بوی عیدی...

بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذرنگی
بوی تند ماهی‌ دودی وسط سفره‌ء نو
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه‌ء عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده‌ء لای کتاب

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی مو در می‌کنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا
شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور
برق کفش جفت‌شده تو گنجه‌ها

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم


من که عاشقشم...

رکورد یک میلیون نفر تماشاگر برای یک جدایی

 

به نقل از دنیای اقتصاد:

روزنامه لوموند فرانسه فيلم جدايي نادر از سيمين را سورپرايز تابستاني سينماي اين كشور توصيف كرد. روزنامه لوموند ـ چاپ پاريس ـ در گزارشي به قلم سوفي والون با تيتر يك جدايي شگفت‌انگيز، عامل موفقيت سينماي ايران درباره جديدترين ساخته اصغر فرهادي نوشت.


در ابتداي اين گزارش كه روز گذشته منتشر شده، آمده است: فيلم جدايي نادر از سيمين ساخته اصغر فرهادي سورپرايز تابستاني سينما است. اين فيلم كه از روز هشتم ژوئن نمايش خود را در فرانسه آغاز كرده است تاكنون بيش از 800 هزار تماشاگر را به سينماها كشانده است و در دوازدهمين هفته اكران توانسته به موفقيتي بيش از آنچه پيش‌بيني مي‌شد، ‌دست پيدا كند. لوموند در ادامه آورده است: فيلم‌هاي ديگر كارگردانان بزرگ ايران چون كيارستمي و پناهي كه در جشنواره‌هاي جهاني بيشتر از فرهادي نيز جايزه گرفته‌اند، به‌ندرت به آمار 150 هزار تماشاگر در فرانسه دست يافته‌اند و اين درحالي است كه نمايش فيلم فرهادي همچنان ادامه دارد. اين روزنامه پرتيراژ فرانسوي با اشاره به اعطاي جايزه خرس طلا بهترين فيلم و دو خرس نقره‌اي بهترين بازيگري جشنواره برلين به جدايي نادر از سيمين، پيش بيني كرد شمار تماشاگران اين فيلم در فرانسه در پايان ماه سپتامبر از يك ميليون نفر خواهد گذشت.در ادامه اين گزارش آمده است: درحالي كه بسياري از فيلم‌هاي كوچك در پايان هفته دوم و چهارم نمايش از سينماهاي فرانسه برداشته مي‌شوند، اما جدايي نادر از سيمين توانست تعداد سالن‌هاي نمايش خود را از 105 در ماه ژوئن به 250 سالن افزايش دهد. اين يك اتفاق بسيار نادر براي فيلم‌هاي ايراني است.
لوموند در اين گزارش با اشاره به اكران موفقيت‌آميز جدايي نادر از سيمين در ديگر كشورهاي اروپايي آورده است: در بلژيك تنها 9 سالن نمايش در اختيار اين فيلم است، با اين حال 30 هزار نفر به تماشاي آن رفته‌اند. در انگليس 60 هزار نفر تنها در 26 سالن به تماشاي اين فيلم نشسته‌اند. در آلمان نيز با اينكه كمتر از يك ماه از اكران اين فيلم در 55 سالن مي‌گذرد، اما 100 هزار نفر تاكنون به تماشاي اين فيلم نشستند.
اين روزنامه فرانسوي در پايان گزارش خود مي‌نويسد: جدايي نادر از سيمين در 70 كشور دنيا نمايش خواهد يافت و كمپاني سوني كه اواخر سپتامبر اين فيلم را به پرده سينماهاي آمريكا خواهد برد، اميدوار است تا يكي از نامزدهاي جايزه اسكار بهترين فيلم خارجي باشد. جديدترين ساخته‌ اصغر فرهادي كه از 30 سپتامبر (9 دي) در سينماهاي آمريكا به نمايش درخواهد آمد، از روز 25 خرداد در بلژيك، دوم تير در تايلند و 20 مرداد در هلند به‌روي پرده رفته است و طبق برنامه از هشتم سپتامبر (17 شهريور) در سينماهاي سوئيس نمايش خواهد داشت.
جدايي نادر از سيمين در ادامه‌ اكران جهاني، از روز 25 دسامبر (4 دي) به‌طور همزمان در ايتاليا و نروژ نمايش خواهد داشت و طبق برنامه‌ اعلام‌شده از روز 6 ژانويه سال آينده ميلادي (16 دي) در سينماهاي برزيل نمايش خود را آغاز خواهد كرد. داردن ها، نانی مورتی و پدرو آلمودوار رقبای سرسخت اصغر فرهادی
اعضاي آكادمي فيلم ايتاليا با اكثريت آرا فيلم «ما يك پاپ داريم» به كارگرداني «ناني مورتي» را براي حضور در بخش بهترين فيلم خارجي جوايز اسكار 2012 انتخاب كرد.«مورتي» كه با اين فيلم براي پنجمين‌بار در بخش رقابتي جشنواره كن حضور داشت، آن را طي 15 هفته در رم و فلورانس مقابل دوربين برد و اين فيلم كمدي را با بودجه‌ 12 ميليون دلاري ساخت.تاكنون كشورهاي روماني، اسپانيا، لهستان، تركيه، بلژيك و يونان نمايندگان خود را به جوايز آكادمي اسكار سال 2012 معرفي كرده‌اند.آكادمي فيلم بلژيك «پسري با يك دوچرخه»، ساخته برادران داردن را به نمايندگي از اين كشور به بخش بهترين فيلم خارجي جوايز اسكار 2012 معرفي كرد. فيلم «آتنبرگ» ـ ساخته «آتنا راچل سانگاري» ـ به نمايندگي از يونان به بخش بهترين فيلم خارجي جوايز اسكار 2012 معرفي شد. فيلم «مورگن» ـ ساخته «مارين كريسان» ـ از سوي انجمن سينماداران روماني به جوايز اسكار 2012 انتخاب شد. فيلم «جسمي كه در آن زندگي مي‌كنيم» ساخته پدرو آلمودوار نيز از سوي اسپانيا به آكادمي اسكار معرفي شده است. به نظر مي‌رسد با توجه به اينكه جدايي نادر از سيمين گزينه احتمالي سينماي ايران براي معرفي به آكادمي اسكار است، اصغر فرهادي مسير سختي را براي كسب مجسمه مرد طلايي پيش‌رو خواهد داشت و با رقباي سرسختي بايد رقابت كند.


گوشواره

 

سلام

حالا که فضای وبلاگ اینقدر پنداموز و عرفانی شده گفت یه مطلب خیلی خیلی آموزنده براتون بزارم که خیلی خیلی چیز یاد بگیرید.

نقد و تحلیل این مطلب توسط خانمی انجام شده است که خیلی خیلی به فکر این جامعه و جوانانش بوده و نمی خواست که آنها به دروغ، گمراهی، فساد، فسق، فجور و خیلی خیلی چیزای دیگه مبتلا بشن.

من این مطلب رو مستقیما کپی کردم و هیچ دخل و تصرفی توش نکردم (واسه اینکه حق مطلب به درستی ادا شه) البته لینکش رو آخر مطلب میارم که برید ببینین و خیلی خیلی بیشتر بتونین تو این ماه رمضونی چیزای خوب خوب یاد بگیرید و کارای بدتون رو کنار بذارید.

آفرین...

***

گوشواره

در اصل این ترانه ها از بن و ریشه مایه فسادند ولی اینجا سعی دارم فقط قسمت هایی را مورد نقد زیرکانه قرار بدهم:

موهاتو بریز رو دوشت/ چند روزه نیستی کوشت؟

در اینجا برادر ساسی سعی دارد دختران با ایمان و با حجاب مارا به بی حجابی دعوت کند

همگی بیان وسط مسط/ببینم جسد مسد دخترارو

بکنید قفل درارو/بیارش اون دختر خالتو

جانذاری گوشوارتو/جابذاری میرمو میگردم گوشای دوستای پتیارتو

ساسی مانکن قبلا با ترانه هایش اعلام موضع کرده است که طرفدار سبزهاست.واین حرف ها ازو بعید نیست

بیت اول تشویق به رقص.در بیت دوم  مصراع" بکنید قفل درارو" جای بحث دارد.چون همگان میدانند اگر در 1 اتاق جنس مذکر و مونث باشند و در اتاق بسته شیطان درآن بین درحال دم تکان دادن است چه برسد به در قفل.یاالله

بیت سوم:استفاده از کلمات رکیک.که اصلا با گوش جوانان ما که فقط به صوت قران و دعا دل سپرده اند همخوانی ندارد.

هستی بلابلابلابلابلا/واسه تو میخرم طلاملا

درینجا به طور زیرکانه ای در راه گمراه کردن دختر مسلمان  به او میگوید اگر تو هم با سبزها همراه شوی طلا ملا برایت میخرم.

خودتو نکن لوس/بدو لپمو بکن بوس

درین بیت خب مسلما به غیرت دختر مسلمان برمیخورد.که اگر لپش را بوس نکند لوس است.پس برای  نجات ازین انگ لپ او را میبوسد

دافای مو بلوند /خیلی بهترن از مو مشکیا

پیش اینا با بنزم/ پیش مشکیا من با پرشیا

موی دختران مسلمان ایرانی مشکی است.و برادر علیشمس سعی دارد دختران با ایمان را مجبور کند موهایشان را رنگ کنند.و بیرون بگذارند که دارنده  ماشین بنز آنها را صیغه کند نه پرشیا

ویلا تو فشم بخوای برات میخرم/کنسرت ساسی میبرم/از رو برج میلاد میپرم

دروغ.رکن اصلی این فتنه.با تحقیقاتی که اینجانب از اطرافیان ساسی مانکن داشته ام.تا به حال هیچگونه کنسرتی نداشته.

ولی دختر فریب این نیرنگ را خورده و دستبند سبز میبندد که کنسرت ساسی برود.اما رئیس جمهور محبوب دلهای  کشورمان تمامی این دروغ هارا فاش خواهد کرد

بیا اینجا که موزیک خوراک دنس/پسرا تو بغل دافای بانمک و سبزه

استفاده از کلمات غیر ایرانی"دنس" و "داف" اینها سعی دارند با استفاده از کلمات جدید خود را مانند رئیس جمهور عزیزمان که با همین فن بیانش در دنیا شهره شده عزیز کنند.اما ادبیات شیرین محمود عزیز کجا و اینها کجا

امید است که هدایت شده باشید.

 

***

به وبلاگ هم سری بزنید ، خالی از لطف نیست!

http://naghd-mosighi.blogfa.com

 

رمضان

 

سلام

ضمن تبریک پیش پیش حلول ماه مبارک رمضان اونم درست چله ی تابستون گفتم  این متن رو از شهرام شکیبا (البته متنش قدیمیه) بذارم یکم حال و هوامون عوض شه...

 

- من پیشواز رفته‌ام و امروز درباره ماه رمضان می‌نویسم. از قدیم جماعت شاعر با موضوع رمضان شوخی‌های فراوان داشته‌اند.

برای نمونه این چهار بیت را بخوانید که فقط می‌دانم دو بیت آخری‌اش سروده اخوان ثالث است.

قُرب یک ماه به میخانه اقامت کردم

اتفاقاً رمضان بود، نمی‌دانستم

***

در خانه ما ز خوردنی چیزی نیست

ای روزه میا وگرنه خواهم خوردت

***

روزه‌ها را یک به یک خوردیم و آبی نیز روش

بعد افطار، آب می‌چسبد ولیکن کم بنوش

***

بگیر فطره‌ام اما مخور برادر جان

که من در این رمضان قوت غالبم غم بود

... اما بی‌خیال ادبیات. در شرایط کنونی ممه ادبیات را لولو برده است، لذا تلویزیون را عشق است. ماه رمضان در راه است و احتمالاً از یکی، دو روز دیگر شبکه‌‌های گوناگون تلویزیون برنامه‌های ویژه‌شان را شروع می‌کنند. با هم گوشه‌هایی از برنامه‌های ویژه شبکه‌های گوناگون را پیش‌بینی می‌کنیم.

***

شبکه یک

نام برنامه: آوازهای نیلوفری پروازهای شبنم عشق

(مجری به سیخ‌ترین وجه ممکن ساکن و ثابت نشسته و جملات را از تولید به مصرف تقدیم می‌کند. چون مجری ثابت است دوربین‌ها حرکت می‌کنند. بالاخره باید یک چیزی در برنامه حرکت کند دیگر!)

مجری: شوق شبنم کلماتم را به گل نیم خفتة چشمان شما می‌سپارم تا گردگیری کنید از صندوقچه دل‌های آسمانی وصالتان در این لحظات همکلامی سکوت و ملکوت و گفت‌وگوی دونفره با خدای قنوت بشارت یابید از این کمترین که شش دقیقه از عاشقی‌ها باقی‌ست تا اذان و اِذن عاشقی در اُذُن شما چشم به راهان آسمان ترنم کند.

[ترجمه به زبان هنجار: شش دقیقه تا اذان صبح باقی است.]

***

شبکه دو

نام برنامه: روزه کله‌گنجشکی

قاطینگا و پاتینگا و شاتینگا داستان روزة کله‌گنجشکی انسان اولیه را که به جای شیر خوراکی، شیر جنگل را سر سفره آورده برای 50 بچه که هاج‌ و واج توی استودیو نشسته‌اند تعریف می‌کنند. بچه‌های بنده خدا هم از چیزی خبر ندارند فقط چشم‌شان به دست مدیر صحنه است تا وقتی فرمان داد، همگی دست بزنند که رمضان باشکوه‌تر شود.

***

شبکه سه

نام برنامه: پاتختی

(مجری به شدت حرکت می‌کند و مهمانان که یک زوج جوان هستند، از خجالت عرق کرده‌اند.)

مجری: می‌دونین پاتختی برنامه جوونا و جاهلاس. برنامه باحالا و عشقیا. برنامه کفترای عاشق. این دو تا کفتر عاشق رو آوردیم تا نشونتون بدیم توی اوج فقر و بدبختی و بیچارگی بازم می‌شه عاشق بود.

