با عرض سلام خدمت شما دوستان عزیز

از وقفه ای که در امر وبلاگ داشتم از همه معذرت می خوام. آخه می دونین قبل عید خیلی کارم پیچیده بود .

داستان از دو هفته قبل عید شروع می شد که پدرم گفت خشایار از کی می تونی دانشگاهو بپیچونی و بیای سر کار ؟چون کار خیلی سنگینه و ما نیاز به کمک داریم.

منم با اینکه خیلی با پیجوندن دانشگاه مخالف بودم ولی همون هفته دو روز دانشگاه رو زبونم لال پیچوندم و بقیه روزها هم معمولا از دانشگاه یکراست به محل کار پدرم می رفتم و مابقی روزهایی هم که تعطیل بودیم باز سر کار رفتم تا هم به پدرم کمک کرده باشم هم اینکه از خونه تکونی عید فرار کرده باشم. آخه می دونین لااقل اونجا کار مردونه انجام می دادیم و به خفت دیوار پاک کردن و ازین جور کارها نمی افتادیم.

خلاصه هفته آخر شد و با استقبال بقیه بچه ها برای پیچش کلاس روبرو شدیم.من هم با هزار ذوق و شوق مشغول کار شدم ،به امید اینکه خونه رو دودر کردم و اومدم اینجا،ولی چشمتون روز بد نبینه،یه هفته عین خر سگدو زدم ،بعضی شبا از فرط خستگی رو تختم بی هوش می شدم و بعضی شبام از شدت بی حالی تا خود صبح خوابم نمی برد. باور نمی کنین این یه هفته برام به اندازه یه ماه که چه عرض کنم به اندازه یک سال گذشت .شب که می اومدم خونه دیگه حال هیچی رو نداشتم چه برسه به وبلاگ سر زدن .حالا هر چند روز یکبار یه سری می زدیم.

خوب از قضیه اصلی پرت نشیم.کجا بودیم ؟

آها ... بحث سر خر کاری من بود.خوب می گفتم خلاصه تو اون چند روز حسابی کار کردیم و عرق ریختیم.آخه می دونین بد بختی چی بود ؟اینکه ضایع بود جلو بابامون باخت بدیم و بگیم کم اوردیم.مجبور بودم پا به پاش بیام اخه روم حساب کرده بود.

به خودم گفتم کاش اینجارو می پیچوندم و می موندم همون خونه و درو دیوارو تمیز می کردم.

شما ببینین اوضاعم چطوری بود که اونجا به من می گفتن که خشایار تو چرا اینجوری شدی تو که صبح حالت خوب بود چرا انقدر بی حالی؟چی شده؟

خلاصه به هزار زور و زحمت اون هفت خوان نه ببخشید هفت روز رو به پایان رسوندم و با امید و آرزو تصمیم گرفتیم که به یه سفر بریم و خستگی این چند روز رو از تنمون در کنیم(اینجا دقت کنین که امید و آرزو فک و فامیلمون نیستنا منظور امید و آرزو به اینده ای بی دردو رنجه)البته بگم فکر نکنین فقط من از دست و پا می افتادما شب که می شد من و پدرم هر دو با هم از حال می رفتیم .باور کنین.

بگذریم

ما رفتیم سفر (جای همه خالی بود باور کنین همه رو یاد کردم فقط سوغاتی یادم رفت بیارم) یه چند روزی سفر بودیم تا اینکه دوباره به شهر خوشگل خودمون برگشتیم .وقتی خودمو دیدم که دارم برمی گردم تهران یاد اون فیلم باز گشت اژدها بود بازگشت گودزیلا بود چی بود؟ هرچی بود یاد همون افتادم حالا چرا، نمی دونم.

اومدیم خونمون کلیدو انداختیم تو در و درو باز کردیم نا خواسته هر کدوم یه جایی افتادیم و یه گوشه ای خوابیدیم آخه شب فبلش خیلی بد بهمون گذشته بود.

فرداش که چشم باز کردیم دیدیم همه خونه رو خاک گرفته گفتم اینجا چرا اینطوریه که یاد خونه روبرو که در حال ساخته افتادم.

