ساعت نزدیک ۹ بود . ۲ ساعتی می شد که از خواب بیدار شده بودم . ولی هنوز توی رختخوابم دراز کشیده بودم و فکر می کردم . به خیلی چیزا . به درس . به دانشگاه . به حرف هایی که دیروز توی جلسه با بچه ها تو دانشگاه زده شد . به کارهایی که خودم تا الان تو دانشگاه کرده بودم . به وبلاگ . یاد پیشنهاد دیروزم افتادم و نا خود آگاه خنده ام گرفت . گل . به نظرم هنوزم ایده ی خوبی میاد . هرچند گاهی اوقات قضاوت های نادرست و حرف هایی که یکم بوی نامردی میده ، آزارم میدن ، ولی خدا رو شکر عادت دارم که چیزی نگم و بیشتر گوش کنم . تو همین فکرها بودم که یه مرتبه تلفنم زنگ زد . شماره اش نا آشنا بود . بعد از کمی فکر کردن جواب دادم :
 بله ؟ سلام .
- سلام داش مجید ... خوبی ؟
ممنون ...
- نشناختی ؟ یکم فکر کن . دبیرستان امام علی ... سال دوم ....

بیشتر اوقات می تونم صدای پشت تلفن رو بشناسم . یکم به ذهنم فشار آوردم و یه کسی به یادم اومد . اما اون خیلی دور بود . بعید به نظر می رسید . با شک پرسیدم :

(( پیمان تویی ؟ ))
- آفرین ..... چطوری پسر ؟

خلاصه کلی با هم صحبت کردیم . سال دوم دبیرستان با هم همکلاسی بودیم و اون سال بعدش ترک تحصیل کرد و از همون موقع تا حالا ندیده بودمش . بهم گفت که سال پیش ازدواج کرده . تصور می کرد خیلی تعجب کنم . اما من انتظارش رو داشتم . بهم گفت که اون سال یه قراری با هم گذاشته بودیم . می گفت خودم این قرار رو تعیین کردم . اما من یادم نیمد . می گفت قرار گذاشتیم هرسال ۱۵ مهر برای همدیگه گل بخریم . آخه ۱۵ مهر روز "بخشایش و دوستی" از آیین مهرگان در ایران باستان است . خنده ام گرفت . بازم گل . و کمی هم ناراحت شدم . از این ناراحت شدم که چرا پای قراری که گذاشتم نموندم . ترسیدم نکنه ۲ ماه دیگه یادم بره تو وبلاگ گل بذارم . بهم گفت که امروز با خانومش همین قرار رو گذاشته . قرار گذاشتن هرسال برای هم گل بخرن و همدیگه رو ببخشن . وقتی می گفت خانومم خنده ام می گرفت . بهم گفت که الان توی گل فروشی وایساده و به یاد من یه رز سیاه می خره . بهم گفت که منو بخشیده . تازه یادم افتاد که چقدر آدم هستن که ممکنه از دست من ناراحت باشن . چقدر آدم هستن که یه شاخه گل می تونه خوشحالشون کنه . به سرعت از جام بلند شدم و کامپیوتر رو روشن کردم . حتما از دیروز خیلیا برا هم گل گذاشتن و خیلیا هستن که باید براشون گل بذارم . خیلیا هستن ...

مهرگان مبارک