امتحان مبانی سازمان

سلام بر شما مشتاقان علم.

به دلیل استقبال گسترده ی شما دانشجویان عزیز دکتر حسینی محبت فرمودند و قبول کردند که هر کس تمایل داشت در امتحان شنبه مجددا شرکت نماید.(البته امکان تقلب بیشتر فراهمه چون کلاس ۱۰۶بزرگتره.)

گفتم گفت با حافظ

نیمه شبِ پریشب گشتم دچار کابوس‏
دیدم به خواب حافظ ، توى صف اتوبوس

 

 

گفتم: سلام خواجه، گفتا: علیک جانم 
گفتم: کجا روانى ؟ گفتا: خودم ندانم 
گفتم: بگیر فالى، گفتا: نمانده حالى 
گفتم: چگونه ‏اى؟ گفت: در بند بى‏خیالى 
گفتم که: تازه تازه شعر و غزل چه دارى 
گفتا که: مى‏سرایم شعر سپید بارى‏

 

 

گفتم: کجاست لیلى ، مشغول دلربایى ؟  
گفتا: شده ستاره در فیلم سینمایى

 
گفتم: بگو ز خالش، آن خال آتش افروز  
گفتا: عمل نموده، دیروز یا پریروز

 
گفتم: بگو زمویش، گفتا: که مِش نموده 
گفتم: بگو ز یارش، گفتا: ولش نموده

 
گفتم: چرا، چگونه؟ عاقل شدست مجنون؟ 
گفتا: شدید گشته معتاد گرد و افیون

 

 

گفتم: کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟ 
گفتا: خریده قسطى تلویزّیون به جایش‏

 
گفتم: بگو ز ساقى حالا شده چه کاره‏ 
گفتا: شده پرستار یا منشى اداره

 
گفتم: بگو ز زاهد، آن رهنماى منزل  
گفتا: که دست خود را بردار از سر دل

 
گفتم: ز ساربان گو با کاروان غم‏ها 
گفتا: آژانس دارد با تور دور دنیا

  
گفتم: بکن ز محمل یا از کجاوه یادى  
گفتا: پژو دوو بنز یا گلف تُک مدادى

 

 

گفتم که: قاصدت کو؟ آن باد صبح شرقى 
گفتا که: جاى خود را داده به فکس برقى

 
گفتم: بیا ز هدهد جوییم راه چاره 
گفتا: به جاى هدهد دیش است و ماهواره‏

 
گفتم: سلام ما را باد صبا کجا برد 
گفتا: به پست داده ، آوُرد یا نیاوُرد ؟

 

 

گفتم: بگو ز مشکِ آهوى دشت زنگى 
گفتا که ادکلن شد در شیشه ‏هاى رنگى‏ 
گفتم: سراغ دارى میخانه‏اى حسابى 
گفتا آن چه بود از دم گشته چلوکبابى

 

گفتم:بیا دوتایی لب تر کنیم پنهان
گفتا نمی هراسی از چوب پاسبانان

گفتم:شراب نابی تو دست و پات داری؟
گفتا که جاش دارم وافور با نگاری

گفتم:بلند بوده موی تو آن زمانها
گفتا که حبس بودم از ته زدند آن را

گفتم: شما و زندان؟ حافظ ما رو گرفتی؟
گفتا ندیده بودم هالو به این خرفتی




شعر :از محمدرضا عالی پیام

فاطمه ، فاطمه است .

  برگرفته از كتاب فاطمه فاطمه است - دکتر علی شریعتی


اينک لحظه‌ وداع با علي (ع) ! چه دشوار است.اکنون علي بايد در دنيا بماند. سي سال ديگر! فرستاد ” ام رافع ” بيايد ، وي خدمتکار پيغمبر(ص) بود. از او خواست که - اي کنيز خدا، بر من آب بريز تا خود را شست ‌وشو دهم. با دقت و آرامش شگفتي، غسل کرد و سپس جامه‌ هاي نويي را که پس از مرگ پدر کنار افکنده بود و سياه پوشيده بود، پوشيد، گويي از عزاي پدر بيرون آمده است و اکنون به ديدار او مي‌رود.


به ام رافع گفت:
ـ بستر مرا در وسط اتاق بگستران.
آرام و سبکبار بر بستر خفت، رو به قبله کرد، در انتظار ماند.
لحظه ‌اي گذشت و لحظاتي …
ناگهان از خانه شيون برخاست.

پلک‌هايش را فروبست و چشم‌هايش را به روي محبوبش ـ که در انتظار او بود‌ ـ گشود.
شمعي از آتش و رنج ، در خانه‌ علي خاموش شد و علي تنها ماند . با کودکانش.
از علي خواسته بود تا او را شب دفن کند ، گورش را کسي نشناسد و … و علي چنين کرد.

اما کسي نمي ‌داند که چگونه ؟ و هنوز نمي ‌داند کجا ؟
در خانه‌اش؟ يا در بقيع ؟ معلوم نيست.
و کجاي بقيع ؟ معلوم نيست.
آنچه معلوم است،‌ رنج علي است، امشب، بر گور فاطمه .

