لباس عید
از تاکسی که پیاده شدم فکرهای زیادی توی سرم بود. این فکرهای مزخرف انقدر منو درگیر خودشون کرده بودن که مسیر خونه رو اشتباه رفتم. سر از کوچه ای درآوردم که تا اون روز ازش عبور نکرده بودم و فقط کودکان به ظاهر خوشحالی که مشغول بازی بودن رو از دور دیده بودم. به لباس های جدیدی که خریده بودم فکر میکردم. به اینکه کی کفش عیدمو بخرم. صدای گریه کودکی از کنج دیوار منو از درون افکارم به بیرون پرت کرد. ناله هایی که میزد منو دعوت به همدردی میکرد. جلو رفتم.
روبروش نشستم و گفتم: «خانوم کوچولو، چرا گریه میکنی؟»
بغضی که گلوشو فشار میداد بهش فرصت حرف زدن نمیداد. چشمم به خراشیدگی روی زانوی دختر افتاد.
جای زخمو نوازش کردم و گفتم: «پاشو... پاشو تا با هم بریم خونتون»
کودک هق هق کنان جواب داد: «نه...خونه نه... بابام منو میکشه... به خدا حواسم نبود... داشتم بازی میکردم... افتادم زمین... شلوارم پاره شد... شلوار دیگه ای ندارم که بپوشم... بابام... شلوارم...»
یاد فکرایی که تو سرم بود افتادم. اشک تو چشام جمع شد . دوست داشتم همه زندگیم رو به دختره ببخشم تا دیگه با خجالت به پیراهنش نگاه نکنه. دوست داشتم فریاد بزنم .سر همه ، سر خودم . دوست داشتم توی چشماش نگاه کنم و بهش بگم که چقدر دلم سوخته. ولی... پاهام نای بلند شدن نداشتن. خشکم زده بود و لباسا توی دستم سنگینی می کردن. حالم از هرچی لباسه بهم خورد. از بازار، از شلوار، از پول، از دنیا .از خودم.
دختر در حالی که هنوز هق هق میکرد از جاش بلند شد و آرام آرام از من دور شد، در حالی که جای جای زمین بر پاهای بدون کفشش بوسه میزد...
همه شاد باشیم...
وبلاگ دانشجویان مدیریت بازرگانی