دلم خیلی گرفته بود داشتم فکر می کردم به اینکه چه فکرایی در سر داشتم و چی شد من به کجا میخاستم برم به چه سمتی کشیده شدم به همه خاطرات باشما بودنم به همه بدی هایی که کردم به یادگاری هاتون به خاطراتتون به اینکه خیلی دوست دارم از احوالاتتون بپرسم اما حال خودم از همه داغون تره بچه ها رو که می بینم بیشتر دلم میسوزه چون بنظرم لیاقتشون خیلی بیشتر از این چیزایی که بهش رسیدن یا میخان برسن
نمیدونم شاید من آدم پر توقعی باشم اما بهر حال دلم میسوزه برا همه چیزایی که دوست داشتم داشته باشم یا اینکه دوست داشتم شماها داشته باشید تو همین فکرا بودم که با یه گشتی تو اینترنت دیدم دو سه تا از بچه های دانشگاه تو همین دو سه ماه فوت کردند بیشتر آشفته شدم دیدم ای وای حیف عمرو جوانی که داره بر باد میره
حالا اما دلم نمی خاد وقتی که برمیگردم و به گذشتم نگاهی می کنم یه عالمه از چرا این کار را نکردم ها را با خودم بازگو کنم و دنیایی از فرصت های از دست رفته رو پشت سرم ببینم. دوست دارم وقتی اجل به سراغم میاد با آرامش خاطر ترک دنیا کنم و غبطه ی از دست داده ها رو نخورم اما و بازهم اما نمیدانم چه کنم
چطورشد که به این روز گرفتار شدم به روزگاری که هرچی تقلا میکنم یا بیشتر فرو میرم یا اینکه در جا میزنم انگار دست و پام رو بسته و تو مردابی رهام کردن خلاصه روزگار و روزهای آشفته ای دارم زیاد از حال و روز شما آگاه نیستم اما براتون از خدا بهترین ها رو میخام دلم میخاد اون قله های افتخاری که نهایت و غایت هر کاری نصیب شماها بشه دعام کنید شاید به دعای شما خدا دست ما رو هم گرفت حق یارتون....