مدينه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته ‌اند. سکوت مرموز شب گوش به گفت‌وگوي آرام علي دارد.
و علي که سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه ، بي ‌پيغمبر، بي ‌فاطمه. همچون کوهي از درد، بر سر خاک فاطمه نشسته است.

ساعت ‌ها است.شب ـ خاموش و غمگين ـ زمزمه درد او را گوش مي ‌دهد، بقيع آرام و خوشبخت و مدينه بي‌وفا و بدبخت، سکوت کرده ‌اند، قبر‌هاي بيدار و خانه‌ هاي خفته مي‌شنوند.
نسيم نيمه شب کلماتي را که به سختي از جان علي برمي‌آيد، از سر گور فاطمه به خانه‌ خاموش پيغمبر مي‌برد.
ـ بر تو، از من و از دخترت ـ که در جوارت فرود آمد و به شتاب به تو پيوست، سلام اي رسول خدا.
ـ از سرگذشت عزيز تو ـ اي رسول خدا ـ شکيبايي من کاست و چالاکي من به ضعف گراييد . اما، در پي سهمگيني فراق تو و سختي مصيبت تو، مرا اکنون جاي شکيب هست.
من تو را در شکافته گورت خواباندم و در ميانه‌ حلقوم و سينه من جان دادي، “انا لله و انا اليه راجعون”.

وديعه را بازگرداندند و گروگان را بگرفتند، اما اندوه من ابدي است و اما شبم بي‌خواب، تا آنگاه که خدا خانه‌اي را که تو در آن نشيمن داري، برايم برگزيند.
هم‌اکنون دخترت تو را خبر خواهد کرد که قوم تو بر ستمکاري در حق او همداستان شدند. به اصرار از او همه چيز را بپرس و سرگذشت را از او خبر گير.

اينها همه شد، با اين که از عهد تو ديري نگذشته است و ياد تو از خاطر نرفته است.
بر هر دوي شما سلام. سلام وداع کننده‌اي که نه خشمگين است، نه ملول.
لحظه‌اي سکوت نمود، خستگي يک عمر رنج را ناگهان در جانش احساس کرد. گويي با هر يک از اين کلمات، که از عمق جانش کنده مي‌شد ـ قطعه‌اي از هستي‌اش را از دست داده است.

درمانده و بيچاره بر جا مانده ؛ نمي‌دانست چه کند؛ بماند؟ بازگردد؟ چگونه فاطمه را، اين‌جا، تنها بگذارد، چگونه تنها به خانه برگردد ؟ .......  ادامه مطلب

ادامه نوشته

قدرت اندیشه

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : پ
سرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی . دوستدار تو پدر .



پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد :
پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .
در دنیا هیچ بن بستی نیست.
یا راهی‌ خواهم یافت، یا راهی‌ خواهم ساخت .


این مطلبو از یکی از دوستام گرفتم و دقیقآ منبعش رو نمیدونم .

فقط به خاطر پول

راستش کلی با آقا خشایار بحث کردیم که چطوری این قضیه رو توضیح بدیم . آخر به نتیجه خاصی نرسیدیم . منم حال ندارم حرف بزنم . فقط این 3 تا عکس رو حتما حتما ببینید ....


شرح تصویری این جنایت خلاصه شده در دو عکس در ادامه مطلب

ادامه نوشته

عرض تسلیت

مگه شما دانشجو نیستید؟؟؟

سلام

مگه شما دانشجو نیستید؟! پس باید بدونید قانون یعنی چی ؟!

یعنی یه نفر روی صندلی مدیریت  یه سری مقررات توی حاشیه بنویسه وگاهی اوقات از روی فراموشی به اون عمل نکنه وبعد از خرده گرفتن عده ای یه اصلاحیه بهش بزنه حکایت حکایت عالم بی عمل به چه ............دیگه

اصلا مگه شما دانشجو نیستید؟!

پس باید بدونید حق وتو رو برای چی گذاشتند من میگم برای اینکه اگه نظری مخالف نظرت بود به رغم تاکید بر برابری اعضا به عنوان مدیر اون رو حذف کنی یا تهدید به حذف کنی به دلیل نامشخص بودن نام (مگه باید شما همه رو بشناسید شاید به دلایل امنیتی از گفتن نام خودداری می شود)و اسم این کار هم باشه قانون حالا متوجه شدید حق وتو یعنی چی؟!

البته شما که دانشجو هستید باید بدونید توی کلاس بروبچه های مدیر بازرگانی چه کسایی به غیر از ابر قدرت معروف به مدیر...............از این حق برخوردارند راستی حرف سیاسی ممنوع این یه قانونه !!!

مگه شما دانشجو ..........

درپایان از گروه ۲+۵شاید ۲+۱اصلا مهم نیست چند +چند که مطالب منتخب البته از نظر خودشون رو در حاشیه اعلام کردند ممنون

بعد از این همه صغری و کبری چیندن حالا میرم سر اصل مطلب 

پیشنهاد میکنم یه پست رو مخصوص نظر خواهی بچه ها برای انتخاب مطالب منتخب واصلاحیه قوانین وب قرار بدید تا همه باهم به مهر وبلاگ خویش را کنیم آباد   

مگه شما دانش............

