در قیر شب.....

سلام

می دونم مسئول شعر گذاشتن در هفته توی وب  اقای بالایی هستند اما داشتم این شعر رو می خوندم از سهراب سپهری و دیدم شاید یکم به شرایط کنونی خیلی از ادما ،خیلی از جوامع مثل جامعه ی خودمون نزدیک باشه در هر صورت گفتم بذار بنویسمش..................

در قیر شب

دیر گاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است.

بانگی از دور مرا می خواند،

لیک پاهایم در قیر شب است.

 

رخنه ای نیست در این تاریکی:

درو دیوار بهم پیوسته.

سایه ای لغزد اگر روی زمین

نقش وهمی است ز بندی رسته.

 

نفس ادم ها

سر بسر افسرده است.

روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است.

 

دست جادوئی شب

در به روی من و غم می بندد.

می کنم هر چه تلاش ،

او به من می خندد.

 

نقش هایی که کشیدم در روز،

شب ز راه امد و با دود اندود.

طرح هایی که فکندم در شب ،

روز پیدا شد و با پنبه زدود.

 

دیر گاهی است که چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است.

جنبشی نیست در این خاموشی:

دست ها،پاها در قیر شب است.

نقدی بر خودمان


ساعت 14:30 ، کلاس اصول حسابداری 2 ، استاد پوریا نسب.

یک ساعت و سی دقیقه از اولین کلاسی که با حضور دکتر پوریا نسب برگزار شد ، می گذشت . طبق برنامه ی واحد آموزش در این لحظه کلاس به پایان رسیده بود و از این ساعت به بعد جلسه ی دوم محسوب می شد . در کلاس همهمه ای برپا شده بود بر سر اینکه 20 دقیقه استراحت کنیم و بعد به درس ادامه دهیم یا همینطور تا ساعت 15:15 پیشروی کنیم . طبق معمول آقایان اظهار نظر خاصی نمی کردند و وظیفه ی چانه زنی نا خودآگاه به خانم ها محول شده بود. نمی دانم در نهایت دانشجویان پیروز شدند یا استاد ؟  چرا که نمی دانم پیروزی در چیست ! اگر کلاس ادامه پیدا کند موفقیت است یا اگر در همین لحظه اجازه ی مرخصی بهمان داده شود ؟ این شد که به ذهنم رسید ، نقدی بنویسم بر خودمان .
خودمان از خود من شروع می شود . آنگاه که هریک از شما آن را به عنوان مسئله ای بر "خود" پذیرفت می شویم "ما" و آنگاه معنی می دهد نقدی بر خودمان .
به اصل موضوع بپردازیم . کلاس چه با استراحت ادامه پیدا می کرد  چه به طور پیوسته ، بالاخره جمعی به سخنان استاد با دقت توجه می کردند و جزوه می نوشتند و برخی هم خود را به هر صورتی مشغول می کردند تا وقت بگذرد و این چیز جدیدی نیست . منحصر به کلاس و دانشگاه ما هم نیست . یکی مثل من "نقدی بر خودمان" می نویسد ، یکی کتاب می خواند ، یکی " گریه های امپراطور" می خواند و یکی تکالیف کلاس زبان انگلیسی اش را حاضر می کند و .... سوال من اینجاست که آیا تاثیر این توجه ها و بی توجهی ها ، جزوه نوشتن ها و ننوشتن ها زمانی نباید نمود پیدا کند ؟ اگر نتیجه ی توجه و بی توجهی در نهایت یکی است چرا وقت خود را تلف می کنیم ؟ برای روشن تر شدن مسئله بهتر است به چند عدد توجه کنیم :


شماره دانشجو

معدل کل

معدل ترم 2

882425...

17.21

16.8

882425...

17.20

16.5

882425...

؟

16.90

کلاس

14،15

13،14


البته مقدار دقیق این اعداد را نمی دانم . اما حدودش همین است . به راستی اگر این کلاس ها مفید اند ، اگر نوشتن جزوه لازم است اگر باید به سخنان اساتید گوش کرد پس چرا در بین ما تنها 2 نفربا معدل کل رتبه ی A ( آنهم در مرزB) یعنی 17 وجود دارد که آنها هم به لطف معدل ترم پیششان هنوز A مانده اند . و الا اگر نزول 16 ترم دومشان به روند خود ادامه دهد ، این ترم باید به داشتن معدل 15 در کلاس افتخار کنیم و دور از ذهن نیست که در سال های آتی افتخارمان مشروط نشدن باشد !
فرد X در طول ترم جزوه نمی نویسد و دیر می آید و نمی آید و در پایان معدلش می شود 15 ، فرد Y جزوه می نویسد و  کنفرانس می دهد و سر وقت می آید و معدلش می شود 15 !
بعد که می پرسی می فهمی همه دغدغه ی کنکور ارشد دارند و همه می دانند معدل در کنکور ارشد بسیار تاثیر دارد ، اما نتیجه چیز دیگری است . من که نفهمیدم اشکال کارمان کجاست . اصلا آیا این سطح معدل پایین کلاسمان را اشکال می دانیم یا برای "خودمان" توجیه داریم  و هزار دلیل و برهان . فکر می کنم این قضیه آنقدر ارزش داشته باشد که کمی به آن فکر کنیم . اگر ضعف تشخیصش دادیم به راه حل فکر کنیم و اگر ضعف نیست که هیچ!
می گویند اولین قدم در حل مسئله قبول وجود مسئله است .... !


