تاکسی

از بدو سوار شدنش به تاکسی میشد فهمید که از اون پیرمردای خوش صحبته؛ از اون

پیرمردهایی که آدم از همنشینی باهاش پیر نمیشه.

صندلی جلو، بغل راننده نشسته بود. کت و شلوار خاکستری رنگی به تن داشت.

قیافش شباهت زیادی به امین تارخ تو فیلم اغما داشت. البته قدش کوتاه تر بود و

صدای نازکتری هم داشت. پس از خوش و بشی طولانی با راننده برگشت

و نگاهی به من و بقیه مسافرای صندلی عقب انداخت.

بغل دستیم جوونی بیست و یکی دو ساله بود که موهاش بی شباهت با سبزه ی

سال نو نبود و به طور مداوم با گوشیش ور میرفت. نفر سوم خانمی میانسال

بود که عجله تو حرکاتش موج میزد و به راحتی میشد فهمید که واسه رسیدن

به مقصدش خیلی عجله داره؛ حدس میزنم یا غذاش رو گاز بود،

یا بچه اش رو خونه تنها گذاشته بود.

مثل اکثر مکالمات روز مره، پیرمرد سر صحبت رو با گله و شکایت از وضع معیشتی

مردم شروع کرد؛ به راننده میگفت: پسرم، شما حرفه تون رانندگیه، حتما اینو

فهمیدی که اوضاع جامعه طوری شده که انگار لای چهار چرخ ماشینت چوب گذاشتن،

درست نمیگم؟ راننده هم بدون اینکه به حرفای پیرمرد توجه زیادی داشته باشه،

مدام سرشو به نشانه تایید تکون میداد. چند دقیقه که گذشت زن و پسر جوون

از تاکسی پیاده شدن.

وقتی ماشین دوباره به حرکتش ادامه داد، پیرمرد برگشت و هیکل منو به مدت

چند ثانیه ورانداز کرد و چون منو از اون جوونای به قول خودش «ژیگول» تشخیص نداد،

حرفاشو با انتقاد از وضع جوونای امروزی ادامه داد. میگفت دختر و پسرای امروزی دیگه

بی حیایی رو از حد گذروندن. زمان ما اگه یه تار موی دختری از روسریش بیرون میزد،

از گیس آویزونش میکردن! اما حالا ببین چه اوضاعی شده...

خود من یاد ندارم که تا بیست سالگی موهام تو مشتم بیاد چه برسه که بخوام

سیخ سیخیش کنم! سنگکی که دستش بود نصف شده بود، آخه هر دقیقه یه تیکه میکند

و میذاشت تو دهنش. کم کم داشتیم به مقصد نزدیک میشدیم که پیرمرد یه تیکه از

سنگک رو به راننده تعارف کرد که راننده تعارفش رو پس زد و ازش تشکر کرد.

دوباره برگشت و یه نیگا به من انداخت و به راننده گفت: پسرم، حالا که

داریم میرسیم بزار تا یه خاطره واست تعریف کنم و

ادامه داد: پنج شنبه بود و من و عیالم و پسرم داشتیم میرفتیم بهشت هاجر.

من خرما خریده بودم و خانومم گردو گذاشته بود بینش و میخواستیم اونا رو تو

بهشت هاجر تقسیم کنیم. توی راه که داشتیم میرفتیم یه جا کنار خیابون نگه داشتم و

پسرمو فرستادم تا بره از یه گل فروشی گل بخره. پیرمردی داشت از بغل ماشینم رد

میشد که من صداش زدم و گفتم: حاج آقا، بفرما خرما.

پیرمرد جواب داد: آخه من که دندون ندارم. خدا همه امواتتو بیامرزه.

یه نیگا به خانومم کردم، خرما رو گرفتم سمت پیرمرد و بهش گفتم: این که مسئله ای نیست.

بفرما. فقط بیزحمت وقتی خوردی پسش بده، آخه لازمش دارم...

در اون لحظه به این فکر میکردم که من اولین کسی ام که واسه خیرات دادن دندونشم

قرض میده.