باتشکر

 

 

اِ....اِ....اِ....شما چرا یوهو....


(دیالوگهای این متن همه بین چند نفره نه دو نفر)


_من موندم اینجا دانشگاهه یا حوزه علمیه...

من دبیرستانم که بودم انقدر خفقان نبود...

آخه یعنی چی، چندتا نرِ به تمام معنا نشستیم بغل هم سخنرانی رو گوش کنیم که ظاهرا با این برنامه ریزیتون...،شما به جای اینکه به ما گیر بدین برین برنامه رو به موقع شروع کنین.

_گفتم که نمیشه...جای شما خیلی بد بود . دورتادورتون همه گوش شیطون کر خانوم بودن.

_خوب ما که نگفتم بیان ور دل ما بشینن، تازه یه صندلی با هم فاصله داشتیم.

_حالا که ایراد نداره خودم براتون جا پیدا می کنم تا بشینین.

_آخه چه جایی دیگه!مارو از سر جامون بلند کردی آواره شدیم که چی؟بابا این جنگولک بازیا چیه؟

_من نگفتم که حاج آقا گفتن.

_شما برو به اون حاج آقا بگو که ایراد شرعی و فقهی نداره که ما بریم اون ته رو فرش بشینیم.

_هان... باید برم بپرسم.

***
(ما پشت در مهدیه داریم تو خودمون با هم صحبت می کنیم)
_بابا این یارو خیلی ...ه.(واژه جایگزین=اوته)
_من موندم ما وسط ...زدن دهنوی چه غلطی می خوایم بکنیم که کلیه مسیرهارو به رومون می بندن.
_این جدی جدی رفت بپرسه ها.
_من شرمندم
_من که میگم بریم. ول کن حرفای دهنویو، میخواد حرفای همیشگیشو بزنه دیگه همونایی که تو تلوزیون میگه.
_خوب زنده یه حال دیگه ای داره.تازه من تا حالا برنامشو ندیدم.
_منم همینطور.
_اصلا دهنوی کدومه؟
_من موندم حالا شما چرا رفتین اون ته نشستین؟
_علی اکبر جان ما واسه تو مرام گذاشتیم گفتیم بریم یه جایی بشینیم که همه باهم باشیم و الا اولش همین جلو در نشسته بودیم.
_آها ... همونجایی که اون دخترا نشسته بودن و ب...
_حالا ول کن.
_آخه یعنی چی؟مارو بلند کرده گفته بیاین جلو بشینین اونوقت جای خالی پیدا نمیشه!!!
_به خدا اینا آخره....ان.
_مجید چیه چی شده؟
_اون حاج آقاه اون یاروه ها.
_کدوم؟
_همون که داره با اون چندتا صحبت می کنه.
_یعنی این به نشستن ما گیر داده؟
_کدومو میگین؟
_آره همون بود.
_وایسا من برم با یه چوبی دسته بیلی چیزی بزنمش بیام.
_حالا چی کار کنیم؟
_من که دیگه حس و حال هیچی رو ندارم.
_آقا بریم.
_بابا تا حالا 10 بار خواستیم بریم هر بار یارو اومده نگهمون داشته.من موندم این چرا انقدر گیره.
_من که می گم بریم.حال نمیده.
_حداقلش دیگه بهمون حال نمیده.
_منم همینطور.
_بریم.
_آقا بلند شو.
_بریم تا یارو نیومده.
***
تو راه پارکینگ بودیم که یکی از بچه ها گفت:تا اینجا که اومدیم بیاین یه سر یه دستشویی هم بریم ببینیم چه خبره.
_باشه از توی دانشکده فنی که رد میشیم تو برو به کارت برس.
_نه...راستشو بخوای اونجا حال نمی ده.دانشکده خودمون یه صفای دیگه ای داره.
_بابا ول کن...
_تا اینجا که اومدیم حالا یه سر تا دانشکدمونم بریم.
_باشه حالا ایندفعه ایراد نداره.

راه افتادیم سمت دانشکده، زیر لبم همینطوری داشتیم فحش و بد و بیراه می گفتیم.
به لابی که رسیدیم،یکی رفت_گلاب به روتون_ دستشویی،یکی رفت ریخت خودشو ببینه، یکی داشت آب می خورد ،یکی رو صندلی نشسته بود که ناگهان...

خانوم شمشادی رو دیدیم...

ادامه نوشته

بازم که .......

ببینید چطوره؟!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــباز همـــــــــــــــــــــــــــــــ



باز هم گیر کردی که...

باز هم صد بار به خودت فحش دادی که این بازیو شروع کردی ؟

باز هم دیدی که دارند باهات بازی می کنند!

باز هم گیم پد زندگیت رو دادی دست یه سری احمق که هی پاس عمقی بدن و تو رو بفرستن تو عمق مشکلات!

باز هم دلت تنگ شده!

باز هم چشمات تر شده!

باز هم نمی تونی هر آهنگی رو گوش کنی

باز هم نفس کشیدن برات سخت شده؟!!

