حالم از دانشگاه خودم به هم میخوره!!!

میدونی اشتباهت کجاس مجید؟ اشتباهت اینه که دانشگاه منو با دانشگاه خودت یکی کردی.

دانشگاه منو نمیشناسی؟ بابا دانشگاه خودمو میگم. همون جایی که حق رو ناحق میکنن.

همون دانشگاهی که انگار به سیمانش آب بی عدالتی پاشیدن، بعد تک تک آجراشو با این

سیمان گذاشتن روی هم، در آخر کارم یه رنگ خوشگل بی مسؤلیتی به دیواراش زدن.

همون جایی که دانشگاه آکسفورد به سختی به دنبال اینه که اساتیدشو قاپ بزنه.

توی دانشگاه من، ما مجبوریم کتابایی رو بخونیم که چهارصد صفحه مزخرف توش نوشته.

جایی که اگه نسبت به کسی معترض باشی باید این اعتراضو به صورت کتبی بنویسی و

بدی تا خودش بهش رسیدگی کنه.

دانشگاه من همون جاییه که میشه به جای سه تا «درد مبهم»، سی تا «درد مبهم» براش نوشت.

و اما دانشگاه تو...

مرد مؤمن(به قول حسین) من که برا اومدن به دانشگاه تو لحظه شماری میکنم.

همون جایی که توش چایی دارچینی میدن؛ یادت که نرفته، همون روزی که این عکسو گرفتیم.

همون جایی که فن کمر مهره سیزدهم یه بنده خدا رو انحنا داد. همون دانشگاهی که تو

گرمای50درجه میشه رفت و گل کوچیک بازی کرد و به دروازه خودی برگردون زد. همون جایی

که میشه رفت و آدم برفی درست کرد به شکل گلابی و...





مجید، اگه دانشگاه هر روزش برا تو خاطره ست، واسه من هر شبش هم به یاد ماندنیه.

فک کنم ترم چهارم دانشگاه تو یه کم دیرتر از دانشگاه من شروع بشه.

ولی بدون که من حالم از دانشگاه خودم به هم میخوره نه از دانشگاه تو.

بدون که اولین کسی که سر کلاسای دانشگاه تو حاضر میشه منم و فکر

میکنم که بازم باشن کسایی که همچین نظری دارن.

اما درباره گذر عمرمون باید بگم زندگی همینه. بچگی هاتو به خاطر بیار:


روز ها همچون پرنده از سر صحرا گذشت *** گرم بازی در چمن بودم که برق آساگذشت

شنبه ها خمیازه بود و سایبانی از هراس *** در جدل با هندسه این زنگ بی معنا گذشت

چوب تادیب معلم با نگاهی پر تشر *** سال اوٌل مشق از سارا و از دارا گذشت

مهربان بودند برخی از معلم های ما *** درس تاریخ و هنر با اندکی املا گذشت

شام گرم کودکی بود و چراغی گرد سوز *** چشم تا بر هم زدم امروز و فرداها گذشت

هر چه جستم بیشتر نا یافتم نقش تورا *** گوییا ،دیروز بود او از کنار ما ، گذشت