اِ........اِ......اِ
شما یوهو کجا رفتین؟
ما که نگفتیم نپیچونین،ولی اگه خواستین یه وقتی خدا نکرده زبونم لال کلاسی رو بپیچونین خوب یه خبری هم به ما بدید که،آهای پسرای بازرگانی 88 ما خانوما داریم می پیچونیم شمام برین خونتون که یه وقت این حرکت ما سه نشه،ماپسرام انقدر گیج نشیم و دست تقدیر بساط ضایع شدن ما و شما رو پهن نکنه.
بذارین درست عین بچه آدم داستانو براتون تعریف کنم:
ما آقایونِ فوق العاده محترم وقتی متوجه شدیم که کلاس اندیشه امروز سرکاریه و استادم مارو یه جورایی دور زده تصمیم گرفتیم به کارهای مهم و حیاتیمون برسیم که برسیه این مسائل هم خود نیازمند جلسه ای بحث و گفتگوست که درین وقت کم مجال گفتنش نیست.
پس به سمت گوشه و کنار دانشگاه حرکت کردیم و 6 نفری(اتفاقا این 6 نفر همون 6نفر ماجرای مین گذاری بودیم که به طور اتفاقی باز با هم همسفر شدیم)به کارهای مختلفی از جمله ساختن بدن با انواع خوراکی ها مثل مسقطی و بامیه و ... و قدم زدن در یک سری از مناطق توریستی شهر پرداختیم.
در این میان بود که به طور کاملا ناگهانی با حدود20 الی30 دقیقه تاخیر به یاد کلاس افتادیم و سراسیمه خود را به دانشگاه رساندیم اما هیچ چهره آشنایی توجه مارو به خودش جلب نکرد.همینطور ما در پی استادی بودیم که در کمال شور و نشاط در حال انگلیسی صحبت کردن با شما بانوان محترم باشد و شما هم با کمال میل ورقبت سولات و ایرادات احتمالی خود را از او می پرسیدید، بودیم که در کمال نا باوری هیچ نیافتیم.
دراین لحظه بود که ناگاه مسول برگذاری کلاسها جلومون ظاهر شد.ما بی درنگ از او سراغ استاد مربوطه رو گرفتیم و او گفت که خانم شمشادی(مدیر گروه محترم زبان که استاد ما بازرگانیها هم هست)حدود 10_15 دقیقه پیش شماره کلاس محل برگذاری و دیگر جزئیات رو از من پرسیدند و به سمت کلاس107 حرکت کردند.
ما هم به سمت کلاس 107 حرکت کردیم اما هیچی به جز چند صندلی خالی ندیدیم.نه استادی بود نه دانشجویی،نه علمی طلب می شد نه فضلی ارائه.
با خودمون فکر کردیم که شاید چون جلسه ی اول بود استاد با شما خانومها کلاسو برگذار کرده و چون مطلب زیادی برای گفتن باقی نمونده بود بعد از نیم ساعت کلاس تموم شده و همه به منازلشون مراجعت کردند و سرِ ما پسرا از اولین جلسه ی زبان بی کلاه مونده.لازم به ذکره که ما در این حین هنوز امید خودمونو از دست نداده بودیم و کماکان در راهرو ها و کلاسهای دانشگاه به دنبال اثرات حیات انسانی می گشتیم.که ناگاه به خانومی با یه کتاب 504 در دست رسیدیم.گفتیم احتمالا ایشون خود خانوم شمشادیه برای همین جلو رفتیم و ازو سراغ خانوم شمشادی رو گرفتیم(به قول خودمون بهش یه دستی زدیم ضایع نشیم).گفت:خودمم.
خواستیم بهشون بگیم که ما پسرای بازرگانی هستیم،ببخشین که نتونستیم سر کلاستون حضور داشته باشیم ،یه کاری برامون پیش اومده بود،شما جلسه ی اول چه نکته ی خاصی رو گوش زد کردین که ما از شنیدنش محروم بودیم؟(خلاصه خواستیم به نوعی پاچه خواریشو بکنیم و از دلش دربیاریم آخه هرچی باشه ایشون مدیر گروه زبانن و...)
اما هنوز حرفمون به بازرگانیش نرسیده بود که گفتن شما کجا بودین؟من هرچی تو کلاسارو گشتم پیداتون نکردم اصلا انگار نه انگار که کسی تو دانشگاه با ما زبان داره.
تازه اینجا بود که به اصل ماجرا و پیچوندن دست جمعی شما خانوما پی بردیم و مجبور شدیم که نا خواسته به کلاس 107 بریم و با تعداد اندک ولی با انگیزه ی خودمون که شامل بنده و حسین و علی اکبر می شد(مجید و سهیل چون زبان پیش رو افتاده بودن نتونستن زبان عمومی ور دارن خزایی هم به دلیل بنیه ی قویی که تو زبان داره ترم پیش عمومی رو پاس کرد و متاسفانه باما نیست)به شرکت در کلاس زبان نیمه خصوصیمون بپردازیم.

من که نمی دونم شما رو چه حسابی انقدر بی هوا مارو قال گذاشتین.

خوب به ما میگفتین نهایتش این بود که ما مخالفت می کردیم که احتمالش کم بود .ولی ما که بهتون گفتیم که کلاس برگذار میشه.اگرم می خواستیم احیانا بپیچونیم به شما می گفتیم،یعنی ما انقدر نا مردیم که خودمون بریم و شما رو قال بذاریم ،یعنی مرام ما این بود که یه تصمیمم بگیریم و شمارو بی خبر بذاریم،ما که موقع جستجو برای یافتن کلاس اندیشه به شما همه چیزو خبر می دادیم،حتی وقتی فهمیدیم که تو کلاس11 خبری نیست برگشتیم به لابی کشاورزی که به شما بگیم اما شما خودتون از اونجا رفته بودین.

خلاصه خواستم بگم که حرکت خوبی نکردین،کلاس باید یکپارچه باشه نه اینطوری.

درضمن سرکار خانم شمشادی برای جلسه ی بعد قول یک کوئیز رو به ما دادن و مارو سرشار از سرور و شادمانی کردن،سرفصلای کوئیز همون درس 1 تا12 کتابه.اما ما که بهتون نمی گیم 4 شنبه کوئیز داریم تا شما اونروز غافلگیر شین و نمرتون کم شه .