزخانه انگار هزار سال طول مي كشيد تا قابلمه اي را روي اجاق بگذارد يا ظرف ها را بشويد يا اتاقي را جارو بزند. مشق مي نوشتم و نمي دانم چرا تصميم كبري تمام نمي شد. انگار صد صفحه بود. هزار صفحه بود. كلمات اش كش مي آمدند انگار. و دست هاي كوچك من كه كه ورق مي زدند يا صاف مي كردند گوشه هاي كاغذ را، زود خسته مي شدند. حالا نمي شوند. هزار بار شنيده بودم داستان اش را، اما نمي دانم چرا هربار كه مي خواندم اش ـ سر كلاس يا خانه فرقي نداشت ـ يا مادرم از روي آن به من املا مي گفت، يا از روي كلمات سخت اش ده بار مي نوشتم، گريه ام مي گرفت. بي خودي. حالا نمي گيرد. حسنك كجايي؟ من گرسنه ام.

 

وقتي پدر الياس مرد چه خبر ناگهاني اي بود. انگار هزار نفر مرده بود. كسي نمي مرد آن روزها انگار. فقط پدر الياس مرد. بس كه پير بود. انگار نبايد مي مرد. وقتي غلام سگي طوبا را بي سيرت كرد چه كار زشتي كرد غلام. انگار هزار دختر را. روزنامه ها انگار خبر نداشتند تا چاپ كنند. خبر غلام را چاپ كردند. و ما انگار بليط بخت آزمايي برده باشيم، خم شديم روي روزنامه تا عكس غلام را ببينيم.

روضه مي رفتم با مادرم. و زن ها با صداي بلند گريه. زير درخت هاي توي حياط خانه ميرزا. بعد با روضه خوان مي رفتيم مجلس بعدي. و باز مادرم گريه. با همان روضه كه تازه شنيده بود. من هم گريه مي كردم. طوري كه مادرم نبيند. نه به خاطر روضه. به خاطر مادرم كه گريه مي كرد. بعد خواهرم مرد. منيژه. سَر ِ زا رفت. پدرم انگار ليز خورد. نيفتاد اما. تنها ليز خورد. من ديدم كه ليز خورد. تنها يك قدم. ليز خورد اما خودش را نگه داشت. نيفتاد. مادرم اما افتاد. روي زمين. چادرش خاكي شد. و ما خواب بوديم گمانم. من و مونس خواهرم.

انگار نمي ترسيدم آن روزها. از هيچ چيز. فقط از سگ ها مي ترسيدم. رفيق زياد داشتم. دوچرخه ام و تيله هام و رسول و درخت كُنار و عيدي و سينما مولن روژ. حالا مي ترسم اما. زياد. از باد حتي. از باران حتي. از راديو حتي. از كفش هام. از پيچ و مهره هاي ماشين ام. از دندان هام. و از همه بيش تر از بچه هام. مثل مرگ از اين چيزها مي ترسم.

زياد مي خنديدم آن روزها. از ته دل. حالا نمي خندم. خوب مي شنيدم  صداي ديگران را آن روزها. خوب مي ديدم ديگران را. حالا نمي شنوم. نمي بينم.


http://www.up.98ia.com/images/esqoae3cq0rflru5z9v.jpg

ادامه نوشته

متری چند؟

خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!

مردان خانه به دوش...
دخترکان فال فروش...
مادران سیاه پوش...
واعظان دین فروش...
محراب های فرش پوش...
پسران کلیه فروش...
زبان های عشق فروش...
انسان های آدم فروش...

همه را می بینی؟!

میخواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم. دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد...
http://bac.vacau.com/photos/fcbc61acd047.jpg

طهران

در دامنه کوه های سر به فلک کشیده البرز شهری قرار گرفته است به نام تهران. تهران شهری بسّ زیبا و سرسبز است که آب و هوایی بسیار مساعد و دلنشین دارد و عاری از هرگونه آلودگی، بی نظمی و کثیفی است. آسمان این شهر آبی و شب هایش پر ستاره است. مردمش در کمال صلح و صفا در کنار یکدیگر زندگی میکنند. مردم تهران صورتی «بشّاش و خندان» دارند و پیشانیشان فاقد خطوط افقیِ ناشی از اخم میباشد. گویی تمام مردم این شهر خویشاوندیِ نزدیکی با یکدیگر دارند، زیرا از حال یکدیگر اطلاع کامل داشته و در صورت بروز مشکل برای یکی از آن ها، تمامی همسایگان و دوستان و آشنایان با سر و کلّه به یاری اش می شتابند. هیچ گونه درگیری و دعوایی بین آن ها وجود ندارد و پلیس های این شهر جزءِ بیکارترین افراد به شمار می آیند.

کلان شهر تهران، با وجود وسعت زیاد، از هرگونه فساد، کلاهبرداری، دزدی، جرم، جنایت و... خالی است. هیچ فقیری در این شهر چند میلیونی دیده نمیشود. اولویت بسیاری از فروشندگان این شهر، کسب روزیِ حلال بوده و «گران فروشی» و «بی انصافی» در فرهنگ لغات آن ها بی معناست. تاکسی های این شهر حداقل کرایه را از مسافرینشان گرفته و با رویی گشاده آن ها را به مقصد دلخواهشان میرسانند.

پارک ها و فضاهای تفریحیِ تهران فضای بسیار زیبا و مناسبی برای تفریح مردم هستند که، بر خلاف محیط های مشابه در دیگر شهرهای ایران، فاقد هرگونه معتاد و یا مزاحمِ برق گرفته با موهای سیخ میباشند. این مکان های تفریحی، برای جوانان محیطی شاد، برای سالمندان و بیماران محیطی آرام و برای کودکان و بانوان محیطی امن می باشد.

در کل تهران بهشتیه واسه خودش:

http://up98.org/upload/server1/02/g/nrtq7xi6bkohg5jcpqvz.jpg

ادامه نوشته

آدم

با چشمان درشتش به روبرو خیره شده بود و مردمی که در گذر بودند را می نگریست. لبخندی بر لب داشت، اما شاد به نظر نمی رسید. شاد بودن را در کمک به مردم میدانست و دوست داشت تا زنده است به مردم کمک کند و باری از دوش نیازمندان بردارد.

در همین فکر بود که پیرمردی دوره گرد را دید که از فرط سرما به گوشه ای از دیوار پناه برده است. با چشمانش او را به خود خواند و پالتویی که بر دوش داشت را به او بخشید تا از سرما رهایی یابد. بخشندگیش پایانی نداشت؛ کلاهش را به مردی داد تا قطره های باران خیسش نکند. شال گردنش را نیز به کودکی دبستانی بخشید که سرما صورت کوچکش را سرخ کرده بود. او حتی چشم هایش را نیز بخشید؛ آن ها را به پیرزنی داد تا بتواند از آن ها به جای دکمه های پیراهن دخترش استفاده کند تا عید امسال نیز بتواند آن را بپوشد. دستانش را نیز به رفتگری بخشید تا با آن آتش درست کرده و از سرما مصون ماند.

او حتی به حیوانات نیز کمک میکرد. شب که شد خرگوشی را دید که نتوانسته بود غذایی برای فرزندانش پیدا کند و با ناامیدی به خانه باز میگشت. در دل آرزو میکرد که کاش بتواند کمکی به او کند. نگاهی به بینی بزرگش انداخت و فکری به خاطرش رسید. به سرعت بینی خود را از جا در آورد و به خرگوش داد تا دست خالی به خانه بازنگردد.

او دیگر هیچ نداشت؛ نه لباسی، نه دستی و نه حتی چشمی برای دیدن، اما لبخندش عمیق تر شده بود و حالا شادِ شاد بود.

