دربست تا بهشت!
«دربست تا بهشت»
و تو اي مادرم! ميدانم كه چه آرزوهايي برايم داشتي. ولي چه كنم؟ زماني كه خدا مرا به مهماني دعوت كرده است، من بايد عاشقانه به ملاقات خدا مي شتافتم...
شهدا، امام زادگان عشق اند كه مزارشان زيارتگاه اهل يقين است... امام خميني(ره)
پوتین هایش را برق انداخت. عطر یاسی که همیشه به هنگام نماز خواندن به خود میزد را به محاسنش مالید. موهای کم پشتش و نیز محاسن کوتاهش را شانه کرد. زمانی که قصد خروج از سنگر را داشت، کاظم وارد سنگر شد. نگاهي به رضا انداخت. امروزش با ديگر روزها فرق ميكرد. چهره اش زيباتر شده بود. دليل كارهايش را از او پرسيد. تنها پاسخی که از سوی رضا به سمتش روانه شد، لبخندی بود که هر گاه بر لبانش مینشست او را دوست داشتنی تر میکرد. به هنگام خارج شدن از سنگر، بار دیگر نگاهی به کاظم انداخت. لبانش هیچ نگفت اما چشمانش هزاران کلمه را فریاد میزد. فریادی از رفاقت... خاطره... جنگ... جدایی... خون و... تاب نیاورد. درحالی که اشک کاسه چشمانش را لبریز کرده بود از رفیقش دل برید. از رفیقی که هزاران خاطره به وسعت یک عمر با او داشت. خود را از سنگری جدا شده میدید که خشت خشت آن با ناله های نیمه شبش در نماز و دعا خو گرفته بودند. از سجاده ای دل برید که هر شب گل های آن را با اشک چشمانش آبیاری میکرد. دل برید. از هر چه در آن سنگر بود دل برید و رهسپار قایقش شد؛ قایقی که او را به محبوبش میرسانید.
كاظم گويي تازه به هوش آمد. متوجه چيزي شد. نگاه پایانی رضا غریبه نبود. کاظم آن نگاه را خوب میشناخت. سخنِ چشمانِ رضا را بارها از دوستان دیگرش شنیده بود. دوستانی که با این نگاه از رفیقشان خداحافظی میکردند. دوستانی که با این نگاه روز به روز او را در جهنم این دنیا تنهاتر رها میکردند و به سوی منزل یار به پرواز درمی آمدند. حال میفهمید که چرا رضا پوتینش را برق انداخت. در پرواز پوتین ها آسیبی نمی بینند. بی اختیار به سجده افتاد و «زمزمه ای» عاشقانه، نه، «گلایه ای» عاشقانه را با معبودش آغاز کرد.
بسیار آهسته و آرام قدم برمیداشت. گویی روی زمین نیست. قدم به قدم و لحظه به لحظه به زمان پرواز نزدیک میشد. وسیله پرواز او قایقش بود. این قایق کهنه بود که باید او را تا اوج آسمان میرسانید.همه جا تاریک تاریک بود؛ به قدری تاریک که هیچ کس قادر به دیدن دستان خود نیز نبود . این عملیات در این تاریکی انجام میشد اما در آن شب به آسانی میشد خدا را دید و دستانِ خدا را با تمام وجود احساس کرد.
سوار بر قایقش شد. قایقی که امشب نقش بالگرد را برای او داشت. شب عجيبي بود. گويي سرتاسر ساحل رود را چراغاني كرده اند. در هر قايقي ميشد روشنايي يك يا چند ماه را ديد.
قایق ها به راه افتادند. حرکت کردند تا مسافران خود را به سوی ساحل رود و برخی از صاحبان خود را به سوی خدا برسانند.
قایق او نیز به پرواز درآمد. در مسیر ساحل دشمن هیچ کدام از گلوله ها در قایق او ننشست. این قایق ساعاتی دیگر مسافری به سمت ملکوت داشت و نباید آسیب میدید. از طرفی نیز ایستگاه دیگر سرنشینان، آن سوی رود بود و باید آن ها را به سلامت در ایستگاهشان پیاده و سپس سفر خود را آغاز میکرد.
مسافران بداقبال به سلامت در ساحل رود فرود آمدند. غلام رضا به عنوان سرپرست گروه، آخرین کسی بود که از قایق پیاده میشد. زمانی که نوبت به او رسید، گلوله آر-پی-جی به یادش آورد که باید سفرش را آغاز کند. قایق پس از برخورد گلوله مسافرش را به پرواز درآورد؛ مسافری که آن شب قایق را به مقصد بهشت دربست گرفته بود.
*****************
كوتاه ترين وصيت نامه جنگ: «دانشجوي شهيد احمد رضا احدي»

محکمه خون شهداء محکمه عدلیست که ما را در آن به محاکمه می کشند . . .
وبلاگ دانشجویان مدیریت بازرگانی