اصلا انگار برام عادت شده . انگار یه کار طبیعیه که خودم و شاید بقیه انتظار دارن انجامش بدم . از روزی که آخرین امتحان رو دایدم ، احساس می کردم باید برم یه صفحه رو سیاه کنم و بنوسیم :

" آی ، دانشگاه ... ما چقدر ازت بدمون میاد ! اما غصه نخور ، نیمه ی بهمن ماه دوباره میایم . ای دانشگاه ، با اینکه حالم از ریختت بهم می خوره ، اما نمی دونم چرا دلم برات تنگ میشه ..."

و بعد شش نفر دیگه مثل خودم نظر بدن که آی گفتی ، دوباره باید بیایم دانشگاه و خسته گی و الافی و بیکاری و هزار تا نق و نوق دیگه . انگار یه کرمی تو وجودم وول می خوره که پسر ، چرا نِمیری "درد مبهم 3" رو بنویسی ؟ درد مبهم 3 ؟ به این کلمه که فکر می کنم گوشام قرمز میشه . آره ، همون گوشای گنده که گفته بودم وقتایی که فشارم میره بالا قرمز میشه و گنده گیش بیشتر معلوم میشه . می خوای بخندی ؟ خوب بخند . اما من وقتی به این کلمه فکر می کنم ، گوشام قرمز میشه و این یعنی فشارم رفته بالا و این یعنی مخم داره سوت میکشه ، یعنی قلبم داره تند تند میزنه ، یعنی یه چیزی بدجوری فکرم رو ریخته بهم ، یعنی یه اتفاقی مثل وقتی که بهم گفتن تجزیه تحلیل شدی 13 یا بدتر وقتی که فهمیدم مبانی 10 شدم  رخ داده ! یعنی اینکه 3 ترم مثل برق گذشت و حالا باید درد مبهم 3 رو بنویسم ! درد مبهم 3 یعنی اینکه ما ترم اول این وبلاگ رو بنا کردیم اون ترم مثل برق تموم شد و قبل از ترم دوم "درد مبهم 1 " رو نوشتم و ترم دوم مثل برق تموم شد و تابستون شد و تابستون مثل برق تموم شد قبل از ترم سوم "درد مبهم 2" رو نوشتم و ترم دوم مثل برق تموم شد و ما رفتیم استراحت کردیم و دوره ی استراحت مثل برق تموم شد و الآن که چند روز قبل از ترم چهارمه باید "درد مبهم 3" رو بنویسم ! هنوز به گوش های من می خندی ؟ بهتره 30 ثانیه به این مساله فکر کنی و بعد بری جلوی آینه ببینی چشات گنده شده یا نه ؟ ببینی گوشات که نمی دونم از گوشای من بزرگتره یا کوچیکتر قرمز نشدن ؟ ببنی گونه هات گل ننداختن ؟ برام عجیب نیست تصور تابستان سال 1391 که تو وبلاگ بحثه سر اینکه آیا این ترم رو مرخصی بگیریم و برای ارشد بخونیم یا به خاطر اینکه کم واحد پاس کردیم نمی رسیم 8 ترمه تموم کنیم .   برام عجیب نیست تصور کنم الآن آبان 91 و من چندتایی دیگه تک و توک سر کلاسا پیدامون میشه و بقیه خبری ازشون نیست . برام عجیب نیست اگه چشام رو ببندم و وقتی باز میکنم فلان دوستم رو ببینم که شیرینی سال عید 1392 و قبولی ارشدش رو دوتا یکی کرده و بهم تعارف میکنه . برام عجیب نیست وقتی چشام رو باز میکنم فلان دوستم رو ببینم که ترم پیش مرخصی بوده و جز بعضی وقتا که اس ام اسی حالش رو پرسیده بودم ، هیچ خبری ازش نبوده . همونی که حالش از دانشگاه بهم می خورد و الآن 7 ماهی میشد که این ورا پیداش نشده بوده . اون موقع است که دوس دارم ازش بپرسم : (( خوب ، به سلامتی ارشد قبول شدید . 3 ماه دیگه هم که دانشگاه تموم میشه و راحت میشی . حالا واقعا خوشحالی ؟ ))

نمی دونم اون موقع ماها چه جوابی می خوایم بدیم . شاید واقعا خوشحال باشیم ، شاید ناراحت . اما من دوست دارم اون موقع ناراحت باشم . ممکنه ؟ ممکنه این قدر تو گوشم نخونید که حالتون از دانشگاه بهم می خوره ؟ ممکنه بین تعطیلات ترم هی یادم نیارید که به نظرتون دانشگاه الافیه ؟ میشه دیگه نگید که واقعا دانشگاه حوصله تون رو سر می بره ؟ بابا ، منم اینارو میدونم . اما نمی خوام این مدت که داره مثل برق می گذره ، حالم رو بهم بزنه . وقتی به من میگی حوصله دانشگاه رو نداری ، احساس می کنم یعین حوصله من رو نداری . تو چشام که زل میزنی و میگی حالت از دانشگاه بهم می خوره و دوس داری هرچه زودتر تموم بشه ، فکر میکنم حالت از من بهم می خوره دوست داری زودتر تموم بشه ! آخه بچه جون ، من دوست دارم خاطره هام رو دوست داشته باشم . تو اگه یادت رفته و احساس می کنی هیچ خوبی نداشته ، به من چه ؟