«آدم برفی» هرچه که داشت بخشید، چون می دانست که بهار نزدیک است و او به زودی آب خواهد شد. او خوشحال بود که وجودش برای دیگران بی فایده نبوده است...

http://www.up.98ia.com/images/kwiuvzfkpf0ztq4yp9m.jpg

مات

«مات»

ديشب با يه بنده خدايي شطرنج بازي ميكردم. قبل از شروع بازي خيلي واسم كري ميخوند. ميگفت احسان تا حالا نتونسته يه مهره ازم بيرون بندازه، تو كه سه حركت مات شدي. بهش گفتم احسان كيه؟ گفت: آخ، ببخشيد. ما چون با هم خيلي رفيقيم همديگه رو به اسم كوچيك صدا ميكنيم. منظورم احسان قائم مقاميه. با خودم گفتم حالا كه كار به اينجا رسيده بايد جوري حالشو بگيرم كه مهره هاي شطرنج، ‌يكي يكي جلو چشماش رژه برن.

بازي شروع شد. من سفيد بودم، اون سياه. واسه هر حركتش نيم ساعت وقت ميذاشت؛ حتي حركت اول. زماني كه يكي از سربازامو زد به قدري خوشحال شد كه قائم مقامي بعد از مات كردن گاسپاروف عمرا انقدر خوشحال شده باشه. بازي به نفع من جلو رفت و خلاصه هر چي مهره داشت،‌ يكي يكي زدم. تنها مهره اي كه واسش موند «شاه» بود. دوست نداشتم بازي مساوي بشه ولي نتونستم تو فرصتي كه داشتم ماتش كنم. بنابراين بازي مساوي(پات) تموم شد.

اينجا بود كه آرزو ميكردم كه كاش ميشد «شاه» رو هم از صفحه شطرنج بيرون انداخت ولي قوانين شطرنج چنين اجازه اي رو نميداد.

پس به اين نتيجه رسيدم كه بيرون انداختن «شاه» غير ممكنه و اينو به دوستم گفتم. در جوابم گفت: اشتباه ميكني... يه نفر به كمك مردم، سي و سه سال پيش، تو همچين روزايي اين كار غير ممكن رو انجام داده.

http://up98.org/upload/server1/01/a/vkqh3uiyplo0f487w5xq.jpg

دهه فجر گرامي باد...

صفر...

نمره هايم هفت، هشت يا لب مرزند

                       دل و دست هايم ببين كه مي لرزند

سهمم از دفتر حساب دنيا، صفر

                        بي تو اين روزها مفت هم نمي ارزند

(فريدون محمودي)

ايستگاه آخر

«ايستگاه آخر»

سوار بر اتوبوس شدم. ناخودآگاه به ياد گذشته افتادم. به ياد صفحاتي از تقويم عمرم كه شعله زمان آن ها را به آتش كشاند و تنها خاكسترش را برايم به يادگار گذاشت و خاطراتم را شكل داد. چقدر زود گذشت! گويي همين ديروز بود كه دسته جمعي با يك ميني بوس رفتيم مشهد. هر وقت گرسنه ميشديم در گوشه اي توقف ميكرديم و زنان مشغول پخت و پز ميشدند و مردان نيز در گوشه اي چُرت ميزدند و ما بچه ها هم غرق در بازي ميشديم. خاطرات آن روزها كمي مبهم است چون آن روزها 4ساله بودم. قبل از 4سالگيم را به خاطر نمي آورم و تنها شنيده هايم از اقوام تصويري از آن روزها برايم ميسازد. مثلا ميگويند زماني كه 2ساله بودم خروس همسايه به من حمله كرد و تا دو روز زبانم بند آمد و تنها وعده يك پفك نمكي زبانم را باز كرد.

روزها سپري ميشد؛ به سرعت. ياد روزهاي خوش دبستان بخير! روزهايي كه غير از بازي به هيچ چيز ديگر فكر نميكرديم. چه كتكي از مادرم خوردم، زماني كه فهميد شال گردن و كلاه و دستكش هايم را روي آدم برفي جا گذاشته ام و يكي آنها را دزديده است. چقدر زود دبستانم تمام شد. ياد ترقه بازي هاي راهنمايي بخير. هنوز هم كف دستانم از شلاق هاي ناظم مدرسه ميسوزد زماني كه ترقه اي را سر كلاس معلم فارسي منفجر كردم. هنوز هم صداي زن همسايه را در گوشم احساس ميكنم كه با مظلوميت از ما ميخواست تا شيشه پنجره اش را دروازه فوتبالمان نساخته و نوزادش را از خواب بيدار نكنيم. از آن كوچه رفتيم. دبيرستان كه هر روزش خاطره بود. در همه جاي پارك پشت دبيرستان ميتوان رد پاي ما را پيدا كرد. مزه نمكي كه به جاي شكر در چاي يكي از دوستانم ريختم محال است از خاطرش پاك شود. سرماي خوردن بستني قيفي در برف و يخبندان پارك تنم را به لرزه مي اندازد. و... بزرگ شدم.

ادامه نوشته

فقري خانوم

«فقری خانوم»

کارگری خسته، سکه ای از جیب لباس کهنه اش بیرون آورد تا صدقه دهد...

اما جمله ای که بر روی صندوق نوشته شده بود او را منصرف کرد:

«صدقه عمر را زیاد میکند»

http://www.pic.iran-forum.ir/images/fdxf3l09rxmznhfbm9.jpg

من به شخصه طعم فقر رو نچشیدم ولی کسایی رو میشناسم که شربت فقر رو سه وعده در شبانه روز  سر سفره شون نوش جان میکنند. بعضیاشون مشمول ضرب المثل سیلی و صورت و سرخ و اینا شدن و بعضی دیگه به شغل شرافتمندانه دزدی روی آوردن. خیلی دوست دارم یقه فقرو بگیرم و از زندگی همه دوستام با اردنگی پرتش کنم بیرون. چه کنم که زورش به من میچربه و هر وقت سعی کردم باهاش دست به یقه بشم ضربه فنی شدم. یه بار خواستم با پول بخرمش که طرف یکی از دوستام دیگه پیداش نشه ولی نامرد بهم نارو زد و چند روز بعد دوباره سر و کله ی منحوسش پیدا شد. دیگه کم کم به این نتیجه رسیدم که به هیچ وجه نمیتونم حریف این غول بی شاخ و دم بشم. با خودم گفتم حالا که خودم نمیتونم حریفش بشم باید تا میتونم از این هیولای نامریی بنویسم و بگم تا یکی که زورش بهش میرسه پیدا بشه خنجرشو تو قلب این بلای خانمان سوز فرود بیاره.

یه روز جلوشو گرفتم و گفتم: تو چی از جون این ملت میخوای؟ مگه کار و زندگی نداری شب و روز مردم رو سیاه کردی؟

بهم گفت: شغلم اینه دیگه. زندگی خرج داره. بیچاره شوهرم صبح تا شب سگدو میزنه یه لقمه نون واسه بچه هامون بیاره، ولی کار و بارش چند وقتی کساد بود. ازم خواست تا کمکش کنم.

به شوهرم گفتم: «چیکار باید بکنم؟»

گفت: «هیچی. تو فقط به بهانه مهمونی هر چند تا خونه که میتونی برو. وقتی وارد خونه شدی با صابخونه از بدبختی بچه هامون بگو. بگو که هیچی واسه خوردن ندارن. اگه به بچه هامون غذا دادن که از خونشون میای بیرون، اما اگه ندادن لنگر میندازی تو خونشون و تا وقتی که بچه هامونو سیر نکردن از اونجا بیرون نمیای...»