ساعت 15:15 . استاد مسئله ای را مطرح کرده است و منتظر است اولین دانشجو ، اولین پاسخ را بدهد . صدای شخصی به گوشم می رسد که با استاد صحبت می کند . فکر می کنم همان کسی است که اصول حسابداری 1 را بیست شده بود . او در اصول حسابداری 1  نفر اول شده بود ، حالا هم اول بود . چندین نفر دیگر از ساعت 14:30 تا 15:15 جزوه می نوشند و ترم پیش هم جزوه نوشته بودند و هنوز فرد دیگری اول بود  .
کلاس تمام شده بود و من با خود فکر می کردم که اگر می توانسم مقنعه به سر کنم و هندزفری تلفن همراهم را از زیر آن رد کنم و سر کلاس به آهنگ "شهرام ناظری" گوش دهم ، احتمالا به استاد اصرار می کردم که کلاس تا ساعت 18 ادامه پیدا کند و باز هم جزوه نمی نوشتم و باز هم دیگران می نوشتند و بازهم معدلم میشد 16 و بازهم .....
و من هنوز نفهمیدم که اشکال کارمان کجاست ؟


آفتاب هشتم


ايـن جا ز شمع وسوسه بيگانه مي شوم
گـرد ضـريـح پاك تو پروانه مي شوم

***
ايـن جا به جام بوسه شراب ضريح را
تـا انـتـهـاي ذائـقـه پيمانه مي شوم

***
ديـوانـه را بـگو طلب عقل تا به چند؟
مـن مـي رسم كنار تو ديوانه مي شوم

***
اي كـاش تـا كـبوتر صحن توام كنند
چـون زائـر هميشه اين خانه مي شوم

***
گو جان فداي نام تو سازم رضا! كه من
مـي سازم اين حقيقت و افسانه مي شوم

عليرضا سپاهي

ولادت با سعادت هشتمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت بر شیفتگان آن حضرت مبارک!!!

ادامه نوشته

شیخنا پلید ارواحنا فداه!

بعد از شنیدن خبر مسرت بخش یعنی ببخشید غم انگیز! رفتن دکتر خزایی از کلاس و تغییر رشته

ایشون به رشته روانشناسی دوستان نتونستن دوری دکتر رو تحمل کنن و در دوری ایشون همی

سیل اشک از چشمانشان روانه بود و همی مریدان خاک پای دکتر سرمه چشم خود قرار میدادند

و همی موی خود میکندند و همی آمار خودکشی تو کلاس بالا میرفت ولی چه میشد کرد که دکتر

تصمیمش رو گرفته بود (ای کاش قبل این تصمیم با ما هم یه مشورتی میکرد!)در این بین یکی از

مریدان دکتر بنام محمدحسن علی اکبر قطعه شعری رو در مورد رفتن ایشون آماده کردند که من

به نیابت از ایشون این شعر و خدمتتون عرض میکنم:


خسته شدند سیم ها بس که تماس میرسد

 از همه دانشکده ها، حمد و سپاس می رسد


 مژده دهید ماه را، باز کنید راه را

 خزایی کلاس ما، روانشناس می رسد


 ریاضیاتِ پایه را اگر چه اوفتاده او

از این به بعد نمره ها همیشه پاس می رسد


ای همه ی جهانیان دکمه ی لپ تاب شما

رشته ی ما مدیریت، کی به قیاس می رسد؟


منیجران همه به صف، به اشک و آه و وا اسف

از غم دوریت به دل ، هول و هراس می رسد


 شعر سپید می رود، نام "پلید" می رود

عشق مجید می رود، غم به کلاس می رسد


یونگ به شرم در فغان، دست فروید بر دهان

خیل روانشناس ها، چه آس و پاس می رسد


 مویه کنید بی امان، گریه کنید توامان

منیجران خزاییِ روانشناس می رسد

نشست اندیشه 3


روز دوشنبه مورخ 19 مهر 1389 دومین نشست اندیشه با موضوع " خاکسپاری شهدا در دانشگاه ها " برگزار شد که هریک از اعضا به بیان دیدگاه ها و نقطه نظرات خود پرداختند . در ابتدای این نشست ، دبیر جلسه دقایقی پیرامون هدف و نقاط قوت تشکیل این جلسات توضیحاتی ارائه داد که در زیر به مختصری از آنها اشاره می شود :


