طعم شیرین نامردی (نگاه دوم)
رفتیم سر جلسه،خیلی باحال بود با اینکه همه می دونستن سوالا باهم فرق می کنه باز از هم تقلب می خواستن .اینجا نقش حسین خیلی پر رنگ بود تا جایی که دانشجویان بقیه رشته ها هم ازش انتظار داشتن، هر چی باشه حسین یه روزایی...(بهتره بر گردیم سر بحث خودمون)
من امتحانمو دادم و از جلسه اومدم بیرون که یکی از خانومهارو دیدم و باهاش مسئله رو مطرح کردم.
بعدش یه چرخی تو راهرو زدم تا سهیل و خزایی رو پیدا کنم.دیگه تقریبا همه از جلسه اومده بودن بیرون که دیدم اون دوتا پشت انبوه جمعیت امتحان داده دارن دنبال ما می گردن.خلاصه به هم که رسیدیم تصمیم گرفتیم که مسئله رو با خانوما به شور بذاریم که به یه نتیجه درست درمون برسیم.
نظر خانوما این بود که درس ما خیلی جلو و نیازی نیست که بمونیم .مام که این علاقه شدید دودره کردن رو از طرف این سیل عظیم جمعیت دیدم نظر به پیچوندن دادیم تا همه به اتفاق هم بعد از ظهر 3 شنبه ای به دور از تنش و دکتر hoss داشته باشیم.
ما راه افتادیم سمت سلف ،آخه دیگه وقت نهار بود.تو راه که بودیم من همش بر می گشتم و عقبو نگاه می کردم ولی هیچ کدوم از دخترای کلاس رو ندیدم.به سلف که رسیدیم منتظر بقیه بچه ها بودیم که بیان،برای همین من فرصت رو غنیمت شمردم و هرازچندگاهی یه نگاهی به بیرون مینداختم تا ببینم کسی از دخترا رو در حال بیرون رفتن از دانشگاه می بینم یانه.
عصابم حسابی بهم ریخته بود.حسین می گفت :چیه؟بابا ما که فرجه غیبتمون پر نشده دیگه نگران چی هستی؟
گفتم از بابت پیچش کلاس مبانی ناراحت نیستم از این بابت ناراحتم که هنوز کسی رو ندیدم که از اینجا رد بشه تا بره بیرون .نکنه اینا خواستن مارو بپیچونن! نکنه اینا مارو مچل کردن! نکنه اینا...!
دوباره بلند شدم و رفتم یه نگاهی به بیرون انداختم ولی هیچکی رو ندیدم.
غذامون تموم شده بود و می خواستیم بریم.یکم دودل شده بودم،حتی می خواستم برم دانشکده و یه سروگوشی آب بدم ببینم چه خبره که بی خیال شدم.
تو اتوبوس چندتا از خانومارو دیدیم،کمی تشویشم فروکش کرد اما نه به صورت کامل.چون با چهار نفر چیزی از کسای دیگه معلوم نمی شد.
رسیدیم به مترو،هنوز تو ذهنم بود که برگردم و یه سر به دانشکده بزنم ،ولی بازم بی خیال شدم.
تو ایستگاه منتظر قطار بودیم که ما(من و حسین و خزایی) هی مثل آدمای هیز قسمت زنونه رو نگاه می کردم تا ببینم از دخترای کلاس کسی رو می بینم یا نه که هیچکس رو غیر از اون 4 نفر ندیدم.اینجا لازم به ذکره که سهیل موند تا با یکی از بچه ها برن یه جایی که یه کاری انجام بدن .برای همین با ما نیومد.
ما سه تا از فرط بی کاری تصمیم گرفتیم که یکم با مجید شوخی کنیم برای همین حسین یه اس ام اس حاوی مقدار قابل توجهی دروغ رو به مجید سند کرد تا ببینیم عکس العملش چیه.
بعد از چند تا اس ام اس بالاخره مجید جواب داد.معلوم بود خیلی قاطیه،شماره یکی از خانومهارو از من می خواست.(در این لحظه بود که قطار اومد و ما سوارش شدیم) من گفتم الان که سه می شه ،حسین بپیچونش.
حسینم نا مردی نکرد و یکم بدو بیرا به ما رو برای مجید فرستاد که خشی داره....!حالا شانس اوردیم خودم اونجا بودم و الا معلوم نبود شوخی شوخی چه فحشایی به ما می دادن.
همین موقع ها بود که یه اکیپ دیگه از دخترای کلاسو دیدیم که سوار قطار شدن.دیگه منم آروم شده بودم و فکرمو معطوف چیزای دیگه کردم.