بابا اگه شما خاطره هاتون مرده ، اگه براتون سیاه و سفیدن ، من هنوز اونا یادمه . دوست ندارم خاطره هام حالم رو بهم بزنن . می خوای تا صبح برات از اون روز که با پسرا رفتیم خوابگاه تعریف کنم ؟ کلاس قاضی زاده یادته ؟ اون دختره که دیر اومد رو میگما ؟ یادتونه چیکار کرد و شماها (دختر و پسر) چقدر خندیدید ؟ یادتون رفته ؟ کلاس شهره فرهانی یادتون نیست ؟ من و خشی تئاتر بازی کردیم ؟ یادتونه خشی توی وبلاگ مطلب "شما کجا رفتید " می ذاشت و دعوا میشد ؟ بعد تو وبلاگ یه عالمه بهم دیگه چیز می گفتیم و فرداش جلسه می ذاشتیم و شیرینی پخش می کردیم و تموم . یادتونه برای دکتر شیخ تولد گرفتیم ؟ علی اکبر رفت پا تخته نوشت : تولدتون مبارک . بعد بادکنک ها رو پرت می کردیم این طرف اون طرف و خشایار شیرینی پخش می کرد ؟ یادتونه کلاس دکتر حسینی به بعد از ظهر تغییر کرده بود و جز چند نفر هیچ کس خبر نداشت و همه ساعت 8 صبح اومده بودیم دانشگاه ؟ یادتون کلاس ریاضی رو ؟ بابا برید جزوه ریاضیتون رو باز کنید و دو سه تا حدیث بخونید . مباحثه دختر پسر چی ؟ یادتونه امور دانشجویی به شرطی اجازه ی تبلیغ داده بود که روی  کلمه ی "دختر پسر" رو بپوشونیم ؟ یادش به خیر . من می چسبوندم و بچه ها خودمون روش رو می کندن ! من یادمه کیا می کندن . کلاس اندیشه 1 یادتون هست ؟ من همیشه سر کلاسش می خوابیدم . بعد این حسین نامرد ازم عکس گرفته بود و چند وقت پیش تازه بهم نشون دادن . یادتونه این پسرای الدنگ با چند تا دخترا نقشه کشیده بودن من اذیت کنن و خانوم رحمتی اجراییش کرد ؟ یادتونه بیچاره ام کردید ؟ بابا تاریخش که تابلوِ . یه روز قبل از تولد سید و دو قلوها . فرداش رفتیم تو زمین های اطراف داشنگاه موکت پهن کردیم و تولد گرفتیم .یادش بخ خیر ، خشایار و خانوم جهان بخشیان مثل سرویس می رفتن و میمدن ! حالم از اون وسطی ای که بازی کردیم بهم میخوره ! نمی دونم چرا . اما خوب دوس ندارم یادم بره . شما ها چقدر زود خاطرات رو فراموش می کنید ، آسایشگاه کهریزک رو که دیگه فراموش نکردید ؟


بابا من نمی خوام سه سال دیگه این خاطرات از یادم رفته باشن . "من دوست دارم این خاطراتم رو دوست داشته باشم . " با خودم فکر می کنم اینجا قبرستان آرزوهاست . من می خواستم مهندس بشم ، اون یکی دکتر ، اون یکی وکیل ... اما نشد .

وای خدا....... تا صبح می تونم از قبرستان آرزوها بنویسم  . اما مایی که حوصله نداریم تو دانشگاه یه کلاس رو کنار هم دیگه سر کنیم ، عمرا حوصله ی خوندن این مزخرفات رو نداریم . بسه پسر . بسه . این حرفا به هیچ دردی نمی خورن . آخرش حال همه از دانشگاه بهم می خوره و همه دوست دارن زود تموم بشه . پاشو یه مداد و کاغذ بردار و در حالی که همه ناراحتن از اینکه قراره دو سه روز دیگه دوباره برن دانشگاه و بشینن سر کلاس های خسته کننده ، یه مشت اراجیف بنویس که "نمی دونی چرا با اینکه حالت از دانشگاه بهم می خوره ، دوست داری زودتر بری دانشگاه . " بنویس که این مثل مرض می مونه . بنویس مزخرفیه دانشگاه همینه . بنویس که مثل درد می مونه ، دردی که نمی دونی چیه . بنویس که عادت کردی عمرت مثل برق بگذره و حواست نباشه 4 ترم دیگه بیشتر نمونده . بنویس ، اسمش رو هم بذار :

درد مبهم 3 ...