و باز هم نوروز...

چند روزه پیش بود که داشتم با یکی از دوستانم خداحافظی میکردم. چون میدونستم تا بعد عید دیگه نمیبینمش با هم روبوسی کردیم و سال نو رو پیش پیش به هم تبریک گفتیم. طبق عادت به دوستم گفتم: "ایشالا سال خوبی داشته باشی". دوستم تو جوابم گفت که سال پیش هم خیلیا این جمله رو بهم گفتن ولی نمیدونم چرا اینقدر این سالی که برام گذشت مزخرف بود. این چند روزه داشتم به این جمله فکر میکردم و به این نتیجه رسیدم سالی که گذشت برا من هم مزخرف بود و بیشتر که فکر میکنم میبینم کلا تا حالا نشده از سالی که گذشته باشه راضی بوده باشم و اصولا بیشتر کسایی رو که دیدم اونها هم به نوعی از سالی که براشون گذشته ناراضی بودن و گله میکردن از این گذر شتابناک(عجب کلمه ای!)عمر و خیل عظیمی از کارهایی که باید میکردن و نکردن و...

بگذریم که وقت تنگه!

 از صمیم قلب و تمام وجودم از خداوند منان برای یکان یکان شما دوستان عزیز؛ سالی خوب و سرشار از موفقیت توام با سلامت و تندرستی برای خودتون و عزیزانتون آرزومندم. امیدوارم تو این سال جدید همگی بتونیم به بخشی از آرزو هامون برسیم.


بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه و بانگ پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک ميرسد اينک بهار
خوش بحال روزگار
خوش بحال چشمه ها و دشتها
خوش بحال دانه ها و سبزه ها
خوش بحال غنچه های نيمه باز
خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش بحال جان لبريز از شراب
خوش بحال آفتاب
ای دل من، گرچه در اين روزگار
جامهء رنگين نمی‌پوشی به كام
بادهء رنگين نمی‌نوشی ز جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می كه می‌بايد تهی است
ای دريغ از «تو» اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از «من» اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از «ما» اگر کامی نگيريم از بهار

گر نکوبی شيشهء غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ

اینجا بدون من

"اینجا بدون من" فیلمی بسیار زیبا و خوش ساخت از بهرام توکلی که دیدنش رو به همه ی شما دوستان پیشنهاد میکنم.( البته اگر حوصله ی دیدن یک فیلم تلخ و غمگین رو تو این شبای عید دارید فیلم رو ببینید!)

تهران کثیف!

مثل زهری تلخ در شیرینی قندی کثیف
بر لبانت نقش بست آن‌ روز لبخندی کثیف

خوب یادم هست آن لبخند زهرآلود را
پارک ساعی، ساعت شش، عصر اسفندی کثیف

پنج ماه از بیستم اسفند تا مرداد رفت
ما جدا اما رقم می‌خورد پیوندی کثیف

رفتی و در نکبت تنهایی‌اش جان کند دل
مثل یک زندانی مسلول در بندی کثیف

بی‌تو تهران چیست؟ آیا از بلندی دیده‌ای؟
آسمانی تیره، برجی کج، دماوندی کثیف

مهدی عابدی

 

بوی عیدی...

بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذرنگی
بوی تند ماهی‌ دودی وسط سفره‌ء نو
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه‌ء عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده‌ء لای کتاب

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی مو در می‌کنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا
شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور
برق کفش جفت‌شده تو گنجه‌ها

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم


من که عاشقشم...

آدم

با چشمان درشتش به روبرو خیره شده بود و مردمی که در گذر بودند را می نگریست. لبخندی بر لب داشت، اما شاد به نظر نمی رسید. شاد بودن را در کمک به مردم میدانست و دوست داشت تا زنده است به مردم کمک کند و باری از دوش نیازمندان بردارد.