مجری: خانوم شما عاشق شوهرتی؟

زن سر تکان می‌دهد.

مجری: زرشک! زبون نیم‌سیری‌رو تکون نمی‌دی، کله دو منی‌رو می‌جنبونی؟! آقا شما عاشق زنتی؟

مرد: بله.

مجری: باریکلا دوماد. باریکلا دوماد. من موندم کی به تو زن داده با این ریخت و قیافه‌ت. خانوم اصلاً واسه چی زن این جُعلق بدبخت بی‌ریخت شدی؟ آهان! عاشق شدی؟! پدر عاشقی بسوزه.

***

شبکه چهار

نام برنامه: آسمان و ستارگان

دو کارشناس تا نیمه ماه رمضان درباره تکنیک‌های نجومی درباره رؤیت هلال ماه رمضان حرف می‌زنند. نیمه دوم ماه هم همان دو کارشناس درباره تکنیک‌های نجومی رؤیت هلال ماه شوال گفت‌وگو می‌کنند.

***

شبکه پنج

نام برنامه: بده در راه خدا

دو مجری که بی‌خود می‌خندند، یک سری گزارش که فقیر و گدا و زندانی و ابن‌السبیل‌ها را در دارالعجزه‌ها و زندان‌ها و یتیم‌خانه‌ها نشان می‌دهد. یک بازارچه خیریه که بازیگران و فوتبالیست‌ها و خواننده‌های درجه 3 از آن می‌گذرند و مردم به آنها نگاه می‌کنند و گزارشگر درباره کار خیر با آنها حرف می‌زند. مجریان هم بعداً در حضور دو هزار نفر از آنها می‌خواهند که کار خیر بکنند.

خوانندگان می‌خوانند، بازیگران خاطره می‌گویند، مجریان همدیگر را مسخره می‌کنند و مردم هم به شدت کار خیر می‌کنند.


روح الله داداشی

 

من خودم وقتی که خبرو شنیدم باورم نمی شد.

 آخه همین شب قبلش بود که به حسین زنگ زدم گفتم:

حسین بزن کانال دو، داره فیتیله نشون میده، یه سری ازین گردن کلفتارو آورده دارن لالایی می خونن ، علی فروتن بخوابه...

خیلی باحاله!

آخه کی باورش می شد!!!

به نقل از چند خبر گذاری:

ماموران کلانتری 39 گلشهر در ساعت 11:45 شنبه شب از طریق تماس مردمی در جریان وقوع یک درگیری در تقاطع خیابان گلزار کرج قرار گرفتند.

ماموران کلانتری پس از دریافت این خبر بلافاصله در محل حادثه حضور یافته و دریافتند سرنشینان دو دستگاه خودرو سواری با یکدیگر درگیر شده که یکی از آنها در این حادثه به علت ضربات وارده در ناحیه گردن و سینه مجروح و به بیمارستان شهید مدنی کرج منتقل شده است.

ماموران برای کسب اطلاعات بیشتر راهی بیمارستان شهید مدنی شده و درآنجا دریافتند که مضروب یکی از قوی‌ترین مردان ایران به نام «روح‌الله داداشی» بود که به علت شدت جراحات جان خود را از دست داده بود.

تحقیقات ماموران برای واکاوی زوایای پنهان این پرونده آغاز شد و آنان در اولین گام دریافتند که این حادثه در حالی رخ داد که روح الله داداشی قوی ترین مرد ایران شنبه شب ساعت 11 و 45 دقیقه در منطقه 45 متری گلشهر کرج در حال عبور بود که خودروی پرایدی با سه سرنشین جلوی خودروی داداشی را که هنوز علت آن مشخص نیست گرفته و ابتدا درگیری لفظی پیدا می کنند که در این حادثه داداشی با ضربات سلاح سرد از پای در آمده و سرنشینان پراید مشکی نیز از محل حادثه متواری می‌شوند.

روح الله داداشی متولد سال 1360 بود و در دوران فعالیت ورزشی خود ۷ دوره قهرمانی کرج ، ۲ دوره قهرمانی تهران ، ۲ دوره قهرمان ایرانی  در رشته پرورش اندام و در قویترین مردان یک دوره چهارم ایران ، ۲ دوره سوم ایران یک دوره قهرمانی کشور ، ۲ دوره قویترین مردان آهنین،  یک دوره سوم جهان و یک دوره  اول جهان را در کارنامه داشت.

ازینجا این مصیبت وارده را به خانواده آن مرحوم، جامعه ورزشی و کل ملت ایران تسلیت عرض می کنم.

روحش شاد و یادش گرامی باد

 

فراخوان

بسمه تعالی

این جانب خشایار نمازی یکی از پوران مجمع بدین وسیله فراخوانی جهت دعوت به همکاری از کلیه دوستان به عمل می آورد

در ابتدا لازم به ذکر است که طی جلسات شبانه و روزانه و عصرانه و صبحانه و ... ای که هیئت مدیره مجمع را چندی درگیر خود نموده بود، تصمیم بر آن شد که تبعیض جنسیتی در مجمع کنار گذاشته شود و این محدودیت ها جای خود را به همکاری با اعضای وفادار و یکرنگ (و بدون توجه به جنسیت آنها) بدهد.

لذا از کلیه دانشجویان عزیز و سرافراز این مرزوبوم اعم از مرد و زن، بانو و آقا، پسر و دختر، ذکور و اناث برای عضویت در مجمع دعوت به عمل می آید.

شرایط عضویت به شرح ذیل می باشد:

1- دارا بودن سن قانونی 18 سال

2-جنگول باشد

3-دارا بودن حداقل یک درس با نمره زیر 12 در کارنامه خود.

    تبصره1-3: به ازای هر نیم نمره کمتر، یک امتیاز بیشتر محسوب می شود.

    تبصره2-3: برای نمره های زیر 10 هر امتیاز دو برابر محسوب می شود.

    تبصره3-3: نمره های فوق الذکر برای دروس خاص از جمله دروس عمومی، عملی و اللخصوص تربیت بدنی که از امتیاز بسیار بسیار بیشتر برخوردارند در انجمن بررسی شده و متعاقبا اعلام می گردد.

4-ضامن معتبر

    تبصره1-4: در صورت کسب نمرات بالا توسط اعضای انجمن کلیه حق و حقوق از ضامن ایشان اِخ می گردد.

    تبصره2-4: ضامن معقول ضامنی است که خود نیز حداقل یک مورد مشروطی در کارنامه خود داشته باشد.

5- دو قطعه عکس با شرایط نامتعارف (نمونه اینگونه عکسها در وبلاگ از عضای سابق و کنونی بسیار است.)


اینجا جا دارد که از پوران وفادار و متعصبی یاد کنم که همواره با اعمال و کارهای خود تاثیر چشمگیری بر مجمع و مجمعیان داشته و قامت آن را تا ابد سر پا نگه خواهند داشت:

پلید عزیز که با مشروطیت ترم اول خود این نکته را بر همگان گوش زد کرد که "برای امر خیر حاجت هیچ استخاره نیست"

حمزه ی گرام که با مشروطیت ترم پیش خود این باور را که "ماهی را هر وقت از آب بگیری تازست" را بر گوش و دل ما نشاند.

خشایار (خودم) که با کسب نمره 7 از ساحت مقدس روحانی رفیع حضرت حجت الاسلام ولمسلمین آیت الله الاعلم محمد خردمند(...) در درس تاریخ اسلام توانایی های خود را بر همگان اثبات نمود که هیچ کاری غیر ممکن نیست و "خواستن توانستن است"

لازم به ذکر است که شخص خائن Hoss در این آزمون با کسب نمره شرم آور 20 همه سربازان پور را به خود مشکوک کرده و از آن پس تحت نظر کامل مجمع قرار گرفتند.

سجادِ جون که با 9 این ترم خود در درس آیین زندگی (اخلاق) آبروی مجمع را در دروس عمومی خریداری کرد و پاسخ تلاش های بی وقفه خود را در راه اهداف والای مجمع دریافت نمود. و باز هم "خواستن توانستن است" را با جدیتی هر چه بیشتر به اثبات رسانید.

مجید، مجیدی که با زحمات بی دریق خودش همواره اهداف مجمع را در دیدگان مجمعیان سهل و دست یافتنی انگاشته. وی با اینکه تا بحال غیر از مواردی اندک نمره بین 10 تا 12 نداشته اما به خاطر فعالیتهای شایان توجهش درین مقام رفیع از مجمع قرار گرفتند.

سهی خوب خودم که آن عادت زشت و ناپسند خود که در اوایل دوره پیرو آن بود را ترک کرده و به جمع جمیع پوران غیور پیوست.

و در آخر قدردانی ویژه دارم از شخص محمد حسن خان گل... ، امید وارم که قدر دانی شاگرد حقیر  خود را در مقام استادی جمع پذیرا باشد.


در انتهای فراخوان به این مطلب اشاره دارم که طی آخرین بیانیه ای که مجمع اعلام داشته از ابتدای اجرای طرح تفکیک جنسیتی شخص Hoss با چادر و جدای از ما پوران به دانشگاه می آید تا این ننگ از دامان و شلوار و... همه مجمعیان پاک شود.




......! 2

تی شرت نارنجی

 حالا چه فرقی می کنه...!؟

تی شرت زرد من...

من نمی دونم رابطه این تیشرت زرده با دوشنبه چیه؟!!!

ایراد از دوشنبه اس یا از زردیه تی شرت من!!!

دوشنبه این هفته من تی شرت زردمو پوشیده بودم، اما هیچ وقت دفعه قبلی که پوشیدمشو یادم نمی ره!

اونروزم دوشنبه بود، آخرین دوشنبه ای که تو سال 89 ما اومدیم دانشگاه، عجب دوشنبه ای بود...!

چند وقتی بود که یکی از لاستیکام پنچر شده بودو باید می بردمش آپاراتی. دیدم دوشنبه است، یه روز زوج، می تونستم راحت تو طرح زوج و فرد با ماشینم جولون بدم، فکرشم کردم که کلاس پر بار آیین زندگی رو (با وجود عدم میل باطنی) بپیچونمو ترتیب کار زاپاسمو بدم.

صبح سوار ماشینم شدم که بیام دانشگاه، من با یه لباس زرد سوار یه ماشین سفید... یکم شبیه کمپوت آناناس شده بودم شاید!

چه آناناسی...

کلاس بازاریابی که تموم شد راهی شدم، سهیلم باهام اومد. تو این فکر بودم که کجا می تونم یه آپاراتی نزدیک پیدا کنم که کارشم خوب باشه. دنبال یه آدم مطمئن بودم. آخه چندوقت قبلش یه آپاراته دیده بود گفت باید کلهم لاستیکو عوض کنی، بعد هی می خواست لاستیکاشو بهم بندازه...

رفتم سمت میدان شهید پرور قزوین...

آخه یه قطعه دیگم باید ازونجا می گرفتم.

یه زنگ به پدرم زدم که اینورا جاییو سراغ داره یا نه، که تو طرحم نباشه. یه جارو گفت که جدید وا شده بود، تو یه کارواش. رفتم تو و یه جورایی به یارو آشنایی دادم و باهاش رفیق شدم که کارمو درست حسابی انجام بده.

یکی دو نفری جلوم بودن، کارم یکم طول کشید، ماشینم که رفت زیر کار ساعت حدودای یازده و نیم دوازده بود. یکم دیگه اونجا وایسادم، دیدم داره دیر میشه. دیرم می شد که خودتون میدونین، کلاس روش تحقیقو چه پر بار باشه چه نباشه نمی شه از دست داد!

گفتم اوستا میخوای این زاپاس ما خدمتت باشه کاراشو بکن ما بریم دانشگاه برگشتنی ازت بگیریمش، کلاس داریم...

طرفم قبول کرد.

با سهیل یه ته بندی کردیم و سر خرو کج کردیم سمت قبرستون... نه ببخشید دانشگاه!

یه سی چهل دقیقه ای از یک گذشته بودو معلوم بود که استاد تازه اومده سر کلاس.

(تا اینجا که داستان هیچ ربطی به تی شرت نداشته، اونم زرد، چه عنوان ضاغارتی...)

کلاسو هر جوری که بود به مدد گوشیو اسفامیلو نقطه بازیو اتل متل گذروندیم تا نوبت به کلاس حسابداری رسید...

اونروز تولد استادم بود. خلاصه بعد از یه سری جنگولک بازی اول کلاسو دادو حوارای الکیو بعد نوازندگی آهنگ "تولد تولد"و آخر سرم چنتا عکس ضایع  دیگه کار خاصی تو دانشگاه نداشتیم بکنیم. خداحافظی کردیمو راه افتادیم...

همه سوار شدیم، قرار شد بچه ها تا مترو با من بیان...

نشستیم...

استارت زدم...

ترمز دستی...

کلاچ...

دنده...

راه افتادم...

رفتیم و رفتیم، رسیده بودیم نزدیکای دانشگاه آزاد. سرعتم خیلی زیاد نبود، ولی خوب خیلیم کم نبود...

دیدم جلوم یه چالس، سمت راست که بیابون و دارو درخت بود، خواستم بگیرم سمت چپ که دیدم یه تریلی داره مستقیم میاد سمتم...

کاری جز این نبود که بیفتم تو چاله...........

پیـــــــسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس...........

زدم بغل، همه پیاده شدیم. دیدم لاستیک جلو سمت شاگرد که افتاده بود تو چاله خوابیده.

عینکمو دراوردمو انداختم رو صندلی جلو. دستمو گذاشتم رو سرمو یکم با حرص اینور اونور رفتم که یکم اعصابم بیاد سر جاش. مگه میومد!!!

چی کار باید می کردم؟!!!
وسط بیابون...

ادامه نوشته

اعتراضیه

من موندمT آخه قحطی آدم نبود که باز به این بشر گفتن بیاد بشه مدیر وب...