هنوز جواب مجید نیومده بود که 5 تا دیگه از خانومای کلاسو دیدیم.نا گهان به ذهنمون زد که یکم شوخی رو با مجید سنگین تر بکنیم .برای همین سریع از جامون بلند شدیم تا هنوز قطار حرکت نکرده ازش بریم بیرون.تا خزایی که از هممون به در نزدیکتر بود ،اومد بلند شه صدای بوق بسته شدن در قطارو شنیدیم،نمی دونم چی شد،شاید کار خدا بود ولی یوهو دوباره در باز شد و ما سراسیمه پریدیم بیرون و دیدیم که خَوانِم ذکر شده روی صندلی ها نشستن.تا ما اومدیم بیرون قطارو دیدیم که درش رو بسته و داره راه میوفته.(کار خدا رو نگاه کن)
اولین کاری که کردم این بودکه برگشتم و پشتمو نگاه کردم که کسی ازما جا نمونده باشه.بعدش رفتیم سراغ خانوما که ((ما میخوایم یکم مجیدو سر کار بذاریم))
دیدم بـــــــلــــــــه خانومام که موافقت کردن پس بسم الله ... حسین گوشیتو بیار...(گوشی خودم به خاطر ضعف بودجه ای (مشترک ایرانسل بودن) تو ایستگاه حرم آنتن نمیداد . خزایی هم که گوشیشو نیورده بود)
حسین زنگ زد به مجید و یکم جو داد به موضوع و گفت: که اصلا بیا با خودشون صحبت کن.
(اینجارو از اسامی مجیدیسم استفاده می کنم) خانومها عرفان پور گفتن ما نمی تونیم می ترسیم خندمون بگیره، خانوم طوسی هم زیر بار نرفت،خانوم آقایی هم این مسولیت خطیر رو نپذیرفت،پس به ناچار خانوم رحمانی گوشی رو گرفت و با مجید صحبت کرد.
طرز صحبت مجید از چهره خانوم رحمانی کاملا مشخص بود.
خلاصه مجید قبول کرد که ما همه تو دانشگاه جمعیم و منتظر تشکیل کلاس دکتر حسینی هستیم. گفت که داره راه میوفته سمت دانشگاه و گوشی رو قطع کرد.(البته خیلی شدید تر از اینیکه من اینجا نوشتم) مام همینطور داشتیم می خندیدیم که چه دوستای پلیدی هستیم.
هرکی داشت یه نظر میداد که حالا چی کار کنیم.یکی می گفت وایسیم تا مجید خودشو برسونه و ما از این لاین ایستگاه بهش بخندیم،یکی گفت نه بهتره بریم همون لاین و اونجا ازش فیلم بگیریم،یکی گفت نه بابا بهتره اصلا بریم و اون که بیاد جای ترو بی بچه ببینه.هرچی فکر کردیم دیدیم این دیگه خیلی نامردیه.گفتیم بهش زنگ بزنیم و بگیم که باهاش شوخی کردیم.
یه چند دقیقه که گذشت دوباره حسین بهش زنگ زد و گفت که:مجید کجایی؟
گفت:رو موتور (خیالمون راحت شد که مجید وسط خیابون بود که انقدر سریع تونسته سوار موتور شه و به سمت ایستگاه هفت تیر حرکت کنه.پیش خودمون گفتیم که حتما کارش تموم شده بود.دممون گرم)
حسین گفت :مجید دیگه نمی خواد زیاد عجله کنی.
_چرا؟
_مجید سر کار بودی!!!
مجیدم هیچی نگفت جز : یعنی خاک ...(3 مرتبه) بعدشم گوشی رو قطع کرد.
حس کردیم که مجید خیلی ناراحت شده.
اومدیم زنگ بزنیم تا از دلش در بیاریم.امـــــــــــا...
(دیگه قطارم اومده بود و ماسوار شده بودیم)
اما هرچی زنگ میزدیم گوشی رو بر نمیداشت.دیگه قطار راه افتاد و اینجا بود که گوشی منم وارد عرصه آنتن دهی شده بود و ما تونستیم با دوتا گوشی به مجید زنگ و اس ام اس بزنیم،اما چه فایده که هیچ کدوم جوابی در بر نداشت.
