طعم شیرین نامردی ! (نگاه اول)
<>
الان
چندمین باره که استادِ درس کسل کننده ی " مبانی سازمان و مدیریت " به ما
گفته باید تا بعد از ظهر صبر کنیم و ساعت 3 کلاس برگزار میشه . اول ترم
قرار شد یک هفته در میون این کلاس تشکیل بشه . ولی انگار این استادِ خوشش
میاد 30 نفر آدم رو توی دانشگاه ، بی کار نگه داره . منم که غیبت هام پر
شده و دیگه نمی تونم کلاس رو بپیچونم . بازم این دخترا دوره هم جمع شدن و
پچ پچ می کنن . هر بار این اتفاق میفته یعنی خبری هست که جمعیت 7 نفری
پسرها چند لحظه بعد ازش با خبر میشه. من باید زو ...
(( سلام . خوب هستید ؟ ))
(( سلام . ممنون شما چطورید ؟ باز چه خبر شده ؟ ))
(( ما نمی خوایم بعد از ظهر بیایم . شما هم نیاید دیگه ... ))
در
حالی که داشتم با سر به کسانی که تازه به جمع اضافه شده بودن سلام می کردم
گفتم : (( منکه از خدامه . چون الان هم یه کاری دارم باید برم و دوباره
برای کلاس برگردم . فقط پیشینه ی خوبی نداشتید... کلاس زبان یادتو... ))
همه ی جمع با هم : (( نه دیگه ....))
تلفنم
زنگ می خوره . صاحب امتیاز نشریه ای که ساعت 12 باید تو جلسه شون شرکت کنم
. با بی میلی رد میکنم و میگم : (( ببینید من اگه بازم غیبت کنم استاد
حذفم میکنه . شوخی نگیرید . حذفم میکنه ! ))
چند نفرشون اون پشت با هم صحبت می کردن و احساس کردم شک دارن . با این حال بهشون اعتماد کردم .(( باشه ...))
(( پس ما خانوما بعد کلاس کامپیوتر میریم بیرون . شما هم اصلا دانشگاه نباشید . ))
اس ام اس . از طرف مدیر مسئول . Show New Message ... (( باشه . منکه الان باید برم . امیدوارم حذف نشم ! )) صدای خده .
<>
ساعت
11:57 . من و امید اولین کسانی هستیم که تو محل صحبت حاضر میشیم . من
اطراف رو نگاه میکنم . دنبال چهره آشنا . ولی حتی اگر هم یکی از اعضا رو
میدیدم ، نمی شناختم . همه ی ارتباط ما مجازی بوده . تلفن ، اس ام اس ،
ایمیل . امید گفت : (( اوناهاش . اون لباس سبزه . اون مدیر مسئولِ )) .
(( سلام آقای تر"" ، خوب هستید ؟ خسته نباشید. خیلی ممنون از همکاریتون ))
دستم رو بردم طرفش و گفتم : (( سلام . ممنون ، وظیف بوده. شما خسته نباشید ))
بقیه
اعضا رو هم به همین روال شناختیم و جلسه شروع شد . صحبت ها با بررسی طرح
نشریه و مواردی که به من مرتبط میشد آغاز شد . مدیر مسئول از بقیه بیشتر
نظر میداد .
(( به نظر من برای شماره بعد ، از همین رنگ استفاده نکنیم . بریم سراغ یه طیف رنگی شاداب تر . مثلا صورتی ... ))
2 نفرشون رو دیدم که خنده ی نا خودآگاهی روی لبشون نشست و بالاخره سردبیر گفت : (( حالا صورتی چیه . یه رنگ دیگه . ))
صاحب
امتیاز که دو صندلی با من فاصله داشت و در حال ورق زدن حاصل کار بود گفت :
(( به عقیده من همین خوبه . من خودم به شخصه از سبک تیره بیشتر خوشم میاد
))
من یک سری نکات رو به سبک خودم یادداشت میکردم . س، صورتی . م. تیره ! بازم اس ام اس .
