راز کوچک...

اینو مینویسم برای اونایی که میخواهند زندگی خود را صد در صد بسازند...

اگر 

A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z

برابر باشد با

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26

 

(تلاش سخت) Hard work

 

H+A+R+D+W+O+ R+K

 

8+1+18+4+23+ 15+18+11= 98%

 

*

(دانش) Knowledge

 

K+N+O+W+L+E+ D+G+E

 

11+14+15+23+ 12+5+4+7+ 5=96%

 

*

(عشق) Love

 

L+O+V+E

 

12+15+22+5=54%

 

*

خیلی از ما فکر میکردیم اینها مهمترین باشند مگه نه؟!!!

پس چه چیز 100% را میسازد؟؟؟

 

(پول) Money

 

M+O+N+E+Y

 

13+15+14+5+25= 72%

 

*

(رهبری) Leadership

 

L+E+A+D+E+R+ S+H+I+P

 

12+5+1+4+5+18+ 19+9+16=89%

 

*

پس برای رسیدن به اوج چه کنیم؟

 

(نگرش) Attitude

 

1+20+20+9+20+ 21+4+5=100%

 

*

اگر نگرشمان را به زندگی، گروه و کارمان عوض کنیم زندگی 100% خواهد شد.

 

نگرش همه چیز را عوض میکند، نگرشت را عوض کن همه چیز عوض میشود...


طعم شیرین نامردی (نگاه دوم)

دیدم مجید داستان روز 3 شنبه و اون بلایای طبیعی و غیر طبیعیی که سرش اومده رو از دیدگاه خودش(قربانی توطئه) تعریف کرده،گفتم بیام و اون مسائل رو از یه زاویه دیگه براتون تعریف کنم تا بیشتر به شور داستان پی ببرید.
پس این داستان، موازی داستان ((طعم شیرین نامردی)) مجیده که دارم از دیدگاه شخصی که در دل حادثه وجود داشت براتون نقل می کنم.

کلاس مفید و پر رنج dr.hoss در کمال شکوه و جلال به پایان رسید و طبق معمول به ما گفتن که بعد از ظهر سر کلاس می بینمتون،اولش با مخالفت بچه ها رو برو شد ولی وقتی که بچه ها دیدن این نر دوشیدن نداره بی خیال (استاد ...استاد) کردن و غر زدن شدن و همه مثل بچه های خوب کلاسو ترک کردیم.از کلاس که اومدیم بیرون جمع خانومارو دیدیم که به قول مجید داشتن با هم پچ پچ می کردن.مجید به من گفت که :غلط نکنم می خوان بگن که کلاس بعد از ظهر رو بپیچونیم.

همینم شد! نفهمیدم چه جوری ولی به خودم که اومدم دیدم داریم سر پیچش کلاس بعد از ظهر و نگرانی از بابت حضور بعضی از دوستان صحبت می کنیم(نمی گم کی که یه وقت آبروی سهیل نره)

خلاصه بعد از کلی هماهنگی و ریش و سیبیل گرو گذاشتن موفق شدیم که همه رو راضی کنیم که بعد از ظهر سر کلاس نرن.اینجا مجید خیلی نگران بود اخه اگه یه غیبت دیگه می کرد از کلاس حذف می شد،تازه یه کاریم تو بلوار کشاورز داشت که باید انجام می داد.قرار بود بعد از کلاس صبح بره برای انجام کارش و خودشو برای ساعت 3 دوباره برسونه دانشگاه تا غیبت نخوره،اما در کمال تعجب دید داره همه چی وقف مرادش پیش میره چون اگه هیچکس سر کلاس حاضر نمی شد دیگه استاد برای اونم غیبت نمی زد تا درس 3 واحدیش رِتِته...

بعد از مطمئن شدن بابت بعد از ظهر ما راه افتادیم سمت بوفه دانشگاه تا خستگی و ضعف ناشی از کلاس تمومی ناپذیر مبانی رو از تنمون بیرون کنیم. تو راه برگشتم با مجید خداحافظیامونو کردیم چون دیگه نمی خواست برگرده دانشگاه.

دیگه کم کم همه پخش و پلا شدیم،مجید که رفت سی خودش،بچه هام که اکثرا کلاس کامپیوتر داشتن، فقط من موندم و سهیل.با هم رفتیم تو محوطه دانشکده کشاورزی رو یه صندلی نشستیم و شروع کردیم به چرت و پرت گفتن و خندیدن و یه وقتایی هم از روی بی کاری و دلخوشی من یه نگاهی به متن زبان مینداختم آخه متن من خیلی خالی بود و چیزی توش ننوشته بودم برای همین متن حسینو گرفتم تا بخونمش.متن که تموم شد رفتم سرکلاس و متن حسینو بهش دادم و با سهیل رفتیم سمت دانشکده خودمون که تو راه dr.hoss رو دیدیم که داره با سعید(دوست سال بالایی مون که اتفاقا با سهیل هم خیلی رفیقه) صحبت می کنه.سهیل به من گفت که تو برو من با سعید کار دارم.

من نمی دونم بین اونا چی گذشت و کی استاد با سهیل صحبت کرد و چی بهش گفت ولی انگار از اینکه بچه ها هی تعداد غیبتاشون رو ازش می پرسیدن از یه چیزایی بو برده بود.سهیل به من زنگ زد  و گفت که خودتو سریعا به BRT (همون گذر مسقف که شبیه بهمنگیر می مونه و رابط بین دانشکده ما با مهدیه و سلف و بالا خره درب دانشگاست)برسون.

وقتی به سهیل رسیدم دیدم داره با تلفن با مجید صحبت می کنه که :استاد گفته جلسه امروزو من رسمی اعلام کردم پس همه باید بیان،خیلی هم جدی بود.

.

.

ادامه نوشته

یك داستان كوتاه عبرت آموز

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟

دست همه حاضرین بالا رفت.

سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگا ه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟

و باز هم دست های حاضرین بالا رفت.

این بارمرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان ، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید.

و ادامه داد:

در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم.