در همین فکر بود که پیرمردی دوره گرد را دید که از فرط سرما به گوشه ای از دیوار پناه برده است. با چشمانش او را به خود خواند و پالتویی که بر دوش داشت را به او بخشید تا از سرما رهایی یابد. بخشندگیش پایانی نداشت؛ کلاهش را به مردی داد تا قطره های باران خیسش نکند. شال گردنش را نیز به کودکی دبستانی بخشید که سرما صورت کوچکش را سرخ کرده بود. او حتی چشم هایش را نیز بخشید؛ آن ها را به پیرزنی داد تا بتواند از آن ها به جای دکمه های پیراهن دخترش استفاده کند تا عید امسال نیز بتواند آن را بپوشد. دستانش را نیز به رفتگری بخشید تا با آن آتش درست کرده و از سرما مصون ماند.

او حتی به حیوانات نیز کمک میکرد. شب که شد خرگوشی را دید که نتوانسته بود غذایی برای فرزندانش پیدا کند و با ناامیدی به خانه باز میگشت. در دل آرزو میکرد که کاش بتواند کمکی به او کند. نگاهی به بینی بزرگش انداخت و فکری به خاطرش رسید. به سرعت بینی خود را از جا در آورد و به خرگوش داد تا دست خالی به خانه بازنگردد.

او دیگر هیچ نداشت؛ نه لباسی، نه دستی و نه حتی چشمی برای دیدن، اما لبخندش عمیق تر شده بود و حالا شادِ شاد بود.

«آدم برفی» هرچه که داشت بخشید، چون می دانست که بهار نزدیک است و او به زودی آب خواهد شد. او خوشحال بود که وجودش برای دیگران بی فایده نبوده است...

http://www.up.98ia.com/images/kwiuvzfkpf0ztq4yp9m.jpg

آخرین کلاس

خودم هم نمی دونم چرا. واقعا دلیل خاصی نداره. اما به طور عجیبی از ترم اول دوست داشتم که یه بار تا ساعت 7 شب کلاس داشته باشیم. حتی درست همون موقع که برنامه ی این ترم اعلام شده بود و داد همه از اینکه مجبورن تا شب تو دانشگاه بمونن در اومده بود، تو دلم خوشحال بودم و منتظر بودم که بعد از 5 ترم بالاخره کلاس مورد علاقه ام رو تجربه کنم. اما خوب همیشه همه چیز بر طبق مراد آدم پیش نمی ره و یهو از یه جایی ضربه می خوری و همه چیز طوری به هم می ریزه که حتی تصورش رو هم نمی کردی. کی فکرش رو می کرد که سر جلسه مالی 1 اونطوری بشه و بعدش اینطوری بشه و همین الآن کی می دونه بعدش چه شکلی می شه ؟ من که نمی دونم. فقط می دونم همه چیز خیلی داره زود می گذره. اون قدر زود که وقتی امروز یادم افتاد از گرفتن این عکس یک سال می گذره، قلبم تند تند زد و گوشام قرمز شد. به همین زودی ؟ اتگار همین دیروز بود که حوالی ساعت 4 روز دوشنبه 16 اسفند 1389 ، علی اکبر درِ کلاس حسابداری صنعتی رو باز کرد و با اضطراب و صدای لرزان گفت : (( استاد شما چرا اینجایید ؟ )) بعد که بچه ها حیرون شده بودن و بازی و دیالوگ های ساختگی خشایار و علی اکبر اضطراب رو بیشتر می کرد، صدای ترکیدن بادکنی از ته کلاس همه رو ترسوند و بعد صدای ماها بلند بود که می گفتیم : (( تولد تولد تولدت مبارک....)) انگار همین دیروز بود که برا استاد تولد گرفته بودیم.

نمی دونم امروز ساعت 6 بعداز ظهر برای استاد تولد گرفتید یا نه، فقط می دونم که فردا (سه شنبه) ساعت 15 باید راهی کمیته انضباطی بشم و جلوی آدمایی که مثل روز برام روشنه اصلا به حرفم گوش نخواهند داد از خودم -مثلا- دفاع کنم. فقط می دونم که بالاخره فردا معلوم میشه آیا می تونم آخرین درسی که با دکتر شیخ ارائه میشه رو تو آخرین کلاس دوشنبه ها کنار شما بگذورنم یا باید منتظر بمونم تا سال بعد کنار کسایی که نمودنم کیا خواهند بود و تو روزایی که نمی دونم کیا خواهد بود و با استادی که نمی دونم کی خواهد بود و .....
نمی دونم.

حوصله ی شرح قصه نیست...