بهش گفتم مگه تو شوهر داری؟ بچه هااااات؟ مگه چندتان؟

گفت: « اسم شوهرِ عزیزم شیطانه. بچه هم که زیاد داریم. اسم چندتاشونو بهت میگم:

«دزدی، کلاهبرداری، اعتیاد، طلاق، فحشا، قتل و . . .»

 

دربست تا بهشت!

«دربست تا بهشت»

و تو اي مادرم! ميدانم كه چه آرزوهايي برايم داشتي. ولي چه كنم؟ زماني كه خدا مرا به مهماني دعوت كرده است، من بايد عاشقانه به ملاقات خدا مي شتافتم...

شهدا، امام زادگان عشق اند كه مزارشان زيارتگاه اهل يقين است... امام خميني(ره)

*****************

پوتین هایش را برق انداخت. عطر یاسی که همیشه به هنگام نماز خواندن به خود میزد را به محاسنش مالید. موهای کم پشتش و نیز محاسن کوتاهش را شانه کرد. زمانی که قصد خروج از سنگر را داشت، کاظم وارد سنگر شد. نگاهي به رضا انداخت. امروزش با ديگر روزها فرق ميكرد. چهره اش زيباتر شده بود. دليل كارهايش را از او پرسيد. تنها پاسخی که از سوی رضا به سمتش روانه شد، لبخندی بود که هر گاه بر لبانش مینشست او را دوست داشتنی تر میکرد. به هنگام خارج شدن از سنگر، بار دیگر نگاهی به کاظم انداخت. لبانش هیچ نگفت اما چشمانش هزاران کلمه را فریاد میزد. فریادی از رفاقت... خاطره... جنگ... جدایی... خون و... تاب نیاورد. درحالی که اشک  کاسه چشمانش را لبریز کرده بود از رفیقش دل برید. از رفیقی که هزاران خاطره به وسعت یک عمر با او داشت. خود را از سنگری جدا شده میدید که خشت خشت آن با ناله های نیمه شبش در نماز و دعا خو گرفته بودند. از سجاده ای دل برید که هر شب گل های آن را با اشک چشمانش آبیاری میکرد. دل برید. از هر چه در آن سنگر بود دل برید و رهسپار قایقش شد؛ قایقی که او را به محبوبش میرسانید.

كاظم گويي تازه به هوش آمد. متوجه چيزي شد. نگاه پایانی رضا غریبه نبود. کاظم آن نگاه را خوب میشناخت. سخنِ چشمانِ رضا را بارها از دوستان دیگرش شنیده بود. دوستانی که با این نگاه از رفیقشان خداحافظی میکردند. دوستانی که با این نگاه روز به روز او را در جهنم این دنیا تنهاتر رها میکردند و به سوی منزل یار به پرواز درمی آمدند. حال میفهمید که چرا رضا پوتینش را برق انداخت. در پرواز پوتین ها آسیبی نمی بینند. بی اختیار به سجده افتاد و «زمزمه ای» عاشقانه، نه، «گلایه ای» عاشقانه را با معبودش آغاز کرد.

بسیار آهسته و آرام قدم برمیداشت. گویی روی زمین نیست. قدم به قدم و لحظه به لحظه به زمان پرواز نزدیک میشد. وسیله پرواز او قایقش بود. این قایق کهنه بود که باید او را تا اوج آسمان میرسانید.همه جا تاریک تاریک بود؛ به قدری تاریک که هیچ کس قادر به دیدن دستان خود نیز نبود . این عملیات در این تاریکی انجام میشد اما در آن شب به آسانی میشد خدا را دید و دستانِ خدا را با تمام وجود احساس کرد.

سوار بر قایقش شد. قایقی که امشب نقش بالگرد را برای او داشت. شب عجيبي بود. گويي سرتاسر ساحل رود را چراغاني كرده اند. در هر قايقي ميشد روشنايي يك يا چند ماه را ديد.

قایق ها به راه افتادند. حرکت کردند تا مسافران خود را به سوی ساحل رود و برخی از صاحبان خود را به سوی خدا برسانند.

قایق او نیز به پرواز درآمد. در مسیر ساحل دشمن هیچ کدام از گلوله ها در قایق او ننشست. این قایق ساعاتی دیگر مسافری به سمت ملکوت داشت و نباید آسیب میدید. از طرفی نیز ایستگاه دیگر سرنشینان، آن سوی رود بود و باید آن ها را به سلامت در ایستگاهشان پیاده و  سپس سفر خود را آغاز میکرد.

مسافران بداقبال به سلامت در ساحل رود فرود آمدند. غلام رضا به عنوان سرپرست گروه، آخرین کسی بود که از قایق پیاده میشد. زمانی که نوبت به او رسید، گلوله آر-پی-جی به یادش آورد که باید سفرش را آغاز کند. قایق پس از برخورد گلوله مسافرش را به پرواز درآورد؛ مسافری که آن شب قایق را به مقصد بهشت دربست گرفته بود.

*****************

كوتاه ترين وصيت نامه جنگ: «دانشجوي شهيد احمد رضا احدي»

http://www.pic.iran-forum.ir/images/fkhnbcdnqt8cvvetpo6c.jpg

محکمه خون شهداء محکمه عدلیست که ما را در آن به محاکمه می کشند . . .

مولانا

با يار به گلزار شدم رهگذري * بر گل نظري فكندم از بي خبري

دلدار به من گفت كه شرمت بادا * رخسار من اينجا و تو بر گل نگري


http://www.pic.iran-forum.ir/images/y7fl2wo4g7ow1tywxp56.jpg

خواجه بيا خواجه بيا خواجه دگر بار بيا * دفع مده دفع مده اي مه عيار بيا


عاشق مهجور نگر عالم پرشور نگر * تشنه مخمور نگر اي شه خمار بيا


پاي تويي دست تويي هستي هر هست تويي * بلبل سرمست تويي جانب گلزار بيا


گوش تويي ديده تويي وز همه بگزيده تويي * يوسف دزديده تويي بر سر بازار بيا


از نظر گشته نهان اي همه را جان و جهان * بار دگر رقص كنان بي دل و دستار بيا


روشني روز تويي شادي غم سوز تويي * ماه شب افروز تويي ابر شكربار بيا


اي علم عالم نو پيش تو هر عقل گرو * گاه ميا گاه مرو خيز بيكبار بيا


اي دل آغشته بخون چند بود شور و جنون * پخته شد انگور كنون غوره ميفشار بيا


اي شب آشفته برو وي غم ناگفته برو * اي خرد خفته برو دولت بيدار بيا


اي دل آواره بيا وي جگر پاره بيا * ور ره در بسته بود از ره ديوار بيا


اي نفس نو ح بيا وي هوس روح بيا * مرهم مجروح بيا صحت بيمار بيا


اي مه افروخته رو آب روان در دل جو * شادي عشاق بجو كوري اغيار بيا


بس بود اي ناطق جان چند ازين گفت زبان * چند زني طبل بيان بي دم و گفتار بيا


«حضرت مولانا»

تابوت

«تابوت»

خدا را فرشته ای است که هر روز بانگ میزند:

بزایید برای مردن و فراهم آورید برای نابود شدن و بسازید برای ویران گشتن...

«حکمت123 نهج البلاغه»

************************************

سلام نگار. خوبی؟ چرا انقدر دیر اومدی؟ دیگه کم کم داشتم نگران میشدم. یه ساعته اینجا منتظرتم. خوبه دیشب بهت گفتم زودتر راه بیفت تا دیر نرسی.