اصلا مگه کسی بهش گفته که این اومده این مسولیتو پذیرفته؟! می خوام نپذیره...

باز برا خودت بریدیو دوختیو تنت کردی هر کیم بهت بگه قشنگ نیس محلش نمیذاری!!!

نکن این کارارو. نه... من می خوام بدونم که کی گفت باز تو بیای...

استغفرا...

من منظورم به خانوم جهانبخشیان نیستا، ما کوچیک(می گن کلا خانوما از واژه کوچیکتیم خوششون نمیاد!) ول کن، من منظورم به این پسره 39 کیلوییه که عین بختک افتاده رو این وبلاگو ولش نمی کنه ست.

آخه نگفتی شاید تو این جماعت یکی بخواد کاندیدی بشه...

رقابتی بکنه...

دعوایی را بندازه...



آخه ضد دموکراسی...

متکبر...

منتصب...

من با این مدیریتِ اینجوری اکیداً مشکل دارم و بیانیه خودم رو به پیوست اعلام می دارم:

بسمه تعالی

نظر به معرفی شخص مجیدک تحت عنوان مدیریت وبلاگ، این جانب، خشایار نمازی، ملقب به زرکسس، اعتراض خود را به عموم نویسندگان، بازدید کنندگان و طرفداران این وبلاگ اعلام می دارم و مشروعیت ایشان برای انجام این وظیفه به هیچ وجه من الوجوه برای بنده قابل قبول نمی باشد.

لذا با تحریم وبلاگ با مطالب خود بر آن گشتم تا وی را از غایت مطالب خود آزرده و طاقتش را طاق کرده که دیگر مدیریت هیچ وبلاگی را بدون برگذاری رفراندوم و اعمال دموکراسی نپذیرد.

ازین بابت از دیگر دوستان و طرفداران دموکراسی نیز تقاضا دارم با پیش گرفتن همین منوال بنده را درین راه مساعدت نمایند تا وی به خودی خود استعفای خود را بر صفحات این وبلاگ رفیع و ثقیل نقش زند.

و من الله توفیق

خشایار نمازی

بیست و یکم اردیبهشت ماه سال یکهزارو سیصد و نود خورشیدی



مگه ما چی می خوایم آخه؟!

یه انتخابات زیر نظر یه نهاد بین المللی...

اینجا لازمه که من از مدیران قبلی، قبلیتر و اللخصوص قبلیتر وبلاگ کمال تشکر و قدر دانی را داشته باشم.

......!





این عکس باعث شد که عکاسش خودکشی کند!!!

1261 ميليارد تومان زيان هر روز تعطيلي به اقتصاد كشور

 

 

در حالی كه بالغ بر 77 روز تعطیلات رسمی در تقویم ایران وجود دارد «سنت بین‌التعطیلین» كه چند سالی است به یك عادت در كشور تبدیل شده برخی فعالان اقتصادی را نگران كرده است. تعطیلات كه در تقویم‌های سالانه ثبت می‌شود شامل 52 روز جمعه و 25 روز تعطیلات مناسبتی است كه در برخی سال‌ها به دلیل تطابق تعطیلات مناسبتی با تعطیلات آخر هفته تعداد این تعطیلات كاهش پیدا می‌كند ولی چند سالی است این توقع را در مردم ایجاد كرده است كه این ایام را از پیش تعطیل می‌دانند.

این مساله موجب شده است ایام تعطیلات در كشور از مرز روزهای ثبت شده در تقویم‌ها فراتر برود و این مساله از سوی كارشناسان اقتصادی به یك واقعه بد برای اقتصاد ملی تعبیر می‌شود؛ زیرا هرچه تعطیلات افزایش پیدا كند در عمل میزان تولید در كشور كاهش پیدا می‌كند و در عمل، ایجاد ارزش‌افزوده را در عرصه ملی كاهش می‌دهد.اما این تعطیلات مازاد بر تعطیلات رسمی در تقویم كشور تا چه میزان به اقتصاد ایران زیان می‌زند؟معمول‌ترین روش محاسبه زیان حاصل از افزایش تعطیلات در عرصه‌های اقتصادی تقسیم «میزان تولید ناخالص كشور به ایام كاری رسمی» است كه از این طریق می‌توان گفت در سال جاری میزان هزینه تحمیلی هر روز تعطیلات اضافه معادل یکهزار میلیارد و 62 میلیون تومان خواهد بود.

دولت زیان اصلی را می‌بیند
با توجه به حجم بالای سهم دولت در اقتصاد ایران بخش عمده‌یی از این زیان هنگفت به دولت تحمیل می‌شود. البته دولت با توجه به امكاناتی مانند استقراض از سیستم بانكی و استفاده از درآمد نفت، توان پوشاندن این هزینه‌ها را خواهد داشت ولی در عمل این نوع عملكرد به معنی اتلاف منابع ملی است.

هزینه تعطیلات


عدم تقارن با دیگر كشورها
خسارت‌های اقتصادی این تعطیلات به غیر از آنكه در عرصه داخلی اقتصاد كشور زیان‌های زیادی داشته است، زیان‌های عدم تقارن تعطیلات كشور را هم با دیگر كشورهای جهان افزایش داده است. در حال حاضر خلأ ناشی از عدم تقارن تعطیلات هفتگی ایران با دیگر كشورهای جهان حدود 4 روز است؛ یعنی در بخش عمده‌یی از هفته مبادلات خارجی كشور دچار اختلال می‌شود و این مساله زیان‌های زیادی به دنبال دارد كه اگرچه رقمی برای آن استخراج نشده است ولی بحث تغییر این تعطیلی كشور از پنجشنبه به شنبه را دامن زده است، پیشنهادی كه در راستای اجرای طرح تحول اقتصادی در كارگروه‌های مربوط به بازرگانی خارجی در حال بررسی است.البته این موضوع مورد اعتراض رییس كمیسیون صادرات اتاق ایران نیز واقع شده و اسدالله عسگراولادی با اشاره به اعلام تعطیلی روز چهارشنبه در تهران به دلیل آلودگی هوا، گفته «با تعطیلی 3روز آخر هفته جاری و 2 روز ابتدای هفته آتی كه در بازارهای جهانی انجام می‌شود، 5 روز اقتصاد ایران بویژه در پایتخت تعطیل است».در نهایت نگاهی به میزان هزینه اقتصادی تحمیل شده به 2 بخش خصوصی و دولتی در اثر افزایش تعطیلات نشان می‌دهد بخش خصوصی نیز در سال جاری بالغ بر روزی 240 میلیارد تومان باید هزینه عدم تولید را بپردازد و متاسفانه هیچكس پاسخگوی این هزینه‌یی كه به بخش خصوصی كشور تحمیل می‌شود، نیست.

بهره‌وری مهم‌تر است
برخی كارشناسان معتقدند آنچه كه بیش از تعطیلات در ایران تولید كشور را با مشكل مواجه كرده «بهره‌وری» پایین در بخش‌های مختلف اقتصادی است. دكتر علی قنبری، اقتصاددان در این باره می‌گوید: «افزایش بهره‌وری با تشویق، ترغیب، ابتكار و خلاقیت صورت می‌گیرد، در ابتدا باید ببینیم علل كاهش بهره‌وری كشور چیست، بعد آن علت‌ها را برطرف كنیم و ریشه‌ها را بخشكانیم تا موجبات شادابی، سرزندگی، پویایی و خلاقیت كارمندان، كشاورزان، دانشجویان و بطور كلی همه اقشار فراهم شود.»استاد دانشگاه تربیت مدرس به «ملت ما» می گوید: «كارمندان با این حقوق‌های ناچیز دریافتی مجبورند در ساعت‌های اداری هم به دنبال كارهای دیگر باشند در صورتی كه اگر حقوق مناسبی بگیرند، مشوق‌های مناسبی برایشان در نظر گرفته شود، كارآمدیشان بالا برده شود و نظارت درستی هم صورت بگیرد، قطعا موجب افزایش كارایی خواهد شد.»دكتر قنبری می‌گوید: «الان تعطیلات ما پراكنده است و افراد نمی‌توانند از آن خوب استفاده كنند و موجب كاهش رشد اقتصادی كشور نیز می‌شود. اگر بتوانیم تعطیلات را طوری سامان دهیم كه هر چند ماه دو، سه روز تعطیلی كنار هم داشته باشیم، قطعا برای مردم استفاده بهتر و بیشتری دارد و به رشد اقتصادی هم لطمه نمی‌زند.»وی در ادامه تصریح می‌كند: «راه دیگری كه به بهره‌وری بیشتر روزهای كاری منجر می‌شود این است كه روزهای تعطیل و كاریمان را با كشورهای دیگر یكسان كنیم؛ زیرا با توجه به اختلاف تعطیلی پنجشنبه‌ها و جمعه‌ها در ایران و شنبه‌ها و یكشنبه‌ها در كشورهای دیگر، در مناسباتمان با دنیا فقط 3 روز در هفته ارتباط كاری داریم، آن هم در شرایطی كه تعطیل رسمی دیگری در طول هفته وجود نداشته باشد».


 

زبان تخصصی2

سلام

بعد از استقبال گسترده ای که از مطلب "زبان تخصصی" شد تصمیم گرفتم این مطلبمم در راستای همون مطلب قبلیه که نمی دونم تو چه راستایی بود بذارم که ...

حالا هرچی، چه فرقی می کنه!

این سری چندتا کتاب مرتبط، نیمه مرتبط و کاملا نامرتبط با رشتمونو برای معرفی دارم...

حالا من کتابارو نام می برم خودتون ببینین به کدوم دسته تعلق داره:


ادامه...

ادامه نوشته

فرش دستباف


اَه اَه ... باز این پسره اومد ازین نمایشگاه مزخرفا معرفی کنه!!!

ولی باور کنین این یکی دیگه خیلی باحاله، خیلی خیلی باحاله، خیلی خیلی خیلی...

اصلا ول کنین، خواستم بگم که:

بسمه تعالی

نوزدهمین نمایشگاه بین المللی فرش دستباف ایران از اول مهرماه شروع به کار می کند و تا هفتم همین ماه ادامه دارد.

419 شرکت داخلی در این نمایشگاه که در محل دائمی نمایشگاه های بین المللی تهران دایر می شود حضور خواهند داشت.

تاکنون 52 بازرگان از اتریش ، اسپانیا ، ژاپن ، اروگوئه ، بوسنی ، دانمارک ، کانادا ، یونان ، ترکیه ، کرواسی ، چین ، فرانسه و برزیل برای حضور در نوزدهمین نمایشگاه فرش دستباف تهران روادید دریافت کرده اند.

این نمایشگاه در 38 هزار متر مربع و با 22 هزار متر مربع غرفه در شش گروه اصلی فرش دستباف از جمله فرش های عشایری و کلاسیک ، گل ابریشم و فرش های هنری برپا می شود.


این نمایشگاه برای من که عاشق فرشم بهشتیه ...

فکر کنین، یه جا پر فرش دستبافِ تبریز، کاشان، کرمان، اصفهان، تبریز، نایین،بیجار، کاشمر، تبریز و خیلی جاهای دیگه از جمله تبریز و باز هم تبریز...

باور کنین تبریزی نیستما ولی خوب خیلی فرش تبریزو دوست دارم. خوشگلن

فقط خواستم بگم که نمایشگاه خوب و قشنگیه ولی به هیچکس پیشنهاد نمی کنم که بره!!!

یه بار یه نمایشگاهو پیشنهاد دادیم واسه 77 پشتمون بسه

زت زیاد...

آخه...

نمی دونم.

یعنی چی؟

آخه دلیلش چیه؟ یعنی چی می تونه باشه؟

شاید به خاطر یه فشاره. یه فشاره روانی، جنسی، اخلاقی، عصبی، ... اصلا هر کوفتی میخواد باشه، باشه اینکه راهش نیست.

من که نمی دونستم چیکار کنم. پشت فرمون بودم. داشتم از خیابون مطهری می رفتم تو مدرس.

نمی دونستم باید گاز بدم، باید ترمز کنم، باید برم، نباید برم.

دستم دنده رو گم کرده بود، می خواستم از تو آیینه پشتمو نیگا کنم ولی روم نمی شد، آخه نا سلامتی تو اتوبان دارم رانندگی می کنم باید حواسم جمع اطرافم باشه.

دنده رو تازه پیدا کردم، نمی دونستم حالا که دنده رو پیدا کردم باید باهاش چیکار کنم، الکی دنده عوض میکردم.

خوب چیکار میکردم مغزم هنگ کرده بود.

گفتم آها زنگ می زنم 110. گوشیمو ورداشتم گرفتم تو دستم.

آخه زنگ بزنم 110 چی بگم؟

بگم: الو 110. یه خانوم محترمی...

نه، یه خانوم نیمه محترمی...

نه، یه خانوم نا محترمی...

نه، یه خانوم بی شعوری سر ورودی مدرس داره لخت میشه، بیاین جمعش کنین؟!

آخه بابا اینجا ....

تو همین حالو هوا بودم که یوهو گوشیم تو دستم لرزید و "دررررییینننگگ" صدا داد. واسم اس ام اس اومده بود.

تو همون حالت پامو از رو گاز ورداشتم و گوشیمو باز کردم که اس ام اس رو بخونم.

ma 2ta chera injuri shodim

ما 2تا چرا اینجوری شدیم؟

ما 2تا چرا اینجوری شدیم؟

مگه ما 2تا چجوری شدیم؟

مملکت رو هواست اونوقت ما چجوری شدیم؟ ناموس مردم وسط خیابون داره ....

چی بگم والا؟!

دردو بلای ملت بخوره تو سره م....

نه، دردو بلای ما 2تا بخوره تو سره ملت.

اصلا اینجا همه یه جورین. بدم یه جورین. بد...

آخه این چه وضعشه؟!

تازه ساعت 9 صبحه.

آخه این وقته صبحی چه مشکلی ممکنه پیش اومده باشه که یارو اینجوری کنه؟!

اصلا هر مشکلی، باید اینکارو بکنه؟!

