هوا سرد بود ، خیلی سرد ، بیشتر از آنچه که فکر کنی

زمین خاکستری بود و آسمان به بنفش می مانید ...

خاکستری ازدل و بنفشی از خون

نه آتشی که بیاراید تنم را و نه آوایی که نوازش دهد

جوانه ها به تن درختان یخ زده آویزان بودند و کلاغی دانه سنگی به خانه می برد

گرگ خسته می نالید و کرکسان بر بالین اجساد زار می زدند

مورچه ای موریانه می برد و سنگی که خجل بود

و راه بود و بود تا بیکران

توی اون کوران ، درون آن سوز که استخوان می تکید از درد

پایی به آن پا می کردم و فریاد می زدم

گویی برفها از من سخت تر بودند

دستم بر درختی نشست و یخی از جوانه کند

چشم در چشم جوانه تا دروازه رویا

و گرمای خورشید بود و چه شیرین میوه ای داشت زمین

خرگوشی می غرید از غرور و آب لالایی می گفت

و من از عطر خاک سرمست شدم

نوروزتان پاینده........!