سلام. خوب تقصیر خودته دیگه. آخه من چی به تو بگم. روبروی خونه ما پارک به اون قشنگی هست، بعد تو این سرِ تهرون قرار میذاری. خوب مسعود جان، اون پارک با این پارک چه فرقی میکنه؟ اتفاقا اونجا هم قشنگ تره هم خلوت تر.

من دوست دارم همه قرارامو تو این پارک بذارم. آخه اینجا بود که تو رو واسه اولین بار دیدم. میدونی نگار، من یه ذره خرافاتی ام. به این نتیجه رسیدم که همه کارایی که اینجا بهش فکر میکنم توش موفق میشم، نمونه اش تو. قبل از تو، من دوازده بار رفته بودم خواستگاری، ولی هر بار جواب منفی شنیدم، اما چون تو این پارک بود که تصمیم گرفتم بیام خواستگاریت، بهم جواب مثبت دادی.

بی مزه. احتمالا فیلم هندی زیاد دیدی. زهی خیال باطل. حتی اگه یه بار قبل از من رفته بودی خواستگاری، تو خواب میدیدی بهت جواب مثبت بدم. حالا بگو ببینم چیکار داشتی که وقت شریفمو گرفتی؟

ما رو باش رو دیوار کی داریم یادگاری می نویسیم. باشه نگار جان، از این به بعد ماهی یه بار، اونم فقط به مدت زمان ده دقیقه میتونی رویِ ماهِ منو زیارت کنی. حالا بی خیال. من برم دو تا بستنی بگیرم. امروز میخوام کالبدِ برنامه هامو واست بشکافم.

************************************

ببین نگار، من یه فکرایی دارم. از یکی از دوستام پول قرض گرفتم. میخوام ده بیست تا کامیون با خودم ببرم مرز ترکیه. اونجا تا خرخره پرشون میکنم جنس، بعد میارم اینجا میفروشمشون. کلی سود داره. بعد با پولش یه خونه بزرگتر میگیریم تا حداقل بعد عروسی بتونیم با داداشات یه دست گل کوچیک تو پذیراییش بزنیم. در ضمن، میخوام ماشینو عوض کنم، یه بهترشو بگیرم. ماه عسلم به جای شمال ایران میریم شمال فرانسه. چطوره؟

مسعود، مگه ما قبلا با هم صحبت نکرده بودیم. حالا خطر دزد و مامورای گمرک به کنار، این همه راه، تو جاده های خراب ایران، اونم یه روزه، با پراید. خواهشا ولش کن. خیلی خطر داره. همون یه بار که رفتی واسه هفت پشتمون بسه. تازه ما که وضعمون بد نیست. خدا رو شکر، خونمون که هست، حقوقتم خرج زندگیمونو میده، واسه چی باید انقدر خطر کنی. با اون پول هزار تا کار دیگه میشه کرد. این یکی رو بیخیال شو.

انقدر نگران نباش. همه چی برنامه ریزی شده. با اونور هماهنگ کردم. ما فقط باید بریم بار بزنیم و برگردیم. چهار روز بیشتر طول نمیکشه. میخوام همه چی تو دنیا داشته باشیم. تازه فکر این کار تو همین پارک افتاد به سرم. این یعنی بدون شک موفق آمیزه. نگران هیچی نباش. حالا هم بسنیتو بخور. آب شد.

************************************

ادامه نوشته

ارمغان الهی

خدایا !

دوستان من ارمغانی از رحمت بیکران تو هستند؛ خرسندشان دار به تندرستی...

امروز تولد دوستمه. دوستی که 1سال و 10 ماهه که از آشناییمون میگذره، یعنی در واقع 22ماه؛ اما سن رفاقتمون خیلی بیشتر از این حرفاست، شاید 22 سال. اما هنوز این دوستی خردساله، من دوست دارم رفاقتم با این پسره، هم سن دکتر صدقی بشه. دلم میخواد تولد صد سالگیشو بهش تبریک بگم. امروز نیز دوست داشتم در کنارش بودم تا این اتفاق فرخنده را با هم جشن بگیریم اما چه کنم که دوستم زمانی جهان را با قدومش منور کرده که عالیجناب خورشید در حال قدرت نمایی است و درس و دانشگاه را با قدرت سوزانش به تعطیلی کشانده و نیز با همکاری دست ویرانگر سرنوشت فاصله ای بس طولانی بین من و دوستان انداخته است. فاصله ای که هر ثانیه اش به وسعت یک عمر بر من میگذرد، البته دوری فقط تعبیری است که فاصله ها از ما دارند. اما بی خبرند از نزدیکی دلهایمان...

دوست من، تنها کاری که در این فاصله دور از دستم بر می آمد این بود که تبریکی خشک و خالی را از طریق کلمات به سویت بفرستم. درست است که بین جسم هامان چهارصد کیلومتر فاصله افتاده، اما روحم را به سویت روانه میکنم تا در صندلیِ خالیِ خیالت جای بگیرد و آرام در گوشت زمزمه کتد: تولدت مبارک...


در روز میلادت از طراح عالم میخواهم تا انحنای لبت را همواره به سمت بالا ترسیم نماید...


زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته است
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد
رنج می باید برد
دوست می باید داشت

کافرِ خداپرست!

«کافرِ خدا پرست»

«آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند»

یاد باد شاخه گلی که باغبان هستی گلچینش کرد. گلی که سرشار از عطر یاس و نرگس و لاله و سیب بود... انگار خدا با چیدنش قصد تزیین بهشتش را داشته.

یا نه، خدا میخواسته پیک بهشتش را پیش خود ببرد؛ پیکی که عطر چهارده باغ گل را همراه خود داشت.

شاید خدا دعای بنده اش را اجابت کرده؛ بنده ای که نیش مارها و عقرب های زمانه امانش را بریده بود. بنده ای که شیر خدا را داور خود و کفتارهای زمانش قرار داد.

او کسی بود که اسمش نمایانگر صفتش بود. ذاکر با اخلاصی که خیلی زود دل از این دنیا برید. مردی که عشق حسین «از کودکی» در سرشتش بود، کسی که «مجلس عزا»ی امام حسین(ع) را بهشت خود میدانست. همان که «عرق سینه زنان» حسین به او قدرت میبخشید. عاشقی که «چای مجلس» قمر بنی هاشم نیز مستش میکرد.

او را کافر میخواندند، او چه کافری بود که هر سجده نمازش پانزده دقیقه طول میکشید. او را پول پرست مینامیدند؛ چه پول پرستی!!! کسی که با وجود مشکلات مالی فراوان به قول خود «روضه فروشی» نکرد... او عاشقی بود که با تمام وجودش مصائب اهل بیت(علیهم السلام) را درک کرده بود.

پنجمین سالگرد درگذشت مداح با اخلاص؛ «سید محمد جواد ذاکر طباطبایی» را گرامی میداریم...

روحش شاد...

http://asan.netai.net/images/21e4e58ad9ab.jpg

***********************


مي گريم و مي دانم از اين کوچه ي تاريک ****** راهيست به سر منزل دلهاي شکسته

رفتند چه جانسوز و بمانديم چه دلگير ****** آن سينه زنان حَرَمش دسته به دسته

ادامه نوشته

بالِ پرواز

خــــــــــانه های بی ستــــــــــون...

