اِ....اِ....اِ....شما چرا یوهو....
_ببینم مگه شما نرفته بودین سخنرانی؟
_نه ...ما..
_از ظهر تا حالا صدجور پیغوم پسغوم دادین که یه جوری کلاسو بپیچونین آره؟
_نه ...استاد،ما...
_الکی نمیخواد کارتونو توجیه کنین.به من گفتن که همتون دارین میرین سخنرانی.حالا شما اینجایین؟
یک آن حسابی ریختم به هم.زبونم بند اومده بود.نمی دونستم باید چی کار کنم.تا حالا خانوم شمشادی رو اینطوری ندیده بودم.منتظر بودم بقیه بچه ها حرف بزنن.نگو اونام مثل من هاج و واج مونده بودن که استاد چجوری از کجا یوهو نازل شد که اینطوری تونسته مارو گیر بندازه.
_داشتم می رفتم خونه ولی حالا که اینجوری شد کلاسو برگذار میکنیم.
_استاد با همین تعداد؟
_هرکیم نیاد براش غیبت رد می کنم.
_خوب استاد صبر کنین به بقیه خبر بدیم؟
_هر کی می خواست بیاد تا حالا اومده بود.
خطام که ماشاءالله ماشاءالله هیچجای دانشگاه آنتن نمیده.وقت تا مهدیه اومدنم کسی نداشت آخه،البته بگم حسشم نبودا...
استاد جلو جلو راه افتاد و مام پشت سرش.داشتیم زیر لب با هم زمزمه میکردیم که:
_وای...! دیدی چه بدبختیی داریم!
_حالا مجید کو ؟بهش بگیم بره خونه دیگه.
_آی کیو اون که از دم مهدیه گفت من با اتوبوس میرم و رفت.
_حالا چی کار کنیم؟
_بهتر بگو، چه خاکی تو سرمون بریزیم.
توهمین پچ پچ کردنا بودیم که رسیدیم به کلاس.
استاد رفت تو و شروع کرد به درس دادن.البته قبلش حضور غیاب کرد و یکی یه غیبت دیگه برای خانوما درج کرد.(با عرض شرمندگی)
جالبی می دونین کجا بود.اینکه وسط کلاس دوست عزیز ترم بالایی مون_آقای کِلِوِر من _هم تشریف اوردن و چند دقیقه ای مهمون ما بودن.
خلاصه بحثو کوتاه کنم،استاد از هممون پرسید و کارای معمول همیشگی رو انجام دادیم.زیاد ناراحت نباشین چیز زیادی رو از دست ندادین.استاد کلاسو زود تموم کردن.
جای همتون خالی بود.
حالا اینارو ول کنین، استاد دهنوی چی گفت؟

این عکسم بچه ها(آقای دکتر خزایی) یواشکی انداختن که زیراب مارو بزنن اما ما که از چیزی باکی نداشتیم خودمون دلو زدیم به دریا و گذاشتیمش تو وبلاگ.نظرتون چیه؟
وبلاگ دانشجویان مدیریت بازرگانی