اربعین حسینی

  

 

کاروان می آید از شهر دمشق

برسرِ خاکِ شهِ سلطان عشق

کاروان با خود رباب آورده است

بهر اصغر شیر وآب آورده است

کاروان آمد ولی اکبرنداشت

ام لیلا شبه پیغمبر نداشت

کاروان آمد ولی شاهی نبود 

بربنی هاشم دگر ماهی نبود ... 

" کربلا نشان داد که با شکیبایی در عطشی کوتاه؛

می توان همیشه ی تاریخ را سیراب کرد ... " 

دو در...

سلام بر همکلاسی های سابق. امیدوارم که حال همگی خوب باشه.

چند روز پیش یکی از دوستان بابت کاری با من تماس گرفت و چند تا سؤال درباره اقتصاد و صادرات و حقوق تجارت و این چیزا پرسید.

اولش یه سری کلیات رو بهش گفتم. نگاه عاقل اندری بهم انداخت و گفت برادر هفت ساله منم اینا رو میدونه، اون چیزایی که تو این چهار سال یاد گرفتی رو بگو.

یکم با خودم کلنجار رفتم و در آخر مثل کودکی دبستانی که جواب سؤال معلمشو نمیدونه با دکمه های پیرهنم بازی کردم و به درختای بالا سرم نگاهی کردم و گفتم «هوا سرد شده ها...»

شب که خواستم بخوابم حسابی با خودم فکر کردم که واقعا من چرا هیچی بلد نیستم. یه سری توجیهاتی مثل پایین بودن سطح علمی دانشگاه و بدرد نخور بودن کتابا و استاد نبودن استادا و فشار اقتصادی و تحریم های ناجوانمردانه غرب و ظهور داعش(دولت اسلامی عراق و شامات) و شکست سنگین برزیل و... پیدا کردم ولی وقتی دیدم کسی دور و برم نیست رفتم جلو آینه و با صورتی غضب آلود به خودم نگاه کردم و گفتم:

«مردک! میدونی چرا هیچی یاد نگرفتی؟ یه خرده فک کن... نفهمیدی؟ مارمولک، خودتو نزن به اون راه... عکس پایینو یه نگاه بنداز... وقتی همه داشتن سر کلاس تئوری های اقتصادی و راه های غلبه بر تورم و رکود رو بررسی میکردن شما اینجا بودی...»

قرار نبوده...

قرار نبوده تا نم باران زد...


دست پاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم

مبادا مثل کلوخ آب شویم.

قرار نبوده این قدر دور شویم و مصنوعی.

ناخن های مصنوعی، دندان های مصنوعی، خنده های مصنوعی
آواز‌های مصنوعی، دغدغه های مصنوعی...

هر چه فكر می‌کنم می‌بینم قرار نبوده ما این چنین با بغل دستی هایمان

 در رقابت های تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم موجود بهتری هستیم،

این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن !برای چیست؟

قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم،

از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم،


بعید می دانم راه تعالی بشری از دانشگاه ها و مدرک های ما رد بشود.

باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند،

دراز بکشد نی لبک بزند با سوز هم بزند

و عاقبت هم یک روز در همان هیات چوپانی به پیامبری مبعوث شود.

یک کاوه لازم است که آهنگری کند که درفش داشته باشد

که به حرمت عدل از جا برخیزد و حرکت کند.

قرار نبوده این ‌همه در محاصره سیمان و آهن، طبقه روی طبقه برویم بالا،


قرار نبوده این تعداد میز و صندلی‌ِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد،

بی شک این همه کامپیوتر...و پشت های قوز کرده!

 آدم های ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده...

تا به حال بیل زده‌اید؟

باغچه هرس کرده‌اید؟

آلبالو و انار چیده‌اید؟

کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفته‌اید؟

آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست.

این چشم ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر،‌ برای دیدن رنگ زرد گل
آفتابگردان برای خیره شدن به جاریِ آب شاید،

اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز، شب پشت شب خیره ماندن به نور
مهتابی مانیتورها آفریده نشده‌اند.

قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچ کار نیایند و ساعت های دیجیتال به
‌جایشان صبح خوانی کنند.

