ساقیا آمدن عید مبارک بادت!

سلام

فرا رسیدن سال 90 رو به شما دوستان خوبم تبریک میگم. امیدورام سالی که گذشت براتون سال خوبی بوده باشه و به چیزایی که میخواستید بهشون رسیده باشید. از خدا میخوام که سال آینده همیشه لباتون با خنده؛ دلاتون شاد؛ تنتون سلامت و البته جیباتون پر پول باشه!(کلی گشتم تا چیزی پیدا کنم که برای تبریک عید بذارم تو وب ولی تصمیم گرفتم که این جملات ساده ی خودم رو بنویسم و این شعر از امام خمینی رو بهتون تقدیم کنم)

باد نوروز وزيدست به كوه و صحرا

جامه عيد بپوشيد چه شاه و چه گدا

بلبل باغ جنان را نَبُود راه به دوست

نازم آن مطربِ مجلس كه بُوَد قبله نما

صوفي و عارف از اين باديه دور افتادند

جام مي گير ز مطرب كه روي سوي صفا

همه در عيد به صحرا و گلستان بروند

منِ سرمست ز ميخانه كُنم رو به خدا

عيد نوروز مبارك به غني و درويش

يارِدلدار ز بتخانه دري را بگشا

گر مرا ره به در پير خرابات دهي

به سر و جان به سويش راه نوردم، نه به پا

سالها در صف ارباب عمائيم بودم

تا به دلدار رسيدم، نكنم باز خطا

لباس عید

از تاکسی که پیاده شدم فکرهای زیادی توی سرم بود. این فکرهای مزخرف انقدر منو درگیر خودشون کرده بودن که مسیر خونه رو اشتباه رفتم. سر از کوچه ای درآوردم که تا اون روز ازش عبور نکرده بودم و فقط کودکان به ظاهر خوشحالی که مشغول بازی بودن رو از دور دیده بودم. به لباس های جدیدی که خریده بودم فکر میکردم. به اینکه کی کفش عیدمو بخرم. صدای گریه کودکی از کنج دیوار منو از درون افکارم به بیرون پرت کرد. ناله هایی که میزد منو دعوت به همدردی میکرد. جلو رفتم.

روبروش نشستم و گفتم: «خانوم کوچولو، چرا گریه میکنی؟»

بغضی که گلوشو فشار میداد بهش فرصت حرف زدن نمیداد. چشمم به خراشیدگی روی زانوی دختر افتاد.

جای زخمو نوازش کردم و گفتم: «پاشو... پاشو تا با هم بریم خونتون»

کودک هق هق کنان جواب داد: «نه...خونه نه... بابام منو میکشه... به خدا حواسم نبود... داشتم بازی میکردم... افتادم زمین... شلوارم پاره شد... شلوار دیگه ای ندارم که بپوشم... بابام... شلوارم...»

یاد فکرایی که تو سرم بود افتادم. اشک تو چشام جمع شد . دوست داشتم همه زندگیم رو به دختره ببخشم تا دیگه با خجالت به پیراهنش نگاه نکنه. دوست داشتم فریاد بزنم .سر همه ، سر خودم . دوست داشتم توی چشماش نگاه کنم و بهش بگم که چقدر دلم سوخته. ولی... پاهام نای بلند شدن نداشتن. خشکم زده بود و لباسا توی دستم سنگینی می کردن. حالم از هرچی لباسه بهم خورد. از بازار، از شلوار، از پول، از دنیا .از خودم.

دختر در حالی که هنوز هق هق میکرد از جاش بلند شد و آرام آرام از من دور شد، در حالی که جای جای زمین بر پاهای بدون کفشش بوسه میزد...

همه شاد باشیم...

گمشده

به گزارش قاچاق نیوز پس از دریافت کمک های مادی و معنوی چندی از دانشجویان با بضاعت دانشگاه شاهد ، حوالی ساعت 1:24 بامداد جمعه ، دانشجوی کم بضاعت این دانشگاه موسوم به مجیدک موفق به خریداری یک جفت کفش مدل حصیری به قیمت 18 هزار تومان شد .
گفتنی است این جوان دانشجو از فرط هیجان و خوشحالی با پای برهنه و با در دست داشتن کفش هایش سرگردان خیابان ها شده است . تصویر زیر چند دقیقه قبل از گم شدن این جوان تهیه شده است.