" کجایی ؟ "
جواب
نمیدم و به صحبت ها گوش میدم . حرف ها پراکنده شده و دو به دو با هم صحبت
میکنن . در زده شد و اول چند تار موی مش شده ظاهر شد و بعد ... (( نمی
دونستم اینجایید ، عذر میخوام)) هنوز در رو کامل نبسته بود که آخرین
نویسنده نشریه وارد شد و جمع ما آماده بحث بود . دوباره به صحبت های قبلی
برگشتمی و کم کم حس راحتی میکردیم . به غیر از دو نفر خانوم و مدیر مسئول
که لحن رسمی داشت ، بقیه مجید صدام می کردن .
(( به نظر من ، هرچی بیشتر دست مجیدجان رو باز بذاریم بهتره و خلاقیت بیشتری از خودشون نشون میدن . واقعا ذهن خلاقی دارید ))
هیچ
وقت از اینکه یه نفر ازم تعریف کنه خوشحال نمیشدم . حتی اگر واقعا کارم
مستحق تعریف و تمجید باشه . ولی از ایراد تراشی بدون دلیل معقول هم
استقبال نمی کنم . اگر در مورد کارم انتقاد بی موردی بشه که اشتباهه ،
معمولا چیزی نمیگم و بازم نظر بقیه رو جویا میشم . وسط حرفش پریدم و گفتم
: (( خواهش میکنم . لطف دارید . )) امید یه نگاهی به من کرد که معنیش رو
فهمیدم . منو خیلی خوب میشناسه و تاحالا صدبار بهم گفته ارزش کارت رو
پایین نیار . راست میگه . اگه اینطوری نگاه نمی کرد شاید ادامه میدادم .
یاد حرف دیروز حسین و محمدحسن تو بوفه افتادم : (( تواضع زیادی نوعی غروره
)) یا یه چیزی نزدیک به این . خودم رو جمع کردم و به تازه وارد گفتم : ((
نظر شما راجع به BackGround کار چیه . بعضی دوستان گفتن تیره است . البته
بگم این رنگ تیره نیست . رنگ مرده است که بعد از نظر دوستان توضیح میدم .
راستی من کلاس ندارم و وقتمون برای صحبت آزاده . بفرمایید.))
پسر
قد بلندی بود با تیپ اسپورت و چون کنارم نشسته بود خوب نمی تونستم صورتش
رو ببینم . لبخندی زد و گفت : (( نمی دونم ! )) گوشیم زنگ خورد . آهنگ
سنتی ، شهرام ناظری . هر دفعه گوشیم زنگ میخوره میخوام تا آخرش رو گوش کنم
.
(( عذر می خوام . فراموش کردم silent کنم . )) یه لحظه
جمع ساکت شد و دوباره به صحبتشون ادامه دادن . جواب ندادم . من ساکت بودم
و به حرفای اونها گوش میکردم . امید که سمت چپم نشسته بود ساکت بود . اون
من رو با این جمع آشنا کرده بود و بهتر بگم منو بهشون معرفی کرده بود .
بهش نگاه کردم و تا اومدم چیزی بگم سردبیر ازش پرسید : (( به نظر تو اگه
عکست رو حذف نمی کردیم ، بد نبود ؟ )) بازم اس ام اس . این دفعه باید
بخونم . از حسینِ . ترسیدم . بین 8 اس ام اسی که نخوندم دنبالش می گردم .
مجید ، نصف دخترا میخوان بمونن ، چکار کنیم ؟
گوشم
قرمز شد . جواب ندادم . حواسم رو به صحبت های مدیر مسول جمع کردم : (( به
نظر من اگر تصویر آقا امید حذف نمیشد ، خیلی جذاب تر میشد . خیلی رئال بود
))
امید با لبخندی رو لب گفت (( من طرف دار بارسا هستم ! ))
کسی متوجه تیکه اش نشد و پرسید : (( بله ؟ ))
امید با صدای بلندتر گفت : (( من طرفدار تیم بارسلونا هستم )) همه خندیدن .