باز هم برای نفس کشیدن مجبور شدی بری بیرون از اتاق؟!

باز هم هوس دو تا بال کردی

باز هم شاید هوس یه تب و لرز درست و حسابی کردی

باز هم نقاب زدی ؟چرا؟

باز هم گلوت برای فریاد زدن کم آورده

باز هم نگاهت به دیگران سنگین شده

باز هم بهت میگند چته ؟

باز هم لبخند تلخ زدی

باز هم از این دنیا با این همه آدماش از نبود یه نفر گله کردی

باز هم زندگی  رو ول کردی و رفتی سراغ جایی که آرومت کنه

باز هم دلت برای آغوش مادرت تنگ شده

باز هم صفحه ی کیبورد خیس شده ……

باز هم لال شدی؟ دِه حرف بزن…… 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــپایانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کودکی ها

بی مقدمه ...


عادت

کاش می دانستی سفره دلم

بدون تو

چقدر خالی است.

هیچ چیز برای خوردن ندارم .

نه غصه ای ،

نه خون دلی !

----------------------------------------------------------------

آنجا ها

دیشب به صفر سفر کردم .

آنجا که هنوز  مادرم دوستم داشت .

آنجا که بزرگترین مشکلم ،

خرابی چرخ رو روئکی بود که از خواهرم به ارث برده بودم .

آنجا که پستانک پلاستیکی آویزان از گردنم ،

به پایم گیر کرد .

سرم به میز عسلی کنار اتاق خورد ،

و حالا هزار سال است که آرام خوابیده ام .

----------------------------------------------------------------

آرزو

شش سکه ی 10 تومانی جمع کرده بودم .

تا پسر همسایه

سه خانه از جعبه ی شانسی را برایم باز کند .

" کاش بادکنک قرمز را برنده شوم "

تیله

پوچ

قطاب

پدرم بادکنک های جشن تولد را باد می کرد .

و من در میان کادوها

دنبال سکه می گشتم .

----------------------------------------------------------------

حسرت

پدر بزرگم پرسید :

(( می خواهی چه کاره شوی ؟ ))

گل فروش .

خندیدند .

گریه ام گرفت .

و امروز همه ی دکترها ، خلبان ها ، پلیس ها ...

همه و همه برای سنگ قبرش گل خریده اند.

کاش گلفروش شده بودم .

----------------------------------------------------------------

تَه کلاس

جوراب هایم را شسته ام ،

تمیز.

مشق هایم را نوشته ام ،

خوش خط .

دندانهایم ، حتی آن دو که افتاده اند را مسواک زده ام ،

سفید .

نه روپوش سرمه ای رنگم چروک است ،

نه سر زانوهایم خاکی .

دفترم خط کشی شده است ،

مدادهایم را تراشیده ام و کتاب های فردا هم حاضرند .

اجازه ،

حالا می توانم عاشق شوم ؟



یه راهی ، یه چاهی آخه ؟!


سلام

من اصلا نمی تونم جدیدا درس بخونم. نمیدونم چرا رغبتم نمیاد درس بخونم. بیشتر سرم افتاده تو کتابهای غیر درسی. با اینکه قدیمترها بالاخره یه جوری یه کمی میخوندم و تا اینجا خودمو کشوندم اما الان هر کاری می کنم نمیشه.


شما بگید چی کار کنم شاید یه راهی بلد باشید ؟

هنر برنزی

خیلی نمی خواستم در رابطه با این موضوع حرف بزنم .اصلا نمی خواستم بهش فکر کنم،اما با خبری که امروز در طی دزدیده شدن نهمین مجسمه برنزی به گوش رسید دیدم دیگه بیشتر از این جای خاموشی و ساکت بودن نیست.

گفتم بیایم همینطوری دور همی یه بررسی داشته باشیم نسبت به این دزدی های اخیر،ببینیم چطوریه اگه می ارزه مام مدیریتو ول کنیم بریم سراغ مجسمه و هنر...

همونطور که می دونین چگالی برنز خیلی زیاده و در کل فلز سنگینی به حساب میاد و بلند کردن یه مجسمه برنزی کار یه نفر نیست.تازه مجسمه هارم از زیر به تیرآهنی، میلگردی چیزی وصل می کنن که دیگه از جاش تکون نخوره.تو اخبارم در طی صحبتی اعلام شد که دزدیدن هر کدوم از این مجسمه ها کار 3 یا 4 نفر نبوده بلکه به زور بیشتری نیاز داشته...

حالا اینجا بحث پیش میاد که چطوری مجسمه هارو از جاشون کندن؟

فکر اولی که به ذهنم رسید استفاده از جرثقیل بود.

اما جرثقیلو چجوری بردن تو پارک؟

به خودم گفتم شاید با یه وانت نیسان که مجهز به قرقرست رفتن و مجسمه هارو پیچوندن.

دیدم وسط حوض پارکی که جرثقیل نمی تونه بیاد توش نیسان چجوری می خواد جولان بده و مجسمه بدزده.

گفتم شاید یه سری ادم غلچماق رفتن و مجسمه رو از سرجاش کندن و انداختن پشت ماشین!