طعم شیرین نامردی ! (نگاه اول)

نمی دونم با خبر هستید یا نه .  3 شنبه اتفاق جالبی افتاد . وقتی شروع کردم به نوشتن یادداشت ، قصد نداشتم اینطوری بشه . شد دیگه . یادداشت روز سه شنبه من به داستانی تبدیل شد که 95 درصدش واقعیته . اون 5 درصد هم برای داستان پردازی لازم بود . یکم زیاد شده . ولی امیدوارم بخونید و خوشتون بیاد .


<>
الان چندمین باره که استادِ درس کسل کننده ی " مبانی سازمان و مدیریت " به ما گفته باید تا بعد از ظهر صبر کنیم و ساعت 3 کلاس برگزار میشه . اول ترم قرار شد یک هفته در میون این کلاس تشکیل بشه . ولی انگار این استادِ خوشش میاد 30 نفر آدم رو توی دانشگاه ، بی کار نگه داره . منم که غیبت هام پر شده و دیگه نمی تونم کلاس رو بپیچونم . بازم این دخترا دوره هم جمع شدن و پچ پچ می کنن . هر بار این اتفاق میفته یعنی خبری هست که جمعیت 7 نفری پسرها چند لحظه بعد ازش با خبر میشه. من باید زو ...
(( سلام . خوب هستید ؟ ))
(( سلام . ممنون شما چطورید ؟ باز چه خبر شده ؟ ))
(( ما نمی خوایم بعد از ظهر بیایم . شما هم نیاید دیگه ... ))
در حالی که داشتم با سر به کسانی که تازه به جمع اضافه شده بودن سلام می کردم گفتم : (( منکه از خدامه . چون الان هم یه کاری دارم باید برم و دوباره برای کلاس برگردم . فقط پیشینه ی خوبی نداشتید... کلاس زبان یادتو... ))
همه ی جمع با هم : (( نه دیگه ....))
 تلفنم زنگ می خوره . صاحب امتیاز نشریه ای که ساعت 12 باید تو جلسه شون شرکت کنم . با بی میلی رد میکنم و میگم : (( ببینید من اگه بازم غیبت کنم استاد حذفم میکنه . شوخی نگیرید . حذفم میکنه ! ))
چند نفرشون اون پشت با هم صحبت می کردن و احساس کردم شک دارن . با این حال بهشون اعتماد کردم .(( باشه ...))
 (( پس ما خانوما بعد کلاس کامپیوتر میریم بیرون . شما هم اصلا دانشگاه نباشید . ))
اس ام اس . از طرف مدیر مسئول . Show New Message ... (( باشه . منکه الان باید برم . امیدوارم حذف نشم ! )) صدای خده . 

<>
ساعت 11:57 . من و امید اولین کسانی هستیم که تو محل صحبت حاضر میشیم . من اطراف رو نگاه میکنم . دنبال چهره آشنا . ولی حتی اگر هم یکی از اعضا رو میدیدم ، نمی شناختم . همه ی ارتباط ما مجازی بوده . تلفن ، اس ام اس ، ایمیل . امید گفت : (( اوناهاش . اون لباس سبزه . اون مدیر مسئولِ )) .
(( سلام آقای تر"" ، خوب هستید ؟ خسته نباشید. خیلی ممنون از همکاریتون ))
دستم رو بردم طرفش و گفتم : (( سلام . ممنون ، وظیف بوده. شما خسته نباشید ))
بقیه اعضا رو هم به همین روال شناختیم و جلسه شروع شد . صحبت ها با بررسی طرح نشریه و مواردی که به من مرتبط میشد آغاز شد . مدیر مسئول از بقیه بیشتر نظر میداد .
(( به نظر من برای شماره بعد ، از همین رنگ استفاده نکنیم . بریم سراغ یه طیف رنگی شاداب تر . مثلا صورتی ... ))
2 نفرشون رو دیدم که خنده ی نا خودآگاهی روی لبشون نشست و بالاخره سردبیر گفت : (( حالا صورتی چیه . یه رنگ دیگه . ))
صاحب امتیاز که دو صندلی با من فاصله داشت و در حال ورق زدن حاصل کار بود گفت : (( به عقیده من همین خوبه . من خودم به شخصه از سبک تیره بیشتر خوشم میاد ))
من یک سری نکات رو به سبک خودم یادداشت میکردم . س، صورتی . م. تیره ! بازم اس ام اس .
" کجایی ؟ "
جواب نمیدم و به صحبت ها گوش میدم . حرف ها پراکنده شده و دو به دو با هم صحبت میکنن . در زده شد و اول چند تار موی مش شده ظاهر شد و بعد ...

ادامه نوشته

اشک بهاری

به نام خدايي كه بهترينها را آفريد
زندگی قانـــــــون نیست
زندگی قافیه باران است
من اگر پاییزم و درختان امیدم همه بی برگ شدند
تو بهاری و به اندازه ی باران خدا زیبایی

سلام به هم كلاسي هاي پر ذوق و هنرمند ، امروز دلم گرفته بود و رفتم تو محوطه خوابگاه قدم بزنم كه نم نم بارون شروع شد.
همون چيزي كه هميشه دوست داشتم برام پيش بياد ، همون شد يعني قدم زدن زير بارون اونم
با پرتو كم سوي نور خورشيد
همه چيز يادم ميومد : ناراحتيا ، دلتنگيا ، قصه ها ...........همه را باران شست و با خود برد ،ْ
 برد و ديگه هم اميدوارم پيشم بر نگردن .
انقدر سبك شده بودم كه زمان و مكان رو فراموش كردم ،يهو غروب خورشيد منو محو خودش كرد و رگين كمان آنطرف آسمان ديوانه كننده بود ، واقعا برام لحظه بياد موندني و فراموش نشدني بود .
خوشي ها همينجا تموم نشد و.................

ادامه نوشته

شیرین

سلام

من امروز اومده بودم خونه خالم که اونجا یه کتاب پیدا کردم.

شروع کردم به خوندن چند صفحه اول اون کتابه . کتاب رمانی بود به اسم "شیرین" که داستان دوتا پسر خاله بود که برای تحصیل به خارح از کشور رفتن و یه سری ماجراها براشون اون جا اتفاق می افته.