آواز جیرجیرک های شب نشین حکمتی داشته حتماً،

که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن‌ ما

 تا قرص خواب‌ لازم نشویم و این طور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود.

من فکر می‌کنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان،

 بشود همه دار و ندار زندگی مان، همه دغدغه ‌زنده بودن مان.


قرار نبوده این طور از آسمان دور باشیم و سی‌ سال بگذرد از عمر‌مان و یک
شب هم زیر طاق ستاره ها نخوابیده باشیم.

قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم تا بر علیه خورشید عالم تاب و گرما و
محبتش، زره بگیریم و جنگ کنیم.

قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پایمان یک بار هم بی واسطه      کفش لاستیکی یا چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد.


قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد به نشانه سفت

 بغل کردن و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم.........

چیز زیادی از زندگی
نمی‌دانم،

اما همین قدر می‌دانم که این ‌همه قرار نبوده ای که برخلافشان اتفاق افتاده،

همگی مان را آشفته‌ و سردرگم کرده...

آنقدر که فقط می ‌دانیم خوب نیستیم...

از هیچ چیز راضی نیستیم....

اما سر در نمی‌آوریم چرا؟؟؟!!

پاییــــــــــــــــــــز

پاییز آمدست که خود را ببارمت

پاییز لفظ دیگر “من دوست دارمت”

بر باد می دهم همه ی بود خویش را

یعنی تو را به دست خودت می سپارمت

باران بشو ، ببار به کاغذ ، سخن بگو

وقتی که در میان خودم می فشارمت

پایان تو رسیده گل کاغذی من

حتی اگر خاک شوم تا بکارمت

اصرار می کنی که مرا زودتر بگو

گاهی چنان سریع که جا می گذارمت

پاییز من ، عزیز غم انگیز برگریز

یک روز می رسم و تو را می بهارمت

“سید مهدی موسوی”

 

 

سهم تو از زندگی و از عشق

ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺘﻪ ، ﻳﮏ ﺟﻔﺖ ﮐﻔﺶ ﺧﺮﻳﺪﻡ .... ﺭﻧﮕﺶ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ یه کمی پاهام رو اذیت میکرد

 

 ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ  لبخند اطمینان بخشی زد و ﮔﻔﺖ: ﮐﻤﻲ ﮐﻪ ﺑﮕﺬﺭﺩ، ﺟﺎ ﺑﺎﺯﻣﻲ ﮐﻨﺪ .

 

ﺧﺮﻳﺪﻡ ، ﭘﻮﺷﻴﺪﻡ ، ﺧﻴﻠﻲ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﻣﺎ ﺟﺎ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩ

 

 ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻫﺎﻱ ﭘﺎﻳﻢ ﺭﺍ فشار میداد و هر روز که میگذشت زخمی که در روی انگشتانم به جا گذاشته بود عمیق تر میشد

روزنه آنلاین

ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ،چه عیبی دارد  ..مهم اینست که  از دید مردم زیباست ..

 

ﺍﻳﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻧﮕﻲست که همیشه می خواستم .

 

اشکالی ندارد ، ﺩﺭﻣﺴﻴﺮﻫﺎﻱ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻣﻲ ﭘﻮﺷﻢ .

 

ﺩﺭ ﻣﺴﻴﺮﻫﺎﻱ ﮐﻮﺗﺎﻩ پوشیدم ولی  ، ﭘﺎﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﻲ ﮐﺮﺩ.

 

ﻣﻦ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ . ﮐﻔﺸﯽ ﮐﻪ اندازه ام نبود  ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﺧﻮﺷﺮﻧﮓ ﺑﻮﺩ ، ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻣﯽ ﺧﺮﯾﺪﻡ

 ﻭ حتی

ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺮﯾﺪﻡ ﻭ متوجه شدم که ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻧﮕﻬﺶ ﻣﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ و اصرار به پوشیدنش میکردم

 

ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺍﺳﺖ ، ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻧﮕﻬﺶ ﺩﺍﺷﺖ

 

ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻃﯽ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻭ ﺳﺎﻝ ﻫﺎﺣﻤﻠﺶ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻣﺮﯼ ﺩﻟﺨﻮﺍﻩ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﻮﺩ.