1 New Message . همون اس ام اس برای بار دوم اومد و منو وادار کرد جواب بدم .
" یعنی چی ؟ به خشایار بگو شماره یکی شون رو به من بده "
دوباره به جمع برگشتم . به صحبت ها گوش می کردم ولی متوجه نبودم . تو فکر بودم .
یعنی
چی ؟ ما با هم قرار گذاشتیم ؟ اگه برن ؟ (( به نظر منم اگه عکس بود بهتر
میشد ! )) . وای ... چقدر الکی درس 3 واحدیم داره حذف میشه . خدا کنه اینا
یه کاری کنن پشیمون بشن . (( من با ترکیب سبز و زرد برای شماره بعد موافقم
. به نظر من اگه هر شماره یه ترکیب رنگی داشته باشیم ، تفاوت شماره های
مختلف مشخص میشه . ولی اگه همه کارها سرمه ای - آبی باشه ، فقط از روی جلد
میشه متوجه شد این نشریه شماره چندمه )) اون از آیین زندگی که با اینکه 2
جلسه سر کلاس حاضر بودم ، همه رو غیبت زده و گفته حذفم میکنه . منکه از
خدامه . فکر کرده کلاس خسته کننده اش با اون بحث های بی نتیجه و بی هدف به
کار من میاد .(( بذارید نظر خود مجید رو بشنویم . مجید جان ... نظر شما
چیه ؟ )) پس چرا این پسره جواب نمیده . حسین همیشه اس ام اساش دیر بهم
میرسه . باید برم بیرون و زنگ بزنم . (( آقا مجــید ... عرض کردم شما چه
پیشنهادی دارید؟ ))
منکه اصلا حواسم نبود و فقط میدونستم در
مورد رنگ داره صحبت میشه گفتم : (( ببینید ، حجم مطالب شما زیاده . من
علاوه بر اینکه باید سایز فونت رو کوچیک کنم ، فاصله خطوط هم کم میکنم و
این باعث میشه نوشته ها خیلی به هم نزدیک بشن . برای همین این رنگ مرده رو
انتخاب کردم که چشم خواننده خسته نشه و جای استراحت داشته باشه . مثلا
پیشنهاد شما چه رنگی ؟ ))
وسط حرفام اس ام اس جدیدی از حسین
اومده بود . با استرس منتظر شدم تا پیام نمایان بشه . همینطور که به حرفای
اعضا گوش میکردم به صفحه گوشیم نگاه انداختم .
خشایار رو که میشناسی . شماره نمیده .استاد عصبانی شده .
(( حالا شما بگید از بین این رنگ ها که ما پیشنهاد دادیم کدوم مناسب تره ؟ ))
خانم
سردبیر گفت : (( به نظر من اگه انتخاب رنگ رو کاملا به ایشون واگذار کنیم
بهتره . چون تمام پیشنهادات ما از روی سلایق شخصیه و ما واقعا نمی دونیم
توی کار چی در میاد . ))
فکرم خیلی مشغول بود و نمی تونستم
تمرکزم رو جمع کنم . آب دهنم رو قورت دادم و گفتم : (( من الان نمی تونم
بگم چه رنگی خوبه . ولی میدونم که اگه قراره صورتی استفاده بشه ، باید
صورتی چرک باشه . ترکیب زرد و سبز هم اصلا برای این مقدار مطلب جواب نمیده
. چون چشم خیلی خسته میشه و خواننده از مطالعه لذت نمی بره یا اصلا شروع
به خوندن نمی کنه . )) استاد عصبانی شده ؟ نصفشون ؟ ولی اونایی که تو
راهرو با من صحبت کردند از نصف بیشتر بودند !