یه لحظه خیلی ناراحت شدم ،گفتم مجید که بچه با جنبه ای بود حالا این عدا اصولا چیه داره در میاره ،اصلا کاش باهاش شوخی نمی کردیم،نکنه ازمون دلگیر شه.اون خنده هایی که از ته دل تو ایستگاه می کردیم حالا به لبخندهای سردی رو صورتامون تبدیل شده بود که هیچکاری نمی تونستیم باهاش بکنیم.
تو همین ناراحتی های خودمون بودیم که یوهو خود مجید زنگ زد...
صدای آهنگ how we do که به نظر من جزو شاهکارهای رپه از گوشی من پخش شد.هروقت کسی بهم زنگ می زنه دوست دارم گوشی رو بر ندارم تا آهنگ تا تهش بره ولی این یه موقعیت اضطراری بود برای همین سریع گوشی رو برداشتم و با صدای بلندی گفتم :به به به سلام آقا مجید گل...(اینو که گفتم خانومهام متوجه زنگ زدن مجید شدن و همه برگشتن سمت من که ببینن چی بین ما رد و بدل میشه) چی شده یادی از ما کردی؟ دلمون برات تنگ شده بود...
همین طوری داشتم ازین اراجیف واسش سمبل می کردم که با لحن خشک و خشنی گفت: گوشی رو بده دست همون خانوم رحمانی که باهاش صحبت کردم...
منم که دوست نداشتم بیشتر از این از دستمون ناراحت بشه سریع گوشی رو دادم به خانوم رحمانی.حسین خیلی دوست داشت از ادامه داستان با خبر بشه ولی متاسفانه به ایستگاهشون رسیده بودیم و او ناچار باید پیاده می شد.
حسین رفت و ما یه صندلی رفتیم اونور تر تا یکم نزدیکتر شیم و بلکه از صحبتای اونا سر در بیاریم که نتونستیم.خلاصه بعد از چند دقیقه صحبتشون تموم شد و من دوباره گوشی رو گرفتم .فکر کردم که مجید قطع کرده ولی در کمال ناباوری دیدم که پشت خط منتظره تا با منم صحبت کنه.
راستشو بخواین یکم ترسیده بودم.
تا گوشی رو گرفتم خواستم با یه حرفی مجیدو یکم شادش کنم تا حال و هواش عوض شه.بهش گفتم :مجید جون تا حالا کسی بهت گفته که عصبانی میشی چقدر ....
هنوز حرفم تموم نشده بود که گفت: آخه... ! .... ! بی شعور!......! بی فرهنگِ....! تو نمی دونستی من سر جلسه بودم؟
تازه 2 زاریم افتاد که وای چه سوتیی دادیم. بهش گفتم که من فکر کرده بودم که تا اون ساعت کارت تموم شده.تازشم وقتی که بهت زنگ زدیم اصلا استیلت به سر جلسه بودن نمی خورد.
باز چندتا چیز بارمون کرد و گفت : از پشت تلفن چجوری استیل منو دیدی ؟ یه حرکت زدید ، هم جلسه بهم خورد .... هم با خانوم رحمانی بد صحبت کردم ....
گفتم:ناراحت نباش از دلش درآوردی دیگه،حالا من دورباره بهش میگم.از اونجایی که هنوز خطرناک بود و منم هنوز یکم ازش میترسیدم سریع گفتم که :دیگه بیش تر از این مزاحمت نمی شم.اگه کاری نداری خدا حافظ... و سریع گوشی رو قطع کردم.
گوشی رو که قطع کردم دیدم همه چشما روی منه،ناگهان صدای زنگ مزخرف اس ام اسم بلند شد.دیدم حسینه ،میگه منو از گزارش لحظه به لحظه مطلع کن.یه زنگ بهش زدم و داستانو بهش گفتم.
تو شلوغی ایستگاههای میانی بودیم که دیگه خانومارو گم کردیم.ناگهان دیدم صدایی از پشت سرم میاد که داره می کوبه به شیشه ،دیدم خانوما پیاده شدن و دارن خداحافظی می کنن.تازه یادم افتاد که قرار بود منم یه دور از طرف مجید معذرت خواهی می کردم.یه مختصر ضربه ای از روی ندامت به پیشونیم زدم و تو فکر فرو رفتم.
به پیشنهاد پلید عزیز دوباره به مجید زنگ زدم تا مزه دهنشو بفهمم که چی کارست و وضعیت الانش چیه.یکم چرت و پرت گفتم. دیدم بد نیست.
خدا رو شکر به خیر گذشت و آتیش مجید ما رو نگرفت.....
از طرف همه عوامل حاضر وغایب صحنه شرمنده...
وبلاگ دانشجویان مدیریت بازرگانی