مقدمه / دبیر جلسه

 (( ضمن تشکر و خوشامد خدمت شما بزرگواران ، بد نیست نکاتی در خصوص هدف و شیوه ی برگزاری این جلسات گفته شود که ان شاءالله کار با جدیت و کیفیت بیشتری ادامه پیدا کند .
در ورای تمام آموزه هایی که این نشست ها برای ما به همراه خواهند داشت ، نکات و تجارب ظریفی وجود دارد که شاید به مراتب از اهمیت بیشتری نسبت به اصل موضوع جلسات برخوردار باشند .  من خود به شخصه قرار است نکات فراوانی را از نظرات شما بیاموزم ، اما نقطه ی قوت این جلسات چیز دیگری است . آنچه باعث رشد ما در این گفت و گوها و ابراز نظرها می شود ، خود گفت و گو و بیان نظرات است . حداقل تجربه ای که ما می توانیم در این جلسات کسب کنیم ، دریافتن فن گفت و گو بحث با مخالف و موافق است . همینکه ما بتوانیم ساعتی بنشینیم و بدون تعصب و عصبانیت به نظر حتی بسیار مخالف دیگران گوش دهیم ، خود دستاورد و تجربه ای با ارزش است . حتی یادگرفتن این که نظر خود را چگونه بیان کنیم که در مخاطب تاثیر بیشتری بگذارد ، چه قسمتی از نظر خود را پررنگ تر و چه قسمتی را کم رنگ تر جلوه دهیم ، با فرد مخالف خود چگونه صحبت کنیم ، چگونه از صحبت های دیگران نُت برداری کرده و صورت جلسه تشکیل دهیم ، چگونه جلسه را مدیریت کنیم و چندین فن دیگر دور از ذهن نیست .  در عرض اینها قطعا نظرات و طرز فکر دوستان باعث رشد و به چالش کشیده شدن ذهن ما خواهد شد .
همچنین انتخاب مناسب موضوع نشست ها می تواند در افراد انگیزش ایجاد کند که در رابطه با آن موضوعات مطالعه و تحقیق کنند و این یکی از بهترین دستاوردهای این جلسات خواهد بود . ))



با ادمه ی جلسه و بیان نظرات مختلف افراد ، تا اینجا چند دیدگاه موافق و  مخالف کلی نسبت به خاکسپاری شهدا در دانشگاه ها دریافت شد که می توان به طور خلاصه در این سه محور دسته بندی کرد  :


دیدگاه مخالفین (مطلق )

به عقیده ی این مخالفین ، خاک سپاری شهدا در دانشگاه ها در هر شرایطی اشتباه و ناصحیح است .... 

ادامه ....

ادامه نوشته

قضاوت با شما...

حافظ

طبق صحبتی که در جلسه انجام شد و مسئولیتی که بنده قبول کردم ، از این به بعد قرار شده هر دو هفته یکبار چند شعر از شاعران کهن رو براتون تو وب بذارم .

سه شنبه روز گرامیداشت حضرت حافظ بود ، به همین مناسبت این هفته دو شعر از از حضرت لسان الغیب براتون میذارم که امیدوارم خوشتون بیاد. با تشکر از دوست خوبم محمدحسن که منو در انتخاب اشعار کمک کرد : 

 

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بايدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بايدش

ای دل اندربند زلفش از پريشانی منال
مرغ زيرک چون به دام افتد تحمل بايدش

رند عالم سوز را با مصلحت بينی چه کار
کار ملک است آن که تدبير و تامل بايدش

تکيه بر تقوا و دانش در طريقت کافريست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بايدش

با چنين زلف و رخش بادا نظربازی حرام
هر که روی ياسمين و جعد سنبل بايدش

نازها زان نرگس مستانه‌اش بايد کشيد
اين دل شوريده تا آن جعد و کاکل بايدش

ساقيا در گردش ساغر تعلل تا به چند
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بايدش

کيست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود
عاشق مسکين چرا چندين تجمل بايدش  
ادامه نوشته

نمی دونم!

با سلام!

طبق دستور عالیجناب سجاد حمزه لو مدیریت محترم وبلاگ مبنی بر این که اینجانب باید حتما یه پستی بذارم اومدم این پستو گذاشتم فقط بخاطر سجاد.

همین

سخت ترین سوال جهان

هر روز ایمیل های جالبی بدستم میرسه که بعضا برای دوستان ارسال می کنم . اما دوست داشتم این یکی  رو بذارم تو وبلاگ ببینم کی میتونه جواب بده :


با توجه به تصویر :

کدام دانشجو خسته و خواب آلود به نظر میرسد؟

کدامشان دوقلو می باشند ؟

چند تا زن در عکس دیده میشود ؟

چند نفرشان خوشحال هستند ؟

چند نفرشان ناراحت می باشند ؟


عکس : ســـخت تریــن سوال جـــهان | HiPersian.com

درخواست

بسمه تعالي

با سلام خدمت همكلاسي هاي گرامي...