بی لشکریم، حوصله شرح قصه نیست

فرمانبریم، حوصله شرح قصه نیست

 

با پرچم سفید به پیکار می رویم

ما کمتریم، حوصله شرح قصه نیست

 

فریاد می زنند ببینید و بشنوید

کور و کریم، حوصله شرح قصه نیست

 

تکرار نقش کهنه ی خود در لباس نو

بازیگریم، حوصله شرح قصه نیست

 

آیینه ها به دیدن هم خو گرفته اند

یکدیگریم، حوصله شرح قصه نیست

 

همچون انار خون دل از خویش می خوریم

غم پروریم، حوصله شرح قصه نیست

 

آیا به راز گوشه ی چشم سیاه دوست

پی می بریم؟ حوصله شرح قصه نیست

شعر از فاضل نظری

خدا بود و ديگر هيچ نبود

خدا بود و ديگر هيچ نبود
خدا بود و ديگر هيچ نبود، خلقت هنوز قباى هستى بر عالم نياراسته بود، ظلمت بود، جهل بود، عدم بود، سرد و وحشتناك، و در دايره امكان، هنوز تكيه‏گاهى وجود نداشت. خدا كلمه بود، كلمه‏اى كه هنوز القاء نشده بود، خدا خالق بود، خالقى كه هنوز خلاقيتش مخفى بود، خدا رحمان و رحيم بود ولى هنوز ابر رحمتش نباريده بود، خدا زيبا بود، ولى هنوز زيبايى‏اش تجلى نكرده بود، خدا عادل بود ولى عدلش هنوز بروز ننموده بود، خدا قادر و توانا بود ولى قدرتش هنوز قدم به حوزه عمل نگذاشته بود، در عدم چگونه كمال و جلال و جمال خود را بنماياند؟ در سكوت چگونه كلمه زاييده شود؟ در جمود چگونه خلاقيت و قدرت تظاهر كند؟ عدم بود، ظلمت بود، سكوت و جمود و وحشت بود.
اراده خدا تجلى كرد، كوه‏ها، درياها، آسمان‏ها و كهكشان‏ها را آفريد، چه انفجارها، چه طوفان‏ها! چه سيلاب‏ها! چه غوغاها كه حركت اساس خلقت شده بود و زندگى باشور و هيجان زائدالوصفش به هر سو مى‏تاخت. درخت‏ها، حيوان‏ها و پرنده‏ها به‏حركت درآمدند. جلال، بر عالم وجود خيمه زد و جمال، صورت زيبايش را نمايان ساخت، و كمال، اداره اين نظام عجيب را به‏عهده گرفت. حيوانات به جنب و جوش و پرندگان به آواز درآمدند، و وجود نغمه شادى آغاز كرد و فرشتگان سرود پرستش سر دادند.
آن‏گاه، خدا انسان را از »حَمَاءِمَسْنُون«(95) آفريد و او را بر صورت خويش ساخت، و روح(96) خود را در او دميد و اين خلقت عجيب را در ميان غوغاى وجود رها ساخت.
انسان، غريب و ناآشنا، از اين‏همه رنگ‏ها، شكل‏ها، حركت‏ها و غوغاها وحشت كرد، و از هر گوشه به گوشه‏اى ديگر مى‏گريخت، و پناه‏گاهى مى‏جست كه در آن با يكى از مخلوقات هم‏رنگ شود و در سايه جمع استقرار بيابد و از ترس تنهايى و شرم بيگانگى و غيرعادى بودن به درآيد.
به سراغ فرشتگان رفت و تقاضاى دوستى و مصاحبت كرد، همه با سردى از او گذشتند و او را تنها گذاشتند و در جواب الحاح پرشورش سكوت كردند. اين انسان وحشت‏زده و دل‏شكسته با خود نوميدانه مى‏گفت: مرا ببين، يك لجن خاكى مى‏خواهد انيس فرشتگان آسمان شود! و آن‏گاه با عتاب به خود مى‏گفت: اى لجن چطور مى‏خواهى استحقاق هم‏نشينى فرشتگان را داشته باشى؟ و سرشكسته و خجل، گريخته در گوشه‏اى پنهان شد، تا كم‏كم توانست بر اعصاب خود مسلط شود و از زاويه خجلت، بيرون آيد و براى يافتن دوست به مخلوقى ديگر مراجعه كند.