آخه این چه وضعشه؟! یکی اینجوری یکیم...

من خودم چند وقت پیش تو روزنامه خوندم یارو داشته با شوهرش تو خیابون راه می رفته با ماشین اومدن مردَرو زدن زنرو بردن...

آخه چرا؟!

آخه...

اونوقت می گن امنیت مطلقه.



are ma 2ta yejuri shodim

سفر

با سلام

چندی قبل از سفر کردن دوست خوبمون مجیدک ما جسارتی به اهل ادب کردیم و یه شعری سراییدیم، اول می خواستم این شعرو تو محفل ادبی خودمون بخونم ولی متاسفانه نه من تونستم بیام و نه جلسه مون بر گزار شد.

امیدوارم که خوشتون بیاد...



ادامه نوشته

خوابنامه

نصفه شب بود و بیخوابی زده بود به سرم که ناگهان به این شعر برخوردم با حال و هوام خیلی سازگاری داشت گفتم شمارم درش بی نصیب نکنم:


دست از طلب ندارم تا این قدر بخوابم

بگشای در به رویم تا پشت در بخوابم

در طول روز خوابم، مانند جوجه چرتی

آیا شود که یک شب مثل بشر بخوابم؟

گویند روی معشوق تا یک نظر حلال است

آن یک نظر حرامم،تا یک نظر بخوابم

هر کس به قصد کاری با کَس رَوَد به ویلا

اما مرا به ویلات یک شب ببر بخوابم

همواره وقت دیدار گل می خری برایم

یکبار هم عزیزم!بالش بخر،بخوابم

وقتی خمارِ خوابم،کی بی قرارِ عشقم؟

حتی شب عروسی من تا سحر بخوابم

گفتی:((به روزگاری مهری نشسته ))،گفتم:

((بیرون نمی توان کرد،حتی اگر بخوابم))

فرقی ندارد اصلا پهلو و تاقبازش

من حاضرم عزیزم! حتی دمر بخوابم

وقتی که مست خوابم،به جمله های بی ربط

در چرت و پرت الفاظ مانند بیت فعلی(!)

.

.

.



ادامه نوشته

نازنین مریم

گل مریم چشماتو وا کن...

منو نگا کن...

...

دیگه کسی نیست که گل مریم چشمشو واسش باز کنه...

دیگه کسی نیست که واسه گل مریم آواز بخونه...

بله، پیکر استاد محمد نوری امروز تشییع شد.

شخصی که با زندگی پر بار خود موسیقی کلاسیک ایران رو به اوج خودش رسوند.

شخصی که با صدای گرم و لطیف خودش در ذهن و دل هر شنونده ای خاطره ها ثبت کرد.

شخصی که...

 آی نازنین مریم...

 آی نازنین مریم...

 آی نازنین مریم...

 آی نازنین مریم...

 آی نازنین مریم...

 آی نازنین مریم...

...



روحش شاد و یادش گرامی باد...

در جریان حوادث پس از انتخابات

بسمه تعالی

با توجه به حوادثی که عده ای از آشوبگران و اغتشاشگران موج راه راه بعد از انتخابات علیه بنده به راه انداختند عده ای از پوران واقعی و گمنام بسیچ شده و با این موج اختلالگر به مبارزه پرداختند.

درین نزاعها و درگیری ها شخص hoss موسوم به مهندس بالایی که در اظهاراتش گفت که از انگلیس و کشور ملعون آمریکا خط می گیرد دستگیر شد. وی همینک تا تعیین وقت فضایی در بازداشتگاه کهریزک به سر می برد.

وی پس از شکنجه های متمادی، آخ ببخشید صحبت هایی که با ایشان شد دیگر عاملان این فتنه ی بزرگ را معرفی کردند و این افراد از روی فیلمهایی که به دست امده است نیز شناسایی شدند. که من در همینجا این نوید را به دوستان میدهم که دیری نمی پاید که ایشان نیز همانند hoss به آغوش قانون فراخوانده می شوند.


پانزدهم تیرماه یکهزارو سیصدو هشتادو نه

                                                    نمازی

بالاخره شب فرقت یار آخر شد

خدای بزرگ است اهورا مزدا

اوست که آسمان را آفرید، جهان را آفرید، مردم را آفرید و شادی را برای این مردم آفرید.

اوست که این وبلاگ را آفرید و خشایار را مدیر کرد، یک مدیر از بسیاری...

ضمن ارتقای سطح خدمتگذاری خود برآن شدم ابتدا از تمام عزیزانی که کمال لطف خود را نسبت به بنده اذعان داشتند تشکر کنم و به تمامی دوستان این نوید را دهم که خشایار تا پای جان در راه این هدف جمعی و بزرگ  از هیچ تلاشی مضایقه نکرده و تا پایان عهد سمتش خدمتگذار جمع دوستان خواهد بود.

اینجانب فعلا در مرحله بررسی و تفکر به سر می برم که بتوانم به امید پروردگار تا هفته آینده کابینه ی پیشنهادی خود را خدمت مجلس محترم شورای دانشجویی( متشکل از کلیه دانشجویان بازرگانی88) معرفی نمایم.

از خداوند متعال خواهان آنم که با مساعدت بیش از پیش همیار و همکار محترم طوفان و شما دوستان عزیز با این بنده حقیر وبلاگی هرچه پربار تر از گذشته داشته باشیم.

به امید فردای خوش.

                                                                                        خدمتگذار همیشگی شما نمازی

چهاردهم تیرماه سال یکهزارو سیصد و هشتادو نه هجری شمسی

اِ....اِ....اِ....شما چرا یوهو....


(دیالوگهای این متن همه بین چند نفره نه دو نفر)


_من موندم اینجا دانشگاهه یا حوزه علمیه...

من دبیرستانم که بودم انقدر خفقان نبود...

آخه یعنی چی، چندتا نرِ به تمام معنا نشستیم بغل هم سخنرانی رو گوش کنیم که ظاهرا با این برنامه ریزیتون...،شما به جای اینکه به ما گیر بدین برین برنامه رو به موقع شروع کنین.

_گفتم که نمیشه...جای شما خیلی بد بود . دورتادورتون همه گوش شیطون کر خانوم بودن.

_خوب ما که نگفتم بیان ور دل ما بشینن، تازه یه صندلی با هم فاصله داشتیم.

_حالا که ایراد نداره خودم براتون جا پیدا می کنم تا بشینین.

_آخه چه جایی دیگه!مارو از سر جامون بلند کردی آواره شدیم که چی؟بابا این جنگولک بازیا چیه؟

_من نگفتم که حاج آقا گفتن.

_شما برو به اون حاج آقا بگو که ایراد شرعی و فقهی نداره که ما بریم اون ته رو فرش بشینیم.

_هان... باید برم بپرسم.

***
(ما پشت در مهدیه داریم تو خودمون با هم صحبت می کنیم)
_بابا این یارو خیلی ...ه.(واژه جایگزین=اوته)
_من موندم ما وسط ...زدن دهنوی چه غلطی می خوایم بکنیم که کلیه مسیرهارو به رومون می بندن.
_این جدی جدی رفت بپرسه ها.
_من شرمندم
_من که میگم بریم. ول کن حرفای دهنویو، میخواد حرفای همیشگیشو بزنه دیگه همونایی که تو تلوزیون میگه.
_خوب زنده یه حال دیگه ای داره.تازه من تا حالا برنامشو ندیدم.
_منم همینطور.
_اصلا دهنوی کدومه؟
_من موندم حالا شما چرا رفتین اون ته نشستین؟
_علی اکبر جان ما واسه تو مرام گذاشتیم گفتیم بریم یه جایی بشینیم که همه باهم باشیم و الا اولش همین جلو در نشسته بودیم.
_آها ... همونجایی که اون دخترا نشسته بودن و ب...
_حالا ول کن.
_آخه یعنی چی؟مارو بلند کرده گفته بیاین جلو بشینین اونوقت جای خالی پیدا نمیشه!!!
_به خدا اینا آخره....ان.
_مجید چیه چی شده؟
_اون حاج آقاه اون یاروه ها.
_کدوم؟
_همون که داره با اون چندتا صحبت می کنه.
_یعنی این به نشستن ما گیر داده؟
_کدومو میگین؟
_آره همون بود.
_وایسا من برم با یه چوبی دسته بیلی چیزی بزنمش بیام.
_حالا چی کار کنیم؟
_من که دیگه حس و حال هیچی رو ندارم.
_آقا بریم.
_بابا تا حالا 10 بار خواستیم بریم هر بار یارو اومده نگهمون داشته.من موندم این چرا انقدر گیره.
_من که می گم بریم.حال نمیده.
_حداقلش دیگه بهمون حال نمیده.
_منم همینطور.
_بریم.
_آقا بلند شو.
_بریم تا یارو نیومده.
***
تو راه پارکینگ بودیم که یکی از بچه ها گفت:تا اینجا که اومدیم بیاین یه سر یه دستشویی هم بریم ببینیم چه خبره.
_باشه از توی دانشکده فنی که رد میشیم تو برو به کارت برس.
_نه...راستشو بخوای اونجا حال نمی ده.دانشکده خودمون یه صفای دیگه ای داره.
_بابا ول کن...
_تا اینجا که اومدیم حالا یه سر تا دانشکدمونم بریم.
_باشه حالا ایندفعه ایراد نداره.

راه افتادیم سمت دانشکده، زیر لبم همینطوری داشتیم فحش و بد و بیراه می گفتیم.
به لابی که رسیدیم،یکی رفت_گلاب به روتون_ دستشویی،یکی رفت ریخت خودشو ببینه، یکی داشت آب می خورد ،یکی رو صندلی نشسته بود که ناگهان...

خانوم شمشادی رو دیدیم...

ادامه نوشته

هنر برنزی

خیلی نمی خواستم در رابطه با این موضوع حرف بزنم .اصلا نمی خواستم بهش فکر کنم،اما با خبری که امروز در طی دزدیده شدن نهمین مجسمه برنزی به گوش رسید دیدم دیگه بیشتر از این جای خاموشی و ساکت بودن نیست.

گفتم بیایم همینطوری دور همی یه بررسی داشته باشیم نسبت به این دزدی های اخیر،ببینیم چطوریه اگه می ارزه مام مدیریتو ول کنیم بریم سراغ مجسمه و هنر...

همونطور که می دونین چگالی برنز خیلی زیاده و در کل فلز سنگینی به حساب میاد و بلند کردن یه مجسمه برنزی کار یه نفر نیست.تازه مجسمه هارم از زیر به تیرآهنی، میلگردی چیزی وصل می کنن که دیگه از جاش تکون نخوره.تو اخبارم در طی صحبتی اعلام شد که دزدیدن هر کدوم از این مجسمه ها کار 3 یا 4 نفر نبوده بلکه به زور بیشتری نیاز داشته...

حالا اینجا بحث پیش میاد که چطوری مجسمه هارو از جاشون کندن؟

فکر اولی که به ذهنم رسید استفاده از جرثقیل بود.

اما جرثقیلو چجوری بردن تو پارک؟

به خودم گفتم شاید با یه وانت نیسان که مجهز به قرقرست رفتن و مجسمه هارو پیچوندن.

دیدم وسط حوض پارکی که جرثقیل نمی تونه بیاد توش نیسان چجوری می خواد جولان بده و مجسمه بدزده.

گفتم شاید یه سری ادم غلچماق رفتن و مجسمه رو از سرجاش کندن و انداختن پشت ماشین!

دیدم نه تو ارتفاع حدود 100 تا 140 سانتی زور زدن خیلی سخته.

تو این فکر بودم که یاد علوم سوم ابتدایی افتادم ،گفتم شاید از دسته بیلی، لوله داربستی چیزی به عنوان اهرم استفاده کردن تا بتونن مجسمه رو از سر جاش بکنن.

باز دیدم نه...این به تنهایی کافی نیست.

گفتم شاید یکی ازینور یه اهرم انداخته زیر مجسمه بدبخت یکی دیگم ازونورداره می کشتش تا بالاخره مجسمه از جاش کنده شه.

دیدم نه ... باز زور کمه.

گفتم شاید به جای نفر دوم یه خری، گاو نری، شتری چیزی گذاشتن که زورش بیشتر باشه و مجسمه رو بهتر بکشه.

دیدم نه ... اگرم بتونن مجسمه میوفته زمین و ...

گفتم خوب اینکه کاری نداره پشت گاوه یه گاری پر کاه می بندن تا اگه مجسمه بخواد بیوفته طوریش نشه.

باز این راه حلم به دلم نچسبید.

گفتم شاید دزدا ازون دزدای باکلاسن و از ابزار آلات خیلی باحال استفاده می کنن،مثل سنگ فرز و دریل و ازینا که دِر دِر صدا می ده و باهاش آسفالت میکنن و کلی دیگه ازین آت و آشغالا...

دیدم نه ... اینا صدا داره،به درد دزدی تو شب نمی خوره.

راستی اصلا از کجا معلوم که دزدا تو شب میان سراغ مجسمه های بدبخت؟

.

.

.

ادامه نوشته

باغ لاله هاي گچسر

باز ما اومديم

ديدم فصل بهاره و طبيعت داره دوباره جون مي گيره گفتم بيام هر چند وقت يك بار يه جاي سياحتي و تفريحي رو معرفي كنم تا تو اين فصل شمارم شاد كرده باشم.

اينبار مي خوام باغ لاله گچسر رو معرفي كنم.جاي قشنگيه

اين مطلبم از خبرگزاري مهر كپ زدم....


سال گذشته 90 هزار نفر میهمان باغ لاله های گچسر شدند

بخشدار آسارا در گفتگو با خبرنگار مهر در کرج گفت: سال گذشته 90 هزار نفر از گردشگران از باغ لاله های گچسر دیدن کردند.

ابوالقاسم باقری افزود: در زمین 10 هزار متر مربعی باغ لاله های گچسر که در روستای گرماب واقع شده است 400 هزار شاخه گل لاله روییده و نمای زیبایی به این محل هدیه کرده است.