 

ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ همیشه  ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﮐﺮﺩﻧﺶ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ،

 

ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﺷﺪﻥ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩ.

 

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﮐﻔﺶ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ

 

اما شاید زخم عمیقی  که بر روی  انگشتان پایم بر جا مانده   تا سالیان سال باقی  بماند

گاهی باید جسارت آزاد شدن  را داشت..

 

. گاهی باید بگذاری ،دلت از همه چیزها و همه کسانی که وابستگی به بودن شان رنجت میدهد ، آزاد شود..

 

. می دانی هراس از دست دادن هاست که آدم را به مرز تحقیر شدن می رساند...

 

به مرز تن دادن به چیزهایی که باورشان نداری... به مرز پذیرفتن کارهایی که دوست شان نداری..

 

. به مرز نابود شدن... دیده نشدن... تنها شدن... اما وقتی تمام قفس های دلت را بگشایی،

آنچه که سهم تو از زندگی و عشق و ... باشد می ماند

 

 و هر چه رفتنی ست می رود

...

غزل شهریار

نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت

که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت

تحمل گفتی و من هم که کردم سال ها اما

چه قدر آخر تحمل بلکه یادت رفته پیمانت

چو بلبل نغمه خوانم تا تو چون گل پاکدامانی

حذر از خار دامن گیر کن دستم به دامانت

تمنای وصالم نیست، عشق من مگیر از من

به دردت خو گرفتم نیستم دربند درمانت

امید خسته ام تا چند گیرد با اجل کشتی

بمیرم یا بمانم، پادشاها چیست فرمانت

شبی با دل به هجران تو ای سلطان ملک دل

میان گریه می گفتم که کو ای ملک سلطانت

چه شبهایی که چون سایه خزیدم پای قصر تو

به امیدی که مهتاب رخت بینم در ایوانت

به گردنبند لعلی داشتی چون چشم من خونین

نباشد خون مظلومان که می گیرد گریبانت

دل تنگم حریف درد و اندوه فراوان نیست

امان ای سنگ دل از درد و اندوه فراوانت

به شعرت شهریارا بیدلان تا عشق می ورزند

نسیم وصل را ماند نوید طبع دیوانت

 

ارشدی ها

هیچ چیز برام خوشحال کننده تر از این نبود که خبردار بشم دوستام ارشد قبول شدن. تازه اونم همه با هم تو دانشگاه های مشترک. خیلی تبریک میگم بچه ها...

 

سحر پورعرفانی - مدیریت بازرگانی، بازاریابی، دانشگاه تهران- پردیس قم

ساناز پورعرفانی- مدیریت بازرگانی، بازاریابی، غیرانتفاعی خاتم

فاطمه جهانبخشیان- مدیریت بازرگانی، بازاریابی، غیرانتفاعی خاتم

سهیل رضایی- MBA غیرانتفاعی خاتم

حمزه حسینی - مدیریت منابع انسانی، دانشگاه تهران- پردیس قم

خودم- مدیریت تکنولوژی، دانشگاه تهران- پردیس قم

بعد یکسال

سلام دوستان

بعد از یکسال بالاخره موفق شدم عکس ها و فیلم های جشن فارغ التحصلی رو از بعضیا بگیرم !

تو ادامه مطلب چندتا از عکسا رو گذاشتم (رمزدار)

 

یادش بخیر.... چه دورانی داشتیم... چه جشنی داشتیم...

به امید آن روز

این مطلب آموزنده رو استاد بیگی نیا به ایمیل بنده ارسال کردند ،امیدوارم مفید واقع بشه و کمی به خودمون بیایم

ممکن است این پیام برای شما دوست عزیز، تکراری باشد
و همچنین تأکید بر این نکته که

اين متن توهين به كسي نيست سياسي هم نيست فقط بيانگر یک بيماري فرهنگي است .... به امید آن روز که شاهد تغییر افکارمان باشیم، به امید آن روز
اول : ما ايراني ها شبي يک ساعت به عملکرد روز قبل بيانديشیم.
دوم : ما ايراني ها قبل از پرتاب فحش به بيرون ، دهانمان را ببندیم و تا عدد بيست بشمریم، بخصوص وقتي توي خيابان و جلوي ديگران هستیم.