پرنده‏اى يافت در پرواز، كه بال‏هاى بلندش را باز مى‏كرد و به آرامى در آسمان‏ها سير مى‏نمود، خوشش آمد و از اين‏كه اين پرنده توانسته خود را از قيد زمين خاكى آزاد كند شيفته شد، اظهار محبت كرد و تقاضاى دوستى نمود و گفت: آيا استحقاق دارم كه هم‏پرواز تو باشم؟ اما پرنده جوابى نداد و به آرامى از او گذشت و او را در ترديد و ناراحتى گذاشت و او افسرده و سرافكنده با خود گفت: مرا ببين كه از لجن خاكى ساخته شده‏ام ولى مى‏خواهم از قيد اين زمين خاكى آزاد گردم! چه آرزوى خامى! چه انتظار بى‏جايى! به حيوانات نزديك شد، هر يك بلاجواب از او گذشتند و اعتنايى نكردند، خود را به ابر عرضه كرد و خوش داشت همراه تكه‏هاى ابر بر فراز آسمان‏ها پرواز كند، اما ابر نيز جوابى نداد و به آرامى گذشت، به دريا نزديك شد و طلب دوستى كرد، اما دريا با سكوت خود طلب او را بلاجواب گذاشت، او دست به دامن موج شد و گفت: آيا استحقاق دارم كه همراه تو بر سينه دريا بلغزم. از شادى بجوشم و از غضب بخروشم، و بر چهره تخته‏سنگ‏هاى مغرور سيلى بزنم و بعد تا به ابديت خدا پيش بروم و در بى‏نهايت محو گردم؟... اما موج بى‏اعتنا از او گذشت و جوابى نداد، انسان دل‏شكسته و ناراحت، روى از دريا گردانيد و به سوى كوه رفت و از جبروت عظمتش شيفته شد و تقاضاى دوستى كرد. كوه، جبروت كبريايى خود را نشكست و غرور و جلالش اجازه نداد كه به او نگاهى كند، انسان دل‏شكسته و نااميد سر به آسمان بلند كرد، از وسعت بى‏پايانش خوشحال شد و با الحاح طلب دوستى كرد... اما سكوت اسرارآميز آسمان به او فهماند كه تو لجن خاكى استحقاق هم‏نشينى مرا ندارى. به ستارگان رجوع كرد، ولى هر يك بى‏اعتنا گذشتند و جوابى ندادند. انسان به صحراهاى دور رفت و خواست در كويرى تنها زندگى كند و تنهايى خود را با تنهايى كوير هماهنگ نمايد و از تنهايى مطلق به‏در آيد، ولى كوير نيز با سكوت سرد و سوزان خود انسان آشفته و مضطرب را سرگردان باقى گذاشت.
انسان، خسته، روح مرده، پژمرده، دل‏شكسته، وحشت‏زده و مأيوس، تنها، سر به گريبان تفكر فرو برد، و احساس كرد كه استحقاق دوستى با هيچ مخلوقى را ندارد، او از لجن است، لجن متعفن، از پست‏ترين مواد و هيچ‏كس او را به دوستى نمى‏پذيرد... آن‏گاه صبرش به پايان رسيد، ضجه كرد، اشك فرو ريخت، و از ته دل فرياد برآورد: كيست كه اين لجن متعفن را بپذيرد؟ من استحقاق دوستى كسى را ندارم، من پستم، من ناچيزم، من بدبختم، من گناهكارم، من روسياهم، من از همه‏جا رانده شده‏ام، من پناه‏گاهى ندارم، كيست كه دست مرا بگيرد، كيست كه ناله‏هاى مرا جواب بگويد؟ كيست كه بدبختى مرا ملاحظه كند؟ كيست كه مرا از تنهايى به درآورد؟ كيست كه به استغاثه من لبيك بگويد؟
ناگهان طوفانى به‏پا شد، زمين به لرزه درآمد، آسمان غريدن گرفت، برق همچون تازيانه‏هاى آتشين، بر گرده آسمان كوفته مى‏شد، گويى كه انفجارى در قلب عالم به‏وقوع پيوسته است، صدايى در زمين و آسمان طنين‏انداز شد، كه از هرگوشه و از دل هر ذره و از زبان هر موجود بلند گرديد:
اى انسان، تو محبوب منى، دنيا را به‏خاطر تو خلق كرده‏ام، و تو را بر صورت خود آفريده‏ام، و از روح خود در تو دميده‏ام، و اگر كسى به نداى تو لبيك نمى‏گويد، به خاطر آنست كه هم‏طراز تو نيست و جرأت برابرى و هم‏نشينى با تو را ندارد، حتى جبرئيل، بزرگ‏ترين فرشتگان، قادر نيست كه هم‏طراز تو شود، زيرا بالش مى‏سوزد و از طيران به معراج بازمى‏ماند.