رامین یه بچه درسخون بود که چند وقتی بود که تو خوابیدنش به مشکل بر خورده بود و دست به دامن دکترای مختلف و حتی دعانویس می شه.

پسرخالش که بابک نام داره یه بچه شوخ و با حاله که با همه شوخی می کنه و کلی هم خالی می بنده. جالبی داستان تو همین شوخی کردنا و سر به سر گذاشتنای بابکه.

من تا اینجاشو خوندم ولی طبق اخبار و مدارک بدست آمده در ادامه داستان شیرین(همان معشوقه تاریخی که همه می شناسینش)به خواب رامین میاد که مشکلات رامین هم از همین سر چشمه می گرفت.

من نتونستم داستان رو الا چند صفحش بخونم ولی از نثر طنز آلودش خیلی خوشم اومد و کلی هم خندیدم .کتابم نتونستم بگیرم چون مال خاله دوست دخترخالم بود.

جدا کتاب جالبی بود.نویسندشم م.مودب پور ه.

من که توصیه می کنم بخونینش اگرم دارین واسه ما بیارین چون بدجوری تو خماریش موندم.

مشاعره!

 

سلام

ازهمه دوستان علاقه مند به شعر و شاعری

دعوت به مشاعره درقسمت نظرات میگردد ...

 

رمان 1984

امروز می خوان رمان " 1984" نوشته جورج اورل رو به شما معرفی کنم . من این کتاب رو تا حالا 2 بار خوندم که خیلی بهه چسبید . به شما پیشنهاد میکنم حتما این رمان رو مطالعه کنید . توضیح مختصری درباره این رمان به نقل از ویکی پدیا :


در قرار گرفتن این کتاب در ژانر علمی ـ تخیلی بحث وجود دارد؛ اما بسیاری آن را کتابی شاخص در این سبک می‌دانند. گذشته از سبک، این کتاب بیانیهٔ سیاسی شاخصی در رد کمونیسم و نظام‌های توتالیتر شمرده می‌شود. ۱۹۸۴ به سال ۱۹۴۸ میلادی نوشته شده‏است و کتابی دیستوپیایی به شمار می‌آید. کتاب به نام «نوزده هشتادوچهار» هم شناخته می‌شود.

جرج اورول در این کتاب جامعه‌ای را به تصویر می‌کشد که در آن خصوصیاتی همچون تنفر نسبت به دشمن و علاقهٔ شدید نسبت به برادر بزرگ (Big Brother) (ناظر کبیر) (رهبر حزب با شخصیت دیکتاتوری فرهمند) وجود دارد. در جامعه تصویر شده گناهکار به راحتی اعدام می‌شود و آزادی های فردی به‏شدت توسط قوانین حقوق توده پایمال شده‏اند. در این داستان مسائلی همچون اینگساک (Ingsoc)، بزه فکری، گفتار جديد (به‏غايت خلاصه و فاقد زيبایي‏هاي كلام) ،دوگانه‌باوری مطرح می‌شود. کتاب دیدگاهی ضد کمونیستی و ضد حكومتهاي توتاليتر دارد.



فیلم ۱۹۸۴ (Nineteen Eighty-Four) توسط مایکل رادفورد انگلیسی برمبنای این رمان ساخته شده‌است. این فیلم در سال ۱۹۸۴ ساخته شده و صحنه‌ها در زمانی کاملاً مطابق با زمان داستان فیلم‏برداری شده‌اند.

چندین ترجمه از این کتاب به فارسی وجود دارد که می‌توان از بین آنها به برگردان صالح حسینی ، ژیلا سازگار، و حمیدرضا بلوچ اشاره کرد .


من ترجمه صالح حسینی رو دارم و میتونم به شما قرض بدم ، ولی پیشنهاد میکنم ترجمه ی امیر امیر شاهی که آقای علی اکبر معرفی کردند رو مطالعه کنید . البته من خودم این ترجمه رو نخوندم ، ولی کسانی که مطالعه کردند میگن بهتره .

بهترین لحظه های زندگی از نگاه چارلی چاپلین

قبل از عید بود رفته بودم برای دیاگ و چکاب ماشین برای قبل از سفر تا جلوی هر مشکل احتمالی رو بگیرم.

رو دیوار اونجا یه مطلبی نوشته بود که خیلی قشنگ بود.ازش عکس انداختم ،بعدش انقدر زوم کردم تا بتونم بخونمش(البته اونجا یه بار خونده بودم) گفتم شمارم در جریانش بزارم تا شمام ازین مطلب استفاده کنین.


مطلب راجع به بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین بزرگمرد سینمای کمدی جهانه.


The best moment of life from charlie chaplin's point of view

بهترین لحظه های زندگی از نگاه چارلی چاپلین

To fall in love

عاشق شدن

To laugh until it hurts your stomach

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

To find mails by the thousands when you return from a vacation

بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

To go for a vacation to some pretty place

برای مسافرت به یه جای خوشگل بری

To listen to your favorite song in the radio

به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

To leave the shower and find that the towel is warm

از حموم که اومدی بیرون ببینی حوله ات گرمه

To clear your last exam

آخرین امتحانت رو پاس کنی

To receive a call from someone,you don't see a lot,but you want to

کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت می خواد ببینیش بهت تلفن کنه

To find money in a pant that you haven't used since last year

تو شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی

To laugh at yourself looking at mirror,making faces

برای خودت تو آیینه شکلک در بیاری و بهش بخندی!!!

Calls at midnight that last for hours

تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه

To laugh without a reason

بدون دلیل بخندی

.

.

.



برای اطلاعت بیشتر به ادامه مطلب رجوع کنین... 

ادامه نوشته

سوالات اقتصاد

به نام خدا

سلام يه راست مي رم سر اصل مطلب

تشريح سوالات اقتصاد:

۱)معادلات عرضه و تقاضایبه صورت زیر است:

(تابع تقاضا)q=45-2p

(تابع عرضه)q=p-15

الف)نقطه ی تعادلی را بدست اورید.