پنجره اتاقم را میگشایم و به سوی دیگر خیابان خیره میشوم. چند کارگر ساده سرگرم کار در زمین بایری میباشند تا خانه ای بنا کنند. هر کدامشان سرگرم انجام کاری است: یکی مصالحی را که تازه رسیده خالی میکند و حسابی مواظب است زخمی برندارد، تا در خواستگاری امشب بهتر جلوه کند، دیگری ناراحتی درونی خود را با ماسه و سیمان ترکیب میکند تا اندکی از بار دل خود را سبک کرده باشد و یکی نیز لحظه ای فارق از کار، سیگاری بر لب دارد و به این فکر است که چگونه اجاره خانه عقب افتاده خود را پرداخت کند در حالی که هنوز شهریه دانشگاه دخترش را پرداخت نکرده است. از فکر کردن به این مسائل نیز هراس دارد، پس سیگارش را نیمه کاره رها میکند و ذهنش را از پول و اجاره و شهریه به آجر و دیوار و خانه معطوف میکند.

به یاد سؤالی می افتم که مدت هاست ذهنم را به خود مشغول داشته و تا کنون پاسخ قانع کننده ای برای آن نیافته ام. یکی از صدها سؤالِ بی پاسخ: «بنای زندگی ام را چگونه بسازم تا طوفان مرگ آن را ویران نسازد؟»

احساس میکنم پاسخ سؤالم را میتوانم در میان این کارگران ساده پیدا کنم، پس از خانه خارج شده و به سمت آن ها حرکت میکنم. به سراغ مرد میان سالی میروم که در حال آماده کردن زمین برای علم کردن ستون است. بعد از مبادله سلام، بی مقدمه میپرسم: برای ساختن خانه ای محکم که در برابر حوادث مقاوم باشد چه کارهایی باید انجام داد؟

مرد در پاسخ سؤالم میگوید، اساس هر خانه ای ستون آن است و اگر ستون خانه محکم و استوار باشد، آن خانه در برابر هیچ طوفانی ویران نخواهد شد، اما در صورتی که ستون خانه کج بوده یا محکم عَلَم نشده باشد، آن خانه با کوچکترین طوفانی از پای بست ویران خواهد شد. بنابراین اگر تصمیم به ساختن خانه ای مستحکم داری اولین کاری که باید انجام دهی این است که ستون خانه را تا آنجا که میتوانی محکم بسازی...

از مرد جدا شده و به سمت خانه حرکت میکنم. روی مبل مینشینم و به حرف های مرد فکر میکنم: «خانه، ستون، طوفان، مرگ، دین و ...». احساس میکنم پاسخ سؤالم را گرفته ام. کنترل را برمیدارم و تلوزیون را روشن میکنم؛ نوای دل نشینی دارد، اذان مرحوم مؤذن زاده:

... حی علی الصلاة... حی علی الصلاة... حی علی الفلاح... حی علی الفلاح...

شیطان که رانده شد، به جز یک خطا نکرد؛ خود را برای سجده آدم رضا نکرد...

شیطان هزار مرتبه بهتر زفرد بی نماز...

اگر فاطمه نبود جهانی خلق نمیشد

 
غرق در افکار بودم بی قرار
از دو چشمم موج می زد انتظار
 
با خودم گفتم عجب دنیا بد است
هر که اهل عشق باشد مرتد است
 
چون میسر نیست ما را کام او
تا به کی دل خوش کنم با نام او
 
با که حرف خویش را نجوا کنم
قبر لیلی را کجا پیدا کنم
 
کاش از قلبم به قبرش راه داشت
کاش زهرا هم زیارتگاه داشت
 
زین همه شادی وعشرتها چه سود
کاش قبر مادرم مخفی نبود
 
ناگهان ازسوی حق آمد پیام
می دهم بر درد هایت التیام
 
قبر زهرا گر چه از دیده گم است
بارگاه با شکوهش در قم است
 
ای که گفتی مادرت مظلومه است
حضرت زهرا همان معصومه است
 
با خودت هر گاه تنها میشوی
خسته ودلتنگ زهرا میشوی
 
قم برو که خانه ی عشق همه است
صاحب آن خانه بی بی فاطمه است
 
چون که تو عرض ارادت کرده ای
قبر زهرا را زیارت کرده ای
 
خاک او مانند خاک علقمه است
هم حسین و هم رضا هم فاطمه است
 
این مکان موعود هر هم عهدی است
زائر ثابت در اینجامهدی(عج) است

لباس عید

از تاکسی که پیاده شدم فکرهای زیادی توی سرم بود. این فکرهای مزخرف انقدر منو درگیر خودشون کرده بودن که مسیر خونه رو اشتباه رفتم. سر از کوچه ای درآوردم که تا اون روز ازش عبور نکرده بودم و فقط کودکان به ظاهر خوشحالی که مشغول بازی بودن رو از دور دیده بودم. به لباس های جدیدی که خریده بودم فکر میکردم. به اینکه کی کفش عیدمو بخرم. صدای گریه کودکی از کنج دیوار منو از درون افکارم به بیرون پرت کرد. ناله هایی که میزد منو دعوت به همدردی میکرد. جلو رفتم.

روبروش نشستم و گفتم: «خانوم کوچولو، چرا گریه میکنی؟»

بغضی که گلوشو فشار میداد بهش فرصت حرف زدن نمیداد. چشمم به خراشیدگی روی زانوی دختر افتاد.

جای زخمو نوازش کردم و گفتم: «پاشو... پاشو تا با هم بریم خونتون»

کودک هق هق کنان جواب داد: «نه...خونه نه... بابام منو میکشه... به خدا حواسم نبود... داشتم بازی میکردم... افتادم زمین... شلوارم پاره شد... شلوار دیگه ای ندارم که بپوشم... بابام... شلوارم...»

یاد فکرایی که تو سرم بود افتادم. اشک تو چشام جمع شد . دوست داشتم همه زندگیم رو به دختره ببخشم تا دیگه با خجالت به پیراهنش نگاه نکنه. دوست داشتم فریاد بزنم .سر همه ، سر خودم . دوست داشتم توی چشماش نگاه کنم و بهش بگم که چقدر دلم سوخته. ولی... پاهام نای بلند شدن نداشتن. خشکم زده بود و لباسا توی دستم سنگینی می کردن. حالم از هرچی لباسه بهم خورد. از بازار، از شلوار، از پول، از دنیا .از خودم.

دختر در حالی که هنوز هق هق میکرد از جاش بلند شد و آرام آرام از من دور شد، در حالی که جای جای زمین بر پاهای بدون کفشش بوسه میزد...

همه شاد باشیم...

تاکسی

تاکسی

از بدو سوار شدنش به تاکسی میشد فهمید که از اون پیرمردای خوش صحبته؛ از اون

پیرمردهایی که آدم از همنشینی باهاش پیر نمیشه.

صندلی جلو، بغل راننده نشسته بود. کت و شلوار خاکستری رنگی به تن داشت.

قیافش شباهت زیادی به امین تارخ تو فیلم اغما داشت. البته قدش کوتاه تر بود و

صدای نازکتری هم داشت. پس از خوش و بشی طولانی با راننده برگشت

و نگاهی به من و بقیه مسافرای صندلی عقب انداخت.

بغل دستیم جوونی بیست و یکی دو ساله بود که موهاش بی شباهت با سبزه ی

سال نو نبود و به طور مداوم با گوشیش ور میرفت. نفر سوم خانمی میانسال

بود که عجله تو حرکاتش موج میزد و به راحتی میشد فهمید که واسه رسیدن

به مقصدش خیلی عجله داره؛ حدس میزنم یا غذاش رو گاز بود،

یا بچه اش رو خونه تنها گذاشته بود.

مثل اکثر مکالمات روز مره، پیرمرد سر صحبت رو با گله و شکایت از وضع معیشتی

مردم شروع کرد؛ به راننده میگفت: پسرم، شما حرفه تون رانندگیه، حتما اینو

فهمیدی که اوضاع جامعه طوری شده که انگار لای چهار چرخ ماشینت چوب گذاشتن،

درست نمیگم؟ راننده هم بدون اینکه به حرفای پیرمرد توجه زیادی داشته باشه،

مدام سرشو به نشانه تایید تکون میداد. چند دقیقه که گذشت زن و پسر جوون

از تاکسی پیاده شدن.