سرم رو بالا
آوردم و متوجه شدم روی صحبت سردبیر با منه : (( با این تفاسیر ما انتخاب
رنگ رو به عهده خود شما میذاریم . این بهترین کاره . آقا مجید اگه ممکنه
اون نکاتی که دوشنبه با من در میان گذاشتید رو دوباره برای اعضا بازگو
کنید . ))
. چشام نا خود آگاه جمع شد و درحالی که به ذهنم
فشار میاوردم حرفام رو دسته بندی کنم پرسیدم : (( ما خیلی صحبت کردیم ،
کدوم مباحث ؟ ))
(( همون نکات ریز در مورد ارسال مطالب ، نظرتون درباره Logo و مهمتر از همه ...... به عنوان یک مخاطب نشریه ما چطوره ؟ ))
همه
جمع ساکت و با احترام خاصی منتظر من بودند . انگار انتظار شنیدن حرف خاصی
رو داشتن یا شاید به خاطر این بود که دیگه مطلبی نبود که با هم در موردش
صحبت کنن . پای چپم که فراموش کرده بودم خواب رفته رو ، روی پای راستم
انداختم و بعد از یک سرفه کوتاه ...
(( آهان . مساله خاصی
نبود . همونطور که به خانم نیازی گفتم ، مطالب رو حداکثر تا دوشنبه 12 شب
به من برسونید تا 5 شنبه صبح به شما تحویل بدم. جمعه برای غلط گیری و
اصلاحیه وقته و شنبه هم که منتشر میشه . مطالب رو Atach شده و در فایل
Word ارسال کنید. در مورد ماکسیمم حجم مطالب بعدا خدمت یکی از شما تماس می
گیرم .
در مورد لوگو باید بگم که من به هنر طراح شما احترام
میذارم . و این نظر شخصی منه ...... مَ مَخو وو .... عذر می خوام . من
خودم به شخصه در طراحی لوگو از جمله یا کلمه استفاده نمی کنم . یعنی اگر
قراره لوگو سیاسی باشه باید این مفهوم رو نشون بده . برای نمایش آزادی
باید از نماد استفاده کرد و همینطور زندگی . دیگه لازم نیست ما تو لوگو
بنویسیم سیاست ، آزادی ، زندگی . ))
صاحب امتیاز با لبخندی که
موید حرف من بود گفت : (( موافقم ! اگه ممکنه شمـ ... )) مدیرمسئول حرفش
رو قطع کرد و با صدای بلندی گفت : (( حالا در مورد این قضیه بعدا صحبت
خواهیم کرد. نظر شما به عنوان مخاطب ؟ ))
نشریه رو جلوم باز
کردم تا مطالب به یادم بیاد : (( من وقتی سراغ یک نشریه ، ماهنامه ، هفته
نامه و ... می رم . می خوام یه چیزی کسب کنم . حالا یا اطلاعات یا ... ))
گوشیم زنگ می خوره . حسین . ویبره .... ویبره ... mute رو میزنم و گوشی رو
میذارم روی میز چوبی. عکس حسین در حال خنده رو صفخه گوشی . قلبم به شدت می
تپه . مغزم کار نمی کنه . هیچ وقت دچار این اضطراب نشده بودم . حتی وقتی
سر جلسه کنکور و درست موقع حل تست فیزیک خون دماغ شدم . حتی وقتی فقط چند
صدم ثانیه تا یک سقوط پر هیجان از ارتفاع چند متری ترن هوایی داشتیم . نمی
دونم چم شده بود ؟ امید رو نگاهی کردم و ادامه دادم : (( بله ، عرض می
کردم . به نظر من نشریه شما معجونی از چند یادداشت احساسی و انتقادی بسیار
زیبا و جذابه . اما وقتی من خوندن اون رو تموم می کنم ، با اینکه لذت بردم
، اما ...)) تلفن با صدای وحشتناکی شروع به لرزیدن میکنه و میز چوبی تمام
بدن منو به لرزه در میاره بی حرکت صفحه لمسی رو نگاه میکنم.
((
اما... نمی دونم . شاید من اینـ ...)) امید با دست به من اشاره میکنه و
میگه : (( جواب بده . اشکالی نداره )) عذر حواهی میکنم و با تردید سمت چپ
، پایین صفحه رو فشار میدم .
(( بله ؟ ))
صدای بلند و پر التهاب حسین به گوش دو نفر کناریم میرسه : (( مجید چرا جواب نمی دی ؟ بابا چیکار کنیم ؟ اینا دارن میرنا ...))