وی از وجود 20 تا 30 هزار نوع گل لاله در باغ لاله خبر داد و بیان داشت: در باغ یک میلیون پیاز گل کاشته شده است.

شش اردیبهشت ماه جاری روز افتتاحیه باغ لاله های گچسر

این مسئول با اشاره به آغاز دوازدهمین جشنواره باغ لاله های گچسر اظهار داشت: شش اردیبهشت ماه جاری مصادف با افتتاحیه باغ لاله هاست که به صورت تخصصی و با حضور مسئولان شهری صورت می گیرد.

باقری خاطرنشان کرد: در این مراسم علاوه بر حضور مسئولان دستگاه های مختلف شهر، مدیران بخشها و کارشناسان فضای سبز شهرداری تهران نیز شرکت می کنند.

وی بیان داشت: در مراسم افتتاحیه باغ لاله های گچسر اساتید دانشکده کشاورزی نیز حضور خواهند داشت.

باقری اظهار داشت: بازدید از باغ لاله های گچسر از روز هفتم اردیبهشت ماه جاری برای عموم آزاد است.

شهرستان کرج به ویژه منطقه آسارا یکی از مناطق مهم در استان تهران برای پرورش گل و گیاه به خصوص گل های شاخه بریده است که سالانه حدود ۳۱ میلیون شاخه گل در سطح ۳۲ هکتار در این شهرستان تولید می شود و گل های شاخه بریده شامل گلایل، لیلیوم، مریم، رز، ژربرا، داودی و لاله است.

طبیعت زیبای باغ لاله را می توان با چشم اندازهایی چون کوه های البرز، رودخانه کرج و پوشش گیاهی منحصر به فرد چالوس از جاذبه های گردشگری کشور نام برد که مشتاقان و گردشگران ایرانی و خارجی بیشماری تاکنون از این مجموعه دیدن کرده اند.

براي ديدن عكسهاي اونجا به ادامه مطلب رجوع كنين...


ادامه نوشته

کوه

بازم سلام

سلامی به خنکای نسیم سلسله جبار البرز.نسیمی که با عطر گل و گلپر و چمن های طبیعی و خودرو همراه است و مشام آدمی را نوازش می دهد.

سلامی به گرمی آفتاب دره های پر هیاهو ،هیاهویی از خروش آبهای سرد کوهستانی،آبهایی که از آب شدن قطره قطره یخچال های کوهی به وجود می ایند و با جویها و رود ها و رودخانه ها همراه می شوند تا نوایی نغماگین را به ما هدیه دهند.نوایی از خروش ،نوایی از تازگی و زندگی...

سلامی پر جوش چو چشمه ساران ،چشمه هایی که از دل کوهپایه های عظیم کوههای استوار به بیرون می جوشند و ندایی از هستی را در گوش ما زمزمه می کنند

سلامی به صفای جمع دوستانه ی ما به شما دوستان عزیز...

حرفو کوتاه می کنم...

ما امروز با تعداد کثیری از بچه های باحال،باصفا،بامرام،بامعرفت،باخوب،باورزشکار،با...چرا دارم باز چرت و پرت می گم.امروز من و مجید و مهدی سه تایی با هم رفتیم به کوهای اطراف تهران تا از هوای پاک و طبیعت زیبای شهرمون لذت ببریم.

گفتیم این دفعه شمارم در شادی خودمون سهیم کرده باشیم،به همین منظور چندتا عکس آپ کردم که بهتون نشون بدم که شمام مثل ما یکم با طبیعت بی نظیر اونجا آشنا شین و ببینین که دوستاتون روز یکشنبشون رو چجوری گذروندن...

اینجا لازم به ذکره که ما برای گرفتن این عکسها دست به دامن همین طبیعت شدیم و سنگ و کلوخی نبود که ما این گوشی بدبختو روش نذاشته باشیم.


ادامه نوشته

طعم شیرین نامردی (نگاه دوم)

دیدم مجید داستان روز 3 شنبه و اون بلایای طبیعی و غیر طبیعیی که سرش اومده رو از دیدگاه خودش(قربانی توطئه) تعریف کرده،گفتم بیام و اون مسائل رو از یه زاویه دیگه براتون تعریف کنم تا بیشتر به شور داستان پی ببرید.
پس این داستان، موازی داستان ((طعم شیرین نامردی)) مجیده که دارم از دیدگاه شخصی که در دل حادثه وجود داشت براتون نقل می کنم.

کلاس مفید و پر رنج dr.hoss در کمال شکوه و جلال به پایان رسید و طبق معمول به ما گفتن که بعد از ظهر سر کلاس می بینمتون،اولش با مخالفت بچه ها رو برو شد ولی وقتی که بچه ها دیدن این نر دوشیدن نداره بی خیال (استاد ...استاد) کردن و غر زدن شدن و همه مثل بچه های خوب کلاسو ترک کردیم.از کلاس که اومدیم بیرون جمع خانومارو دیدیم که به قول مجید داشتن با هم پچ پچ می کردن.مجید به من گفت که :غلط نکنم می خوان بگن که کلاس بعد از ظهر رو بپیچونیم.

همینم شد! نفهمیدم چه جوری ولی به خودم که اومدم دیدم داریم سر پیچش کلاس بعد از ظهر و نگرانی از بابت حضور بعضی از دوستان صحبت می کنیم(نمی گم کی که یه وقت آبروی سهیل نره)

خلاصه بعد از کلی هماهنگی و ریش و سیبیل گرو گذاشتن موفق شدیم که همه رو راضی کنیم که بعد از ظهر سر کلاس نرن.اینجا مجید خیلی نگران بود اخه اگه یه غیبت دیگه می کرد از کلاس حذف می شد،تازه یه کاریم تو بلوار کشاورز داشت که باید انجام می داد.قرار بود بعد از کلاس صبح بره برای انجام کارش و خودشو برای ساعت 3 دوباره برسونه دانشگاه تا غیبت نخوره،اما در کمال تعجب دید داره همه چی وقف مرادش پیش میره چون اگه هیچکس سر کلاس حاضر نمی شد دیگه استاد برای اونم غیبت نمی زد تا درس 3 واحدیش رِتِته...

بعد از مطمئن شدن بابت بعد از ظهر ما راه افتادیم سمت بوفه دانشگاه تا خستگی و ضعف ناشی از کلاس تمومی ناپذیر مبانی رو از تنمون بیرون کنیم. تو راه برگشتم با مجید خداحافظیامونو کردیم چون دیگه نمی خواست برگرده دانشگاه.

دیگه کم کم همه پخش و پلا شدیم،مجید که رفت سی خودش،بچه هام که اکثرا کلاس کامپیوتر داشتن، فقط من موندم و سهیل.با هم رفتیم تو محوطه دانشکده کشاورزی رو یه صندلی نشستیم و شروع کردیم به چرت و پرت گفتن و خندیدن و یه وقتایی هم از روی بی کاری و دلخوشی من یه نگاهی به متن زبان مینداختم آخه متن من خیلی خالی بود و چیزی توش ننوشته بودم برای همین متن حسینو گرفتم تا بخونمش.متن که تموم شد رفتم سرکلاس و متن حسینو بهش دادم و با سهیل رفتیم سمت دانشکده خودمون که تو راه dr.hoss رو دیدیم که داره با سعید(دوست سال بالایی مون که اتفاقا با سهیل هم خیلی رفیقه) صحبت می کنه.سهیل به من گفت که تو برو من با سعید کار دارم.

من نمی دونم بین اونا چی گذشت و کی استاد با سهیل صحبت کرد و چی بهش گفت ولی انگار از اینکه بچه ها هی تعداد غیبتاشون رو ازش می پرسیدن از یه چیزایی بو برده بود.سهیل به من زنگ زد  و گفت که خودتو سریعا به BRT (همون گذر مسقف که شبیه بهمنگیر می مونه و رابط بین دانشکده ما با مهدیه و سلف و بالا خره درب دانشگاست)برسون.

وقتی به سهیل رسیدم دیدم داره با تلفن با مجید صحبت می کنه که :استاد گفته جلسه امروزو من رسمی اعلام کردم پس همه باید بیان،خیلی هم جدی بود.

.

.

ادامه نوشته

شیرین

سلام

من امروز اومده بودم خونه خالم که اونجا یه کتاب پیدا کردم.

شروع کردم به خوندن چند صفحه اول اون کتابه . کتاب رمانی بود به اسم "شیرین" که داستان دوتا پسر خاله بود که برای تحصیل به خارح از کشور رفتن و یه سری ماجراها براشون اون جا اتفاق می افته.

رامین یه بچه درسخون بود که چند وقتی بود که تو خوابیدنش به مشکل بر خورده بود و دست به دامن دکترای مختلف و حتی دعانویس می شه.

پسرخالش که بابک نام داره یه بچه شوخ و با حاله که با همه شوخی می کنه و کلی هم خالی می بنده. جالبی داستان تو همین شوخی کردنا و سر به سر گذاشتنای بابکه.

من تا اینجاشو خوندم ولی طبق اخبار و مدارک بدست آمده در ادامه داستان شیرین(همان معشوقه تاریخی که همه می شناسینش)به خواب رامین میاد که مشکلات رامین هم از همین سر چشمه می گرفت.

من نتونستم داستان رو الا چند صفحش بخونم ولی از نثر طنز آلودش خیلی خوشم اومد و کلی هم خندیدم .کتابم نتونستم بگیرم چون مال خاله دوست دخترخالم بود.

جدا کتاب جالبی بود.نویسندشم م.مودب پور ه.

من که توصیه می کنم بخونینش اگرم دارین واسه ما بیارین چون بدجوری تو خماریش موندم.

بهترین لحظه های زندگی از نگاه چارلی چاپلین

قبل از عید بود رفته بودم برای دیاگ و چکاب ماشین برای قبل از سفر تا جلوی هر مشکل احتمالی رو بگیرم.

رو دیوار اونجا یه مطلبی نوشته بود که خیلی قشنگ بود.ازش عکس انداختم ،بعدش انقدر زوم کردم تا بتونم بخونمش(البته اونجا یه بار خونده بودم) گفتم شمارم در جریانش بزارم تا شمام ازین مطلب استفاده کنین.


مطلب راجع به بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین بزرگمرد سینمای کمدی جهانه.


The best moment of life from charlie chaplin's point of view

بهترین لحظه های زندگی از نگاه چارلی چاپلین

To fall in love

عاشق شدن

To laugh until it hurts your stomach

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

To find mails by the thousands when you return from a vacation

بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

To go for a vacation to some pretty place

برای مسافرت به یه جای خوشگل بری

To listen to your favorite song in the radio

به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

To leave the shower and find that the towel is warm

از حموم که اومدی بیرون ببینی حوله ات گرمه

To clear your last exam

آخرین امتحانت رو پاس کنی

To receive a call from someone,you don't see a lot,but you want to

کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت می خواد ببینیش بهت تلفن کنه

To find money in a pant that you haven't used since last year

تو شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی

To laugh at yourself looking at mirror,making faces

برای خودت تو آیینه شکلک در بیاری و بهش بخندی!!!

Calls at midnight that last for hours

تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه

To laugh without a reason

بدون دلیل بخندی

.

.

.



برای اطلاعت بیشتر به ادامه مطلب رجوع کنین... 

ادامه نوشته

مباحثه 4

مباحثه 4 : بهترین سریال نوروزی

سلام

تعطیلات عید با سریالهاش تموم شد.

خوب صحبتو کوتاه می کنم،نظر شما راجع به سریالهای امسال چی بود؟

به نظر شما کدوم سریال از همه بهتر و قویتر بود و کدوم یکی ضعیفتر؟

به نظر شما نقاط قوت و ضعف هر سریال کدوم بود؟

لطفا همه جنبه هارو در نظر بگیرین و تو نظراتون تحت تاثیر نظر کس دیگه ای قرار نگیرید و هر کسی نظر خودش رو بده تا بتونیم راجع بهش قشنگ بحث کنیم و به یه نتیجه ای برسیم.

می خوایم یه نقد کوچیک کنار هم داشته باشیم.

خوب بسم الله...

تئاتر در سال جدید

بازم سلام

این دفعه اومدم یه هدیه فرهنگی بدم به همه دوستان هنر دوست کلاس و هر کس دیگه ای که این وبلاگ وزین رو می بینه.

من نمی دونم تو کلاس چند نفر اهل تئاتر دیدن هستن (امید وارم تعدادشون زیاد باشه) ولی هرکسی هم که اهلش نیست اگه یه بار یه تئاتر خوب بره دیگه خراب تئاتر میشه و اونم مثل ما میاد تو خانواده شریف و محترم تئاتر.

همونطور که می دونین سال جدید شروع شده و نمایشهایی که قبل عید رو صحنه بودن (غیر از چندتاشون) به پایان اجراشون رسیدن و الآن نوبت کارهای جدیده که بیاد رو صحنه .

من میخوام براتون کارهای جدیدی که قراره اجرا بشن رو شرح بدم:

سالن های تئاتر تهران بهار 89 را بااجرای نمایش های جدید آغاز می کنند.

به گزارش ایسنا،مجموعه تئاتر شهر با 5 سالن خود میزبان 5 نمایش جدید می شود که این نمایشها در روزهای آینده اجرای خود را آغاز می کنند.

تالار اصلی مجموعه تئاتر شهر از روز 27 فروردین ماه میزبان اجرای نمایش((پروفسور بوبوس))نوشته الکسی فایکو است که با کارگردانی آتیلا پسیانی به صحنه می رود.در این نمایش که جدیدترین اثر گروه تئاتر ((بازی)) است،بازیگرانی همچون رضا کیانیان،فاطمه نقوی،لیلی رشیدی،ستاره پسیانی(که امسال جایزه بهترین بازیگر زن جشنواره تئاتر فجر رو برد)،بابک حمیدیان،هانیه توسلی،مهدی بجستانی و خسرو پسیانی بازی می کنند.