دیدم نه تو ارتفاع حدود 100 تا 140 سانتی زور زدن خیلی سخته.

تو این فکر بودم که یاد علوم سوم ابتدایی افتادم ،گفتم شاید از دسته بیلی، لوله داربستی چیزی به عنوان اهرم استفاده کردن تا بتونن مجسمه رو از سر جاش بکنن.

باز دیدم نه...این به تنهایی کافی نیست.

گفتم شاید یکی ازینور یه اهرم انداخته زیر مجسمه بدبخت یکی دیگم ازونورداره می کشتش تا بالاخره مجسمه از جاش کنده شه.

دیدم نه ... باز زور کمه.

گفتم شاید به جای نفر دوم یه خری، گاو نری، شتری چیزی گذاشتن که زورش بیشتر باشه و مجسمه رو بهتر بکشه.

دیدم نه ... اگرم بتونن مجسمه میوفته زمین و ...

گفتم خوب اینکه کاری نداره پشت گاوه یه گاری پر کاه می بندن تا اگه مجسمه بخواد بیوفته طوریش نشه.

باز این راه حلم به دلم نچسبید.

گفتم شاید دزدا ازون دزدای باکلاسن و از ابزار آلات خیلی باحال استفاده می کنن،مثل سنگ فرز و دریل و ازینا که دِر دِر صدا می ده و باهاش آسفالت میکنن و کلی دیگه ازین آت و آشغالا...

دیدم نه ... اینا صدا داره،به درد دزدی تو شب نمی خوره.

راستی اصلا از کجا معلوم که دزدا تو شب میان سراغ مجسمه های بدبخت؟

.

.

.

ادامه نوشته

معما.....

آیا شما در زمره دو درصد افراد باهوش در دنیا هستید؟ پس مساله زیر را حل کنید و دریابید در میانه  افراده باهوش جهان قرار دارید یا خیر! هیچگونه کلک و حقه ای در این مساله وجود ندارد، و تنها منطق  محض می تواند شما را به جواب برساند. (موفق باشید.


١) در خیابانی، پنج خانه در پنج رنگ متفاوت وجود دارد.

. سئوال: کدامیک از آنها در خانه، ماهی نگه می دارد؟

۲)در هر یک از این خانه ها یک نفر با ملیتی متفاوت از دیگران زندگی می کند.

۳)این پنج صاحبخانه هر کدام نوشیدنی متفاوت می نوشند، سیگار متفاوت می کشند و حیوان خانگی متفاوت نگهداری می کنند

راهنمایی:

۱) مرد انگلیسی در خانه قرمز زندگی می کند.

۳) مرد دانمارکی چای می نوشد. 

۴) خانه سبز رنگ در سمت چپ خانه سفید قرار دارد.

۵) صاحبخانه خانه سبز، قهوه می نوشد.

۶) شخصی که سیگار Pall Mall می کشد پرنده پرورش می دهد.

۷) صاحب خانه زرد، سیگار Dunhill می کشد.

۸) مردی که در خانه وسطی زندگی میکند، شیر می نوشد.

۹)مرد نروژی، در اولین خانه زندگی می کند.

۱۰) مردی که سیگار Blends می کشد در کنار مردی که گربه نگه می دارد زندگی می کند.

۱۱) مردی که اسب نگهداری می کند، کنار مردی که سیگار Dunhill می کشد زندگی می کند.

۱۲) مردی که سیگار Blue Master می کشد، آب میوه می نوشد.

۱۳) مرد آلمانی سیگار Prince می کشد.

۱۴) مرد نروژی کنار خانه آبی زندگی می کند.

۱۵) مردی که سیگار Blends می کشد همسایه ای دارد که آب می نوشد. ۲) مرد سوئدی، یک سگ دارد.

آلبرت انیشتین این معما را در قرن نوزدهم میلادی نوشت، به گفته وی ۹۸% از مردم جهان نمی توانند این معما را حل کنند! شماچطور؟؟؟

من مطمئن هستم که شما می توانید. امتحان کنید

منتظر نظرات و جواب شما هستم


باغ لاله هاي گچسر

باز ما اومديم

ديدم فصل بهاره و طبيعت داره دوباره جون مي گيره گفتم بيام هر چند وقت يك بار يه جاي سياحتي و تفريحي رو معرفي كنم تا تو اين فصل شمارم شاد كرده باشم.

اينبار مي خوام باغ لاله گچسر رو معرفي كنم.جاي قشنگيه

اين مطلبم از خبرگزاري مهر كپ زدم....


سال گذشته 90 هزار نفر میهمان باغ لاله های گچسر شدند

بخشدار آسارا در گفتگو با خبرنگار مهر در کرج گفت: سال گذشته 90 هزار نفر از گردشگران از باغ لاله های گچسر دیدن کردند.

ابوالقاسم باقری افزود: در زمین 10 هزار متر مربعی باغ لاله های گچسر که در روستای گرماب واقع شده است 400 هزار شاخه گل لاله روییده و نمای زیبایی به این محل هدیه کرده است.

