خیلی وقت بود ندیده بودمش، حدود سه ماه میشد،

همیشه تصور دیدنش احساس عجیبی رو درون من ایجاد میکرد.

بازم هول شدم، حسابی دست و پامو گم کرده بودم. همیشه به خودم میگفتم اینبار

اگه ببینمش دیگه هول نمیکنم ولی بازم نشد. برق چشاش تنمو میلرزونه، وقتی میبینمش

بی اختیار بدنم به لرزه میافته، خیلی هول میشم، دوست دارم اون لحظه از ته دلم داد بزنم،

جیغ بکشم، گریه کنم ...ولی از این که سوژه دیگران بشم میترسم.

خیلی سخته که تو همچین لحظه ای خودتو کنترل کنی،

دیگه نمیدونم چیکار کنم.

اون لحظه برام به اندازه یه قرن میگذره.

نمیدونم فقط منم که طاقت نگاهشو ندارم یا همه این طورین؟

مدتی به هم خیره نگاه کردیم. هر کدوم منتظر حرکتی از دیگری بودیم تا

عکس العملی نشون بدیم، انگار زمان از حرکت ایستاده بود.

فکرشم نمیکردم اینجوری بشم.

خیلی با خودم فکر کردم تا راه حلی پیدا کنم که تابلو نشم، ولی نشد ...

بی اختیار فریاد کشیدم: سوووسک ... سوووسک ! کمک ... کمک ! یکی بیاد اینو بکشه.