وقتی ماشین دوباره به حرکتش ادامه داد، پیرمرد برگشت و هیکل منو به مدت

چند ثانیه ورانداز کرد و چون منو از اون جوونای به قول خودش «ژیگول» تشخیص نداد،

حرفاشو با انتقاد از وضع جوونای امروزی ادامه داد. میگفت دختر و پسرای امروزی دیگه

بی حیایی رو از حد گذروندن. زمان ما اگه یه تار موی دختری از روسریش بیرون میزد،

از گیس آویزونش میکردن! اما حالا ببین چه اوضاعی شده...

خود من یاد ندارم که تا بیست سالگی موهام تو مشتم بیاد چه برسه که بخوام

سیخ سیخیش کنم! سنگکی که دستش بود نصف شده بود، آخه هر دقیقه یه تیکه میکند

و میذاشت تو دهنش. کم کم داشتیم به مقصد نزدیک میشدیم که پیرمرد یه تیکه از

سنگک رو به راننده تعارف کرد که راننده تعارفش رو پس زد و ازش تشکر کرد.

دوباره برگشت و یه نیگا به من انداخت و به راننده گفت: پسرم، حالا که

داریم میرسیم بزار تا یه خاطره واست تعریف کنم و

ادامه داد: پنج شنبه بود و من و عیالم و پسرم داشتیم میرفتیم بهشت هاجر.

من خرما خریده بودم و خانومم گردو گذاشته بود بینش و میخواستیم اونا رو تو

بهشت هاجر تقسیم کنیم. توی راه که داشتیم میرفتیم یه جا کنار خیابون نگه داشتم و

پسرمو فرستادم تا بره از یه گل فروشی گل بخره. پیرمردی داشت از بغل ماشینم رد

میشد که من صداش زدم و گفتم: حاج آقا، بفرما خرما.

پیرمرد جواب داد: آخه من که دندون ندارم. خدا همه امواتتو بیامرزه.

یه نیگا به خانومم کردم، خرما رو گرفتم سمت پیرمرد و بهش گفتم: این که مسئله ای نیست.

بفرما. فقط بیزحمت وقتی خوردی پسش بده، آخه لازمش دارم...

در اون لحظه به این فکر میکردم که من اولین کسی ام که واسه خیرات دادن دندونشم

قرض میده.

گلستون

حالم از دانشگاه خودم به هم میخوره!!!

میدونی اشتباهت کجاس مجید؟ اشتباهت اینه که دانشگاه منو با دانشگاه خودت یکی کردی.

دانشگاه منو نمیشناسی؟ بابا دانشگاه خودمو میگم. همون جایی که حق رو ناحق میکنن.

همون دانشگاهی که انگار به سیمانش آب بی عدالتی پاشیدن، بعد تک تک آجراشو با این

سیمان گذاشتن روی هم، در آخر کارم یه رنگ خوشگل بی مسؤلیتی به دیواراش زدن.

همون جایی که دانشگاه آکسفورد به سختی به دنبال اینه که اساتیدشو قاپ بزنه.

توی دانشگاه من، ما مجبوریم کتابایی رو بخونیم که چهارصد صفحه مزخرف توش نوشته.

جایی که اگه نسبت به کسی معترض باشی باید این اعتراضو به صورت کتبی بنویسی و

بدی تا خودش بهش رسیدگی کنه.

دانشگاه من همون جاییه که میشه به جای سه تا «درد مبهم»، سی تا «درد مبهم» براش نوشت.

و اما دانشگاه تو...

مرد مؤمن(به قول حسین) من که برا اومدن به دانشگاه تو لحظه شماری میکنم.

همون جایی که توش چایی دارچینی میدن؛ یادت که نرفته، همون روزی که این عکسو گرفتیم.

همون جایی که فن کمر مهره سیزدهم یه بنده خدا رو انحنا داد. همون دانشگاهی که تو

گرمای50درجه میشه رفت و گل کوچیک بازی کرد و به دروازه خودی برگردون زد. همون جایی

که میشه رفت و آدم برفی درست کرد به شکل گلابی و...





مجید، اگه دانشگاه هر روزش برا تو خاطره ست، واسه من هر شبش هم به یاد ماندنیه.

فک کنم ترم چهارم دانشگاه تو یه کم دیرتر از دانشگاه من شروع بشه.

ولی بدون که من حالم از دانشگاه خودم به هم میخوره نه از دانشگاه تو.

بدون که اولین کسی که سر کلاسای دانشگاه تو حاضر میشه منم و فکر

میکنم که بازم باشن کسایی که همچین نظری دارن.

اما درباره گذر عمرمون باید بگم زندگی همینه. بچگی هاتو به خاطر بیار:


روز ها همچون پرنده از سر صحرا گذشت *** گرم بازی در چمن بودم که برق آساگذشت

شنبه ها خمیازه بود و سایبانی از هراس *** در جدل با هندسه این زنگ بی معنا گذشت

چوب تادیب معلم با نگاهی پر تشر *** سال اوٌل مشق از سارا و از دارا گذشت

مهربان بودند برخی از معلم های ما *** درس تاریخ و هنر با اندکی املا گذشت

شام گرم کودکی بود و چراغی گرد سوز *** چشم تا بر هم زدم امروز و فرداها گذشت

هر چه جستم بیشتر نا یافتم نقش تورا *** گوییا ،دیروز بود او از کنار ما ، گذشت

خدافظی

سال های کودکی ...
 

سالهای عطر پونه در بهار ........ سالهای عاشقی و انتظار

                     سالهای جدول ضرب و غروب ........ نقش دل را حک نمودن روی چوب

سالهای مشق شب دلواپسی ........ مانده لای دفترم یک اطلسی

                     سالهای آ ش کشک و بوی نان ........ وحشت از شبهای سخت امتحان

سالهای تیله ها را باختن ........ خانه ای از خاک و از گل ساختن

                     سالهای حفظ شعر رودکی ........ شیطنت در صحن باغ کودکی

سالهای شیر و خط در کوچه ها ........ طعم ترش چیدن آلوچه ها

                     سالهای سادگی ده سالگی ......... سالهای گم شدن در سادگی

گم شدن در بیشه های سبز بید ......... تیله های شیشه ای در صبح عید

                     سالهای شنبه های وهمناک ......... چیدن برگ از درخت خشک تاک

سالهای ظهر عاشورای داغ ......... در شب شام غریبان بی چراغ

                     سالهای حفظ قر آ ن درکلاس ........ سهم دلتنگی نسیم بوی یاس

سال های دوره  جغرافیا ........... شستن زنگار زرد کینه ها

                     سال سنجاقک سر بال سکوت ......... سال سنگ و دانه های سبز توت

سال صرف فعل ماضی در حیاط .......... سال یک بافه غزل جنس نشاط

                     سالهای بستن دل بی دلیل .......... (دست ما کوتاه و خرما بر نخیل )

سالهای هندسه تفریق درد ........... بوته های گل زمستانهای سرد

                     ای دریغا تیله ها را باختیم .......... خانه ای از جنس غربت ساختیم

سال باران سال برگ و سال یاد .................. سالهای گم شدن در تند باد ...

«فریدون محمودی»

.......................................................................

 

دوران مدیریت اینجانب در وبلاگ به پایان رسید. از دوستانی که تمایل به در دست

گرفتن این پست دارند تقاضا دارم که در قسمت نظرات آمادگی خود را اعلام نمایند.