وی از وجود 20 تا 30 هزار نوع گل لاله در باغ لاله خبر داد و بیان داشت: در باغ یک میلیون پیاز گل کاشته شده است.

شش اردیبهشت ماه جاری روز افتتاحیه باغ لاله های گچسر

این مسئول با اشاره به آغاز دوازدهمین جشنواره باغ لاله های گچسر اظهار داشت: شش اردیبهشت ماه جاری مصادف با افتتاحیه باغ لاله هاست که به صورت تخصصی و با حضور مسئولان شهری صورت می گیرد.

باقری خاطرنشان کرد: در این مراسم علاوه بر حضور مسئولان دستگاه های مختلف شهر، مدیران بخشها و کارشناسان فضای سبز شهرداری تهران نیز شرکت می کنند.

وی بیان داشت: در مراسم افتتاحیه باغ لاله های گچسر اساتید دانشکده کشاورزی نیز حضور خواهند داشت.

باقری اظهار داشت: بازدید از باغ لاله های گچسر از روز هفتم اردیبهشت ماه جاری برای عموم آزاد است.

شهرستان کرج به ویژه منطقه آسارا یکی از مناطق مهم در استان تهران برای پرورش گل و گیاه به خصوص گل های شاخه بریده است که سالانه حدود ۳۱ میلیون شاخه گل در سطح ۳۲ هکتار در این شهرستان تولید می شود و گل های شاخه بریده شامل گلایل، لیلیوم، مریم، رز، ژربرا، داودی و لاله است.

طبیعت زیبای باغ لاله را می توان با چشم اندازهایی چون کوه های البرز، رودخانه کرج و پوشش گیاهی منحصر به فرد چالوس از جاذبه های گردشگری کشور نام برد که مشتاقان و گردشگران ایرانی و خارجی بیشماری تاکنون از این مجموعه دیدن کرده اند.

براي ديدن عكسهاي اونجا به ادامه مطلب رجوع كنين...


ادامه نوشته

کوه

بازم سلام

سلامی به خنکای نسیم سلسله جبار البرز.نسیمی که با عطر گل و گلپر و چمن های طبیعی و خودرو همراه است و مشام آدمی را نوازش می دهد.

سلامی به گرمی آفتاب دره های پر هیاهو ،هیاهویی از خروش آبهای سرد کوهستانی،آبهایی که از آب شدن قطره قطره یخچال های کوهی به وجود می ایند و با جویها و رود ها و رودخانه ها همراه می شوند تا نوایی نغماگین را به ما هدیه دهند.نوایی از خروش ،نوایی از تازگی و زندگی...

سلامی پر جوش چو چشمه ساران ،چشمه هایی که از دل کوهپایه های عظیم کوههای استوار به بیرون می جوشند و ندایی از هستی را در گوش ما زمزمه می کنند

سلامی به صفای جمع دوستانه ی ما به شما دوستان عزیز...

حرفو کوتاه می کنم...

ما امروز با تعداد کثیری از بچه های باحال،باصفا،بامرام،بامعرفت،باخوب،باورزشکار،با...چرا دارم باز چرت و پرت می گم.امروز من و مجید و مهدی سه تایی با هم رفتیم به کوهای اطراف تهران تا از هوای پاک و طبیعت زیبای شهرمون لذت ببریم.

گفتیم این دفعه شمارم در شادی خودمون سهیم کرده باشیم،به همین منظور چندتا عکس آپ کردم که بهتون نشون بدم که شمام مثل ما یکم با طبیعت بی نظیر اونجا آشنا شین و ببینین که دوستاتون روز یکشنبشون رو چجوری گذروندن...

اینجا لازم به ذکره که ما برای گرفتن این عکسها دست به دامن همین طبیعت شدیم و سنگ و کلوخی نبود که ما این گوشی بدبختو روش نذاشته باشیم.


ادامه نوشته

از ما گفتن بود ...

اواخر بهمن ماه بود که من شروع به ارائه مطالب تخصصی مدیریت در بخش آزمون کارشناسی ارشد کردم .

1- دوم اسفندماه در مطلبی که به معرفی منابع آزمون ارشد پرداختم ، تاکید کردم که کتاب انتخابی ریاضی 2 توسط استاد (به پیشنهاد دانشجویان) در بین منابع ارشد ذکر نشده . ولی متاسفانه توجه خاصی به این موضوع نشد ،  چه در فضای مجازی و چه در فضای کلاسی .البته سرفصل دروس یکی هستند ، ولی مطمئنا ریاضی 2 نوشته آقای پورکاظمی از سطح بالاتری برخوردار است .

2-  روز چهارشنبه تمام تلاش خودم رو کردم که به کلاس ریاضی برسم تا این نکته رو به استاد و بقیه یادآوری کنم که ما با سرعت خیلی کمی در حال پیشرفت هستیم . ولی متاسفانه به کلاس نرسیدم .

