نیا نیا گل نرگس...

      نیا نیا گل نرگس جهان که جای تو نیست              دوصد ترانه به لب ها یکی برای تو نیست

      نیا نیا گل نرگس که در ظٌلال دلی                        هزار آیینه نقش و یکی زٍ خال تو نیست

      نیا نیا گل نرگس به آسمان سوگند                       قسم به نام و نهادت دلی برای تو نیست

       نیا نیا گل نرگس ز رنجمان تو مکاه                       کسی ز خلق و خلایق فدای راه تو نیست

       نیا نیا گل نرگس بدان و آگه باش                          که جای‌ سجده گه ما هنوز مال تونیست

       نیا نیا گل نرگس به مجلس ندبه                          که ندبه، ندبه خرقه ست پایگاه تو نیست ‍‍‍‍

       نیا نیا گل نرگس دعای عهد کجاست!                   نه،این نماز جماعت به اقتدای تو نیست

       نیا نیا گل نرگس به جام تشنه عشق                   دعا،دعای ظهورست ولی برای تو نیست

       نیا نیا گل نرگس سقیفه ها برپاست                    ردای سبز خلافت،ولی برای تو نیست

       نیا نیا گل نرگس که چون علی تنها                      به فجر صبح ظهورت کسی کنار تو نیست

       نیا نیا گل نرگس تورا به خاک بقیع                       که شهر ما نه مهیای گام های تو نیست

       نیا نیا گل نرگس به مادرت زهرا                           کسی برای شهادت به کربلای تونیست

       نیا نیا گل نرگس،نیا به دعوت ما                          هزار نامه کوفی یکی برای تو نیست

       نیا نیا گل نرگس فدا شوی مولا                           برای عصر عجیبی که خواستارٍ تو نیست...

بنویس برای مادر

تاج از فرق فلک برداشتن

جاودان آن تاج برسر داشتن

در بهشت آرزو ره یافتن

هر نفس،شهدی به ساغر داشتن

روز، در انواع نعمت ها وناز

 شب بتی چون ماه در بر داشتن

  صبح،از بقام جهان چون آفتاب

روی گیتی را منور داشتن

شامگه ،چون ماه رویا آفرین

ناز بر افلاک و اختر داشتن

چون صبا در مزرع سبز فلک

بال در بال کبوتر داشتن

حشمت و جاه سلیمان داشتن

شوکت و فر سکندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زیستن

ملک هستی را مسخر داشتن

برتو ارزانی که ما را خوشتر است

لذت یک لحظه مادر داشتن

زنده یاد فریدون مشیری

عرفه

ای خدای من!

خواندمت پاسخم گفتی

از تو خواستم عطایم کردی

به سوی تو آمدم آغوش رحمت گشودی

به تو تکیه کردم نجاتم دادی،

به تو پناه آوردم حمایتم کردی

خدایا!

ازخیمه گاه رحمتت بیرونمان مکن

از آستان مهرت نومیدم مساز

آرزوها و انتظارهایمان را به حرمان مکشان

از درگاه خویشت مارا مران

ای خدای مهربان!

بر من روزی حلالت را وسعت بخش و جسم و دینم را سلامت بدار

وخوف و وحشتم را به آرامش و انست مبدل کن و از آتش جهنم رهایم ساز.

خدای من!

تو چقدر به من نزدیکی با این همه فاصله ای که از تو گرفته ام.

تو این قدر دلسوزمنی!

خدایا!

تو کی نبودی که بودنت دلیل بخواهد؟

تو کی غایب بودی که حضورت نشانه بخواهد؟

تو کی پنهان بوده ای که ظهورت محتاج آیه باشد؟

کور باد آن چشمی که تو را ناظر خویش نبیند

کورباد آن نگاهی که دیده بانی نگاه تو را درنیابد

بسته باد پنجره ای که رو به آفتاب ظهورتو گشوده نشود

و زیان کار باد سودای بنده ای که عشق تو نصیب ندارد.

خدای من!

مرا از سیطره ذلت بار نفس نجات ده و پیش از آن که خاک گور بر اندامم نشیند از شک و شرک رهاییم بخش

خدای من! چگونه نومید باشم در حالی که تو امید منی!

چگونه سستی بگیرم در حالی که تکیه گاه منی!

خدای من!

اگر آن چه از تو خواسته ام،عنایت فرمایی محرومیت از غیر از آن زیان ندارند

و اگر عطا نکنی، هر چه عطا جز آن منفعت ندارند

یارب!یارب!یارب...