لطفا در صورت پیدا کردن این دانشجو ، به خانواده اش اطلاع ندهید و مژدگانی دریافت کنید !!!


شاد باشید

فقر دانشجویی

به راستی ما را چه شده است ؟ ما را چه شده که چشمانمان دیگر رنج و فقر اطرافیانمان را نمی بیند ؟ این تصاویر که دل هر آزاده ای را به درد می آورد ، در آفریقا و در مدارس هند گرفته نشده است . اینها کفش های دو جوان دانشجوست که در همین چند متری شما نشسته اند . (دوتا صندلی اینورتر،نگاه کن. نترس نمی گن چشاش می جنبه) دو دانشجو که در شلوغی روزهای مانده به عید ، رنج خود را پشت لبخندهای تصنعی خود پنهان می دارند تا مبادا کسی دلش به حالشان بسوزد . (چی گفتم ؟ ) این سوراخ پشت کفش ، فقر نیست . این نهایت قناعت جوان دانشجویی است که بر تجملتان زبان درازی می کند ! (تشویق)  این فریاد غروری است که زیر کفش های Nike  و Adidass و Logust شما له می شود . (هان ؟ خدایی این یکی خیلی مزخرف بود) این کفش های تایگر آبی اوج ساده زیستی و دنیا گریزی جوانی است که زمین را رها کرده ، در آسمان ها گام بر می دارد . و او که بر نرمی ابرها راه می رود ، چه نیازی دارد به نایک و آدیداس ؟ (بدک نبود) این کفش ها یعنی .... یعنی ... بابا غلط کردم . این کفش ها یعنی  این دوتا دانشجو پول ندان . یعنی یکی بهشون کمک کنه . کمک کنید کفش بخرن دم عیدی روشون بشه برن دم خونه فک و فامیل . خدایی آدم با دمپایی بره میگه هوا گرم بود ، پام بو می گیره کفش بپوشم . یا اگه با تایگر بره میگه از فوتبال اومدم ، اما من بیچاره چی کار کنم با این کفش سوراخ ؟ بگم چی ؟
ای حسین پول دار که زنگ می زنی با هم بریم برات لباس نو بخریم ، آخه چطور دلت میاد تو چشای مظلوم من نگاه کنی ازم بپرسی : "این شلوار بهم میاد ؟ " چجوری دلت میاد جلوی من سه جفت کفش بخری ؟ یکی برای دانشگاه ، یکی برای تیپ اسپورت ، یکی برای مهمونی رسمی ، هان ؟ سجادخان به جای اینکه وقتی من میام خوابگاه اون جاکفشیتون رو که 10 جفت کفش روشه رو یه جا قایم کنی ، برای چی جلوی من میشینی کفشات رو واکس می زنی آخه ؟




من همینجا از خانم حضوری درخواست می کنم در کنار او کار خیری که انجام میدن ، برای این دوتا دانشجوی فقیر هم پول جمع کنن تا بتونن سرشون رو بلند کنن .خانوم پورعرفانی هم اگر نصف وامشون رو بدن به ما ، میتونیم دو جفت کفش بخریم با یه شلوار نو که مشترکی بپوشیم . دست شما درد نکنه ، خدا خیرتون بده . صلوات ختم کنید ....




(حاشیه : محمدحسن این عکس ها رو فرستاد ، کلی خندیدم . اومدم برا چندنفر ایمیل کنم ، گفتم بذارم تو وب و کم کم این اراجیف رو بهش اضافه کردم . 
اینها صرفا یک شوخی بود . خدا را به خاطر همه چیز شکر می کنم و دست پدر و مادرم رو می بوسم ، طوری که جاش رو دستشون بمونه . ما که خدا رو شکر مشکلی نداریم ، اما بد نیست حواسمون به اطراف باشه. شاد باشید )

بی تو مهتاب شبی باز..........

کوچه

۱)بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

۲)يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

۳)اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

..........................................................