ضمن تشكر فراوان از مديران قبلي، آقايان«مجيد.ت»، «خشايار.و» و سركار خانم«طوفان»


گرچه معتقدم كه من به عنوان كسي كه كمترين تخصص را در مسائل مديريتي در بين بچه هاي كلاس

را دارم ولي به هر حال براي رسيدگي به برخي از امور وبلاگ نياز به وجود شخصي به عنوان

مدير احساس ميشد، به همين دليل بعد از اينكه هيچ يك از دوستان حاضر به قبول اين

مسؤليت نشدند بنده با كمال وقاحت مديريت وبلاگ را غصب كردم.


از همه دوستان «تقاضا دارم» كه بر سر بنده منت گذاشته و نظرات و پيشنهادات

خود را به صورت حضوري، درج در وبلاگ و يا از طريق دوستان به اطلاع من برسانند.


بي صبرانه منتظر پيشنهادات ارزشمند شما هستم...

پاچه خواری!

اینجانب حسین بالایی به نمایندگی از آقایان سمت مدیریت وبلاگ را خدمت قبله ی عالم

جناب آقای حمزه لو ملقب به سجاد منیجر و مردم خون گرم و فهیم ملایر تبریک و شادباش

عرض میکنم. برای شما آرزوی مدیریتی مستدام و پایدار میکنم و برای شما آرزوی توفیقات

روز افزون دارم.


و اما قطعه شعری به مناسبت این روز میمون و خجسته در نظر گرفتم که خدمتتون عرض

میکنم:

خوش آن زمان که مرا با تو کار و باری بود           به خال عشق تو این عمر چون مداری بود

نه جان نثار تو تنها منم که از عشقت            به هر طرف که برفتیم جان نثاری بود

ز قدر و منزلتت این سخن فقط کافیست            که در مقابل فضلت ، خشی  خیاری بود

ای آنکه دیدن رویت چو می کند مستم             بیا که بی تو نصیبم فقط خماری بود

که ام؟بگویمت ای دوست: خاک پای توام           خوش آن زمان که تو را بر سرم گذاری بود

وصال چون تو حبیبی به من رسد هیهات!              هر آن گلی که بدیدم کنار خاری بود

همیشه بود مرا آرزوی دیرینه                   که کاش مثل تو ام در کنار یاری بود

نگشت بی تو کسی بختیار دور زمان             اگر چه دم به دمش هم ز بخت یاری بود   

ز روزگار ندیدم خوشی من اندر عمر                 به جز وصال تو، کآن هم چه روزگاری بود       

تمام مدت عمرم  به غافلی بگذشت               جز آن زمان که مرا با تو کار و باری بود

بدادم این غزلم را بدست عیّاری                   بدید و گفت : عجب نقد کم عیاری بود

بدی گفته ام از یاد بر تو سجادا                   غرض ز خلقت این نظم یادگاری بود  

در این جهان مخورم غیر غم خداوندا               اگر مرادم از این شعر پاچه خواری بود!

هنگام باران زمزمه کن

وقتی پژواک سکوت

بین چشم هایمان میپیچد

زمان از دستمان فرار میکند

شاید

همه ی ساعت ها از عشق می ترسند!!!!

..................................

درگوش باران

دلتنگی هایت را

هنگام باران زمزمه کن

زیرا که عاشقانه اشک هایش را

روی  برگ گلی می نشاند

که شاید ان گل

سهم دل دلتنگت باشد

ادامه نوشته

دوره ی دوم مدیریت

 

سلام

ضمن سپاسگذاری مجدد از زحمات جناب آقای واحدی و سرکار خانم س.پ به خاطر فعالیت های مدیریتی در طول تابستان ، بدین وسیله اعلام می نمایم جناب آقای سجاد حمزه لو تا پایان این ترم تحصیلی جهت پست مدیریت قبول زحمت کردند .

امید است که با همکاری و همیاری بیش از پیش همه ی شما بزرگواران ، فضایی پویا و کارا فراهم آید. 

تولدتون

یاحبیب

السلام علیکِ یا فاطمه المعصومه
بانوی مهربانی ها

یا فاطمه معصومه
یا فاطمه اشفعی لنا فی الجنه



عمهء سادات سلامٌ علیک
روح عبادات سلامٌ علیک

کوثر نوری به کویر قمی
آب حیات دل این مردمی

پیشاپیش میلاد فرخنده و پر نور و سرور کریمه اهل بیت خانوم فاطمه معصومه (ع) و روز دختر و همچنین آغاز دهه کرامت را به حضور امام زمان (عج) و همچنین آقا امام رضا و تمامی دوستداران و پیروان راستین آن بزرگوار تبریک و تهنیت عرض مینماییم

این روز رو به تمام دخترای کلاس وخواهرگلم تبریک می گم

 و آرزو می کنم مزه خوشبختی رو همتون نه تنها مزه مزه ، بلکه بچشید













 


 