تالار چهارسو در چند روز آینده میزبان نمایش ((دکتر فرانکشتاین)) می شود که محصول کشور ایتالیاست و در بیست و هشتمین جشنواره تئاتر فجر به عنوان اثر خارجی برگزیده از نگاه تماشاگران انتخاب شده است.

مسعود دلخواه هم از 20 فروردین نمایش ((خدا در آلتونا حرف می زند)) را به صحنه می برد.متن این نمایش را محمد ابراهیمیان نوشته و بهزاد فراهانی،محبوبه بیات و کاظم بلوچی(که فکر کنم یه نسبتی با مونیکا بلوچی دارن)به همراه چند بازیگر دیگر ،نقشهای گوناگون را ایفا می کنند.

تالار سایه هم همزمان میزبان نمایش ((مکبث))نوشته ویلیام شکسپیر و کار رضا ثروتی خواهد بود که این نمایش به عنوان اثر برگزیده دانشگاهی در جشنواره امسال انتخاب شد.

اما کارگاه نمایش از 18 فروردین ماه میزبان نمایش((11:11)) نوشته حسن برزگر و کار مشترک رکسانا بهرام و برزگر می شود که ساعت 19:30 در این تالار اجرا می شود.

خوب بالاخره تئاتر شهر تموم شد .حالا میریم سراغ بقیه سالنهای تئاتر:

تالار مولوی هم از 17 فروردین میزبان اجرای نمایشهای جدیدی خواهد بود.

در تالار اصلی این مجموعه نمایش ((خوابهای خاموشی)) به نویسندگی مشترک ساناز بیان و امیر کیانپور و با کارگردانی مشترک کاظم سیاحی و ساناز بیان اجرا می شود.این نمایش پیش از این در اسپانیا و هلند اجرا شده و جوایزی همچون جایزه سوم متن و اثر خارجی برگزیده از نگاه تماشاگران را دریافت کرده است و حال پس از 2 سال توانسته در ایران نوبت اجرای عمومی بگیرد.

همزمان با اجرای این نمایش،((فاصله های تاریک ستاره ها))،به نویسندگی آزاده شاهمیری و کار ایثار ابو محبوب دیگر نمایشی است که از 17 فروردین ماه 89 در تالار اصلی مولوی به صحنه می رود.این نمایش که پیش از این بانام ((پوست سیاه صورتک های سفید)) در جشنواره دانشگاهی به صحنه رفته جزء آثار برگزیده این جشنواره است که جایزه بهترین نمایشنامه را هم دریافت کرده است.

((اگر شبی از شبهای تهران مسافری)) عنوان نمایشی است که به کارگردانی علی شمس از 18 فروردین ماه در خانه نمایش اداره تئاتر اجرا می شود.این نمایش از تاریخ یاد شده راس ساعت 18:30 به صحنه می رود.

تماشا خانه ایرانشهر هم از 15 فروردین ماه کار خود را با اجرای 2 نمایش ((به خاطر یک مشت روبل)) کاری از گروه نمایش ((لیو)) و با کارگردانی حسن معجونی (اسامی بازیگراشو یادم نمی اد) راس ساعت20 در سالن شماره یک و نمایش ((مکاشفه در باب یک مهمانی خاموش)) محصول کارگاه تئاتر ایران وبه کارگردانی رضا حداد و نوشته آتیلا پسیانی و با بازی بازیگران نام آشنایی همچون ستاره پسیانی،سیامک انصاری،برزو ارجمند،لیلی رشیدی و... در سالن شماره 2 راس ساعت 20:30 از سر می گیرد.(این دوتا نمایش از قبل از عید تمدید شدن)

با آرزوی موفقیت برای همه دوستان و همکلاسیا

دلاور زند

بازم سلام

الان می گین خشایار یه چند وقتی نبود همه راحت بودیم این چیه هر روز هر روز میاد مطلبای درو و داغون می ذاره .

اما نه ... من از رو نمی رم و این بار با یه مطلب با حال تر از همیشه اومدم

اِ....اِ....راستی اون بحث کتابخوانی چی شد؟ من که گفته بودم بقیه راهکارامو بعدا میدم چرا یوهو غیب شد؟

بابا من کلی حرف و حدیث از بر کرده بودم.

خوب ایراد نداره من به جای اون مطلب با حال که قرار بود بذارم بحثو ادامه می دم.

به نظر من یکی دیگه از راههای کتابخون شدن شروع کتابخوانی با یه کتاب خوبه.

کتابی که گیرا باشه و آدم رو جذب خودش کنه.کتابی که آدم با خوندنش به قول خودمون جوگیر بشه و بره دنبال کتابهای دیگه تا اونارم بخونه.

من برای این منظور یه کتاب خیلی خیلی باحال دارم تا بهتون معرفی کنم .

کتابی که تا حالا هرکی خونده کلی بهش چسبیده و به قولی کتابخون شده.

اون کتاب کتابی نیست به جز...


برای اطلاعات بیشتر به ادامه مطلب مراجعه کنین

ادامه نوشته

آی کتفم 2

با عرض سلام خدمت شما دوستان عزیز

از وقفه ای که در امر وبلاگ داشتم از همه معذرت می خوام. آخه می دونین قبل عید خیلی کارم پیچیده بود .

داستان از دو هفته قبل عید شروع می شد که پدرم گفت خشایار از کی می تونی دانشگاهو بپیچونی و بیای سر کار ؟چون کار خیلی سنگینه و ما نیاز به کمک داریم.

منم با اینکه خیلی با پیجوندن دانشگاه مخالف بودم ولی همون هفته دو روز دانشگاه رو زبونم لال پیچوندم و بقیه روزها هم معمولا از دانشگاه یکراست به محل کار پدرم می رفتم و مابقی روزهایی هم که تعطیل بودیم باز سر کار رفتم تا هم به پدرم کمک کرده باشم هم اینکه از خونه تکونی عید فرار کرده باشم. آخه می دونین لااقل اونجا کار مردونه انجام می دادیم و به خفت دیوار پاک کردن و ازین جور کارها نمی افتادیم.

خلاصه هفته آخر شد و با استقبال بقیه بچه ها برای پیچش کلاس روبرو شدیم.من هم با هزار ذوق و شوق مشغول کار شدم ،به امید اینکه خونه رو دودر کردم و اومدم اینجا،ولی چشمتون روز بد نبینه،یه هفته عین خر سگدو زدم ،بعضی شبا از فرط خستگی رو تختم بی هوش می شدم و بعضی شبام از شدت بی حالی تا خود صبح خوابم نمی برد. باور نمی کنین این یه هفته برام به اندازه یه ماه که چه عرض کنم به اندازه یک سال گذشت .شب که می اومدم خونه دیگه حال هیچی رو نداشتم چه برسه به وبلاگ سر زدن .حالا هر چند روز یکبار یه سری می زدیم.

خوب از قضیه اصلی پرت نشیم.کجا بودیم ؟

آها ... بحث سر خر کاری من بود.خوب می گفتم خلاصه تو اون چند روز حسابی کار کردیم و عرق ریختیم.آخه می دونین بد بختی چی بود ؟اینکه ضایع بود جلو بابامون باخت بدیم و بگیم کم اوردیم.مجبور بودم پا به پاش بیام اخه روم حساب کرده بود.

به خودم گفتم کاش اینجارو می پیچوندم و می موندم همون خونه و درو دیوارو تمیز می کردم.

شما ببینین اوضاعم چطوری بود که اونجا به من می گفتن که خشایار تو چرا اینجوری شدی تو که صبح حالت خوب بود چرا انقدر بی حالی؟چی شده؟

خلاصه به هزار زور و زحمت اون هفت خوان نه ببخشید هفت روز رو به پایان رسوندم و با امید و آرزو تصمیم گرفتیم که به یه سفر بریم و خستگی این چند روز رو از تنمون در کنیم(اینجا دقت کنین که امید و آرزو فک و فامیلمون نیستنا منظور امید و آرزو به اینده ای بی دردو رنجه)البته بگم فکر نکنین فقط من از دست و پا می افتادما شب که می شد من و پدرم هر دو با هم از حال می رفتیم .باور کنین.

بگذریم

ما رفتیم سفر (جای همه خالی بود باور کنین همه رو یاد کردم فقط سوغاتی یادم رفت بیارم) یه چند روزی سفر بودیم تا اینکه دوباره به شهر خوشگل خودمون برگشتیم .وقتی خودمو دیدم که دارم برمی گردم تهران یاد اون فیلم باز گشت اژدها بود بازگشت گودزیلا بود چی بود؟ هرچی بود یاد همون افتادم حالا چرا، نمی دونم.

اومدیم خونمون کلیدو انداختیم تو در و درو باز کردیم نا خواسته هر کدوم یه جایی افتادیم و یه گوشه ای خوابیدیم آخه شب فبلش خیلی بد بهمون گذشته بود.

فرداش که چشم باز کردیم دیدیم همه خونه رو خاک گرفته گفتم اینجا چرا اینطوریه که یاد خونه روبرو که در حال ساخته افتادم.

کف خونه رو دیدم که حسابی کثیف شده گفتم اینجا چرا اینجوریه که مادرم گفت یادت نمی آد روزی که می خواستیم بریم مسافرت هی با کفش می اومدی تو تا لوازم سفر رو ببری پایین ؟تازه کلی هم اشغال از اون لوازمی که از انباری اورده بودی بالا ریخته رو زمین.

پرده خونمونو که دیدم دیگه داشتم غش می کردم ،گفتم این دیگه چرا انقدر سیاهه ؟ در این لحظه بود که مادرم گفت یادت نمی آد من هر شب بهت می گفتم این پرده رو باز کن تمیزش کنیم تو می گفتی خستم؟البته حق داشتی برای همین من گداشتم پرده هارو بعد از عید که از مسافرت اومدیم باز کنیم و تمیز کنیم .فقط سریع تر تا کسی خونمون نیومده باید کارهارو تموم کنیما.

گفتم آخه مادر من کیو دیدی که 9 روز بعد عید خونه تکونی کنه؟

گفت:تازه یه سری لوازم هم هست که باید بذاریشون طبقه بالای کمد ،آخه یکی رو می خواست که یکم قدش بلند باشه .

تو دلم گفتم آخه این چه ربطی به سوال من داشت.اما دیگه کاری از دستم بر نمی اومد .یه لباس کارگری کاملا مناسب پوشیدم و افتادم به کارو همت مضاعف برای تمیز شدن هر چه سریعتر خونه.

جاتون خالی یه تابلو مسی 1در 2 رو با کلی مشقت اوردیم پایین بعدش یه دستمال به مادادن گفتن برای خودت زمان بذار حدود یک ساعت و نیم اینو دستمال بکش تا براق بشه و جلا بیوفته.من نمی دونم سر کارم گذاشته بودن یا مچلم کرده بودن ولی ما که تغییری ندیدیم تازه کلی هم طول کشید اونو دوباره بذاریمش سر جاش.

حالا این وسط تغییر دکوراسیون هم دادیم.یه سری تابلو که خیلی قشنگ و مرتب به دیوار خونمون بود و چند وقت پیش کنده بودیمشون رو دادن دست من و گفتن اینارو بچسبون رو اینیکی دیوار .گفتم کجا؟گفتن بالای اون مبل قرمزه.

گفتم همون که 25 بار جاشو عوض کردیم.(باور کنین هرکدوم ازون مبلا حدود 60-70 کیلو بودن که هر کدوم هم به طور متوسط 27.33 بار دور خونه چرخ زدن)

اینم نمونه کار منه:

دیدین . اولش یکم کجو کوله به نظر می رسه ولی بعدش که بهش عادت کنی خوبه.

اهل خانه با دیدن این طرز چیدمان تابلو من حرفهایی نثارم کردن که توجه شمارو به اون حرفها جلب می کنم:

تو مثل اینکه کلا یه ور حال می کنی . آخه تو چرا اصلا تقارن نداری؟ریاضی سوم دبستانو مگه پاس نکردی؟آخه یه نظمی یه ترتیبی یه چیزی.آستین لباستم که یدونشو فقط می دی بالا. کلاهاتم که همش یه ور می ذاری هیچ ربطی هم به مدلش نداره چون هر مدل کلاهی که گذاشتی سرت همه یه ور رو سرت قرار گرفتن . وایسا ببینم نکنه ایراد از خودته که یه وری. بیا ببینم سرت ایراد نداره .هیکلت مورد دار نیست.

(البته بگم من همه این حرفهارو از نگاه و لبخند تصنعی اهل خانه برداشت کردم.)

البته از من غیر از این هم انتظار نمی رفت.تو خونمون دیگه کسی از من توقع نداره.برای همین اون تابلو ها به عنوان یادگاری هنوز رو دیوارمون موندن تا اینکه یه بار دیگه حوس تغییر دکوراسیون به سرمون بزنه که دیگه فکر نکنم کاری رو در اون رابطه به من واگذار کنن.

الان افتادم وسط خونه و هی میگم آی دستم،آی پام،ای کمرم،آی کتفم...

آیینه

دیدم یه چند  روزیه که تو وبلاگ مطلب نذاشتم،

اعصابم حسابی داغون شده بود که از این سیل عظیم مطالبی که دوستان مرحمت کردن و گذاشتن عقب افتادم.

تو همین حس خسته خودم بودم که رفتم و جلو آیینه نشستم:

یه نگاهی به قیافه ضاغارت خودم انداختم،همینطور که داشتم خودمو نگاه می کردم ازم پرسید چته؟ تو خودتی؟(تصویرمو می گم که تو آیینه بود)

گفتم :هیچی بابا ،هیچی به ذهنم نمی آد که بنویسم و بذارمش تو وبلاگ.

_خوب از خاطرات و ماجرا هایی که تو این چند روز برات پیش اومده بگو.

_بابا من کلی زور می زنم ملتو شاد کنم ،فحشم می دن،حالا تو می خوای از بدبختیام واسشون بگم؟

_خوب حالا ول کن. چه مطلبی می خوای؟

_هرچی .فقط می خوام ازین جمع عقب نیوفتاده باشم.

