در کوچه سار شب! + پیشنهاد
شب فراق كه داند كه تا سحر چندست
مگر كسي كه به زندان عشق دربندست
گرفتم از غم دل راه بوستان گيرم
كدام سرو به بالاي دوست مانندست
پيام من كه رساند به يار مهر گسل
كه بر شكستي و ما را هنوز پيوندست
قسم به جان تو گفتن طريق عزت نيست
به خاك پاي تو و آن هم عظيم سوگندست
كه با شكستن پيمان و برگرفتن دل
هنوز ديده به ديدارت آرزومند است
بيا كه بر سر كويت بساط چهره ماست
بجاي خاك كه در زير پايت افكندست
خيال روي تو بيخ اميد بنشاندست
بلاي عشق تو بنياد صبر بركندست
ز دست رفته نه تنها منم درين سودا
چه دستها كه ز دست تو بر خداوند است
فراق يار كه پيش تو كاه برگي نيست
بيا و بر دل من بين كه كوه الوند است
ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق
گمان برند كه سعدي ز دوست خرسندست
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 23:44 توسط حسين
|
وبلاگ دانشجویان مدیریت بازرگانی