و ادامه....

ادامه نوشته

تاکسی

تاکسی

از بدو سوار شدنش به تاکسی میشد فهمید که از اون پیرمردای خوش صحبته؛ از اون

پیرمردهایی که آدم از همنشینی باهاش پیر نمیشه.

صندلی جلو، بغل راننده نشسته بود. کت و شلوار خاکستری رنگی به تن داشت.

قیافش شباهت زیادی به امین تارخ تو فیلم اغما داشت. البته قدش کوتاه تر بود و

صدای نازکتری هم داشت. پس از خوش و بشی طولانی با راننده برگشت

و نگاهی به من و بقیه مسافرای صندلی عقب انداخت.

بغل دستیم جوونی بیست و یکی دو ساله بود که موهاش بی شباهت با سبزه ی

سال نو نبود و به طور مداوم با گوشیش ور میرفت. نفر سوم خانمی میانسال

بود که عجله تو حرکاتش موج میزد و به راحتی میشد فهمید که واسه رسیدن

به مقصدش خیلی عجله داره؛ حدس میزنم یا غذاش رو گاز بود،

یا بچه اش رو خونه تنها گذاشته بود.

مثل اکثر مکالمات روز مره، پیرمرد سر صحبت رو با گله و شکایت از وضع معیشتی

مردم شروع کرد؛ به راننده میگفت: پسرم، شما حرفه تون رانندگیه، حتما اینو

فهمیدی که اوضاع جامعه طوری شده که انگار لای چهار چرخ ماشینت چوب گذاشتن،

درست نمیگم؟ راننده هم بدون اینکه به حرفای پیرمرد توجه زیادی داشته باشه،

مدام سرشو به نشانه تایید تکون میداد. چند دقیقه که گذشت زن و پسر جوون

از تاکسی پیاده شدن.

وقتی ماشین دوباره به حرکتش ادامه داد، پیرمرد برگشت و هیکل منو به مدت

چند ثانیه ورانداز کرد و چون منو از اون جوونای به قول خودش «ژیگول» تشخیص نداد،

حرفاشو با انتقاد از وضع جوونای امروزی ادامه داد. میگفت دختر و پسرای امروزی دیگه

بی حیایی رو از حد گذروندن. زمان ما اگه یه تار موی دختری از روسریش بیرون میزد،

از گیس آویزونش میکردن! اما حالا ببین چه اوضاعی شده...

خود من یاد ندارم که تا بیست سالگی موهام تو مشتم بیاد چه برسه که بخوام

سیخ سیخیش کنم! سنگکی که دستش بود نصف شده بود، آخه هر دقیقه یه تیکه میکند

و میذاشت تو دهنش. کم کم داشتیم به مقصد نزدیک میشدیم که پیرمرد یه تیکه از

سنگک رو به راننده تعارف کرد که راننده تعارفش رو پس زد و ازش تشکر کرد.

دوباره برگشت و یه نیگا به من انداخت و به راننده گفت: پسرم، حالا که

داریم میرسیم بزار تا یه خاطره واست تعریف کنم و

ادامه داد: پنج شنبه بود و من و عیالم و پسرم داشتیم میرفتیم بهشت هاجر.

من خرما خریده بودم و خانومم گردو گذاشته بود بینش و میخواستیم اونا رو تو

بهشت هاجر تقسیم کنیم. توی راه که داشتیم میرفتیم یه جا کنار خیابون نگه داشتم و

پسرمو فرستادم تا بره از یه گل فروشی گل بخره. پیرمردی داشت از بغل ماشینم رد

میشد که من صداش زدم و گفتم: حاج آقا، بفرما خرما.

پیرمرد جواب داد: آخه من که دندون ندارم. خدا همه امواتتو بیامرزه.

یه نیگا به خانومم کردم، خرما رو گرفتم سمت پیرمرد و بهش گفتم: این که مسئله ای نیست.

بفرما. فقط بیزحمت وقتی خوردی پسش بده، آخه لازمش دارم...

در اون لحظه به این فکر میکردم که من اولین کسی ام که واسه خیرات دادن دندونشم

قرض میده.