ادامه نوشته

مهر


ساعت نزدیک ۹ بود . ۲ ساعتی می شد که از خواب بیدار شده بودم . ولی هنوز توی رختخوابم دراز کشیده بودم و فکر می کردم . به خیلی چیزا . به درس . به دانشگاه . به حرف هایی که دیروز توی جلسه با بچه ها تو دانشگاه زده شد . به کارهایی که خودم تا الان تو دانشگاه کرده بودم . به وبلاگ . یاد پیشنهاد دیروزم افتادم و نا خود آگاه خنده ام گرفت . گل . به نظرم هنوزم ایده ی خوبی میاد . هرچند گاهی اوقات قضاوت های نادرست و حرف هایی که یکم بوی نامردی میده ، آزارم میدن ، ولی خدا رو شکر عادت دارم که چیزی نگم و بیشتر گوش کنم . تو همین فکرها بودم که یه مرتبه تلفنم زنگ زد . شماره اش نا آشنا بود . بعد از کمی فکر کردن جواب دادم :
 بله ؟ سلام .
- سلام داش مجید ... خوبی ؟
ممنون ...
- نشناختی ؟ یکم فکر کن . دبیرستان امام علی ... سال دوم ....

بیشتر اوقات می تونم صدای پشت تلفن رو بشناسم . یکم به ذهنم فشار آوردم و یه کسی به یادم اومد . اما اون خیلی دور بود . بعید به نظر می رسید . با شک پرسیدم :

(( پیمان تویی ؟ ))
- آفرین ..... چطوری پسر ؟

خلاصه کلی با هم صحبت کردیم . سال دوم دبیرستان با هم همکلاسی بودیم و اون سال بعدش ترک تحصیل کرد و از همون موقع تا حالا ندیده بودمش . بهم گفت که سال پیش ازدواج کرده . تصور می کرد خیلی تعجب کنم . اما من انتظارش رو داشتم . بهم گفت که اون سال یه قراری با هم گذاشته بودیم . می گفت خودم این قرار رو تعیین کردم . اما من یادم نیمد . می گفت قرار گذاشتیم هرسال ۱۵ مهر برای همدیگه گل بخریم . آخه ۱۵ مهر روز "بخشایش و دوستی" از آیین مهرگان در ایران باستان است . خنده ام گرفت . بازم گل . و کمی هم ناراحت شدم . از این ناراحت شدم که چرا پای قراری که گذاشتم نموندم . ترسیدم نکنه ۲ ماه دیگه یادم بره تو وبلاگ گل بذارم . بهم گفت که امروز با خانومش همین قرار رو گذاشته . قرار گذاشتن هرسال برای هم گل بخرن و همدیگه رو ببخشن . وقتی می گفت خانومم خنده ام می گرفت . بهم گفت که الان توی گل فروشی وایساده و به یاد من یه رز سیاه می خره . بهم گفت که منو بخشیده . تازه یادم افتاد که چقدر آدم هستن که ممکنه از دست من ناراحت باشن . چقدر آدم هستن که یه شاخه گل می تونه خوشحالشون کنه . به سرعت از جام بلند شدم و کامپیوتر رو روشن کردم . حتما از دیروز خیلیا برا هم گل گذاشتن و خیلیا هستن که باید براشون گل بذارم . خیلیا هستن ...

مهرگان مبارک

برخورد

خیلی وقت بود ندیده بودمش، حدود سه ماه میشد،

همیشه تصور دیدنش احساس عجیبی رو درون من ایجاد میکرد.

بازم هول شدم، حسابی دست و پامو گم کرده بودم. همیشه به خودم میگفتم اینبار

اگه ببینمش دیگه هول نمیکنم ولی بازم نشد. برق چشاش تنمو میلرزونه، وقتی میبینمش

بی اختیار بدنم به لرزه میافته، خیلی هول میشم، دوست دارم اون لحظه از ته دلم داد بزنم،

جیغ بکشم، گریه کنم ...ولی از این که سوژه دیگران بشم میترسم.

خیلی سخته که تو همچین لحظه ای خودتو کنترل کنی،

دیگه نمیدونم چیکار کنم.

اون لحظه برام به اندازه یه قرن میگذره.

نمیدونم فقط منم که طاقت نگاهشو ندارم یا همه این طورین؟

مدتی به هم خیره نگاه کردیم. هر کدوم منتظر حرکتی از دیگری بودیم تا

عکس العملی نشون بدیم، انگار زمان از حرکت ایستاده بود.

فکرشم نمیکردم اینجوری بشم.

خیلی با خودم فکر کردم تا راه حلی پیدا کنم که تابلو نشم، ولی نشد ...

بی اختیار فریاد کشیدم: سوووسک ... سوووسک ! کمک ... کمک ! یکی بیاد اینو بکشه.