غلطک سمت چپ گوشی رو به سمت پایین می چرخونم تا صدا کمتر بشه و آروم میگم (( الان کسی از اونا اطرافت هست ؟ ))
(( صبر کن ... )) .......
صداهای
مختل و نا مفهومی از بلندگو به گوشم میرسه و فقط متوجه میشم حسین ازشون می
خواد به گوشی جواب بدن . از صدای تق و توق مشخصه گوشی رو چندبار به هم پاس
میدن . یه نگاهی به 12 چشم خیره شده به من با لب های بی حرکت میندازم و
میگم : (( الو.... الو ...))
(( الو . سلام آقای تُر... خوب هستــ .. ))
بی مقدمه میگم (( خانم آقایی ؟ ))
(( نه من رحمانی هستم . ))
صدام جدیت و عصبانیت خاصی پیدا کرده که نمی تونم کاریش کنم . (( جریان چیه ؟ مگه من به شما نگفتم در صورت غیبت استاد من رو حدف میکنه ؟))
(( چرا ، ولی استاد گفتن اگر نیایـ...))
(( استاد از کجا مطلع شدن که ما تصمیم داریم نیایم ؟ ))
(( نمی دونم . گفته اگه نیاید برا همه غیبت میزنم . ))
دست چپم رو روی چشما گذاشتم و با انگشت اشاره ابروی راستم را صاف میکنم . نفس عمیقی میکشم .
(( حال شما قصد دارید سر کلاس حاضر بشید ؟ ))
با اینکه از کلمات معدب آمیزی استفاده می کردم ، متوجه بودم که لحن صحبت خیلی بدی دارم . خیلی بد . طلبکارانه . عصبی . مضطرب .
(( بله ما میریم ...))
(( باشه شما برید تا من بیام و این قضیه رو جور دیگه حل کنیم .... خداحافظ ))
تلفن
رو قطع می کنم و بعد از مکث کوتاه دستم رو از روی چشم ها برمی دارم .
نگاهم به سردبیر میفته که به چشمام زل زده . (( چی میگفتم ؟ )) با خودم
میگم که چی میگفتی ؟ چه فرقی میکنه . باید بری . باید بری و این مساله رو
یه بار برای همیشه تموم کنی . (( با عرض پوزش ، من باید برم . انگار کلاسم
تشکیل شده . )) امید گفت:(( با موتور تا یه جای مناسب می رسونمت . ))
در عرض چند دقیقه همه چی به هم ریخته بود . حرفم تا تمام . بدون جمع بندی . بلند شدم : (( بازم عذر می خوام . امری نیست ؟ ))
خانم حقیقت دوست که ازش آدرس ایمیل خواسته بودم گفت : (( میتونم شمارتون رو داشته باشم ؟ ))
با
دستپاچگی عجیبی گفتم (( بله .. خواهش میکنم . میتونم شمارتون رو داشته
باشید ! )) وای ... چی گفتم . باورم نمیشد که من دارم این اراجیف رو ردیف
میکنم . تا حالا صد بار این جمله رو شنیده بودم و پاسخم یک حرکت ساده بود
. کارتی که 4 سال پیش طراحی کرده بودم و الان از طرحش خوشم نمیاد . ولی
بهتر از این بود که وسط جمع بگم : 0935 ...
خنده
ی زیر لب سردبیر رو دیدم که به دوستش نگاه معنا داری کرد . نمی تونستم
توضیح بدم . سریع گفتم (( البته شماره من در اختیار دوستان هست و میتونید
بگیرید ))
مدیر مسول سریعا تلفن همراه خودش رو در آورد و گفت (( اره بنویش ..... چند لحظه پیدا کنم . خود ایشون زنده اینجا هستن دیگه ...)) و به من اشاره کرد.
