اگر فاطمه نبود جهانی خلق نمیشد

 
غرق در افکار بودم بی قرار
از دو چشمم موج می زد انتظار
 
با خودم گفتم عجب دنیا بد است
هر که اهل عشق باشد مرتد است
 
چون میسر نیست ما را کام او
تا به کی دل خوش کنم با نام او
 
با که حرف خویش را نجوا کنم
قبر لیلی را کجا پیدا کنم
 
کاش از قلبم به قبرش راه داشت
کاش زهرا هم زیارتگاه داشت
 
زین همه شادی وعشرتها چه سود
کاش قبر مادرم مخفی نبود
 
ناگهان ازسوی حق آمد پیام
می دهم بر درد هایت التیام
 
قبر زهرا گر چه از دیده گم است
بارگاه با شکوهش در قم است
 
ای که گفتی مادرت مظلومه است
حضرت زهرا همان معصومه است
 
با خودت هر گاه تنها میشوی
خسته ودلتنگ زهرا میشوی
 
قم برو که خانه ی عشق همه است
صاحب آن خانه بی بی فاطمه است
 
چون که تو عرض ارادت کرده ای
قبر زهرا را زیارت کرده ای
 
خاک او مانند خاک علقمه است
هم حسین و هم رضا هم فاطمه است
 
این مکان موعود هر هم عهدی است
زائر ثابت در اینجامهدی(عج) است

دیدی ؟ (...و نشست اندیشه 5)

دیدی سید جون ؟ دیدی چقدر زود گذشت ؟ انگار همین دیروز بود که رفتیم بیرون و براتون تولد گرفتیم . هنوز مزه ی کیک تولدتون رو زیر زبونم حس می کنم . شب تولدت نمی خوام سرت رو درد بیارم و حوصله ات رو سر ببرم . می دونم که دیگه کسی هم حال خوندن مزخرفات من رو نداره . اومدم تولدت رو از ته قلبم ، از اونجا که صداش رو می شنوی بهت تبریک بگم و برم . بگم که امیدوارم دهه ی سوم زندگیت که با دهه ی 90 یکی شده برات پر از خوشی و موفقیت و شادی باشه .بگم که امیدوارم زود بگذره . آخه میگن وقتی شادی زمان زود میره جلو . بگم که امیدوارم تولد 21 سالگی بچه هات رو ببینی . هــ...هـ.... تولد بچه ات ؟ حواست هست که مامان بابات تولد 21 سالگی بچه شون رو نمی تونن ببینن ؟ حواست هست که برای مامان و بابات این 21 سال خیلی زود گذشته ؟ حواست هست که 21 ساله ات شده ؟ اومدم بگم ... بگم که ....  دیدی چه زود گذشت ؟
(سحر خانم : لطفا از طرف من تولد خواهرتون رو تبریک عرض کنید .
ساناز خانم : لطفا از طرف من تولد  خواهرتون رو تبریک عرض کنید .
تولد شما که دی بود و شما که اسفند بود و شما که چند روز پیش بود هم مبـــارک )

عاشق این شعر از مولانا هستم :

بیا تا قدر همدیگر بدانیم
که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم

کریمان جان فدای دوست کردند
سگی بگذار ما هم مردمانیم

غرضها تیره دارد دوستی را
غرضها را چرا از دل نرانیم؟

گهی خوشدل شوی از من که میرم
چرا مرده پرست و خصم جانیم؟

چو بعد مرگ خواهی آشتی کرد
همه عمر از غمت در امتحانیم

کنون پندار مُردم، آشتی کن
که در تسلیم ما چون مردگانیم

چو بر گورم بخواهی بوسه دادن
رخم را بوسه ده که اکنون همانیم .....

