بی مقدمه ...


عادت

کاش می دانستی سفره دلم

بدون تو

چقدر خالی است.

هیچ چیز برای خوردن ندارم .

نه غصه ای ،

نه خون دلی !

----------------------------------------------------------------

آنجا ها

دیشب به صفر سفر کردم .

آنجا که هنوز  مادرم دوستم داشت .

آنجا که بزرگترین مشکلم ،

خرابی چرخ رو روئکی بود که از خواهرم به ارث برده بودم .

آنجا که پستانک پلاستیکی آویزان از گردنم ،

به پایم گیر کرد .

سرم به میز عسلی کنار اتاق خورد ،

و حالا هزار سال است که آرام خوابیده ام .

----------------------------------------------------------------

آرزو

شش سکه ی 10 تومانی جمع کرده بودم .

تا پسر همسایه

سه خانه از جعبه ی شانسی را برایم باز کند .

" کاش بادکنک قرمز را برنده شوم "

تیله

پوچ

قطاب

پدرم بادکنک های جشن تولد را باد می کرد .

و من در میان کادوها

دنبال سکه می گشتم .

----------------------------------------------------------------

حسرت

پدر بزرگم پرسید :

(( می خواهی چه کاره شوی ؟ ))

گل فروش .

خندیدند .

گریه ام گرفت .

و امروز همه ی دکترها ، خلبان ها ، پلیس ها ...

همه و همه برای سنگ قبرش گل خریده اند.

کاش گلفروش شده بودم .

----------------------------------------------------------------

تَه کلاس

جوراب هایم را شسته ام ،

تمیز.

مشق هایم را نوشته ام ،

خوش خط .

دندانهایم ، حتی آن دو که افتاده اند را مسواک زده ام ،

سفید .

نه روپوش سرمه ای رنگم چروک است ،

نه سر زانوهایم خاکی .

دفترم خط کشی شده است ،

مدادهایم را تراشیده ام و کتاب های فردا هم حاضرند .

اجازه ،

حالا می توانم عاشق شوم ؟