_خوب تو یه چیزی بگو تا من ببینم چی دارم که بهت بگم.

_گفتم که، هرچی. داستان، شعر، مطلب تخصصی مدیریت، مطلب تحقیقی ، هرچی باشه خوبه.

_داستان به کارت میاد؟

_آره بابا خوبه.چیز باحالی تو دست و بالت داری؟

_آره ،جدیدا یه داستان خوندم که خیلی باحال بود .حتما خوشت میاد.

_جدی ؟ باحاله؟

_آره ،چیز توپیه

_پس بگو ببینم چیه

_گوش کن  حال کن:


ادامه نوشته

ساعت 12

قبل از خوندن داستان می خوام خودتونو جای اون شخص قرار بدین:

نشسته بودم روی زمین.روبروی یه ساعت که مرتب داشت پاندولش تکون می خورد.

نور کمی تو فضا سو سو می کنه،انگار از چراغیه که توی کوچه روشنه.نمی دونم از کجا ، از کدوم پنجره که احتمالا باز مونده ولی سوز سردی میاد.احساس سردی می کنم،با این حال حس بلند شدن از جامو ندارم.

ساعتو نگاه می کنم . ساعت 12 شبه؛نه یه ثانیه کمتر نه یه ثانیه بیشتر. پاندول ساعت هنوز داره تکون می خوره . همونطور که تاپ خوردن پاندول ساعتو نگاه می کردم نا خواسته یاد گذشتم افتادم. یاد خاطره هام. خاطره هایی که تو این چند سال زندگیم همراهم بوده و ترکم نکرده. خاطره هایی که ممکنه خوب باشن یا بد؛ممکنه دل آدمو شاد کنن و یه لبخند رو صورت آدم بکارن یا اینکه بغضو مهمون گلوی آدم بکنن.

یاد بچگیام افتادم. یاد پدرم ،مادرم.یاد کارهایی که اون موقع می کردم و از نظرم درست بود ولی الآن فقط باعث خنده من می شن.

یاد بزرگ شدنم افتادم. یاد مدرسه رفتنم. یاد زندگی ساده و بی آلایش کودکانه، یاد باور ها و اعتقادات بچگونه.یاد...آه چه دورانی بود.

کم کم بزرگ شدم.

در کنار این خاطرات خاطرات بدی هم بود. خاطراتی که حس بدی رو در ادم ایجاد می کنه.خاطراتی که شاید اولش خوب بودن ولی وقتی ازش خارج میشی می فهمی که چقدر اشتباه بوده.

یاد گناهام افتادم. یاد کارهایی که کردم ولی نباید می کردم.یاد حرفهایی که زدم ولی نباید می زدم.یاد خوردنا ،نگاه کردنا،تفکرها،که همش اشتباه بود ولی من... ولی من... تف به این زندگی...تف... چه کسایی رو از خودم رنجوندم. چه تهمتهایی که به بعضیا زدم. چه کارهایی که من کردم.وای بر من... وای بر من... وای...


                                                                                          ادامه مطلب رو حتما بخونین...

ادامه نوشته

والا من چی بگم

اَه....اَه....اَه.....شما چرا یوهو رفتین سر کلاس

کلی رو این متن فکر کردم و کلی هم حرف برای گفتن داشتم ولی حکم ادب نبود که حرفامو اینجا بگم فقط خواستم بگم که خانومای محترم اینجا دبستان که نیست دانشگاهه دانشگاه.ما اون موقع به شما اعتماد کردیم و رفتیم اما شما...

حالا چه شانسی اوردیم که ما سلف بودیم (کار خدا بود) و الا ما هم مثل شما یه غیبت الکی تو زبان می خوردیم.

ما که برامون این چیزا مسئله ای نیست ولی شما کارتون خیلی بد بود.

نارو میزنین؟؟!!!

واقعا که .دخترم دخترای قدیم،زن نبودن که شیرزن بودن اگه حرفی می زدن مثل یه مرد پاش وامیستادن نه مثل دخترای کلاس ما که نمی دونم سر رو کم کنی به خیال خودشون یا پیچوندن ما،رو حرفشون که وانمیستن هیچ تازه با غرور میان میگن!!! خیلی جالبه!

من که نمی دونم شما چرا ضد مایین.

خدایی می خواستین انتقام بگیرین یا نه اتفاقی بود؟فکر کن اتفاقی بوده باشه.آخه چرا ؟؟؟؟هان؟؟؟

                                                 تا داستان بی مزه بدی



تبریک ولنتاین با یه سیخ نکته اخلاقی اضافی

اوه اوه اوه

ببین ما چند روز نبودیم چه بلایی سر وبلاگ اومده،چه وبلاگمون پر بار شده،آدم حال می کنه روزی 23 بار بهش سر بزنه ببینه چیز جدیدی آپ شده یا نه،خلاصه ما که خیلی حال کردیم.

تو این چند روز که یکم بیکار بودم و به این روز مقدس و فرخنده هم نزدیک می شدیم شروع کردم به نوشتن یه خاطره به صورت یک داستان البته داستانِ داستانم که نبود به قول معروف یه دلنوشته بود از طرف ما که می خواستم تقدیمش کنم به همه کسایی که به نوعی تو این روز خاص می خوندنش.

به نظر خودم که خیلی متن قشنگ و رمانتیکی بود،با حال و هوای این روزام همچین بی ربط نبود.متنی بود که می تونست برای هرکس با هر حس خاص یه معنی جداگونه داشته باشه،می تونست اشک شوق کسی رو جاری کنه و یا می تونست بغض یکی رو تو گلوش بترکونه،می تونست یکی رو به تامل فرو ببره و به یکی دیگه اصلا نفهمونه که ما چی نوشتیم...

اما راستشو بخواین ترسیدم این مطلبو بذارم،ترسیدم یه چیزی بگیم دوباره پشت سرمون حرف در بیارن،ترسیدم ملت منظور منو نفهمن و یه چیز دیگه برداشت کنن و حالا بیا و درستش کن،ترسیدم بهم بگن که تو اصلا تو وبلاگ مطلب نذار یا اگه بخوای می تونی کلا نیای دانشگاه و با کمتر نشون دادن خودت مارو خوشحال کنی.

حالا اگه عمری باقی موند سال دیگه ،خوب بالاخره هر سال یه فوریه ای داره و هر فوریه ای یه 14 هم،یا بهتر بگم هر سال یه بهمنی داره و هر بهمنی یه 25 ام.(اینجوری بهتر شد)

بجاش تصمیم گرفتم یه مطلب دیگه بذارم که توش یکی از حرفای یکی از دوستانمونو باز کرده باشم:

تو یکی از نظرا بحث وطن پرستی مطرح شد که خود بسی جای بحث و گفتمان دارد

ما هر سال ولنتاین به هم تبریک میگیم،واسه دوستامون کادو می خریم،می خوایم بگیم که ما خارجکی ایم یا به خیال خودمون باکلاسیم،مردم کله پاچه رو با نون باگت و سس مایونز چیلی می خورن که با کلاس بشن اما می شن؟نه

ما خیلی از کارهارو انجام می دیم اما دلیلشو نمی دونیم،خیلی الگو برداریهای نابجا داریم که بر خلاف عقله و خیلی هم روش پابندیم،الگوهایی که از کشورها و تمدن های دیگه ای وارد کشور ما شده.

ما همه میگیم که اروپایی ها تا چند قرن پیش بی تمدن و وحشی بودن که تاریخ و خاطرات جنگهای صلیبی اینو اثبات می کنه.حتی خود نویسنده های اروپایی هم این موضوع رو متذکر شدن .الگو برداری اونا از ما بوده تا به این تمدن رسیدن حالا ما ...

برداشت بد نکنین من منظورم به ولنتاین نیست ،من خودم ولنتاین رو خیلی دوست دارم می دونین چرا ،چون ریشه در تاریخ و تمدن ایران باستان و آیین مقدس زرتشتی داره.این مطلبو کم کسایی می دونن ولی من بهتون می گم که در ایران باستان هم روزی وجود داشت که .....(بقیه داستانو خودتون می دونین)

منظور من به کل کارهاییه که ما به عناوین مختلف از بیگانگان تقلید می کنیم (چه خوب چه بد) اما اگه بیشتر فکر کنیم ممکنه پیوندی بین این کارها و فرهنگ ما وجود نداشته باشه یا اینکه پیوندش خیلی هم قوی باشه اما ما از اونا بی اطلاعیم.کارهایی که ممکنه فرهنگ مارو زیر سوال ببره و یا به تعالیش کمک کنه.ما باید بین این دو دسته تفاوت قائل شیم و از کارهای پست و دونی که ممکنه بعضی انجام بدن بپرهیزیم و با عقل و درایت خودمون به امر به معروف و نهی از منکر بپردازیم تا جامعه ای محکم و استوار داشته باشیم و از گزند به دور باشیم و دست در دستان یکدیگر آیندمون رو تضمین کنیم.

ما می تونیم به فرهنگ خودمون بیشتر توجه کنیم.هر چیزی که شما از زندگی توقع دارین و هر سوالی که در راه رسیدن به اونا براتون پیش میاد تو فرهنگ خودمون پیدا میشه.

اینو به یاد داشته باشین که شما ایرانی هستید و ایرانی همیشه سربلنده

از طرف یه جوون وطن پرست دو آتیشه (دو رو خاش خاش)

راستی سهیل ولیتاینت مبارک

ببخشید که یکم دیر شد


عدم امنیت

بوم ...بوم.......(کوبیدن در)

کمکــــــــــ.........نه .........

بهت گفتم درو باز کن

نه ......خدایا ........

(متن بالا رو با زیر صدای باد و بارون و جیغ و ... بخونین)

نـــــــــــــه.............

هه......هه.........هه.........وای خدا چه کابوس وحشتناکی بود.

چند شبه که همش احساس خطر می کنم،کابوس می بینم ،می بینم که یه خانوم جوانی که چهرش زیاد معلوم نیست قصد جون منو کرده ،میخواد منو بکشه،من اصلا احساس آرامش نمی کنم.

تو دانشگاه هم همه یه جور خاصی آدمو نگاه می کنن که انگار میخوان همون بلاهارو سر ما بیارن.

نمی دونم داستان چیه ولی من که تو این هفته این حسو پیدا کردم که ملت قصد جونمو کردن اما نمی دونم چرا تو کابوسام همه دخترن ،نکنه دخترا قصد جونمو کردن.

راستشو بخواین من به طور غیر مستقیم تو این یه هفته مورد تهدید هم قرار گرفتم.

من از مجمع می خوام که اگه بتونه چندتا بادیگارد در اختیار من بذاره

من اینجا فقط سخنگوم ،درسته که بعضی اوقات ایده هایی هم به ذهنم میرسه ولی باور کنین که حقم این نیست .من هنوز خیلی جوونم ،هنوز به آرزوی نوه و نتیجه دار شدنم نرسیدم.آخه من نمی دونم چرا از اول این هفته یه جوری همه به مرگ من راضی ترن تا زنده بودنم.

نکنه...........نکنه به خاطر مطالبمه که میذارم تو وبلاگ ......نه بابا مطالب قشنگ و زیبای من که کسی رو تحریک به قتل نمی کنه.

نکنه به خاطر شرکت در یه سری کلاسها به صورت نیمه خصوصیه.............نه بابا خانوما که توجیه شدن ما قصد پیچوندنشونو نداشتیم(ارواح قبر صدام)

نکنه pj فهمیده که ....... نه بابا اون که قلبش خیلی رئوف تر از این حرفاست .تازه من همش تو کابوسام حس می کنم اون چهره ی نا آشنا رو یه جایی دیدم مثلا تو کلاسمون

پس برای چی من این همه دل آشوبه دارم؟چرا غذا مثل زهر مار از گلوم میره پایین؟چرا هر شب کابوس می بینم؟چرا همش حس می کنم که همه دارن بانگاهشون منو شکنجه میدن؟

مگه من .............

من برای همه دوستان خوبم در مجمع پوران یه سری پیشنهادهای راهبردی دارم که تحت عنوان یک بیانیه اعلام میدارم:

بسمه تعالی

دوستان،همکاران،همفکران و همراهان عزیز مبنی بر چند تهدید رسیده و همچنین آماده شدن خانومها برای اجرای چند شبیخون تکاوری و به قتل رسانیدن عاملان حادثه های چند روز اخیر بر آن شدیم که به شما اطلاع بدهیم که مراقب خود باشید.حتی الامکان از محافظ یا بادیگارد استفاده کنید . قبل از خوردن غذا حتما آنرا به یکی بخورانید تا برای شما اتفاقی نیوفتد.اگر در دانشگاه هستید بیش از پیش حواستان را جمع کنید،آنجا می تواند مکان خوبی برای ایجاد یک حادثه ی تلخ باشد چون در آنجا تعداد خانمها خیلی بیشتر از ما پسرهاست تازه بیابون هم خیلی زیاد داره.حتما ردیاب همراه داشته باشید ،خیلی مهمه دیگه نمی تونن سر به نیستتون کنن.ترجیحا چند قبضه سلاح گرم یا سرد همراه داشته باشید تا در موارد خطرناک بتونین از اونا استفاده کنین.سعي كنين همه جا دسته جمعي حضور پيدا كنين و تعدادتون حداقل 5 نفر باشه،حتي جاهايي كه بايد تنهايي برين (wc) پيشنهاد مي شود تعدادي از شما پشت در نگهباني بدهند(در اينجا وجود دوتا دليجر هم پشت در براي نگهباني مفيده) تا چند وقت به هیچ مونثی اعتماد نکنین،حتی اگه خیلی بهتون نزدیک باشه آخه ممکنه خریده باشنش.

خلاصه اوضاع حسابی قمر در عقربه حواستون باشه.

با تشکر نمازی

سخنگوی مجمع پوران

آقایون من می ترسم شمام فدای کارها و مطالب من بشین . خودتونو بکشین کنار.بذارین این حادثه فقط یک قربانی داشته باشه اونم من باشم نه شما.شما که کاری نکردید اینا همه تقصیر من بود.