کاستی ها رو بر من ببخشید ...

تقدیم به همه:

روزهای سیاه

توجه! توجه!  

با توجه به نزدیکی به زمان امتحانات پایان ترم حال و هوای وبلاگ هم

باید به این روزهای پراسترس شبیه باشد.به همین جهت تصمیم گرفتم

تا برنامه امتحانات پایان ترم را دروبلاگ گذاشته تا هر بار که به وبلاگ

سر میزنید یاد امتحان بیفتید و استرستون بیشتر بشه:


آمار و کاربرد آن در مدیریت:                                     ۱۳۸۹/۱۰/۱۳  از ۱۰:۰۰ تا ۱۲:۰۰


مدیریت رفتار سازمانی:                                        ۱۳۸۹/۱۰/۱۵    از ۱۰:۰۰ تا ۱۲:۰۰


اصول حسابداری؟!!                                              ۱۳۸۹/۱۰/۱۸  از ۱۰:۰۰ تا ۱۲:۰۰


اقتصاد کلان:                                                       ۱۳۸۹/۱۰/۲۲ از ۱۰:۰۰ تا ۱۲:۰۰


تجزیه و تحلیل و طراحی سیستم:                           ۱۳۸۹/۱۰/۲۵ از ۱۰:۰۰ تا ۱۲:۰۰


كامپيوتر و كاربرد آن در مديريت:                                ۱۳۸۹/۱۰/۲۶ از ۰۸:۰۰ تا ۱۲:۰۰


تاريخ تحليلی صدر اسلام:                                     ۱۳۹۰/۱۰/۲۶ از ۱۳:۰۰ تا ۱۵:۰۰


موفق باشید...

«هل من ناصرٍ ينصرنى»

«هل من ناصر ینصرنی»

سلام بر ستاره‎های سوخته بر اندام دشت!

سلام بر بدن‎های چاک چاک!

سلام بر خورشیدهای بر نیزه!

سلام بر مظلومیت بر خاک مانده!

Click the image to open in full size.

امام زمان(عج):

سلام بر آن گریبانهایی که در سوگ امام حسین(ع) پاره شد.

فرا رسیدن ایام سوگواری سید و سالار شهیدان بر تمام دلسوختگان غربتش تسلیت!

ادامه نوشته

مهدویت و دانشجو

« به نام خدا »


« مهدویت و دانشجو! »


اعتقاد به ظهور منجی، تنها اعتقاد ما شیعیان نیست. انسان های خسته از همه جا و تمامی

مسائل بشری چشم در راه ظهور منجی ای هستند تا خواست آن ها برای ساخت

مدینه فاضله را برآورده کند.


توجه به این مهم که جوانان و مخصوصاً دانشجویان آینده سازان جامعه میباشند و تعالی و

پیشرفت و برعکس ذلالت و تباهی هر جامعه به سطح آگاهی و علم این قشر از جامعه

بستگی دارد، لذا پیشرفت معنویات و سطح آگاهی این گروه از مردم جامعه از جایگاه و

ارزش والایی برخوردار است. همچنین در عصر غیبت امام زمان(عج)، بایستی بسیاری

از موارد مهم تعلیم داده شود که از مهم ترین آن هاشناساندن وظایف منتظران امام عصر است.


در ابتدا تصمیم داشتم تا این موضوع را به مباحثه گذاشته و وظایف و تکالیفی که باید عملی

شده تا یک فرد، منتظر واقعی و حقیقی امام و مولای خود باشد را از نظرات شما دوستان عزیز

استخراج کنم، لیکن با توجه به مبرهن بودن برخی از وظایف، بر آن شدم تا برخی از تکالیف

منتظران حضرت قائم(عج) را با اتکا به دانسته ها و مطالعات ناچیز خود بیان کنم.


امید است بازدیدکننده گرامی نکات و وظایف از قلم افتاده و اشاره نشده و کم و کاستی های

حتمی این مطلب را متذکر شده تا قدمی مفید در مسیر آگاهی با مقوله

مهدویت و انتظار برداشته شود.


در دوران غیبت، فرد در معرض آزمایشات بسیاری قرار می گیرد و هرچه فرد دیندارتر و

معتقدتر باشد، این آزمایشات برای وی سخت تر خواهد بود. در واقع می توان گفت که

عصر غیبت امام عصر(عج) یک آزمایش الهی برای بندگان است، به گونه ای که گروهی از

از مؤمنان از عقیده خویش برمی گردند.


در این عصر، خداوند متعال به وسیله غیبت، بندگان خویش را آزمایش می کند و جز کسانی

که دل های آن ها در جهت ایمان شایسته قرار دارد، کسی در اعتقاد به امامت ایشان

استوار نمی ماند «پیامبر اکرم(ص)».


بنابراین آشنایی با این وظایف می تواند در استوار ماندن اعتقاد ما در این زمینه بسیار مهم باشد.


امام زمان(عج) در زیر به یکی از دلایل غیبت خویش اشاره کرده است:

« اگر شیعیان ما (که خداوند آن ها را موفق به اطاعتش بدارد) دل هایشان در وفا به عهد و

پیمانی که با ما دارند گرد هم می آمد، از فیض دیدار ما محروم نمی شدند.»


امام زمان(عج) اگر چه از نظرها غایب است اما بر تمامی اعمال و رفتار ما ناظر است،

بنابراین تمامی وظایفی که شیعیان در زمان معصومین (علیهم السلام) داشتند،

بر عهده ما نیز می باشد، که همگی این وظایف و مسئولیت ها را می توان در یک جمله

خلاصه کرد؛ بزرگترین وظیفه شیعیان، علی الخصوص قشر جوان و دانشجو

«انتظار فرج» است.


از آن جا که نباید با مقوله انتظار فرج تنها به چشم یک شعار نگاه شود، مجموعه ای

از وظایف و تکالیف معین شده ی یک فرد، برای آن که یک فرد منتظر حقیقی مولا و امام

خود باشد در «ادامه مطلب» به صورت خلاصه آورده شده است.

ادامه نوشته

فقر

فقر !!!


ميخواهم  بگويم ...


فقر  همه جا سر ميكشد ...


فقر، گرسنگي نيست، عرياني  هم  نيست ...


فقر، چيزي را " نداشتن " است، ولي، آن چيز پول نيست ... طلا و غذا نيست  ... 
 
فقر، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفته يك كتابفروشي مي نشيند ...
 
فقر، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ...


فقر، كتيبه سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند ...


فقر، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود ...


فقر، همه جا سر ميكشد ...
                  
فقر، شب را " بي غذا " سر كردن نيست ...

فقر، روز را " بي انديشه" سر كردن است ...

 

دکتر علی شریعتی

چرخه زندگی

پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند.دستان پیرمرد میلرزید،چشمانش تار شده بودو گام هایش مردد و لرزان بود.

اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع میشدند،اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می ساخت. نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند، یا وقتی لیوان را می گرفت غالبا شیر از داخل آن به روی رومیزی می ریخت.پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند…


پسر گفت: باید فکری برای پدربزرگ کرد. به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کردم. پس زن و شوهر برای پیرمرد، در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند.در آنجا پیرمرد به تنهایی غذایش را میخورد،در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت میبردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف را شکسته بود حالا در کاسه ای چوبی به او غذا میدادند.

گهگاه آنها چشمشان به پیرمرد می افتاد و آن وقت متوجه می شدند هم چنان که در تنهایی غذایش را می خورد چشمانش پر از اشک است.اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده ای بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او میدادند.

