ايستگاه آخر

«ايستگاه آخر»

سوار بر اتوبوس شدم. ناخودآگاه به ياد گذشته افتادم. به ياد صفحاتي از تقويم عمرم كه شعله زمان آن ها را به آتش كشاند و تنها خاكسترش را برايم به يادگار گذاشت و خاطراتم را شكل داد. چقدر زود گذشت! گويي همين ديروز بود كه دسته جمعي با يك ميني بوس رفتيم مشهد. هر وقت گرسنه ميشديم در گوشه اي توقف ميكرديم و زنان مشغول پخت و پز ميشدند و مردان نيز در گوشه اي چُرت ميزدند و ما بچه ها هم غرق در بازي ميشديم. خاطرات آن روزها كمي مبهم است چون آن روزها 4ساله بودم. قبل از 4سالگيم را به خاطر نمي آورم و تنها شنيده هايم از اقوام تصويري از آن روزها برايم ميسازد. مثلا ميگويند زماني كه 2ساله بودم خروس همسايه به من حمله كرد و تا دو روز زبانم بند آمد و تنها وعده يك پفك نمكي زبانم را باز كرد.

روزها سپري ميشد؛ به سرعت. ياد روزهاي خوش دبستان بخير! روزهايي كه غير از بازي به هيچ چيز ديگر فكر نميكرديم. چه كتكي از مادرم خوردم، زماني كه فهميد شال گردن و كلاه و دستكش هايم را روي آدم برفي جا گذاشته ام و يكي آنها را دزديده است. چقدر زود دبستانم تمام شد. ياد ترقه بازي هاي راهنمايي بخير. هنوز هم كف دستانم از شلاق هاي ناظم مدرسه ميسوزد زماني كه ترقه اي را سر كلاس معلم فارسي منفجر كردم. هنوز هم صداي زن همسايه را در گوشم احساس ميكنم كه با مظلوميت از ما ميخواست تا شيشه پنجره اش را دروازه فوتبالمان نساخته و نوزادش را از خواب بيدار نكنيم. از آن كوچه رفتيم. دبيرستان كه هر روزش خاطره بود. در همه جاي پارك پشت دبيرستان ميتوان رد پاي ما را پيدا كرد. مزه نمكي كه به جاي شكر در چاي يكي از دوستانم ريختم محال است از خاطرش پاك شود. سرماي خوردن بستني قيفي در برف و يخبندان پارك تنم را به لرزه مي اندازد. و... بزرگ شدم.

ادامه نوشته

سفر





می روم رفتن از این دیدار مشکل تر که نیست
دوری از وصلی حقارت بار مشکل تر که نیست

گیرم آتش زد مرا اندوه بی سامانی ام
سوختن از ساختن با عار مشکل تر که نیست

از چه می ترسانیم یک عمر تنها بوده ام
عزلت این بارم از هر بار مشکل تر که نیست

نیست آسان تر ز چشمان تو مضمونی- که هست
هست درمعنا از این اشعار مشکل تر؟ که نیست

کوه هم باشی اگر با صبر آبت می کنم
ترک تو از ترک این سیگار مشکل تر که نیست ...


مهدی عابدی - هزار و سیصد و شب

دانستنی(1)

نمونه هایی از رکوردهای جهانی گینس

درازترين بيني جهان

مرد 80 ساله تركيه اي با 14 سانتي متر بيني ،صاحب درازترين بيني جهان است!ايين مرد اهل استان اردو در تركيه است و همسايگان او را با نام دده پينوكيو خطاب مي كنند.دده پينوكيو شكايت خاصي از بيني درازش ندارد و اقوامش هم مي گويند به اين مرد بيني دراز عادت كرده اند.وي  كه تا كنون در مسابقات درازي بيني شركت نكرده است گفته است:افرادي كه در اين مسابقات برنده شده اند بيني شان بين 8 تا9 سانتي متر طول دارد.اگر من شركت مي كردم قطعا برنده اين مسابقات مي شدم چرا كه تا كنون درازتر از بيني خودم نديده ام.

  پيرترن كاربر فيس بوك

مادر بزرگ 103 ساله اهل تنبي ادر انگلستان،ليليان لاو(lilian lowe) پيرترن كاربر فيس بوك است.