نشست اندیشه 5 در ادامه ی مطلب

ادامه نوشته

معرفی کتاب/سمفونی مردگان

یکی از کارهای خوبی که تو ایام نوروز امسال انجام دادم خوندن چند تا رمان خیلی خوب بود. یکی از رمان هایی که خوندم کتاب سمفونی مردگان از عباس معروفی بود. این رمان رو به توصیه چند تا از دوستان گرفتم و حالا دارم به شما توصیه میکنم که حتما این رمان رو بخونید. بنظرم رمان فوق العاده ایه( اگه کسی کتابش رو خواست من دارم)

درباره ی کتاب:

« قبل از هر چیزی باید گفت که سمفونی مردگان یک شاهکار است.» (هفته‌نامۀّ دی ولت- سویس)

" ساعت آقای درستکار بیش از سی سال است که از کار افتاده؛ در ساعت پنج و نیم بعداز ظهر تیر ماه سال 1325. ساعت سر در کلیسا سال‌ها پیش از کار افتاده بود و ساعت اورهان را مردی با خود برده است؛ اما زمان همچنان می‌گردد و ویرانی به بار می‌آورد.

سمفونی مردگان، رمان بسیار ستوده شدۀ عباس معروفی، حکایت شوربختی مردمانی است که مرگی مدام را بر دوش می‌کشند و در جنون ادامه می‌یابند، در وصف این رمان بسیار نوشته‌اند و بسیار خواهند نوشت؛ و با این همه پرسش برخاسته از این متن تا همیشه برپاست؛ پرسشی که پاسخ در خلوت تک تک مخاطبان را می‌طلبد:

کدام یک از ما آیدینی پیش رو نداشته است، روح هنرمندی که به کسوت سوجی دیوانه‌اش درآورده‌ایم، به قتلگاهش برده‌ایم و با این همه او را جسته‌ایم و تنها و تنها در ذهن او زنده مانده‌ایم. کدام یک از ما ؟ "  (پشت جلد کتاب )


چکیده از انتشارات ققنوس:" آدم‌ها فقط‌ يك‌ نيمه‌ از عمرشان‌ را زندگي‌ مي‌كنند، من‌ مال‌ نيمة‌ اول‌ بودم‌ و او نيمة‌ دوم‌. آن‌كه‌ نيمه‌ اول‌ عمرش‌ را زندگي‌ كرده‌ است‌، برادري‌ است‌ كه‌ تلاش‌ مي‌كند تا پا جاي‌ پاي‌ پدر بگذارد؛ پدري‌ مستبد و تماميت‌خواه‌. و آن‌كه‌ نيمة‌ دوم‌ را زيسته‌ است‌، برادري‌ است‌ شاعر و روشنفكر، جواني‌ كه‌ نماد نسل‌ روشنفكران‌ معاصر ايران‌ است‌. برادر روشنفكر در برابر ابتذال‌ خانه‌ و جامعه‌ عصيان‌ مي‌كند، دل‌ به‌ عشق‌ مي‌سپارد و تلاش‌ مي‌كند اگر نه‌ در جامعه‌ لااقل‌ در گوشة‌ انزوايش‌ دنيايي‌ عاري‌ از پستي‌ و بدخواهي‌ بسازد. برادر ديگر پيش‌ مي‌رود و به‌ پدري‌ ديگر بدل‌ مي‌شود. تضاد ميان‌ برادران‌ ادامه‌ مي‌يابد و سرانجام‌ يكي‌ قرباني‌ ديگري‌ است‌. اما سرنوشت‌ اين‌ هابيل‌ و قابيل‌ معاصر متأثر از هزاران‌ رويداد تاريخي‌ معاصر است‌؛ رويدادهايي‌ كه‌ نه‌ هابيل‌ را چون‌ گذشته‌ باقي‌ گذارده‌اند و نه‌ قابيل‌ را. عباس‌ معروفي‌، روزنامه‌نگار و نويسندة‌ مشهور ايراني‌، جوايز داخلي‌ و بين‌المللي‌ بسياري‌ را از آن‌ خود كرده‌ و مدتي‌ است‌ ايران‌ را به‌ ناچار ترك‌ گفته‌ است‌. معروفي‌ اكنون‌ ساكن‌ آلمان‌ است‌، همچنان‌ مي‌نويسد و تسلطش‌ بر شيوه‌هاي‌ مدرن‌ داستان‌نويسي‌ و شناختش‌ از تاريخ‌ و اسطوره‌ او را در زمرة‌ پرمخاطب‌ترين‌ نويسندگان‌ ايراني‌ قرار داده‌ است‌. (برنده جايزه بنياد سوركامپ- 2001)"