کف خونه رو دیدم که حسابی کثیف شده گفتم اینجا چرا اینجوریه که مادرم گفت یادت نمی آد روزی که می خواستیم بریم مسافرت هی با کفش می اومدی تو تا لوازم سفر رو ببری پایین ؟تازه کلی هم اشغال از اون لوازمی که از انباری اورده بودی بالا ریخته رو زمین.

پرده خونمونو که دیدم دیگه داشتم غش می کردم ،گفتم این دیگه چرا انقدر سیاهه ؟ در این لحظه بود که مادرم گفت یادت نمی آد من هر شب بهت می گفتم این پرده رو باز کن تمیزش کنیم تو می گفتی خستم؟البته حق داشتی برای همین من گداشتم پرده هارو بعد از عید که از مسافرت اومدیم باز کنیم و تمیز کنیم .فقط سریع تر تا کسی خونمون نیومده باید کارهارو تموم کنیما.

گفتم آخه مادر من کیو دیدی که 9 روز بعد عید خونه تکونی کنه؟

گفت:تازه یه سری لوازم هم هست که باید بذاریشون طبقه بالای کمد ،آخه یکی رو می خواست که یکم قدش بلند باشه .

تو دلم گفتم آخه این چه ربطی به سوال من داشت.اما دیگه کاری از دستم بر نمی اومد .یه لباس کارگری کاملا مناسب پوشیدم و افتادم به کارو همت مضاعف برای تمیز شدن هر چه سریعتر خونه.

جاتون خالی یه تابلو مسی 1در 2 رو با کلی مشقت اوردیم پایین بعدش یه دستمال به مادادن گفتن برای خودت زمان بذار حدود یک ساعت و نیم اینو دستمال بکش تا براق بشه و جلا بیوفته.من نمی دونم سر کارم گذاشته بودن یا مچلم کرده بودن ولی ما که تغییری ندیدیم تازه کلی هم طول کشید اونو دوباره بذاریمش سر جاش.

حالا این وسط تغییر دکوراسیون هم دادیم.یه سری تابلو که خیلی قشنگ و مرتب به دیوار خونمون بود و چند وقت پیش کنده بودیمشون رو دادن دست من و گفتن اینارو بچسبون رو اینیکی دیوار .گفتم کجا؟گفتن بالای اون مبل قرمزه.

گفتم همون که 25 بار جاشو عوض کردیم.(باور کنین هرکدوم ازون مبلا حدود 60-70 کیلو بودن که هر کدوم هم به طور متوسط 27.33 بار دور خونه چرخ زدن)

اینم نمونه کار منه:

دیدین . اولش یکم کجو کوله به نظر می رسه ولی بعدش که بهش عادت کنی خوبه.

اهل خانه با دیدن این طرز چیدمان تابلو من حرفهایی نثارم کردن که توجه شمارو به اون حرفها جلب می کنم:

تو مثل اینکه کلا یه ور حال می کنی . آخه تو چرا اصلا تقارن نداری؟ریاضی سوم دبستانو مگه پاس نکردی؟آخه یه نظمی یه ترتیبی یه چیزی.آستین لباستم که یدونشو فقط می دی بالا. کلاهاتم که همش یه ور می ذاری هیچ ربطی هم به مدلش نداره چون هر مدل کلاهی که گذاشتی سرت همه یه ور رو سرت قرار گرفتن . وایسا ببینم نکنه ایراد از خودته که یه وری. بیا ببینم سرت ایراد نداره .هیکلت مورد دار نیست.

(البته بگم من همه این حرفهارو از نگاه و لبخند تصنعی اهل خانه برداشت کردم.)

البته از من غیر از این هم انتظار نمی رفت.تو خونمون دیگه کسی از من توقع نداره.برای همین اون تابلو ها به عنوان یادگاری هنوز رو دیوارمون موندن تا اینکه یه بار دیگه حوس تغییر دکوراسیون به سرمون بزنه که دیگه فکر نکنم کاری رو در اون رابطه به من واگذار کنن.

الان افتادم وسط خونه و هی میگم آی دستم،آی پام،ای کمرم،آی کتفم...