ب)مازاد تولید کننده ومصرف کننده را محاسبه کنید.   

......................................................................................................................................................

۲)تابع عرضه وتقاضای نیروی کار به صورت زیر است:

L=6w (تابع عرضه)                  تعداد نیروی کار=L

L=100-4w (تابع تقاضا)       دستمزد=w       

الف)مطلوبست محاسبه ي دستمزد تعادلي وتعداد افراد شاغل در بازار .

ب)اگر دولت حداقل دستمزد را ۱۲ واحد پولي اعمال كند وضعيت اشتغال در بازار را توصيف كنيد .

........................................................................................................................................

۳)در صورتي كه دولت دست به سياست اعمال يارانه بزندمازاد رفاه مصرف كننده وتوليد كننده چگونه تغيير مي يابد وميزان خالص زيان اجتماعي چه قدر خواهد بود؟   

........................................................................................................................................

۴)چه كنيم زيان اجتماعي به حداقل برسد؟

........................................................................................................................................

۵)تمام تمرين هاي فصل دوم را حل بفرمائيد.

                      

مباحثه 4

مباحثه 4 : بهترین سریال نوروزی

سلام

تعطیلات عید با سریالهاش تموم شد.

خوب صحبتو کوتاه می کنم،نظر شما راجع به سریالهای امسال چی بود؟

به نظر شما کدوم سریال از همه بهتر و قویتر بود و کدوم یکی ضعیفتر؟

به نظر شما نقاط قوت و ضعف هر سریال کدوم بود؟

لطفا همه جنبه هارو در نظر بگیرین و تو نظراتون تحت تاثیر نظر کس دیگه ای قرار نگیرید و هر کسی نظر خودش رو بده تا بتونیم راجع بهش قشنگ بحث کنیم و به یه نتیجه ای برسیم.

می خوایم یه نقد کوچیک کنار هم داشته باشیم.

خوب بسم الله...

کتاب‌هایی که خواندنشان در معتبرترین رسانه‌ها توصیه شده است


کتاب‌هایی که خواندنشان در معتبرترین رسانه‌ها توصیه شده است


 
این یعنی به نظر خیلی از مخاطبان و منتقدان ادبیات، این سه کتاب همیشه جزو شاهکارها هستند. شما از هر جا بخواهید شروع کنید، اول به این‌ها برمی‌خورید... 


هر فهرستی را که می‌خواهید ببینید، امکان ندارد در آن، از این سه کتاب اسم نبرده باشند؛ این یعنی به نظر خیلی از مخاطبان و منتقدان ادبیات، این سه کتابهمیشه جزو شاهکارها هستند. شما از هر جا بخواهید شروع کنید، اول به این‌ها برمی‌خورید.

ادامه نوشته

ساعت 03:00 بامداد

امشب باید زود بخوابم .

باید زود بخوام تا اول صبح بیدار بشم به این دنیای عوضی فحش بدم . به این کامپیوتر بی مصرف که به هیچ کاری نمیاد . باید بخوابم شاید فراموش کنم ساعت 3 صبح روی صفحه 21 اینچی مانیوتر چی ظاهر شد . ای کاش وقتی ساعت هنوز 12 بود و مادر گفت : (( بسه دیگه ، بخواب .)) می رفتم و بالشت نرمم رو بقل می کردم . کاش هیچ وقت Yahoo Messager رو باز نمی کردم . کاش هیچ وقت اون Chat لعنتی شروع نمی شد .

کاش حداقل 5 دقیقه ، فقط 5 دقیقه زودتر خداحافظی می کردم. اگه این حرف های بی پدر و مادر 02:55 تموم شده بود .... ولی حیف که فقط 5 دقیقه معطل کردم تا اون خبر وحشتناک رو شنیدم .

من باید زود بخوابم تا صبح به این دنیای بی در و پیکر که توش فقط 6 کلمه برای نابود کردن یه نفر کافیه فحش بدم . فقط 6 کلمه که ساعت 3 صبح از صد کیلومتر فاصله به تو میرسه .

ولی اون حرفشو زده بود و حالا منتظر جواب من بود . دستم می لرزید . اشک ناخودآگاه از چشام سر می خورد و دکمه های  کیبورد رو خیس میکرد . می خواستم حسّ محبت و همدردیم و رو براش Send کنم . ولی حیف اون صفحه کلید لعنتی با اون همه دکمه از پَسِ این کار ساده بر نمیاد .

از دور چشمان عسلی پر از اشک دوستم رو می دیدم که توی تاریکی نمی تونست عینکشو پیدا کنه . چشماش رو جمع کرده بود و معصومانه به صفحه LCD نگاه می کرد . منتظر جواب من بود . ولی من نمی دونستم چی بگم . یعنی نمی تونستم چیزی بگم . تک تک دکمه های Keyboard رو گشتم تا اونی رو پیدا کنم که بتونه حرف منو بزنه .

ولی حیف ... نمیشد اشک رو Send کرد . نمیشد لرزش دست ها رو Mail کرد . من از پشت این موجود یه چشم نمی تونستم بهش بفهمونم قلبم داره وای میسته ، بفهمونم که قلبم وایساد ... از پشت این همه تکنولوژی و پیشرفت یه کاره معمولی رو نمیشه انجام داد . نمی تونی سر رفیقت رو روی شونه بزاری و در حالی که باهش گریه می کنی ، موهای لخت بلندش رو نوازش کنی . نمی تونی دست های لرزانش رو بگیری و آروم تو گوشش بگی : من پیشتم . نه نمی تونی ...

ولی اون منتظر جواب بود و تنها یک دکمه بود که شاید میتونست کمی از حرف من رو جلوی چشماش ظاهر کنه . در حالی که اشک اجاز نمی داد صفحه رو درست ببینم دستم رو به طرف Keyboard دراز کردم . Enter....

................. : Majid zelzele


1389/1/13


تئاتر در سال جدید

بازم سلام

این دفعه اومدم یه هدیه فرهنگی بدم به همه دوستان هنر دوست کلاس و هر کس دیگه ای که این وبلاگ وزین رو می بینه.