واذا وعد وفاء


بخشی از کتاب تصمیم های بزرگ‌ 


نویسنده: محمد باقر پورامینی

ناشر: باشگاه اندیشه


درنگ‌ در گذر عمر

سخت‌ترين‌ اندوه‌ها از دست‌ رفتن‌ فرصت‌هااست‌. براساس‌ تحقيقات‌ انجام‌ شده‌، يك‌ عمر 70 ساله‌ به‌ طور متوسط‌ اين‌ گونه‌مي‌گذرد:

الف‌) 25 سال‌ خواب‌

ب‌) 8 سال‌ مطالعه‌ و تحصيل‌ و يادگيري‌

ج‌) 6 سال‌ استراحت‌ و بيماري‌

د) 7 سال‌ تفريح‌ و تعطيلات‌

ه) 5 سال‌ رفت‌ و آمد

و) 4 سال‌ صرف‌ آماده‌ كردن‌ غذا

ز) 3 سال‌ صرف‌ آمادگي‌ جهت‌ انجام‌ فعاليت‌هاي‌ فوق‌

ح‌) 12 سال‌ (باقي‌ مانده‌) صرف‌ كار مفيد

زندگي‌ كوتاه‌تر از آن‌ است‌ كه‌ دست‌ كم‌ گرفته‌ شود. امام‌ علي‌(ع) همگان‌بادر الفرصه‌ قبل‌ ان‌ تكون‌ غصّه‌؛ فرصت‌ را درياب‌، پيش‌ از آن‌ كه‌ ازدست‌ شدنش‌ موجب‌ اندوه‌ گردد.

امام‌ ضمن‌ سفارش‌ به‌ غنيمت‌ شمردن‌ فرصت‌ها،بر شكار آن‌ تأكيدمي‌ورزدو مي‌فرمايد:

انتهزوا فرص‌ الخير، فانها تمر مر السحاب‌؛ فرصت‌هاي‌ خوب‌ را دريابيد؛زيرا همچون‌ ابر مي‌گذرند. در منظر امام‌، بازنده‌ كسي‌ است‌ كه‌ عمرش‌ را ببازد»؛ زيرا با گذر عمرپاره‌اي‌ از حيات‌ جوان‌ برده‌ مي‌شود: «هيچ‌ عمركننده‌ ، روزي‌ از عمر رانمي‌گذراند، جز به‌ ويراني‌ يك‌ روز از مدّتي‌ كه‌ دارد».

اگر چشم‌هايم‌ بر دو چيز چندان‌ خون‌ بگريند تا به‌ نابودي‌ نزديك‌ شوند،يك‌ دهم‌ حق‌ آن‌ها را نگزارده‌ام‌: از دست‌ دادن‌ جواني‌ و جدايي‌ از دوستان‌.

برترين‌ انديشه‌ آن‌ است‌ كه‌ فرصت‌ عمر از دست‌ نرود. اين‌ سخن‌، يك‌هشدار بزرگ‌ است‌:

آنان‌ كه‌ وقتشان‌ پايان‌ يافته‌، خواستار مهلتند و آنان‌ كه‌ مهلت‌ دارندكوتاهي‌ مي‌ورزند.

بايد از هدر رفتن‌ گذشته‌ عبرت‌ گرفت‌ و از تباه‌ شدن‌ آينده‌ جلوگيري‌ كرد.اين‌ فكر كه‌"بايد سال‌ها قبل‌ شروع‌ مي‌كردم‌" يك‌ انديشه‌ مخرب‌ است‌. درعوض‌ بايد اين‌ گونه‌ انديشه‌ كرد: «مي‌خواهم‌ اكنون‌ شروع‌ كنم‌، بهترين‌سال‌هاي‌ من‌ پس‌ از اين‌ است‌».


بايدهاي‌ تصميم‌

اراده‌ و تصميم‌ قوي‌ از مشخصه‌هاي‌ جوان‌ نمونه‌ است‌؛ چنان‌ كه‌ سستي‌ وسهل‌ انگاري‌ از آفات‌ زندگي‌ زيبا شمرده‌ مي‌شود. حضرت‌ علي‌(ع) «سستي‌را از عوامل‌ ناتواني‌» مي‌خواند و راه‌ درمانش‌ را نشان‌ مي‌دهد:

بيماري‌ سستي‌ دلت‌ را با اراده‌ قوي‌ درمان‌ كن‌. 
عزم‌ و اراده‌ (براي‌ رسيدن‌ به‌ قله‌ كمال‌) با راحت‌طلبي‌ سازگار نيست‌،چه‌ بسا خواب‌هاي‌ شبانگاهي‌ كه‌ تصميمات‌ روز را برهم‌ زده‌ است‌.