وي با آي پد خود به فيس بوك مي رود تا با دوستان و خانوده اش در تماس باشد او همچنين 34 دوست در شبكه اجتماعي دارد كه نتيجه 10 ساله او ، كيلي لاو فعال ترين دوست اينترنتي خود مي باشد.خانم لاو روز غرق شدن كشتي تايتانيك را در سال 1912 به ياد مي آورد همچنين زماني كه به مدرسه مي رفت جنگ جهاني اول شروع شد.ليليان لاو مي گويد:من آي پد خود را خيلي دوست دارم آي پد يك وسيله شگفت انگيز استبراي برقراري ارتباط با دوستان و آشنايان خود.من آن را به تمام پدربزرگ ها و مادربزرگ ها سفارش مي كنم.

پروفايل فيس بوك ليليان لاو

 وي به مدرسه مي رفت كه جنگ جهاني اول شروع شد و هنگامي كه 12 ساله بود يك راديو در خانه داشت.خانم لاو مي گويد:من فكر مي كنم همه چيز در زمان من اختراع شده است.استيو نوه او مي گويد:چيزي كه در مورد ماددربزرگم بسار جالب است اين است كه او ازز يادگيري نمي ترسد و هميشه مايل است چيزهاي تازه اي ياد بگيرد و اينن براي ما يك الگو مي باشد.

 

 جوانترين فردي كه دندان مصنوعي گذاشته است

دانيال سانچز رويز(Ruiz-sanchez Daniel)از انگلستان يك ست كامل دندان هاي مصنوعي را در 25 فوريه ي 2005 در سن 3 سال و 103 روز به دليل يك بيماري به نام اكتودرمال ديسپيلازي از نوع هايپوهيدروتيك(اكتودرمال ديسپلازي يك بيماري وابسته به جنس است  كه در آن ممكن است دندانها كمتر از حالت طبيعي بوده يا به شكل مخروط باشد.)گذاشته است و به عنوان جوانترين فردي كه دندان مصنوعي گذاشته است در كتاب ركوردهاي جهاني گينس وارد شد.

:-)

تقدیم به حسین و سجاد و چند نفر دیگه که به خاطر حفظ آبرو اسمشون رو نمیارم !


استقلال 3 - 0 پیروزی 


به همه ی دوستان پرسپولیسی پیشنهاد می کنم ، یه آدم آهنی برای پست مربی گیری پیدا کنن  !


عاشورا

سلام!

داشتم مثل همیشه تو Internet می گشتم گفتم برم ببینم Wikipedia راجع به عاشورا چه مطالبی داره؟ چیز خیلی خاصی پیدا نکردم ولی ارزش یه بار دیدن رو داشت گفتم لینک بدم شاید شما هم دوست داشته باشید یه نگاهی بندازید چون می دونم این کار رو عده ی کمی انجام می دن!

تو قسمت ادبیات عاشورایی صفحه شعر های جالبی هست:


ای قوم، در این عزا بگریید             برکشتهٔ کربلا بگریید
در ماتم او خمش مباشید             یا نوحه کنید، یا بگریید
اشک از پی چیست؟ تا بریزید       چشم از پی چیست؟ تا بگریید

که می تونید بخونید!

wikipedia فارسی ویکیپدیا English
 

ده روز اشک


(این پست سال گذشته در وبلاگ قرار گرفته بود)



شب سوم محرم : حضرت رقیه (س)

آن یکی هم رفت ...

تمام می شوم امشب در آخر قصّه
بخواب بانوی احساس! دختر قصّه!
یکی نبود و یکی بود و آن یکی هم رفت
یکی یکی همه رفتند از در قصّه
ببند چشم خودت را! فقط تجسم کن!
میان شعله ی آتش سراسر قصّه...
خیال کن که لبت تشنه است و از لب آب
بدون آب بیاید دل آور قصّه
بده امانت شش ماهه را به دست پدر
که پر بگیرد از اینجا کبوتر قصّه
***
نپرس از پدرت او هنوز هم اینجاست
نپرس از تن در خون شناور قصّه
بلند شو!،و بدو! پا برهنه تا خود صبح
نخواب تا برسی سمت دیگر قصّه
و گوشواره ی خود را در آر! می ترسم-
-پری بماند و دیو ستمگر قصّه
***
بخواب! نیمه ی شب شد، خرابه هم خوابید
بخواب کودک تنها! قلندر قصّه!
بگیر گوش خودت را سه ساله ی خوبم!
که پیر می شوی امشب از آخر قصّه:
بگیر روی دو پایت سر پدر را، آه...
بگیر اگرچه که سخت است باور قصّه

حسن اسحاقی

ادامه نوشته

بی مقدمه

سلام بر تمامی دوستان قاچاقچی تبار.