من نمی دونم تو کلاس چند نفر اهل تئاتر دیدن هستن (امید وارم تعدادشون زیاد باشه) ولی هرکسی هم که اهلش نیست اگه یه بار یه تئاتر خوب بره دیگه خراب تئاتر میشه و اونم مثل ما میاد تو خانواده شریف و محترم تئاتر.

همونطور که می دونین سال جدید شروع شده و نمایشهایی که قبل عید رو صحنه بودن (غیر از چندتاشون) به پایان اجراشون رسیدن و الآن نوبت کارهای جدیده که بیاد رو صحنه .

من میخوام براتون کارهای جدیدی که قراره اجرا بشن رو شرح بدم:

سالن های تئاتر تهران بهار 89 را بااجرای نمایش های جدید آغاز می کنند.

به گزارش ایسنا،مجموعه تئاتر شهر با 5 سالن خود میزبان 5 نمایش جدید می شود که این نمایشها در روزهای آینده اجرای خود را آغاز می کنند.

تالار اصلی مجموعه تئاتر شهر از روز 27 فروردین ماه میزبان اجرای نمایش((پروفسور بوبوس))نوشته الکسی فایکو است که با کارگردانی آتیلا پسیانی به صحنه می رود.در این نمایش که جدیدترین اثر گروه تئاتر ((بازی)) است،بازیگرانی همچون رضا کیانیان،فاطمه نقوی،لیلی رشیدی،ستاره پسیانی(که امسال جایزه بهترین بازیگر زن جشنواره تئاتر فجر رو برد)،بابک حمیدیان،هانیه توسلی،مهدی بجستانی و خسرو پسیانی بازی می کنند.

تالار چهارسو در چند روز آینده میزبان نمایش ((دکتر فرانکشتاین)) می شود که محصول کشور ایتالیاست و در بیست و هشتمین جشنواره تئاتر فجر به عنوان اثر خارجی برگزیده از نگاه تماشاگران انتخاب شده است.

مسعود دلخواه هم از 20 فروردین نمایش ((خدا در آلتونا حرف می زند)) را به صحنه می برد.متن این نمایش را محمد ابراهیمیان نوشته و بهزاد فراهانی،محبوبه بیات و کاظم بلوچی(که فکر کنم یه نسبتی با مونیکا بلوچی دارن)به همراه چند بازیگر دیگر ،نقشهای گوناگون را ایفا می کنند.

تالار سایه هم همزمان میزبان نمایش ((مکبث))نوشته ویلیام شکسپیر و کار رضا ثروتی خواهد بود که این نمایش به عنوان اثر برگزیده دانشگاهی در جشنواره امسال انتخاب شد.

اما کارگاه نمایش از 18 فروردین ماه میزبان نمایش((11:11)) نوشته حسن برزگر و کار مشترک رکسانا بهرام و برزگر می شود که ساعت 19:30 در این تالار اجرا می شود.

خوب بالاخره تئاتر شهر تموم شد .حالا میریم سراغ بقیه سالنهای تئاتر:

تالار مولوی هم از 17 فروردین میزبان اجرای نمایشهای جدیدی خواهد بود.

در تالار اصلی این مجموعه نمایش ((خوابهای خاموشی)) به نویسندگی مشترک ساناز بیان و امیر کیانپور و با کارگردانی مشترک کاظم سیاحی و ساناز بیان اجرا می شود.این نمایش پیش از این در اسپانیا و هلند اجرا شده و جوایزی همچون جایزه سوم متن و اثر خارجی برگزیده از نگاه تماشاگران را دریافت کرده است و حال پس از 2 سال توانسته در ایران نوبت اجرای عمومی بگیرد.

همزمان با اجرای این نمایش،((فاصله های تاریک ستاره ها))،به نویسندگی آزاده شاهمیری و کار ایثار ابو محبوب دیگر نمایشی است که از 17 فروردین ماه 89 در تالار اصلی مولوی به صحنه می رود.این نمایش که پیش از این بانام ((پوست سیاه صورتک های سفید)) در جشنواره دانشگاهی به صحنه رفته جزء آثار برگزیده این جشنواره است که جایزه بهترین نمایشنامه را هم دریافت کرده است.

((اگر شبی از شبهای تهران مسافری)) عنوان نمایشی است که به کارگردانی علی شمس از 18 فروردین ماه در خانه نمایش اداره تئاتر اجرا می شود.این نمایش از تاریخ یاد شده راس ساعت 18:30 به صحنه می رود.

تماشا خانه ایرانشهر هم از 15 فروردین ماه کار خود را با اجرای 2 نمایش ((به خاطر یک مشت روبل)) کاری از گروه نمایش ((لیو)) و با کارگردانی حسن معجونی (اسامی بازیگراشو یادم نمی اد) راس ساعت20 در سالن شماره یک و نمایش ((مکاشفه در باب یک مهمانی خاموش)) محصول کارگاه تئاتر ایران وبه کارگردانی رضا حداد و نوشته آتیلا پسیانی و با بازی بازیگران نام آشنایی همچون ستاره پسیانی،سیامک انصاری،برزو ارجمند،لیلی رشیدی و... در سالن شماره 2 راس ساعت 20:30 از سر می گیرد.(این دوتا نمایش از قبل از عید تمدید شدن)

با آرزوی موفقیت برای همه دوستان و همکلاسیا

اسان ترین راه

اسان ترین راه.......