اردبیل ... شهر سرد ... شهری که گاهی در زیر انبوهی از برف دفن می‌شود و این تردید را بر می‌انگیزد که آیا در این شهر هنوز زندگی در جریان است؟ ... داستان در شهر اردبیل در جریان است.  بیان زندگی خانواده‌ای شش نفره. تقابل فکر سنتی و تجربی پدر خانواده و روشنفکری یکی از پسرای خانواده به نام آیدین. باید به این نکته اشاره کنم که خواندن این کتاب در ابتدا کمی سخت به نظر می‌رسد. چون در ابتدا داستان در هاله‌ای از ابهام قرار دارد و هر چه جلوتر می‌رویم موضوع روشن‌تر می‌شود (این رو گفتم که کتاب رو تا آخرش بخونید و خسته نشید) . نویسنده ماهرانه به بیان داستان می‌پردازد. در این داستان نوسان بین دو زمان گذشته و حال است. این کتاب 350 صفحه می‌باشد و قیمت پشت جلد آن 6000 تومان است .

کمربند

می خواهم این متن رو به استاد گرام درس آیین زندگی (اخلاق کاربردی) هدیه کنم (البته این متن چند پاراگراف کمتر از متن اصلی که می خوام هدیه بدم داره . در واقع سانسوری خورده)


شنیدید میگن اگه تو ذهنتون هم در موردکسی بدبینانه فکر کنید یه جواریی تهمت و غیبت و این چیزا حساب میشه ؟ معلومه که شنیدید . شما که استاد اخلاقید حتما اینارو خیلی بهتر از من میدونید . برای همین من اینار و به شما میگم که یه موقع خیال نکنید تو ذهنم غیبتتون رو کردم یا بهتون تهمت زدم . آخه همین چند دقیقه ی پیش ، یعنی ساعت 2 و 50 دقیقه ی بامداد روز 10 ام فروردین سال 1390 و در حالی که من در یکی از شهرهای استان مازندارن مشغول خوابیدن بودم ، به طرز خیلی غیر منتظره و بی ریطی یاد شما افتادم  و از عمق وجود احساس کردم خیلی خیلی دوستون دارم!
یاد روز اولی که با چند دقیقه تاخیر وارد کلاس شدم . بعد شما بلافاصله گفتید : ((اینبار که هیچ ، اما از جلسه ی آینده بعد از ساعت 10:20 کسی وارد کلاس نشه)) . اولین غیبت یا تهمت یا چیزی شبیه به این همون لحظه تو ذهنم شکل گرفت . با خودم گفتم : ((اوه ... اوه .. این ازون استاداست که اشک آدم رو در میاره)) خلاصه سر جامون نشستیم و گوشامون رو تیز کردیم که ببنیم استاد اخلاق جلسه ی اول داره چی میگه . بقل دستیم که دوستم هست ، یه چیزی در گوشم گفت که اتفاقا مربوط به شماست . جالب اینجاست که غیبت شما هم حساب میشه ، اما سر تهمت بودنش شک دارم . اما اینجا نمیگم کی بود و چی گفت که یه موقع افشای راز نکرده باشم و بد مومنی رو نگفته باشم که هردوی اینها از گناهان است . بگذریم . بعد از چند دقیقه ، وقتی شما مشغول جزوه گفتن شدید و دیدم ما بقی دانشجویان با کمال دقت یادداشت می کنند ، غیبت و تهمت دوم رو در ذهنم پروراندم . گفتم : (( ای بابا ... مثل اینکه جدی جدی این استاده از اوناست . مگه مدرسه است ؟ )) در همین حین همون دوست قبلیم در گوشم چیزی دیگری در مورد شما گفت که دوباره غیبت محسوب میشد ، ولی این بار و بنا بر احتیاط واجب تهمت حساب نمیشه .
ادامه ...
ادامه نوشته