سوم : هر خانواده‌ي ايراني هر روز يک روزنامه(متناسب با سطح تفکر اعضای خانواده) بخریم و بخوانیم.

چهارم : هر فرد ايراني تعهد کنیم که هر ماه يک کتاب تازه بخوانیم … حتي اگر "بررسی اختلافات تاریخی و نژادی بین موش ها  و گربه ها " باشد!

پنجم : هنگام رانندگی به جاي ... در آن طرف خيابان، به داشبورد جلوي چشممان نگاه کنیم و سرعت از حد مجاز در هيچ شرايطي تجاوز نکنیم.

ششم : همه به خودمان تلقين کنیم که اين کسي که مي خواهيم کلاهش را برداريم  وتا  شب براي عزيزمان هديه ببريم ، خودش عزيزِ يک نفرِ ديگر است.

هفتم : بفهميم كه زرنگي ضايع كردن حق ديگران نيست، بلكه رعايت حقوق ديگران ، رسيدن به حقوق خودمان است.  

هشتم  : مردهاي ايراني يک بار براي هميشه قبول کنند که زنها ، جزو املاکشان و دارائیشان  نيستند و خودشان عقل دارند. عشق و رابطه و آشنايي هم بازي برد و باخت و فتح قلمرو ديگران نيست.
نهم : مردها تمرين کنند که رد عبور زني را با نگاه شخم نزنند و زنان تمرين  کنند که جواب سلام مردان را با خونسردي و لبخند بدهند، چون به معناي نيست.

دهم : ورزشکاران ما بعد از باخت به رقيب تبريک بگويند و دهانشان را تا نيم ساعت بعد از هر باخت يا برد ببندند.

یازدهم : ما ايراني‌ها به جاي تمسخر شکل ظاهري سياستمداران، فکر کنیم که ايراد واقعي کار آن شخص در کجاست؟

دوازدهم: اگر به نمايشگاه کتاب مي رویم براي دیدن و خریدن (کتاب) برویم و اگر 

به خيابان فرشته مي رویم این رفتن ما براي (عبور) از خيابان فرشته باشد.

سیزدهم : اين  بند آخري از همه سخت تر است و اينكه به هیچ بهانه ای دروغ نگوييم . همانطور كه فكر مي كنيم، عمل كنيم . فراموش نكنيم ريا ، تظاهر و دروغ كه اكنون متأسفانه به صورت عادت و عرف جامعه  درآمده است در واقع يك بيماري نابودگر اجتماعي است.

عزيزان:  کسي که اين مطالب را نوشته است شايد خود نيز دچار اين مشکلات باشد. همه ما در رفتارمان مشکلاتي داريم. ولي بايد بپذيريم ايران ما با توجه به مطالبی که بیان شد در شرایط خیلی مناسبی نیست. بپذيريم اگر شرايط کنوني ايران اينگونه است همه دليلش تنها مديران و بالا سري هاي ما نيستند و خودمان نيز در اين جايگاه نقش ايفاء مي کنيم.
بپذيريم ايران عزیز مي تواند همچون گذشته بهترين باشد. ايران و ايراني لياقت اين بهترين بودن را دارد.
بپذيريم براي اينکه ايران ما خوب شود، بايد بهترين باشيم.

یاد دوست

همدمان یا رب کجا رفتند و یاران را چه شد  *  دشمنی کی غالب آمد،دوستداران را چه شد

قحطسالی شدکه عشق و عاشقی ازیاد رفت*نعمت و هم شکر آن نعمت گذاران را چه شد

خانقاهی بود با آن دیگ جوش و دود و دم     *       آن دم گرم و صفای دوده داران را چه شد

کس نپرسید در میان این خزان و تفرقه        *       کآن بهار انس و جمع جوکناران را چه شد

هر کجا دل مرده باشد دلبریها مرده است    *    لیک در سوگ محبت سوگ واران را چه شد

هیچ وقت فکر نمی کردم با تموم شدن دوره ی کارشناسی، همه چیز به دست فراموشی سپرده بشه . شاید من خیلی خوش خیال بودم! نمیدونم ؟!! دوستان ...