(( بله . یاداشت کنید . 093552... ))
(( ممنون . به شما تک میزنم تا شماره ی منم بیفته . ))
<>
امید که بیرون در و وسط راهرو منتظر بود با دست اشاره کرد بیا . . من خیلی عجولانه با همه خداحافظی کردم و تمام پله ها رو دویدیم . احساس خون دماغ شدن کردم . از بچه گی اینطور بود . بزرگترها دلایل مختلفی می آوردن . به خاطر گرماست .... به خاطر اینه که رگای دماغت خشکه .... اینقدر شیطونی ..... حتما دستکاریش میکنی .... ولی حالا میدونم علت چیه . هر وقت که خیلی مضطرب یا احساسی میشم این اتفاق میفته . با پشت دست امتحان کردم . نه . خون نیست .
پشت موتور نشستیم و با سرعت حرکت کردیم . بازم زنگ .... ویبره .... ویبره .... چقدر این لرزش ِ بی صدا منو عصبانی میکنه !
(( دیگه چیه ؟ ))
(( مجید کجایی ؟ ))
(( بلوار کشاورز . دارم میام دیگه کشتی منو ... ))
صدای پچ پچ ..... شلوغی خیابان اجازه نمی داد بشنوم. (( االو ..... چیه ؟ همین ؟ ))
(( ببین مجید حال خیلی عجله نکن میرسی . چقدر شلوغه . ... مگه کجایی ؟ ))
(( چی برا خودت چرت و پرت میگی ؟ میگم حذفم میکنه . رو موتورم ..))
با تعجب و خنده ظریفی تو ته صداش پرسد : (( موتور ؟!!! ))
صدای
خنده از پشت تلفن بلند شد . گوشی دست حسین بود و حرفی نمیزد . شاید می
خندید . صدااهای مختلفی که با خنده ناگهانی قطع میشد اعصابم رو بیشتر
داغون می کرد .
(( ااََ .... موتور برا چـ ...)) هههــ ههه ....
(( مجید عصبانی نشیا . سر کاری بوود . ما الان تو متروییم ! ))
مخم
از کار افتاد . این دفعه واقعا از کار افتاد . احساس خون دماغ . دندونام
از حرس بهم می خورد . می خواستم جلوی زبونم رو بگیرم که بعدا پشیمون نشم .
چه شوخی بدی . یک دنیا حرف از ذهنم عبور می کرد . اولین جلسه رو چقدر بد
تموم کردم ! اولین صحبت رو .... وای چه سوتی موقع شماره دادن .... نظرم
به عنوان مخاطب ... امید رو بگو چه گازی میده به موتورِ بدون کلاژ فانتزیش
که تازه یه روز از خریدنش میگذره ....
(( یعنی خاکــــ ......))
گوشی رو قطع کردم . امید سریع زد کنار و در حالی که سرش رو نیمه کاره به سمت من چرخونده بود گفت : (( چیه ؟ چی شد ؟ ))
با صدایی سرشار از یاس و تاسف و با لحنی غمگین گفتم (( شوخی بود . سر کارم گذاشتن ! ))
(( حالا کجا برم ؟ ))
(( برو مترو . میرم خونه . ))
چنان
گازی به موتور داد که انگار میخواست تمام حس عصبانیتی که حالا اون هم
دچارش شده بود رو از اگزوز موتور خارج کنه . ساکت بودیم و برا خودش شعر می
خوند . زنگ تلفن .
حسین. 30 ثانیه ویبره . سکوت .
8 new Message
بازم زنگ. حسین. 30 ثانیه ویبره . سکوت .
9 New Mesage
اس ام اس حسین : من بی تقصیرم . تابع جمع بودم .
وقفه. زنگ ، خشایار . ویبره . سکوت .
علی اکبر . منزل . 10 ثانیه ویبره . صحبت . ((....چشم ، این دفعه زنگ زدن بر می دارم ))
روی صندلی آبی مترو نشستم و به جلو خم شدم . . گوشی توی دست . منتظر ویبره .
وببره....برای برداشتن عجله نمی کنم . ولی می خوام پاسخ بدم . ویبره قطع شد . چه زود ؟!
.....09380021
وبلاگ دانشجویان مدیریت بازرگانی