"شرح بخشی از دعای عرفه با بیان دکتر شریعتی"

جعبه کفش

زن و شوهری بیش از 60 سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر مخفی نمی کردند مگر یک چیز: یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد ان هم چیزی نپرسد.

در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود و در مورد جعبه فکر نمی کرد. اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند.

در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع و  رجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را از بالای کمد آورد و نزد همسرش برد. پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده که همه چیز را در مورد آن جعبه به شوهرش بگوید و از او خواست تا در جعبه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و دسته ای پول بالغ بر 95هزار دلار پیدا کرد.

 

ادامه نوشته

زمزمه های قلب یک پدر

یکی بود یکی نبود. سال ها قبل مرد قوی هیکلی زندگی می کرد که با زن رویاهایش ازدواج کرده بود. حاصل عشق پایدار این مرد و زن، یک دختر بود. دختری بسیار باهوش و شاد که قلب این مرد قوی هیکل را به تسخیر درآورده بود. از همان کودکی، پدر او را در آغوش می گرفت،برایش ترانه می خواند، با او بازی میکرد و می گفت: دوستت دارم دختر کوچولوی بابا.

دختر روز به روز بزرگ تر می شد و باز هم پدر او را در آغوش می گرفت و می گفت:دوستت دارم دختر کوچولوی بابا. دخترک صدای اعتراضش به آسمان بلند می شد و می گفت:من دیگه دختر کوچولو نیستم.مرد می خندید و می گفت، اما برای من همیشه دختر کوچولوی بابا می مونی.

دختر کوچولو؛ که دیگر کوچولو نبود،ترک آشیانه کرد و قدم در دنیای خویش گذاشت. رفته رفته که به ذات خویش پی می برد، از ذات وجودی این مرد بزرگ هر چه بیشتر آگاه شد. فهمید که پدرش حقیقتا استوار و قوی است، ویکی از نقاط قوت او، تواناییش  در ابراز علاقه به خانواده اش بود. فرقی نمی کرد که دختر در کدام نقطه از این کره خاکی به سر می برد، پدر به او تلفن می کرد و می گفت، دوستت دارم دختر کوچولوی بابا. سرانجام روزی فرا رسید که به دختر_که دیگر کوچولو نبود_تلفن کردند و خبر دادند که پدرش به سختی بیمار شده.

پدر سکته مغزی کرده بود. آنهابرای دختر توضیح دادند که او دیگر قادر به حرف زدن نیست،در ضمن مطمئن نبودند که  می توانست حرف های دیگران را درک کند یا نه. او دیگر نمی توانست  لبخند بزند،راه برود،دخترش را در آغوش بگیرد، وبه آن دختر کوچولویی که دیگر کوچولو نبود بگوید دوستت دارم.

دختر سراسیمه خود را به بالین پدر رساند. وارد اتاق شد و نگاهی به سراپای مرد انداخت. به تلی از استخوان بدل شده بود و دیگر قوی نبود. پدر به دخترش نگاه کرد و سعی کرد چیزی بگوید، اما نتوانست لب از لب باز کند.

ادامه نوشته

زندگی در یک روز...

دو روز مانده به پایان زندگی اش تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پُر شده بود و تنها دو روزِ خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری را از او بگیرد. شکوه و گله کرد، خدا سکوت کرد.آسمان و زمین را بهم ریخت، خدا سکوت کرد.کُفر گفت و ترک عبادت کرد، خدا سکوت کرد.دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد.خدا سکوتش را شکست و گفت:((عزیز من، یک روزِ دیگر هم از دست رفت. تمام روز را با شکایت کردن و فریاد زدن وجار و جنجال به راه انداختن از دست دادی، تنها یک روز باقی است، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن!)) هق هق کنان گفت: ((اما با یک روز چه کاری می توان کرد؟)) خداوند گفت: ((آن کسی که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را درنمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید.)) آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: ((حالا برو  و زندگی کن.)) او مات و مبهوت به زندگی که در گودی دستانش می درخشید خیره شد، می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد.... بعد با خودش گفت: ((وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟! بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.)) آن وقت شروع به دویدن کرد.زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید، زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که احساس کرد می تواند تا تَه دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند.....

او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد و مقامی را به دست نیاورد، امادر همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن ها خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و اَبرها را دید و به آنهایی که او را نمی شناختند، سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از تَه دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد، خندید، سبک شد، لذت برد، سرشار شد، بخشید، عاشق شد، عبور کرد و تمام شد.

او در همان یک روز زندگی کرد اما فرشتگان در تقویم خدا نوشتند:«امروز او درگذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود...»