چه خبر؟!!! کجایید؟!! چه می کنید؟!!! انقدر پر مشغله اید که یادی از دوستان قدیمی نمی کنید؟!!!

یادش بخیر کلاسهای بی فایده ی استاد حسینی که ساعت بانهایت خساست طی میشد

یادش بخیر کلاسهای دکتر( با شک و تردید!) قاضی زاده که الحق استاد ، نمونه بارز احترام و عزت به دانشجو بود . سر بیچاره کم بلا نیاوردیم ها ! و آقای علی اکبر چه قشنگ از خجالت استاد درومد!

یادش بخیر کلاسهای دکتر بیگی نیا با اون اصطلاحات ناب مخصوص به استاد !

راستی دوقلوهای مقدس ، دردانه های استاد، چطورند؟

شوکت ناز بالشی بدیم تا باقی عمر رو به بی وفایی سپری کنی ؟ عزیز چرا اس جواب نمیدی ؟ ( به خدا مزاحم نیستم ! لیلام!)

یادش بخیر کلاسهای استاد بکایی ... حاضر غایب استادو که فراموش نکردید ؟ چه صمیمانه شوکت رو صدا می زد؟

یادش بخیر کلاسهای استاد شیخ که اگر تاخیری در کار نبود جای بسی تعجب بود!

یادش بخیر ... یادش بخیر...

جون هر کی دوست دارید حالا ما با ذهنیت خوب مادرتون رو معیار قرار می دیم !

بیاین تو نظرات یه ابراز وجود بکنید و بگید چه می کنید؟!

تا بعد از تموم شدن امتحانات یه برنامه برای دیدن هم بزاریم . موافقید ؟

 

خاطرات



یادمه دبیرستان که بودم یه سریال میداد اون وقتا خیلی مخاطب داشت اما حافظه یاری نمیده اسم سریال یادم نیس فقط یادمه شهاب حسینی بازی میکرد.آخه خیلی اهل فیلم نبودم مگه دورو وریام پیشنهاد میدادن...

یادمه همکلاسی هام یه دیالوگو خیلی دوس داشتن

یادمه تو کارت پستال هایی که عیدا بهم میدادیم همیشه یکی از دوستام این دیالوگو که حفظش بود رو مینوشت..

تا جایی که یادمه وقت خانه تکانی که میشود(البته ما هنوز خانه مان را نتکانده ایم اما امسال قفسه کتابها مان را زودتر تمیز کرده ام.چون کارت پستالها را دیده ام.:-D)هرسال من هم همه کارت پستالایی که دوستام بهم میدادنو نگاه میکنم و جملاتش رو میخونمو خلاصه یاد اون دوران می افتم. یاد اون دیالوگ....

گاهی اوقات چه چیزای کوچکی آدم رو یاد چه دورانهایی میندازه

 

 

دیالوگ :

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

 

 تو را به خاطر عطر نان گرم

 

 برای برفی که آب می شود دوست می دارم

 

 تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

 

 تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

 

 برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

 

 لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

 

 تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

 

 برای پشت کردن به آرزوهای محال

 

 به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

 

 تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

 

 تو را به خاطردود لاله های وحشی

 

 به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان

 

 تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

 

 تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

 

 تو را برای لبخند تلخ لحظه ها

 

 پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

 

 تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

 

 اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم

 

 تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم

 

 تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

 

 تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم

 

 تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم

 

 برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و

 

 برای نخستین گناه...