اما کودک چهارساله اشان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود.یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود.با مهربانی از او پرسید: ” پسرم ، داری چی میسازی ؟‌” پسرک هم با ملایمت جواب داد : ” یک کاسه چوبی کوچک ، تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم .” وبعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.

این سخن کودک آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبانشان بند آمد و سپس اشک از چشمانشان جاری شد. آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهربانی او را به سمت میز شام برد.

ادامه نوشته

قضاوت با شما...

درخواست

بسمه تعالي

با سلام خدمت همكلاسي هاي گرامي...

ضمن تشكر فراوان از مديران قبلي، آقايان«مجيد.ت»، «خشايار.و» و سركار خانم«طوفان»


گرچه معتقدم كه من به عنوان كسي كه كمترين تخصص را در مسائل مديريتي در بين بچه هاي كلاس

را دارم ولي به هر حال براي رسيدگي به برخي از امور وبلاگ نياز به وجود شخصي به عنوان

مدير احساس ميشد، به همين دليل بعد از اينكه هيچ يك از دوستان حاضر به قبول اين

مسؤليت نشدند بنده با كمال وقاحت مديريت وبلاگ را غصب كردم.


از همه دوستان «تقاضا دارم» كه بر سر بنده منت گذاشته و نظرات و پيشنهادات

خود را به صورت حضوري، درج در وبلاگ و يا از طريق دوستان به اطلاع من برسانند.


بي صبرانه منتظر پيشنهادات ارزشمند شما هستم...

برخورد

خیلی وقت بود ندیده بودمش، حدود سه ماه میشد،

همیشه تصور دیدنش احساس عجیبی رو درون من ایجاد میکرد.

بازم هول شدم، حسابی دست و پامو گم کرده بودم. همیشه به خودم میگفتم اینبار

اگه ببینمش دیگه هول نمیکنم ولی بازم نشد. برق چشاش تنمو میلرزونه، وقتی میبینمش

بی اختیار بدنم به لرزه میافته، خیلی هول میشم، دوست دارم اون لحظه از ته دلم داد بزنم،

جیغ بکشم، گریه کنم ...ولی از این که سوژه دیگران بشم میترسم.

خیلی سخته که تو همچین لحظه ای خودتو کنترل کنی،

دیگه نمیدونم چیکار کنم.

اون لحظه برام به اندازه یه قرن میگذره.

نمیدونم فقط منم که طاقت نگاهشو ندارم یا همه این طورین؟

مدتی به هم خیره نگاه کردیم. هر کدوم منتظر حرکتی از دیگری بودیم تا

عکس العملی نشون بدیم، انگار زمان از حرکت ایستاده بود.

فکرشم نمیکردم اینجوری بشم.

خیلی با خودم فکر کردم تا راه حلی پیدا کنم که تابلو نشم، ولی نشد ...

بی اختیار فریاد کشیدم: سوووسک ... سوووسک ! کمک ... کمک ! یکی بیاد اینو بکشه.

یک تحقیق دانشجویی

با سلام.

به تازگی تحقیقی توسط یکی از دوستان درباره انقلاب فکری دانشجویان صورت گرفته

در این تحقیق ما از تعدادی از دو دسته از دانشجویان تقاضا شد که نظر خود را درباره

تعدادی ازکلمات بیان کنند(جمله اول مربوط به دانشجویان جدیدالورود و دومی مربوط

به دانشجویان سال دومی است):

رئیس دانشگاه(دکتر ...)

-مردی فرهیخته، خوش تیپ، با کمالات، با سواد و زحمت کش.

-به دلیل اینکه تا به حال از نزدیک موفق به زیارت ایشان نشده ام نظری ندارم.


کوئیز

-امتحان ناگهانی استاد به منظور سنجش اطلاعات درسی دانشجو

-تهدیدی که هرگز عملی نمیشود.


جزوه خوش خط

-عمرا" از کسی جزوه بگیرم. من فقط دست خط خودمو میتونم بخونم.

-طلای کاغذی.



تقلب

-یک روش کاملا" ناجوانمردانه برای نمره گرفتن در امتحان.

-تنها روش منطقی گرفتن نمره در امتحان.


مشروطی     

-عمرااا". من تو دبیرستان معدلم زیر19نیومده.

-اگه دانشجو مشروط نشه پس رئیس دانشگاه میخواد مشروط بشه؟

نگهبان دانشگاهGun Touting

-شخصی برای محافظت از دانشجویان در برابر خطرات احتمالی.

-شخصی برای محافظت دانشگاه از دانشجویان.


خوابگاه

-محیطی برای درس خواندن، استراحت و کمی تفریح.

-محیطی جهت تفریح، آموزش ویادگیری انواع روشهای آزار و اذیت دیگران، تفریح، کمی خواب و تفریح.

دانشجو

-شخصی که با تلاش های روزافزون درصدد افزایش دانش خود میباشد.

-ها؟


دانشگاه شاهد

-دانشگاه ارزش ها.

-تبعیدگاهی در بیابان.


استاد قاضی زاده

-نمیشناسم

-بابا تو دیگه کی هستی ترین استاد دانشگاه

غذای سلف

-خوراک بوغلمون با انواع مخلفات و دوغ فرداعلا.

-چمن پلو با ماست الاغ.   36_1_51.gif

مردان بی ادعا


کجایید ای شهیدان خدایی ...

«آیا ندیدی که پروردگارت چگونه وعده خویش را محقق ساخت ؟»

«ندیدی که دشمن، خود در آتشی که به قصد نابودی اسلام بر افروخته بود گرفتار شد؟»

«و چه سخت است و جانکاه سوختن در آتش این دنیا و آن دنیا ...»

هفته دفاع مقدس گرامی باد ...

شادی دل شهدا صلوات !!!


ایران


آنچه در زیر می آید متنی بسیار جالب، ترجمه نامه عمر، خليفه دوم، به یزدگرد

سوم ساسانی، و پاسخ یزدگرد به عمر می باشد. نسخه اصلی این نامه ها

در موزه لندن نگهداری می شود. زمان نگاشته شدن این نامه ها مربوط می شود

به پس از جنگ قادسیه و پیش از جنگ نهاوند که حدوداً چهار ماه به طول انجاميد:


از عُمَرِ بنِ الخَطاب، خلیفه مسلمین، به یزدگرد سوم شاهنشاه پارس.

یزدگرد، من آینده روشنی برای تو و ملت تو نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا

بپذیری و با من بیعت کنی ...

تو سابقا" بر نصف جهان حکم می راندی ولی اکنون که سپاهیان

تو در خطوط مقدم شکست خورده اند و ملت تو در حال فروپاشی است،

من به تو راهی را پیشنهاد می کنم تا جانت را نجات دهی ...


شروع کن به پرستشِ خدایِ واحد، به یکتا پرستی، به عبادت خدایِ یکتا که

همه چیز را او آفریده. ما برای تو و برای تمام جهان پیام او را آورده ایم، او که

خدای راستین است. از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که

آنها نیز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند، به ما بپیوند، اللهِ اکبر را

پرستش کن که خدای راستین است و خالق جهان ...


الله را عبادت کن و اسلام را بعنوان راه رستگاری بپذیر.

به راه کفر آمیز خود پایان بده و اسلام بیاور و اللهِ اکبر را منجی خود

بدان، با این کار زندگی خودت را نجات بده و صلح را برای پارسیان بدست آر.

اگر بهترین انتخاب را می خواهی برای عجم ها(لقبی که عربها به پارسیان

می دادند به معنی کودن و لال) انجام دهی با من بیعت کن !!!

اللهُ اکبر
خلیفه مسلمین
عُمَرِ بنِ الخَطاب


پاسخ یزدگرد در ادامه مطلب ...

ادامه نوشته