3- اون چیزی که منو بیشتر اذیت می کنه رضایت کامل بچه های کلاس از تعطیل شدن چند جلسه آینده است . ممکنه استاد در همون حدی که تدریس کرده سوال مطرح کنه ، ولی آیا هدف شما آزمون خرداد ماهه ؟

4- در اینجا بودجه بندی سوالات ریاضی برای آزمون ارشد رو خدمتتون عرض می کنم . لطفا توجه کنید :

ردیف

مبحث

تعداد تقریبی سوال

درصد

ریاضیات

1

مجموعه ها

1-0

2-0%

2

تابع

4

10%

3

ماتریس

1

2%

4

وابستگی خطی

1

2%

5

بسط دو جمله ای

1-0

2-0%

6

حد و پیوستگی

3

7%

7

مشتق و دیفرانسیل

5

13%

8

انتگرال

4-3

10-7%

9

توابع دو یا سه متغیره

5

13%

10

غیره

1

2%



همونطور که دیدید از  ماتریس که الان نزدیک به 3 هفته است ما روش تمرکز کردیم ، تنها 1 تست می آید .
(اینطور که من از دوستان 87ی شنیدم قضیه گاوس جردن ماتریس ها در تحقیق درعملیات کاربرد پیدا می کنه ! همین قسمتی که استاد لطف کردند حذف نمودند !!! .) ولی مباحث مشتق و انتگرال در مجموع شامل 8 سوال می شوند . به علاوه بعدها در درس آمار و فکر می کنم تحقیق پروژه ما به انتگرال نیاز داریم . الآن وقتشه که یاد بگیریـ...م ، د !


خود دانید ....

کوتاه اما خواندنی

نمیدونم از کجا باید شروع کنم یا اینکه چجوری بگم که هیچ کس ناراحت نشه شاید اصلا نباید بگم اما امیدوارم از گفته هام ناراحت نشید این ها فقط یه نظر نه حتی یه انتقاد یا یه پیشنهاد دلم میخواست   برای اخرین بار بنویسم وبرخلاف تمام نظراتم که همیشه بی پروا نوشتم در نوشتنش تردید داشتم

از خانم ها شروع میکنم به ترتیب حروف الفبا مینویسم ودوستانم رو نیز در اخر مطلب سفارشی ازشون یاد میکنم

خانم م.الف فقط کارهایی رو میکند که دوست دارد بیشتر طبق علایقش رفتار میکند تا مسیری که براش تعیین شده و اول و اخر باید اون راه رو بره

خانم ر.الف دوستش دارم به خاطر خنده هاش وتعجب کردناش نجیب ومهربون یه کمی هم شوخ طبع

خانم ساناز پ شیطونه ویه جا اروم وقرار نمیگیره از این که هر از گاهی محیط عوض شه خوشش میاد از شوخی هاش ناراحت نمیشم بهش عادت کردم

خانم سحر.پ خیلی وقتا با ساناز فرق داره جدی تر واروم تر

خانم ف.ج همیشه با همه چیز عادی برخورد میکنه عاشق محرم و امام حسین شاید من هیچ وقت فکر نمی کردم که یه روز این فرد برام دوست داشتنی باشه

خانم ش.چ نجیب واروم وخیلی کم حرف از این که در کنارش باشم خوشحال میشم شاید کمتر این کار رو میکنم اما واقعا از بودنش لذت میبرم

خانم م.ح اولش از اینکه برای اولین بار یکی از اقوامی که اتفاقا هم فامیلی منم هست هم کلاسیم باشه ناراحت بودم اما با دیدن فردی که اب تو دلش تکون نمیخوره حتی اگه به امتحانش هم نرسه خیلی نظرم تغییر کرد چون من دقیقا نقطه ی مقابل این ادم کم حرف و دوست داشتنی ام

خانم م.د زیرک و دقیق وقتی میخنده زیباتر میشه

خانم م.ش بر خلاف ظاهر اروم و دوست داشتنی درونی پر از تلاطم داره به همه چیز فکر میکنه و از چیزایی که نمیدونه میترسه شاید به خاطر همین همیشه به دنبال پیدا کردن سوالاشه

خانم ب.ر متفاوت باظاهرش شبیه به دوستانش زیرک ودقیق

خانم ل.س منظم ومنضبط هیچ وقت از گفتنم حرفاش به من تردیدی نکرده و به ناراحت شدن ونشدنم هم توجهی نکرده خیلی به دوست همیشگیش از نظر شخصیتی  نزدیکه به طوری که باورم نمیشه توی دانشگاه با هم اشنا شدند

خانم م.م از خوندن لذت میبره دوست داره باکسایی دوست بشه که واقعا دوسش دارند حساس ودقیق

خانم الف.م اروم ودوست داشتنی نجیب ومنضبط و راز دار ویک شنونده ی خوب برای حرف هایی که میشنود

ادامه نوشته

یه یادداشت....!

دیدم بچه ها دستی به قلم بردن و من جا موندم .با خودم گفتم یکم تلاش کنم ببینم چی از من بر میاد . این اولین دلنوشته ی منه . خیلی کوتاهه و اگه بد بود به بزرگیه خودتون ببخشید. نظر برام خیلی مهمه ولی به هیچ وجه انتقاد نمیپذیرم . نه شوخی کردم انتقاد هم بکنید . 

این شما و اینم چند خط چرت و پرت...!