سرعت‌ و شتاب‌ با روح‌ پرتلاطم‌ جوان‌ همزاد است‌، ولي‌ گاه‌ اين‌ ويژگي‌ باتصميم‌گيري‌ ناسازگار مي‌نمايد و به‌ تخريب‌ و حادثه‌ مي‌انجامد. به‌ منظورپختگي‌ و افزايش‌ ضريب‌ درستي‌ تصميم‌هاي‌ نسل‌ جوان‌، درنگ‌ و دقّت‌ دربايدهاي‌ زير ضروري‌ است ‌:


ادامه نوشته

نشست اندیشه


اواسط اردی بهشت ماه بود که پیشنهاد تشکیل کارگروه های چندنفره جهت برگزاری نشست های گوناگون در طول تابستان ارائه شد . هرچند در ظاهر این پیشنهاد با استقبال نسبی مواجه شد ، اما در عمل این اتفاق نیفتاد . البته در اواخر تیرماه جلسه ای با موضوع ادبی و با حضور 10 نفر برگزار شد که در حدّ خود مفید و جذّاب بود . حدّاقل برای من اینطور بوده است . اما به دلیل مشغله های افراد و بسته بودن دانشگاه در مردادماه و همچنین شروع ما مبارک رمضان ، ادامه ی این نشست ها در طول تابستان ممکن نشد .

آن فکر تا امروز به قوت خود باقی مانده است . با صحبت هایی که با سه چند نفر از دوستان که در جلسه ی تابستان حضور داشتند انجام شد ، به این نتیجه رسیدیم که در حال حاضر فضا برای برگزاری این نشست ها به طور نسبی فراهم است . حدّاقل مشکل زمان و مکان در کار نیست .

زمانی که برای این جلسات (در این ترم) در نظر گرفته شد ، روزهای دوشنبه بعد از کلاس دکتر حسینی است که اکثر دوستان کار خاصی ندارند . به استثنای چند نفر که ممکن است کلاس داشته باشند . البته در خصوص ساعت دقیق آن بعدا می توانیم با حضور افراد مختلف تصمیم بگیریم .  از آنجایی که هنوز کارگروه ها شکل نگرفته اند و شاید اصلا شکل نگیرند ، به طور موقت بنده و سرکار خانم م.پ (پابرهنه زاده !) مسئول جمع آوری نظرات و پیشنهادات شما هستیم .


درخواست ما :

موضوع های مورد علاقه ی خود را که مایلید در جلسات به بحث گذاشته شود را به بنده یا خانم م.پ اطلاع دهید .

همچنین کسانی که مایل هستند در شورای سیاست گذاری فعالیت کنند ، آمادگی خود را به اطلاع ما برسانند که با توجه به تعداد افراد به شیوه ی خاصی عمل کنیم . وظیفه ی این شورا فعلا بررسی نظرات و پیشنهادات مختلف و تصمیم گیری در مورد موضوع جلسه است .

منتظر پیشنهادات و نظرات شما هستیم



حاشیه :

من به شخصه دوشنبه بعد از کلاس دکتر حسینی کار خاصی انجام ندادم. دوستانم هم همینطور . شاید اگر بخواهم رک حرف بزنم ، باید گفت که بیشتر وقت تلف کردیم . حتی اگر صحبتی هم می شد ، بیشتر وقت تلف کردن بود . فکر نمی کنم در بین ما شخصی برنامه ی مدونی برای وقت خالی روز دوشنبه ها داشته باشد که از فرصت به بهترین نحو استفاده کند .

من از کسانی که این نشست ها را بی فایده می دانند یک سوال دارم :

آیا هر صحبتی که در نشست ها انجام شود و هر بحث و تبادلی نظری ، از این بی برنامه گی بهتر نیست ؟ حد اقل این است که در حال حاضر نمی دانیم چه اتفاقی قرار است بیفتد .

من فکر می کنم این برنامه ها علاوه بر اینکه ضرری ندارند و نمی شود بر سلامت آنها خدشه ای وارد کرد ، بلکه منفعت هم دارند .

البته وقتی ما بدون اطلاع از بیرون به یک جریان نگاه کنیم ، ایرادات زیادی ممکن است به کار بگیریم . مثلا من که در جلسه ی تابستان حضور نداشتم ، ممکن است قضاوت های اشتباهی در این باره بکنم .  اما اگر ما به درستی کارمان ایمان داریم ، باید از آن دفاع کنیم و به جای عقب نشینی سعی کنیم دیگران را به آن دعوت کنیم . حاشیه است دیگر ، برای حرف های حاشیه ای . 

بازهم می گویم ، اگر به درستی کار ایمان داریم سعی کنیم در مقابل سرزنش ها و قضاوت های اشتباه جمع از خود دفاع کنیم .



امام کاظم (ع) در وصیتی به هشام بن حکم می فرمایند :

ای هشام، اگر در دستت گردویی بود و مردم آن را گوهر خواندند مغرور مشو که برای تو سودی ندارد، زیرا تو می دانی آنچه در دست داری گردو است . و اگر در دست خود گوهری داشتی و مردم آن را گردو خواندند گفته آنان به تو ضرر نمی رساند، زیرا تو می دانی که گوهر داری !


شهادت امام جعفر صادق تسلیت باد

یک تحقیق دانشجویی

با سلام.