با تبریک مخصوص  به مدیریت جدید، امیدوارم با مطالبی که می زارم بتونم وبلاگ رو همراهی کنم بی هیچ مقدمه ای میخوام همگی رو به کمی تفکر دعوت کنم.

  

آیا می پنداریدکه شما را بیهوده خلق کرده ایم وشما بسوی ما بازنمی گردید؟

 

طی شد این عمرتودانی به چه سان؟

پوچ وبس تند چنان باد دمان.

همه تقصیرمن است ، این که خود می دانم،

که نکردم فکری، که تأمل ننمودم، روزی، ساعتی یا آنی،

که چه سا ن میگذرد عمرگران؟

...کودکی رفت به بازی، به فراغت، به نشاط

فارغ از نیک وبد ومرگ وحیات

همه گفتند: کنون تا بچه است، بگذارید بخندد شادان

که پس از این دگرش، فرصت خندیدن نیست،بایدش نالیدن.

من نپرسیدم هیچ،که پس از این،زچه رو نتوان خندیدن؟

نتوان فارغ و وارسته زغم،همه شادی دیدن؟!

همچو مرغی آزاد، هر زمان بال گشادن؟سر هر بام که شد خوابیدن؟

من نپرسیدم هیچ که پس از این زچه رو بایدم نالیدن؟

هیچ کس نیز نگفت:

زندگی چیست؟

چرا می آییم؟

بعد از این چند صباح،به چه سان باید رفت؟

به کجا باید رفت؟

با کدامین توشه،به سفر باید رفت؟

من نپرسیدم هیچ،هیچکس نیز نگفت.

نوجوانی،سپری گشت به بازی، به فراغت، به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات.

بعد از آن باز نفهمیدم من،که چه سان عمر گذشت؟

  لیک گفتند همه که:

جوان است هنوز،بگذارید جوانی بکند

بهره از عمر برد ،کامروایی بکند.

بگذارید که خوش باشد و مست

بعد از این باز ورا عمری هست.

یک نفر بانگ برآورد که او

از هم اکنون باید، فکر آینده کند.

دیگری آوا داد:

که چو فردا بشود ،فکر فردا بکند.

سومی گفت:همانگونه که دیروزش رفت

بگذرد امروزش،همچنین فردایش.

با همه این احوال،من نپرسیدم هیچ

که چه سان دی بگذشت؟

آن همه قدرت و نیروی عظیم

به چه ره مصرف گشت؟

نه تفکر، نه تعمق و نه اندیشه دمی ،

عمر بگذشت به بی حا صلی و مسخرگی!

چه توانی که زکف دادم مفت؟!

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت.

قدرت عهد شباب،می توانست مرا تا به خدا پیش برد ...

لیک بیهوده تلف گشت جوانی

هیها ت...

آن کسانی که نمی دانستند، زندگی یعنی چه!

رهنمایم بودند.

عمرشان طی می گشت بیخود و بیهوده

ومرا می گفتند، که چو آنها باشم  

که چو آنها دائم،     

 فکر خوردن باشم، فکر گشتن باشم   

 فکر تأمین معاش، فکر ثروت باشم  

 فکر یک زندگی بی جنجال، فکر همسر باشم.

کس مرا هیچ نگفت:زندگی ثروت نیست

زندگی داشتن همسر نیست

زندگانی کردن؛ فکر خود بودن وغافل زجهان بودن نیست.

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت،

که صد افسوس که چون عمر گذشت، معنی اش می فهمم.

حال می پندارم، هدف از زیستن این است رفیق:

من شدم خلق که با عزمی جزم

پای از بند هواها گسلم،پای درراه حقایق بنهم.

فارغ از شهوت وآزوحسد و کینه وبخل

مملو از عشق و جوانمردی و زهد

درره کشف حقایق کوشم

شربت جرأت وامید وشهامت نوشم.

زره جنگ برای بد وناحق پوشم.