اى انسان، تنها تويى كه زيبايى را درك مى‏كنى، جمال و جلال و كمال تو را جذب مى‏كند. تنها تويى كه خداى را با عشق - نه با جبر - پرستش مى‏كنى، تنها تويى كه در تنهايى نماينده خدا شده‏اى، اى انسان تنها تويى كه قدرت و خلاقيت خدا را درك مى‏كنى، تنها تويى كه غرور مى‏ورزى و عصيان مى‏كنى، و لجوجانه مى‏جنگى، و شكسته مى‏شوى و رام مى‏گردى، و جلال و جبروت خدا را با بلندى طبع و صاحب‏نظرى خود درك مى‏كنى، تنها تويى كه فاصله بين لجن و خدا را قادرى بپيمايى و ثابت كنى كه افضل مخلوقاتى! تنها تويى كه با كمك بال‏هاى روح به معراج مى‏روى، تنها تويى كه زيبايى غروب تو را مست مى‏كند و از شوق مى‏سوزى و اشك مى‏ريزى.
اى انسان، خلقت در تو به كمال رسيد، و كلمه در تو تجسّد يافت، و زيبايى با ديدگان زيبابين تو ظهور كرد، و عشق با وجود تو مفهوم و معنى يافت، و خدايى خود را در صورت تو تجلى كرد.

اى انسان، تو مرا دوست مى‏دارى و من نيز تو را دوست مى‏دارم، تو از منى، و به سمت من بازمى‏گردى.

آیا می دانید نویسنده این متن کیست؟

آیا می دانید نام دیگر کتب او چیست؟

بخند دوستِ دوست داشتنی من

همه حق داشتند. هم اون کسایی که یکشنبه تربیت بدنی 2 رو حذف کرده بودن که برنامه درست بشه و به هزار زحمت سه شنبه ساعت 11 تربیت بدنی برداشته بودن حق داشتند. هم اون کسایی که درس سازمان های پولی و OR1 رو با هم برداشتن و می خواستن سر هر دو کلاس حاضر باشن، هم اون کسایی که دوشنبه 9:30 تا 11 تربیت بدنی دارن و می گفتن بعدش نمی تونن بشینن سر کلاس تولید. حتی اون کسایی که به هیچ دلیلی نمی خواستن با این برنامه موافقت کنن هم حق داشتند. هممون حق داشتیم و وقتی داشتیم پای نامه رو امضا می کردیم، هرکس به اندازه ی خودش داشت از حقش می گذشت. حالا ممکنه بعضی ها این وسط به خاطر آسیب های بیشتری که می بینن، بیشتر در حقشون اجحاف بشه. اما اون چیزی که مهمه و خوبه که هممون حواسمون بهش باشه اینه که حق با همه ی ماست و مقصر تمام این مشکلات مدیریت و اساتید هستند، نه ما.

به نظرم بعضی چیزا خیلی ارزشمندتر از اینن که به خاطر خراب کاری چند نفر دیگه - که حالا از قضا دکتر هم هستند-  بهشون خدشه ای وارد بشه. قشنگ نیست که ماها هم دیگه رو محکوم کنیم یا با هم بحث و جدل کنیم یا فکر کنیم که فقط ما حق داریم یا تو روی هم وایسیم.

قشنگ نیست که به خاطر بی برنامه گی و بی اخلاقی چند نفر دیگه، ما از دست هم ناراحت بشیم. قشنگ نیست که هم دیگه رو ناراحت کنیم. بخند دوستِ دوست داشتنی من، بخند.....