به تازگی تحقیقی توسط یکی از دوستان درباره انقلاب فکری دانشجویان صورت گرفته

در این تحقیق ما از تعدادی از دو دسته از دانشجویان تقاضا شد که نظر خود را درباره

تعدادی ازکلمات بیان کنند(جمله اول مربوط به دانشجویان جدیدالورود و دومی مربوط

به دانشجویان سال دومی است):

رئیس دانشگاه(دکتر ...)

-مردی فرهیخته، خوش تیپ، با کمالات، با سواد و زحمت کش.

-به دلیل اینکه تا به حال از نزدیک موفق به زیارت ایشان نشده ام نظری ندارم.


کوئیز

-امتحان ناگهانی استاد به منظور سنجش اطلاعات درسی دانشجو

-تهدیدی که هرگز عملی نمیشود.


جزوه خوش خط

-عمرا" از کسی جزوه بگیرم. من فقط دست خط خودمو میتونم بخونم.

-طلای کاغذی.



تقلب

-یک روش کاملا" ناجوانمردانه برای نمره گرفتن در امتحان.

-تنها روش منطقی گرفتن نمره در امتحان.


مشروطی     

-عمرااا". من تو دبیرستان معدلم زیر19نیومده.

-اگه دانشجو مشروط نشه پس رئیس دانشگاه میخواد مشروط بشه؟

نگهبان دانشگاهGun Touting

-شخصی برای محافظت از دانشجویان در برابر خطرات احتمالی.

-شخصی برای محافظت دانشگاه از دانشجویان.


خوابگاه

-محیطی برای درس خواندن، استراحت و کمی تفریح.

-محیطی جهت تفریح، آموزش ویادگیری انواع روشهای آزار و اذیت دیگران، تفریح، کمی خواب و تفریح.

دانشجو

-شخصی که با تلاش های روزافزون درصدد افزایش دانش خود میباشد.

-ها؟


دانشگاه شاهد

-دانشگاه ارزش ها.

-تبعیدگاهی در بیابان.


استاد قاضی زاده

-نمیشناسم

-بابا تو دیگه کی هستی ترین استاد دانشگاه

غذای سلف

-خوراک بوغلمون با انواع مخلفات و دوغ فرداعلا.

-چمن پلو با ماست الاغ.   36_1_51.gif

داستان

امروز داشتم توی اینترنت میگشتم دنبال یه متن برا تکلیف استاد اسدی که یه سایتی دیدم که توش داستان های کوتاه قشنگ و بامزه ای بود. دو تاشو انتخاب کردم که براتون بذارم تو وبلاگ امیدوارم که تکراری نباشه و البته شما هم خوشتون بیاد.

نامه ای به خدا

روزی یک کارمند پست وقتی به نامه های آدرس نامعلوم رسیدگی می کرد متوجه نامه جالبی شد. روی پاکت این نامه با خطی لرزان نوشته شده بود: «نامه ای برای خدا!» با خود فکر کرد: «بهتر است نامه را باز کنم و بخوانم
در نامه این طور نوشته شده بود: «خدای عزیز! بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می گذرد. دیروز کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدیدند. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام، اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن«...
کارمند اداره پست که تحت تاثیر قرار گرفته بود نامه را به همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت تا این که نامه ای دیگر از آن پیرزن به اداره پست رسید. روی نامه نوشته شده بود: نامه ای به خدا!
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را بخوانند. مضمون نامه چنین بود: "خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند! …"

داستان دوم  در ادامه مطلب

ادامه نوشته

زبان تخصصی2

سلام

بعد از استقبال گسترده ای که از مطلب "زبان تخصصی" شد تصمیم گرفتم این مطلبمم در راستای همون مطلب قبلیه که نمی دونم تو چه راستایی بود بذارم که ...

حالا هرچی، چه فرقی می کنه!

این سری چندتا کتاب مرتبط، نیمه مرتبط و کاملا نامرتبط با رشتمونو برای معرفی دارم...

حالا من کتابارو نام می برم خودتون ببینین به کدوم دسته تعلق داره:


ادامه...

ادامه نوشته

شیرینی

من این حرفا حالیم نیست ...

نفر اول کلاس تو ترم گذشته باید شیرینی بده . تا دیر نشده خودش رو معرفی کنه ... وگرنه میشینم دونه دونه معدلا رو حساب می کنم . مگه الکیه ؟ نفر اول بشی صداش رو هم در نیاری ؟

در ضمن کسانی که ریاضی، اصول و مبانی سازمان رو 20 شدن هم باید شیرینی بدن . البته بعد از نفر اول . (شما 4 نفر رو دیگه همه می شناسن (اصول 2نفر 20 شدن))

نمی گم نفری یه پرس چلو کباب ، ولی در حدّ یه تافی 10 تومنی هم که شده باید شیرنی بدید . حتی می تونید قند بدید که یکم بهش دقت کنیم !

موافقین قیام کنند ...