 

 تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم

 

 تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم

 

 (پل الوار)

نور به قبرت بباره «حافظ»

دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم

و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم

از دل تنگ گنهکار برآرم آهی

کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم

مایه خوشدلی آن جاست که دلدار آن جاست

می‌کنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم

بگشا بند قبا ای مه خورشیدکلاه

تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم

خورده‌ام تیر فلک باده بده تا سرمست

عقده دربند کمر ترکش جوزا فکنم

جرعه جام بر این تخت روان افشانم

غلغل چنگ در این گنبد مینا فکنم

حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا

من چرا عشرت امروز به فردا فکنم

دلتنگی


دلم خیلی گرفته بود داشتم فکر می کردم به اینکه چه فکرایی در سر داشتم و چی شد من به کجا میخاستم برم به چه سمتی کشیده شدم به همه خاطرات باشما بودنم به همه بدی هایی که کردم به یادگاری هاتون به خاطراتتون به اینکه خیلی دوست دارم از احوالاتتون بپرسم اما حال خودم از همه داغون تره بچه ها رو که می بینم بیشتر دلم میسوزه چون بنظرم لیاقتشون خیلی بیشتر از این چیزایی که بهش رسیدن یا میخان برسن 

نمیدونم شاید من آدم پر توقعی باشم اما بهر حال دلم میسوزه برا همه چیزایی که دوست داشتم داشته باشم یا اینکه دوست داشتم شماها داشته باشید تو همین فکرا بودم که با یه گشتی تو اینترنت دیدم دو سه تا از بچه های دانشگاه تو همین دو سه ماه فوت کردند بیشتر آشفته شدم دیدم ای وای حیف عمرو جوانی که داره بر باد میره

حالا اما دلم نمی خاد وقتی که برمیگردم و به گذشتم نگاهی می کنم یه عالمه از چرا این کار را نکردم ها را با خودم بازگو کنم و دنیایی از فرصت های از دست رفته رو پشت سرم ببینم. دوست دارم وقتی اجل به سراغم میاد با آرامش خاطر ترک دنیا کنم و غبطه ی از دست داده ها رو نخورم اما و بازهم اما نمیدانم چه کنم 

چطورشد که به این روز گرفتار شدم به روزگاری که هرچی تقلا میکنم یا بیشتر فرو میرم یا اینکه در جا میزنم انگار دست و پام رو بسته و تو مردابی رهام کردن خلاصه روزگار و روزهای آشفته ای دارم زیاد از حال و روز شما آگاه نیستم اما براتون از خدا بهترین ها رو میخام دلم میخاد اون قله های افتخاری که نهایت و غایت هر کاری نصیب شماها بشه دعام کنید شاید به دعای شما خدا دست ما رو هم گرفت حق یارتون.... 

شعـــــــــــــر



چرا در شعرها پاییـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز غمناک است؟

چرا پاییـــــــــــــــــــــز فصل درد و دوری و بوسیدن خاک است؟

چرا در فصل پاییــــــــــــز سوسن و نسرین و سنبل جان دارند؟

چرا در پاییـــــــــــــــــــــــــــــــــز هیچ عشقی نــــــــــــــا ندارد؟

چرا پاییـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز سرد است؟

چرا پاییــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز طوفانی ست؟

چرا نسیم پاییــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز بوی غم دارد؟

علیرضا احمدی



...یاد پاییز پارسال بخیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر همکلاسی ها...



کفن بر لاشه ی در بند پاییز است

و یلدا آخرین ترفند پاییز است

چنان در خاطر عشاق می ماند

تو گویی بهترین لبخند پاییز است

شروعش مهر و آذر آتش هجرش

و عاشق زین جهت مانند پاییز است

زمین آبستن سرما شد و دی شد

زمستان نام این فرزند پاییز است

زمان ، پلکی بزن تا عاشقان گویند

بهار آمد و یا اسفند پاییز است

زمستان و بهار و فصل گرما شد

ولی دل همچنان پابند پاییز است

عباس زرگوش

ما شیرینی می خوایم

خب ، جوابا ارشد هم اومد. دوستان لطف کنند در وقت های جداگانه، طوری تنظیم کنند که ما به شیرینی همه برسیم. آقایون که ترکوندند، بعضیا یاد بگیرن. 


آقا بالایی ----- مدیریت مالی، شبانه تهران

آقا سجادِ با شخصیت ---- مدیریت مالی- پیام نور تهران

آقا واحدی ----- مدیریت فناوری اطلاعات - شبانه علامه


تبریک میگم. اما .... مهم شیرینیه.