من این مجمع رو به شما میسپارم بعد از من شما ازش نگه داری کنید.نذارین که مجمع بمیره.

مجید اسم xerxes بذار تو نویسنده ها باشه تا یاد من به عنوان یک آدم بی خود تا ابد زنده بمونه.

از همه میخوام این دم آخری مارو حلال کنن.

شهید خشایار واحدی نمازی/یک روز قبل از شهادت


اِ......اِ......اِ.... شما چرا یوهو رفتین ؟(2)

(اگر احیانا کسی از شما خانوما بیماری قلبی داره این مطلبو نخونه درضمن حین خوندن مطلب مواظب شیشه ی مانیتور خود باشین)

اِ......اِ......اِ.... شما چرا یوهو رفتین ؟

اصلا توقعشو از شما نداشتیم.شما که دخترای تیزی بودین چی شد؟

ما حرفی از برگذار نشدن کلاس زدیم؟ما فقط گفتیم که دکتر شیخ تشریف نمیارن نگفتیم که کلاس تشکیل نمی شه.

این سری تا یه جای داستان رو همه می دونین پس نیاز به تعریف کردنش نیست.پس من از اِدامش براتون توضیح میدم:

بعد از اینکه شما از دانشگاه تشریفتون رو بردین ما کماکان در سایت دانشگاه بودیم تا آنجا که سجاد عزیز از ما خداحافظی کرد و رفت(حدودا یک ربع از رفتن شما گذشته بود).که ناگهان دوباره اومد تو سایت ،

          بهش گفتیم چی شده چرا برگشتی؟

          گفت ما باید می رفتیم تو کلاس 204 درسته؟

          گفتیم آره چطور؟

          گفت الآن یکی اونجا نشسته رو صندلی استاد ،منو دید ازم پرسید شما از مدیریت بازرگانی های 88 خبری ندارید؟من گفتم چه طور ؟گفتش که من استادیارم پیش آقای شیخ هستم ،ایشون به من گفتن که من به جاشون امروز بیام سر کلاس اما دیر رسیدم و ظاهرا همه رفتن.

            پس بالاخره اومد

از اونجایی که ما آقایون از حرکت امروز شما خانوم ها اصلا خوشمون نیومد همگی اینبار از روی میل و علاقه باطنی قصد پیچوندن شما رو کردیم تا درس عبرتی بشه براتون که دیگه با این جماعت در نیوفتید.

پس همگی از سایت خارج شدیم و با اینکه اینبار بر خلاف گذشته می تونستیم بپیچونیم اینکارو نکردیم و همه سر کلاس اصول حسابداری بدون کم و کاستی حاضر شدیم .


سهیل جان هم از استاد یارمون اجازه گرفت و از کلاس خارج شد و در برگشت موفق به تهیه یک عکس از کلاس شد.تا شما رم در شادی خودمون سهیم کرده باشیم.

خواستم این مسئله رو بهتون متذکر بشم که ...

ادامه نوشته

سه تفنگدار

اِ........اِ......اِ
شما یوهو کجا رفتین؟
ما که نگفتیم نپیچونین،ولی اگه خواستین یه وقتی خدا نکرده زبونم لال کلاسی رو بپیچونین خوب یه خبری هم به ما بدید که،آهای پسرای بازرگانی 88 ما خانوما داریم می پیچونیم شمام برین خونتون که یه وقت این حرکت ما سه نشه،ماپسرام انقدر گیج نشیم و دست تقدیر بساط ضایع شدن ما و شما رو پهن نکنه.
بذارین درست عین بچه آدم داستانو براتون تعریف کنم:
ما آقایونِ فوق العاده محترم وقتی متوجه شدیم که کلاس اندیشه امروز سرکاریه و استادم مارو یه جورایی دور زده تصمیم گرفتیم به کارهای مهم و حیاتیمون برسیم که برسیه این مسائل هم خود نیازمند جلسه ای بحث و گفتگوست که درین وقت کم مجال گفتنش نیست.
پس به سمت گوشه و کنار دانشگاه حرکت کردیم و 6 نفری(اتفاقا این 6 نفر همون 6نفر ماجرای مین گذاری بودیم که به طور اتفاقی باز با هم همسفر شدیم)به کارهای مختلفی از جمله ساختن بدن با انواع خوراکی ها مثل مسقطی و بامیه و ... و قدم زدن در یک سری از مناطق توریستی شهر پرداختیم.
در این میان بود که به طور کاملا ناگهانی با حدود20 الی30 دقیقه تاخیر به یاد کلاس افتادیم و سراسیمه خود را به دانشگاه رساندیم اما هیچ چهره آشنایی توجه مارو به خودش جلب نکرد.همینطور ما در پی استادی بودیم که در کمال شور و نشاط در حال انگلیسی صحبت کردن با شما بانوان محترم باشد و شما هم با کمال میل ورقبت سولات و ایرادات احتمالی خود را از او می پرسیدید، بودیم که در کمال نا باوری هیچ نیافتیم.
دراین لحظه بود که ناگاه مسول برگذاری کلاسها جلومون ظاهر شد.ما بی درنگ از او سراغ استاد مربوطه رو گرفتیم و او گفت که خانم شمشادی(مدیر گروه محترم زبان که استاد ما بازرگانیها هم هست)حدود 10_15 دقیقه پیش شماره کلاس محل برگذاری و دیگر جزئیات رو از من پرسیدند و به سمت کلاس107 حرکت کردند.
ما هم به سمت کلاس 107 حرکت کردیم اما هیچی به جز چند صندلی خالی ندیدیم.نه استادی بود نه دانشجویی،نه علمی طلب می شد نه فضلی ارائه.
با خودمون فکر کردیم که شاید چون جلسه ی اول بود استاد با شما خانومها کلاسو برگذار کرده و چون مطلب زیادی برای گفتن باقی نمونده بود بعد از نیم ساعت کلاس تموم شده و همه به منازلشون مراجعت کردند و سرِ ما پسرا از اولین جلسه ی زبان بی کلاه مونده.لازم به ذکره که ما در این حین هنوز امید خودمونو از دست نداده بودیم و کماکان در راهرو ها و کلاسهای دانشگاه به دنبال اثرات حیات انسانی می گشتیم.که ناگاه به خانومی با یه کتاب 504 در دست رسیدیم.گفتیم احتمالا ایشون خود خانوم شمشادیه برای همین جلو رفتیم و ازو سراغ خانوم شمشادی رو گرفتیم(به قول خودمون بهش یه دستی زدیم ضایع نشیم).گفت:خودمم.
خواستیم بهشون بگیم که ما پسرای بازرگانی هستیم،ببخشین که نتونستیم سر کلاستون حضور داشته باشیم ،یه کاری برامون پیش اومده بود،شما جلسه ی اول چه نکته ی خاصی رو گوش زد کردین که ما از شنیدنش محروم بودیم؟(خلاصه خواستیم به نوعی پاچه خواریشو بکنیم و از دلش دربیاریم آخه هرچی باشه ایشون مدیر گروه زبانن و...)
اما هنوز حرفمون به بازرگانیش نرسیده بود که گفتن شما کجا بودین؟من هرچی تو کلاسارو گشتم پیداتون نکردم اصلا انگار نه انگار که کسی تو دانشگاه با ما زبان داره.
تازه اینجا بود که به اصل ماجرا و پیچوندن دست جمعی شما خانوما پی بردیم و مجبور شدیم که نا خواسته به کلاس 107 بریم و با تعداد اندک ولی با انگیزه ی خودمون که شامل بنده و حسین و علی اکبر می شد(مجید و سهیل چون زبان پیش رو افتاده بودن نتونستن زبان عمومی ور دارن خزایی هم به دلیل بنیه ی قویی که تو زبان داره ترم پیش عمومی رو پاس کرد و متاسفانه باما نیست)به شرکت در کلاس زبان نیمه خصوصیمون بپردازیم.

من که نمی دونم شما رو چه حسابی انقدر بی هوا مارو قال گذاشتین....


ادامه نوشته

زبان بازرگانی

بعد از ورود به دانشگاه تصمیم گرفتم برای پیشبرد اهداف مقدس خودم و بالا بردن سطح علمی دانشگاه و در نتیجه به تعالی رسیدن همه ی جوانان این مرزوبوم و... خواستم یه مطلبی رو عرض کنم که فکر می کنم به درد رشته ی ما بخورد.

همونطور که می دونید زبان اینگلیسی در رشته ی ما خیلی خیلی مهم است و ما باید در ارتقای سطح آن تلاش کنیم

صحبت و کوتاه میکنم و می رم سر اصل مطلب

مرکز آموزشهای بازرگانی که زیر نظر وزارت بازرگانیه یه سری کلاسهای مکالمه برگذار کرده که در کنار مکالمه اصطلاحات تخصصی رشتمونم میگه .

این کلاسها ۲ ترم پیشنیاز داره با ۱۸ ترم و۴تا دیگم مخصوص مکاتبات بازرگانیه.

هر ترم ۳۰ ساعته در۲ ماه هزینش هم از۴۲۰۰۰ تا ۵۷۰۰۰ است

قبلش هم مصاحبه داره که ببینن سطحت چیه و کدوم ترم قبولی

خلاصه من وظیفم دونستم که اینارو بگم

اگه سوالی بود من در خدمتم

شکوائیه

خـــــــــدا ...........مُـــــــــــــردم...........

خـــــــــــدایا کـــــــــــــــــمــــــــــــــــــــک.............کمکم کن خدا

خدایا این چه جماعتیه که ما توشون گیر افتادیم.

دلمون خوش بود اومدیم دانشگاه،نگو اومدیم خونه ی ارواح.

خدا چرا اینجا کسی حال نداره؟

میایم با بچه ها برنامه بذاریم بریم بیرون هر بار یه جوری کنسل میشه .

خدایا من چه جوری بگم دردمو آخه ما توی سینما هم رفتیم لیست فیلمارم دیدیم بعدش  اومدیم بیرون و هرکی رفت خونه ی خودش.تا خود سینما رفتیم ولی فیلم ندیدیم. آخه کجای دنیا اینطوریه؟

میگم بریم کوه میگن ما حال نداریم صبح زود بیدار شیم.میگم بیاین ببرمتون لواسون یه جایه باحال بهتون نشون بدم،فحشم میدن میگن این جنگولک بازیا چیه.میگم بریم تئاتر جوابمو نمی دن و از دورم متفرق میشن.

حالا یه دور به زور رفتیم بیرون میگم بیاین عین بچه ی آدم بریم سارا غذا بخوریم ،پولشو اینا حساب نمی کننا ولی بازم ناز می کنن میگن ما نمی تونیم بخوریم بعدش مجبور شدیم بریم زیر بارون شاخه ی درختو جای سیخ بکنیم تو سوسیس بذاریم رو آتیش تا بسوزه بعد بخوریم.جالبیش می دونی چیه خدا جون اینکه بعد خودشون پاک منکر شدن که ما نگفتیم نریم سارا .

حالا وضع نمایشگاه هم که خودت می بینی خدایا.میگم منو ول کنین خشایار آدم نیست خودتون برین حال کنین،قشنگه ،خودت می بینی چه رفتاری با من دارن،من نمی دونم انگار به اینا خوش بگذره یه چیزی میره تو جیب من.

دخترای کلاسم که نگو هر 2 ماه یک بار بین خودشون قرعه کشی می کنن که یکی انتخاب شه و به نیابت از همه یه مطلب تو وبلاگ بذاره.


آهــــــــــــای ...........هرکی این مطلبو می خونه .....منو درک کنه ،باور کنین هر شب میرم تو حوض پارک یا جوب کوچه گریه می کنم از دست این روزگار.

بعضی وقتا به خودم میگم کاش اون مینه واقعی بود و منو راحت می کرد.

من اصلا از فردا تا آخر 14 هم هر روز میرم نمایشگاه هیچکسم باخودم نمی برم .اصلا به من چه که مردم خونشونو خوشگل کنن. به من چه که روحیه ی ملت شاداب تر شه .به من چه که انسان با دیدن زیباییها به تجلی می رسه .ولم کنین بابا من اصلا اینجا چی کارم.

و در آخر هم از همه ی کسانی که حرف مارو بند کفششونم حساب نکردن کمال تشکر را دارم.

تخصصی مدیریت چندم+معرفی کتاب

به نام خدایی که این سرزمین ،این آسمان ،مردم و نیز شادی را برای این مردم آفرید
(چه بسیار آموزه های مدیریت و رهبری را که از زبان بیگانگان بازگو می کنیم و چون نیک بنگریم ریشه در گفتار و کردار آشنایان دارد.آشنایی چون کورش که همواره در نخستین صفحه های کتاب های تاریخمان با نام او آشنا شده ایم،درباره ی کشور گشایی هایش خوانده ایم،از پهناوری سرزمینمان در دوران پادشاهی اش به خود بالیده ایم،ولی کمتر از چگونگی مدیریتش سخن به میان آورده ایم.کمتر بر آن بوده ایم که بیاموزیم از پندار و گفتار و کردار مدیری که به گفته ی ویل دورانت اداره ی ((یکی از خوش اداره ترین دولت های همه ی دوره های تاریخی )) را بر دوش داشته است.)

نوشته ی فوق چند خط اول از مقدمه ی (( کتاب مدیریت کورش بزرگ )) نوشته ی گزنفون بود که برایتان شرح دادم،کتابی که به گفته ی پیتر دراکر(پدر علم مدیریت)نخستین و هنوز بهترین کتاب در عرصه مدیریت است.


نمایشگاه نمی رین،نرین،ولی این کتاب خوبیه به رشتمونم مربوطه لا اقل اینو بخونین .خودم الان دارم میخونمش.
راستی نشر فرا منتشرش کرده قیمتشم یکم از کتاب مجید گرونتره فقط،ولی ارزش چندبار خوندن رو داره.
به خدا راست میگم