ره حق پویم وحق جویم و پس حق گویم

آنچه آموخته ام، بر دگران نیز، نکو آموزم

شمع راه دگران گردم وبا شعله خویش

ره نمایم به همه،گرچه سراپا سوزم

من شدم خلق که مثمر باشم، نه چنین زائد وبی جوش وخروش

عمر برباد و به حسرت خاموش

ای صد افسوس که چون عمر گذشت ،معنی اش می فهمم

کاین سه روز از عمرم،به چه ترتیب گذشت!

کودکی بی حاصل،نوجوانی باطل،وقت پیری غافل

به زبانی دیگر:

کودکی در غفلت، نوجوانی شهوت،در کهولت حسرت!!!!!

سلام.امروز می خوام یه کتاب معرفی کنم به نام همکلاسی که گزیده ای از بهترین اشعار سهراب سپهری،فروغ فرخ زاد،فریدون مشیری،قیصر امین پور و احمد شاملو هست.توی این کتاب شعرهای صدای پای آب،اهل کاشانم،در قیر شب،خانه دوست سپهری اومده و همچنین شعر زیبای کوچه-مشیری

من دوتا از شعرای قشنگ این کتاب رو در پایین آودرم:

غمی غمناک

شب سردی است،و من افسرده

راه دوری است،وپایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

می کنم تنها از جاده عبور

دور  ماندند ز من آدمها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غمها

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ برآزم از دل

وای این شب چقدر تاریک است

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل

غم من،لیک غمی غمناک است

(سهراب سپهری)

 

(کودکی ها )

باد بازیگوش

بادبادک را

بادبادک

دست کودک را

هر طرف می برد

کودکی هایم

با نخی نازک به دست باد

آویزان!

(قیصر امین پور)

فقط تا فردا مهلت دارید

فرصت ها  همچون ابرها در گذرند         مولای متقیان (ع)

نمی دانم چرا انقدر حس انسان دوستی در من متبلور شده است، هر چه سعی کردم که این زبان دویست گرمی را نگه دارم و دوباره دوستان همیشه مشتاق را در آتش عطش یادگیری تنها بگذارم تا در این آتش بسوزند نشد که نشد آنقدر مدیرا آینده پیگیر برنامه های شاد و مفرح و سمینارهای مختلفی که در سطح شهر برگزار می شود هستند که ترسیدم مبادا  با اعلام این برنامه افسوس از نهادشان برآید که ای وای کاش ما فرصت داشتیم تا در این فضای رقابتی سالم در کسب مهارت های مدیریتی جلوتر حرکت کنیم اما چه کنم که چاره ای ندارم و شب ها خواب بر چشمانم نمی آید و روز ها خنده از لبهایم رخت بربستهپس تا بیشتر از این در اندوه نماندم اجازه بدهید بروم سر اصل مطلب

نصیحتی کنمت بشنو وبهانه مگیر                       کلاس مکاتبات اداری رو نادیده مگیر

این کلاس که در واحد تحقیقات دانشگاه شاهد واقع در میدان انقلاب بین خیابان فرصت و نصرت واقع شده و اولین جلسه آن در پنج شنبه هفته قبل بر گزار شد به مدت هشت جلسه که هر جلسه آن سه ساعت زمان می برد اما حداقلش این است که شما مدیران آینده یا کارمندان محترم نحوه نامه نگاری اداری را می آموزید توصیه اکید بنده به شرکت در این کلاس هاست با اصرار اینجانب استاد محترم این کلاس موافقت به پذیرش شما دانشجویان مشتاق علم در هفته جاری نمود شایان ذکر است که برای کسب اطلاعات بیشتر می توانید به دانشجویان مدیریت صنعتی ورودی 89 مراجعه و از کم و کیف آن باخبرشوید دانشجویان نامبرده (البته فقط آقایان) در جهت یادگیری حضور بهم رسانیدند این شاهدی ها بقدری مجذوب کلاس شده بودند که از استاد تقاضای برگزاری دوره های آموزشی دیگری را نیز داشتند و به شدت به دنبال یادگیری بودند اما نه به اندازه شما ..........

ناگفته نماند که هزینه شرکت دراین دوره 10000تومان می باشد و برای ثبت نام باید به مرکز کار آفرینی در دانشگاه مراجعه کنید