آخرین کلاس
خودم هم نمی دونم چرا. واقعا دلیل خاصی نداره. اما به طور عجیبی از ترم اول دوست داشتم که یه بار تا ساعت 7 شب کلاس داشته باشیم. حتی درست همون موقع که برنامه ی این ترم اعلام شده بود و داد همه از اینکه مجبورن تا شب تو دانشگاه بمونن در اومده بود، تو دلم خوشحال بودم و منتظر بودم که بعد از 5 ترم بالاخره کلاس مورد علاقه ام رو تجربه کنم. اما خوب همیشه همه چیز بر طبق مراد آدم پیش نمی ره و یهو از یه جایی ضربه می خوری و همه چیز طوری به هم می ریزه که حتی تصورش رو هم نمی کردی. کی فکرش رو می کرد که سر جلسه مالی 1 اونطوری بشه و بعدش اینطوری بشه و همین الآن کی می دونه بعدش چه شکلی می شه ؟ من که نمی دونم. فقط می دونم همه چیز خیلی داره زود می گذره. اون قدر زود که وقتی امروز یادم افتاد از گرفتن این عکس یک سال می گذره، قلبم تند تند زد و گوشام قرمز شد. به همین زودی ؟ اتگار همین دیروز بود که حوالی ساعت 4 روز دوشنبه 16 اسفند 1389 ، علی اکبر درِ کلاس حسابداری صنعتی رو باز کرد و با اضطراب و صدای لرزان گفت : (( استاد شما چرا اینجایید ؟ )) بعد که بچه ها حیرون شده بودن و بازی و دیالوگ های ساختگی خشایار و علی اکبر اضطراب رو بیشتر می کرد، صدای ترکیدن بادکنی از ته کلاس همه رو ترسوند و بعد صدای ماها بلند بود که می گفتیم : (( تولد تولد تولدت مبارک....)) انگار همین دیروز بود که برا استاد تولد گرفته بودیم.

نمی دونم امروز ساعت 6 بعداز ظهر برای استاد تولد گرفتید یا نه، فقط می دونم که فردا (سه شنبه) ساعت 15 باید راهی کمیته انضباطی بشم و جلوی آدمایی که مثل روز برام روشنه اصلا به حرفم گوش نخواهند داد از خودم -مثلا- دفاع کنم. فقط می دونم که بالاخره فردا معلوم میشه آیا می تونم آخرین درسی که با دکتر شیخ ارائه میشه رو تو آخرین کلاس دوشنبه ها کنار شما بگذورنم یا باید منتظر بمونم تا سال بعد کنار کسایی که نمودنم کیا خواهند بود و تو روزایی که نمی دونم کیا خواهد بود و با استادی که نمی دونم کی خواهد بود و .....
نمی دونم.

نمی دونم امروز ساعت 6 بعداز ظهر برای استاد تولد گرفتید یا نه، فقط می دونم که فردا (سه شنبه) ساعت 15 باید راهی کمیته انضباطی بشم و جلوی آدمایی که مثل روز برام روشنه اصلا به حرفم گوش نخواهند داد از خودم -مثلا- دفاع کنم. فقط می دونم که بالاخره فردا معلوم میشه آیا می تونم آخرین درسی که با دکتر شیخ ارائه میشه رو تو آخرین کلاس دوشنبه ها کنار شما بگذورنم یا باید منتظر بمونم تا سال بعد کنار کسایی که نمودنم کیا خواهند بود و تو روزایی که نمی دونم کیا خواهد بود و با استادی که نمی دونم کی خواهد بود و .....
نمی دونم.
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 20:59 توسط مجیدَک
|
وبلاگ دانشجویان مدیریت بازرگانی