یک لحظه ..... یک غفلت ..... یک چمدان پر از پشیمانی ..

 جاده ای در پیش روی برای فرار از آن همه گناههای ناخواسته .. 

نا خواسته آمدم بی آنکه پاسخی برای آن همه چراهای ماورایم جستجو کرده باشم ..
 ناخواسته در بی راهه ایی گام نهادم که راه گریزی از آن نیست  
حال من .... جاده ..... چمدان و یک عمر پشیمانی در جستجوی چیزی که او به من داده بود و من در بیراهه غفلت خویش از دست دادم و حال برای باز پس یافتن آن تمامی اعتبار شهر به کار نمی آید .. 
من .... جاده ..... پشیمانی .... 
من جاده در جستجوی او.....


هفتصد

جای خیلی کثیفی بود . گند از سر و روش می بارید . بوی روغن سوخته تمام فضا رو پر کرده بود. هواکش هم فقط صدا رو زیاد میکرد . به مرد میانسالی که اون طرف میز استاده بود گفتم :

(( منم یکی می خوام . ))

مرد دست به کار شد . کارش رو خوب بلد بود و روزی هزار بار انجامش می داد. دست هاش تمیز نبودند . همه می دونستند و هیچ کس اعتراضی نداشت . دونه های فلافل رو با دست بین نون قرار داد و فقط برای ریختن ترشی از قاشق استفاده می کرد .

ساندویچ رو گرفتم و ته مغازه ، پشت به خیابون نشستم. جوری که نه من صورت عابرین رو ببینم نه اونا من رو . از توی آیینه شکسته رو به روم میزکار رو میدیدم . پسر جوانی چندبار وارد مغازه شد و دوباره برگشت . بالاخره رضایت داد و با خجالت پنهانی پرسید :

(( آب خوردن هم دارید ؟ ))

مرد به سمت من اشاره کرد و گفت :

(( آخر مغازه سمت راست ...))

پسر جوان در بین در مغازه ایستاد و به کسی اشاره کرد که بیا . چند لحظه بعد دختر بی آلایشی در حال آب خوردن با قوطی خالی ساندیس بود . پسر جوان با آرامی جیب هاش رو بررسی کرد و یک اسکناس 500 تومنی پیدا کرد . پشت به من و روبه دختر جوان ایستاده بود. به آرامی چیزی زمزمه کرد و دختر جوان با شک گفت : (( آره .... هست )) بعد پول خردهای کیفش رو جمع کرد و به پسر داد . مرد جوان از مغازه دار پرسید :

(( فلافلا چنده ؟ ))

(( هفصد...))

((یکی لطفا ...))

تو فکر مشکلی بودم که همه به سادگی از کنارش رد می شن . ولی برای من خیلی سخته . حتی اگر برنامه های آینده ام خراب نشده باشه ، تصوری که از 5 سال آینده خودم داشتم عوض شده بود و این منو اذیت می کرد. یاد حرف مسئول بی حوصله نظام وظیفه می افتم : ((دخترا فرق دارن . قانونه .... )) چند دقیقه ای میشه که یادم رفته ساندویچ تند فلافل رو بخورم. ناخودآگاه گوشم متوجه زوج جوان میشه :

(( خیلی بدی ، گفتم بِش بگو خیار شور نذاره . ))

(( اشکال نداره ، کاغذش رو بازکن ... ))

دختر جوان کاعذ کاهی ساندویچ رو باز کرد و پشر هم مشغول به درآوردن خیارشورها شد . تک و توک اونارو توی دهنش میگذاشت و بقیه رو توی سطل می ریخت . سرم رو پایین انداختم . از اینکه چرا اینقدر بشون نگاه میکنم تعجب کردم . یکی از مشتری ها سیگاری روشن کرده بود و زیر لب غرغر می کرد. با خودم گفتم چطور میشه این قدر بی توجه به دیگـ ....

(( وای .... ))

به سرعت سرم رو بلند کردم . سانویچ فلافلی هفتصد تومنی روی زمین افتاده بود و پسر جوان بی تحرک و مبهوت به کفِ کثیف مغازه نگاه می کرد . دختر دستش رو گرفت و گفت :

(( عیب نداره . دیگه کثیف شده . گفتم که گشنم نیست . خودم بعدا برات درست میکنم ))

اشک تو چشام جمع شد . دوست داشتم همه زندگیم رو به پسره ببخشم تا دیگه با خجالت به حلقه اش نگاه نکنه . دوست داشتم فریاد بزنم . سر همه ، سر خودم . دوست داشتم توی چشماش نگاه کنم و بهش بگم که چقدر دلم سوخته . ولی .... روی صندلی خشکم زده بود و ساندویچ توی دستم سنگینی می کرد . حالم از فلافل بهم خورد . از رستوران ، از غذا ، از پول ، از دنیا . از خودم . ته مونده ی ساندویچ رو روی زمین انداختم .گلوم می سوخت . آب میخواستم . آره...آب. لقمه توی گلوم گیر کرده بود . بغض اجازه نمی داد قورتش بدم .

((ببخشید آقا  ، آب خوردن هم دارید ؟ ))