با چشمان درشتش به روبرو خیره شده بود و مردمی که در گذر بودند را می نگریست. لبخندی بر لب داشت، اما شاد به نظر نمی رسید. شاد بودن را در کمک به مردم میدانست و دوست داشت تا زنده است به مردم کمک کند و باری از دوش نیازمندان بردارد.

در همین فکر بود که پیرمردی دوره گرد را دید که از فرط سرما به گوشه ای از دیوار پناه برده است. با چشمانش او را به خود خواند و پالتویی که بر دوش داشت را به او بخشید تا از سرما رهایی یابد. بخشندگیش پایانی نداشت؛ کلاهش را به مردی داد تا قطره های باران خیسش نکند. شال گردنش را نیز به کودکی دبستانی بخشید که سرما صورت کوچکش را سرخ کرده بود. او حتی چشم هایش را نیز بخشید؛ آن ها را به پیرزنی داد تا بتواند از آن ها به جای دکمه های پیراهن دخترش استفاده کند تا عید امسال نیز بتواند آن را بپوشد. دستانش را نیز به رفتگری بخشید تا با آن آتش درست کرده و از سرما مصون ماند.

او حتی به حیوانات نیز کمک میکرد. شب که شد خرگوشی را دید که نتوانسته بود غذایی برای فرزندانش پیدا کند و با ناامیدی به خانه باز میگشت. در دل آرزو میکرد که کاش بتواند کمکی به او کند. نگاهی به بینی بزرگش انداخت و فکری به خاطرش رسید. به سرعت بینی خود را از جا در آورد و به خرگوش داد تا دست خالی به خانه بازنگردد.

او دیگر هیچ نداشت؛ نه لباسی، نه دستی و نه حتی چشمی برای دیدن، اما لبخندش عمیق تر شده بود و حالا شادِ شاد بود.

«آدم برفی» هرچه که داشت بخشید، چون می دانست که بهار نزدیک است و او به زودی آب خواهد شد. او خوشحال بود که وجودش برای دیگران بی فایده نبوده است...

http://www.up.98ia.com/images/kwiuvzfkpf0ztq4yp9m.jpg