  • اسان ترین راه اشنایی،یک سلام است ولی گرم وصمیمی
  • اسان ترین راه قدر دانی،یک تشکر ساده است ،ولی خالص وصمیمانه.
  • اسان ترین را ه عذر خواهی، عدم تکرار اشتباه قبلی است.
  • اسان ترین راه ابراز عشق ، به زبان اوردن ان است.
  • اسان ترین راه رسیدن به هدف،خط مستقیم است.
  • اسان ترین راه پول در اوردن ،ان است که همواره در کارت رعایت انصاف را بکنی.
  • اسان ترین راه احترام ،اجتناب از گزافه گویی و گنده گویی است.
  • اسان ترین راه جلب محبت، ان است که تو متقابلا عشق بورزی و محبت کنی.
  • اسان ترین راه مبارزه با مشکلات، روبرو شدن با ان است نه فرار.
  • اسان ترین راه رسیدن به ارامش، ان است که ساده و بی غل و غش زندگی کنی.
  • اسان ترین دوستی، همیشه بهترین دوستی نیست.این را به خاطر بسپار.
  • اسان ترین بحث،بحث درباره چیزهای خوب و امیدوار کننده است.
  • اسان ترین برد، ان است که خودرا از پیش بازنده ندانی.
  • اسان ترین راه خوب زیستن ،ساده زیستن است.
  • اسان ترین راه دوری از گناه ،ان است که همیشه بدانی چیزی به نام وجدان داری.
  • اسان ترین و در عین حال باارزش ترین عشق ،بی ریا ترین ان است.
  • اسان ترین راه بودن ان است که حس بودن همیشه در وجودت شعله ور باشد.
  • اسان ترین راه راحت بودن ،ان است که خودت را همانطور که هستی بپذیری ودر همه حال خودت باشی.
  • وبالاخره......

اسان ترین راه خوشبخت زیستن، ان است که همانطور که برای خودت ارزش قائلی،برای دیگری نیز ارزش قائل شوی بدون توجه به موقعیت طرف مقابل.

حالا کمی مکث کنید و ببینید که به همین راحتی می توانید اسان وساده روزگار را به خوشی سپری کنید.

      

زندگی در یک روز...

دو روز مانده به پایان زندگی اش تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پُر شده بود و تنها دو روزِ خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری را از او بگیرد. شکوه و گله کرد، خدا سکوت کرد.آسمان و زمین را بهم ریخت، خدا سکوت کرد.کُفر گفت و ترک عبادت کرد، خدا سکوت کرد.دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد.خدا سکوتش را شکست و گفت:((عزیز من، یک روزِ دیگر هم از دست رفت. تمام روز را با شکایت کردن و فریاد زدن وجار و جنجال به راه انداختن از دست دادی، تنها یک روز باقی است، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن!)) هق هق کنان گفت: ((اما با یک روز چه کاری می توان کرد؟)) خداوند گفت: ((آن کسی که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را درنمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید.)) آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: ((حالا برو  و زندگی کن.)) او مات و مبهوت به زندگی که در گودی دستانش می درخشید خیره شد، می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد.... بعد با خودش گفت: ((وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟! بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.)) آن وقت شروع به دویدن کرد.زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید، زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که احساس کرد می تواند تا تَه دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند.....

او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد و مقامی را به دست نیاورد، امادر همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن ها خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و اَبرها را دید و به آنهایی که او را نمی شناختند، سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از تَه دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد، خندید، سبک شد، لذت برد، سرشار شد، بخشید، عاشق شد، عبور کرد و تمام شد.

او در همان یک روز زندگی کرد اما فرشتگان در تقویم خدا نوشتند:«امروز او درگذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود...»

 

عروسی رفتن

عروسی رفتن دخترها:

دو، سه هفته قبل از عروسی، دغدغه ی خاطرش اینه که : من چی بپوشم؟! توی این مدت هر روز یا دو روز یه بار " پرو"!! ممکنه به نتایجی برسه یا نرسه! آخر سر هم می ره لباس می خره!! بعد از اینکه لباس مورد نظر رو انتخاب کرد...حالارنگ لباس تعیین می کنه...

حتی مدل مویی که اون روز می خواد داشته باشه رو تعیین می کنه...مثلا ممکنه " شینیون" کنه یا مدل دار سشوار بکشه...! البته سعی می کنه با رژیم غذایی سفت و سخت تناسب اندامشم حفظ بکنه... یه رژیمی هم برای پوست صورت و بدنش می گیره..! مثل پرهیز از خوردن غذاهای گرم! ماسک های زیادی هم می زاره، از شیر و تخم مرغ و هویج و خیار و توت فرنگی و گوجه فرنگی(اینا دستور غذا نیستا!!) گرفته تا لیمو ترش ( این لیمو ترش واقعا معجزه می کنه، به یه بار امتحانش می ارزه!) خوب، روز موعود فرا می رسه! ساعت 8 صبح از خواب بیدار می شه( انگار که یه قرار مهم داره) بعد از ناهار...! لباس می پوشه می ره آرایشگاه، چون چند روز قبلش زنگ زده و وقت آرایشگاه گرفته برای ساعت 1:30 بعد از ظهر... توی آرایشگاه کلی نظر خواهی می کنه از اینو اون که چه مدل مویی براش بهترتره، هر چی هم ژورنال آرایشگر بنده خدا داره رو می گرده ....آخر سر هم خود آرایشگر به داد طرف می رسه و یه مدل بهش پیشنهاد می کنه و اونم قبول می کنه!! ساعت 3 می رسه خونه...

ساعت 8 عروسی شروع می شه...یه جوری راه می افته که نیم ساعت زودتر اونجا باشه!!


عروسی رفتن پسرها:

اگر دو، سه هفته قبل بهشون بگی یا دو، سه ساعت قبل هیچ فرقی نمیکنه!!

روز عروسی، ساعت 12 ظهر از خواب بیدار می شه... خیلی خونسرد و ریلکس! صبحانه خورده و تمام برنامه های تلویزیون رو می بینه!

ساعت 6 بعد از ظهر، اون هم حتما با تغییر جو خونه که همه دارن حاضر می شن یادش می افته که بعله...عروسی دعوتیم..!

بعد از خبر دار شدن انگار که برق گرفته باشنش...! می پره تو حموم...

توی حموم از هولش، صورتشم با تیغ می بره...!!( بستگی به عمق بریدن داره، ممکنه مجبور بشه با همون چسب زخم بره عروسی!)

ریش هاش زده نزده( نصف بیشترو تو صورتش جا می زاره!!)از حموم می یاد بیرون...

