می خواهم این متن رو به استاد گرام درس آیین زندگی (اخلاق کاربردی) هدیه کنم (البته این متن چند پاراگراف کمتر از متن اصلی که می خوام هدیه بدم داره . در واقع سانسوری خورده)


شنیدید میگن اگه تو ذهنتون هم در موردکسی بدبینانه فکر کنید یه جواریی تهمت و غیبت و این چیزا حساب میشه ؟ معلومه که شنیدید . شما که استاد اخلاقید حتما اینارو خیلی بهتر از من میدونید . برای همین من اینار و به شما میگم که یه موقع خیال نکنید تو ذهنم غیبتتون رو کردم یا بهتون تهمت زدم . آخه همین چند دقیقه ی پیش ، یعنی ساعت 2 و 50 دقیقه ی بامداد روز 10 ام فروردین سال 1390 و در حالی که من در یکی از شهرهای استان مازندارن مشغول خوابیدن بودم ، به طرز خیلی غیر منتظره و بی ریطی یاد شما افتادم  و از عمق وجود احساس کردم خیلی خیلی دوستون دارم!
یاد روز اولی که با چند دقیقه تاخیر وارد کلاس شدم . بعد شما بلافاصله گفتید : ((اینبار که هیچ ، اما از جلسه ی آینده بعد از ساعت 10:20 کسی وارد کلاس نشه)) . اولین غیبت یا تهمت یا چیزی شبیه به این همون لحظه تو ذهنم شکل گرفت . با خودم گفتم : ((اوه ... اوه .. این ازون استاداست که اشک آدم رو در میاره)) خلاصه سر جامون نشستیم و گوشامون رو تیز کردیم که ببنیم استاد اخلاق جلسه ی اول داره چی میگه . بقل دستیم که دوستم هست ، یه چیزی در گوشم گفت که اتفاقا مربوط به شماست . جالب اینجاست که غیبت شما هم حساب میشه ، اما سر تهمت بودنش شک دارم . اما اینجا نمیگم کی بود و چی گفت که یه موقع افشای راز نکرده باشم و بد مومنی رو نگفته باشم که هردوی اینها از گناهان است . بگذریم . بعد از چند دقیقه ، وقتی شما مشغول جزوه گفتن شدید و دیدم ما بقی دانشجویان با کمال دقت یادداشت می کنند ، غیبت و تهمت دوم رو در ذهنم پروراندم . گفتم : (( ای بابا ... مثل اینکه جدی جدی این استاده از اوناست . مگه مدرسه است ؟ )) در همین حین همون دوست قبلیم در گوشم چیزی دیگری در مورد شما گفت که دوباره غیبت محسوب میشد ، ولی این بار و بنا بر احتیاط واجب تهمت حساب نمیشه .
ادامه ...

چیزی در مورد "عشق در یک نگاه" شنیدید ؟ حال من درست برعکسش بود . یعنی "نفرت در یک نگاه" . خداییش حالم داشت از کلاستون بهم می خورد . خدا منو ببخشه که چقدر توی ذهنم بهتون تهمت زدم  . (از اونجایی که اکثر عشق های در یک نگاه در نهایت به نفرت تبدیل میشن ، امیدوارم که نفرت در یک نگاه من هم در نهایت به عشق تبدیل بشه .) اونجا بود که برای اولین بار به شما فکر کردم و احساس کردم دوستتون دارم . من معمولا کسانی که بهشون می خندن رو دوست دارم ! کلاس تموم شد و شما گفتید کسایی که اسماشون رو ننوشتم بشینن . تقریبا همه نشستن . خواستم بیام بالا سرتون و اسمم رو بنویسم که فرمودید خودتون می نویسید . بعد اسمم رو پرسدید و من از ته کلاس بلند گفتم : (( مجید ترکابادی هستم ... تر-کا-بـــا-دی )) بقیه ی دوستانم هم همینطور خودشون رو معرفی کردند . اینجا برای بار دوم احساس کردم دوستتون دارم که هنوز دلیلش رو نمی دونم . اما بار سوم که احساس دوستی کردم ،  فکر کنم یکم به نفعتون شد . توی سلف نشسته بودیم که دیدم شما رو به روی دکه ی مخصوص مهمانان -همونجا که ژتون میدن- ایستادید. به دوستام گفتم : ((بچه ها ... استاد و ...)) بچه ها هم شروع کردن به خندیدن و تیکه انداختن و خلاصه اونجا هم یه عالمه غیبت نوش جان کردیم ، به معیت غذا . البته این دفعه توی ذهنمون نبود . بعد که دیدم بچه ها دارن می خندن دوباره احساس کردم دوستتون دارم و به حمزه گفتم که راهماییتون کنه . بگه که سلف اساتید اون طرفه . آخه حمزه با شما آیین زندگی برنداشته و شما نمیشناسیدش و نمی دونم حالا بدون پاس کارد درس اخلاق کاربردی ، چطور می خواد کاربرد اخلاق رو یاد بگیره ؟

جلسه ی بعد باز هم دیر اومدم و شما یه عالمه در مورد اخلاق و اقسام اون و اخلاق اسلامی و فرهنگ اخلاقی و اسلام فرهنگی و فرهنگ بی اخلاقی و اخلاق غربی و غرب بی اخلاق و اخلاق شناسی شرق و یه عالمه چیز اخلاقی صحبت کردید . اون جلسه حالم خیلی بیشتر از کلاستون بهم خورد و خیلی خیلی بیشتر توی ذهنم غیبتتون رو کردم . غیبت همه ی نویسنده های کتاب های اخلاقی رو هم کردم و تا تونستم بهشون تهمت زدم . من اکثر اوقات از تئوری های اخلاقی حالم به هم میخوره . احساس میکنم اینا همش حرفه . بگــــــــــــــذریم . آخر کلاس هم اسم من رو صدا کردید : "محمد تنکابنی " !!! خودم هم نمی دونم چطور فهمیدم "محمد تنکابنی" من هستم ! اون روز بچه ها یک عالمه به من و تنکابنی خندیدند و منو مسحره کردند و من دلم شکست و شما به عنوان یک انسان که با بد خط نوشتن اسمم موجب تمسخر یک خلق خدا شدید باید به درگاه خدا عجز و لابه کنید تا این کارتون رو ببخشه و مورد خشم و عضب رب العالمین قرار نگیرید که "والله غفور رحیم" .
دفعه چهارم هم وقتی احساس کردم خیلی دوستتون دارم که دوستم بهم گفت مارک کمربند استاد .P.B بوده . خداییش این دفعه خیلی احساس دوستی کردم .
خلاصه استاد اخلاق دوست داشتنی من ، نمی دونم حرف اخلاقیت رو باور کنم یا کمبرند غیر اخلاقیت رو ....