ساعت 6:30 بعد از ظهره...هنوز تصمیم نگرفته چه تیپی بزنه، رسمی باشهیا اسپرت...!

تازه یادش می افته که پیرهنشو که الان خیلی به اون شلوارش می یاد اتو نکرده! شلوارشم که نگاه می کنه می بینه چند روز پیش درزش پاره شده بوده و یادش رفته بوده که بگه بدوزن..!!

کلی فحش و بد و بیراه به همه می ده که چرا بهش اهمیت نمی دن و پیرهنشو تو کمد لباساش بوده رو پیدا نکردن و اتو نکردن و شلوارشو چرا از علم غیبشون استفاده نکرد که بدونن که نیاز به دوختن داره...!

خلاصه...بالاخره یه لباس مناسب با کلی هول هول کردن پیدا می کنند و می پوشه(البته اگر نیاز بود که حتما به کمد لباس پدر و بردار هم دستبرد می زنه!!) ساعت 8 شب عروسی شروع می شه، ساعت 9:30 شب به شام عروسی می رسه..! البته اگر از عجله ی زیادش، توی راه تصادف نکرده باشه دیر تر از این به عروسی نمی رسه!!

درد مبهم

سلام

میگن سلام سلامتی میاره ، پس بازم سلام مخصوصا خدمت کسانی که روی دستشون پره یادگاریه  !

بریم سر اصل مطلب . راستش من چند وقته ، شاید خیلی وقتی شاید دو روزه که اصلا اصرار نکن که عمرا بگم چند وقته ! به هر حال چند وقتیِ که من هر روز یه چیزایی می نویسم . اولش می خواستم خاطره نویسی کنم . ولی کم کم بی خیال شدم و فقط می نویسم . یعنی قلم رو بر میدارم و هرچی که اومد  جلوش رو نمی گیرم. نوشته بعضی روزا طنزه ، بعضیا جدی ، احساسی ، عصبانی ، چرت و پرت و خلاصه همه جوره هست. گفتم شاید بی ربط نباشه یادداشت چند روزه پیشم رو بذارم تو وبلاگ . البته نمی دونم چه سبکیه و همونطور که گفتم هرچی اومده نوشتم .

<> 

شاید برای صف شلوغ نونوایی . شایدم برای غرغر پیرزن سالخورده طبقه اول که 2 ماه پیش سکته کرد . شاد برای دعوا با خواهرم سر جمع کردن سفره شام که خیلی وقته پیش نیمده . آخرین باری که کلی سرم نق زد که تو هیچ کاری نمی کنی و همیشه من باید سفره جمع کنم و کلی حرف دیگه 1 سال پیش بود. شاید 2 سال ... نــــه... شاید بیشتر .

شاید هم دلم برای بازی کردن تو کوچه ی پهن خونه ی مادربزرگم تنگ شده.  کوچه ای که مادرم هیچ وقت اجازه نداد توش بازی کنم تا وقتی که دیگه کوچه پهن نبود ! من بزرگ شدم یا کوچه باریک ؟

شاید دلم برای اس ام اس زدن سر کلاس تنگ شده ! اس ام اس هایی که از ردیف جلو برای نماینده کلاسکه تو ردیف آخر  نشسته بود و همیشه به پشت موهای من می خندید ارسال می کردم .تازه ارتباطمون صمیمی شده بود و از همون موقع می فهمیدم پشت موهام خنده دار نیست . اون هم میدونست . چون از اونجایی که اون نشسته بود اصلا پشت موهای من معلوم نبود ! می خواست با من حرف بزنه . می خواست شوخی کنه که دیگه صداش نکنم آقای فلانی ... شایدم نه ! شاید هم واقعا خنده دار بود. شاید اون اصلا از من خوشش نمی مد . ولی من هر روز از ته قلبم آرزو می کردم که پشت موهای قهوه ای زبر من که به شکل نا منظمی رشده کرده بودند ؛ خنده دار باشه ! از ته قلبم . تا به این بهونه بیاد پیشم و بهم بگه : تو چرا موهات این شکلیه ؟

شاید برای بوی گَنده دستشویی دانشگاه که روزی 60 بار دوستام رو تا دم درش بدرقه می کنم ، خودم رو تو آینه ش نگاه میکنم و هر باری که خودم رو میبینم میگم : ایولی مجید ، مثه همیشه  ضایعی ! شاید برای خندیدن به پاچه شلوار استاد که توی جورابش گیر کرده بود ، شاید برای سوپ بد مزه سلف که همیشه می گیرم و هیچ وقت تا آخر نمی خورم ، شاید برای بچه های نچسب دانشگاه آزاد که تا ایستگاه شاهد تحملشون می کنم ، شاید برای دختری که همه میدونن و میدونم حالم ازش بهم میخوره و میدونم و میدونه از من خوشش میاد ! شاید برای پسری که میدونه و میدونم از من بدش میاد و میدونم خیلی دوسش دارم ! شاید برای اون یکی پسره با اون تیکه های بی مزه اش که هیچ وقت دوست نداشتم بهش بخندم و همیشه بهش خندیدم . شاید برای پچ پچ کردن بچه های کلاسمون توی لابی دانشگاه که هنوز نفهمیدم چرا به چهارتا صندلی میگن لابی ؟ شاید برای متصدی بداخلاق سایت ، شاید برای متصدی خوش اخلاق بوفه ، شاید برای تو که ....

نمی دونم برای چی ؟ نمی دونم برای کی ؟ فقط می دونم دلم تنگ شده . اونقدر دل تنگم که میخوام  تا صبح گریه کنم . می خوام گریه کنم ولی می خندم ! می خندم به اینکه من دلم برای چیزی که نمی دونم چیه تنگ شده . اونقدر تنگ  که دیگه دوستام توش جا نمیشناونقدر تنگ که اگه من بخوام از دل تنگی هام بگم کل این دفتر پر میشه . ولی حیف که الان ساعت 23:59 است و من یک دقیقه بیشتر وقت ندارم چرندیات امشب رو تموم کنم .

چقدر دلم برای تو تنگ شده ای هیچ !

ساعت 00:00

1389/1/9

ادامه نوشته

دلاور زند

بازم سلام

الان می گین خشایار یه چند وقتی نبود همه راحت بودیم این چیه هر روز هر روز میاد مطلبای درو و داغون می ذاره .

اما نه ... من از رو نمی رم و این بار با یه مطلب با حال تر از همیشه اومدم

اِ....اِ....راستی اون بحث کتابخوانی چی شد؟ من که گفته بودم بقیه راهکارامو بعدا میدم چرا یوهو غیب شد؟

بابا من کلی حرف و حدیث از بر کرده بودم.

خوب ایراد نداره من به جای اون مطلب با حال که قرار بود بذارم بحثو ادامه می دم.

به نظر من یکی دیگه از راههای کتابخون شدن شروع کتابخوانی با یه کتاب خوبه.

کتابی که گیرا باشه و آدم رو جذب خودش کنه.کتابی که آدم با خوندنش به قول خودمون جوگیر بشه و بره دنبال کتابهای دیگه تا اونارم بخونه.

من برای این منظور یه کتاب خیلی خیلی باحال دارم تا بهتون معرفی کنم .

کتابی که تا حالا هرکی خونده کلی بهش چسبیده و به قولی کتابخون شده.

اون کتاب کتابی نیست به جز...


برای اطلاعات بیشتر به ادامه مطلب مراجعه کنین

ادامه نوشته

راستی تبریک نگفتم !

هوا سرد بود ، خیلی سرد ، بیشتر از آنچه که فکر کنی

زمین خاکستری بود و آسمان به بنفش می مانید

خاکستری ازدل و ...

ادامه نوشته

آی کتفم 2

با عرض سلام خدمت شما دوستان عزیز

از وقفه ای که در امر وبلاگ داشتم از همه معذرت می خوام. آخه می دونین قبل عید خیلی کارم پیچیده بود .

داستان از دو هفته قبل عید شروع می شد که پدرم گفت خشایار از کی می تونی دانشگاهو بپیچونی و بیای سر کار ؟چون کار خیلی سنگینه و ما نیاز به کمک داریم.

منم با اینکه خیلی با پیجوندن دانشگاه مخالف بودم ولی همون هفته دو روز دانشگاه رو زبونم لال پیچوندم و بقیه روزها هم معمولا از دانشگاه یکراست به محل کار پدرم می رفتم و مابقی روزهایی هم که تعطیل بودیم باز سر کار رفتم تا هم به پدرم کمک کرده باشم هم اینکه از خونه تکونی عید فرار کرده باشم. آخه می دونین لااقل اونجا کار مردونه انجام می دادیم و به خفت دیوار پاک کردن و ازین جور کارها نمی افتادیم.

خلاصه هفته آخر شد و با استقبال بقیه بچه ها برای پیچش کلاس روبرو شدیم.من هم با هزار ذوق و شوق مشغول کار شدم ،به امید اینکه خونه رو دودر کردم و اومدم اینجا،ولی چشمتون روز بد نبینه،یه هفته عین خر سگدو زدم ،بعضی شبا از فرط خستگی رو تختم بی هوش می شدم و بعضی شبام از شدت بی حالی تا خود صبح خوابم نمی برد. باور نمی کنین این یه هفته برام به اندازه یه ماه که چه عرض کنم به اندازه یک سال گذشت .شب که می اومدم خونه دیگه حال هیچی رو نداشتم چه برسه به وبلاگ سر زدن .حالا هر چند روز یکبار یه سری می زدیم.

خوب از قضیه اصلی پرت نشیم.کجا بودیم ؟

آها ... بحث سر خر کاری من بود.خوب می گفتم خلاصه تو اون چند روز حسابی کار کردیم و عرق ریختیم.آخه می دونین بد بختی چی بود ؟اینکه ضایع بود جلو بابامون باخت بدیم و بگیم کم اوردیم.مجبور بودم پا به پاش بیام اخه روم حساب کرده بود.

به خودم گفتم کاش اینجارو می پیچوندم و می موندم همون خونه و درو دیوارو تمیز می کردم.

شما ببینین اوضاعم چطوری بود که اونجا به من می گفتن که خشایار تو چرا اینجوری شدی تو که صبح حالت خوب بود چرا انقدر بی حالی؟چی شده؟

خلاصه به هزار زور و زحمت اون هفت خوان نه ببخشید هفت روز رو به پایان رسوندم و با امید و آرزو تصمیم گرفتیم که به یه سفر بریم و خستگی این چند روز رو از تنمون در کنیم(اینجا دقت کنین که امید و آرزو فک و فامیلمون نیستنا منظور امید و آرزو به اینده ای بی دردو رنجه)البته بگم فکر نکنین فقط من از دست و پا می افتادما شب که می شد من و پدرم هر دو با هم از حال می رفتیم .باور کنین.

بگذریم

ما رفتیم سفر (جای همه خالی بود باور کنین همه رو یاد کردم فقط سوغاتی یادم رفت بیارم) یه چند روزی سفر بودیم تا اینکه دوباره به شهر خوشگل خودمون برگشتیم .وقتی خودمو دیدم که دارم برمی گردم تهران یاد اون فیلم باز گشت اژدها بود بازگشت گودزیلا بود چی بود؟ هرچی بود یاد همون افتادم حالا چرا، نمی دونم.

اومدیم خونمون کلیدو انداختیم تو در و درو باز کردیم نا خواسته هر کدوم یه جایی افتادیم و یه گوشه ای خوابیدیم آخه شب فبلش خیلی بد بهمون گذشته بود.

فرداش که چشم باز کردیم دیدیم همه خونه رو خاک گرفته گفتم اینجا چرا اینطوریه که یاد خونه روبرو که در حال ساخته افتادم.

کف خونه رو دیدم که حسابی کثیف شده گفتم اینجا چرا اینجوریه که مادرم گفت یادت نمی آد روزی که می خواستیم بریم مسافرت هی با کفش می اومدی تو تا لوازم سفر رو ببری پایین ؟تازه کلی هم اشغال از اون لوازمی که از انباری اورده بودی بالا ریخته رو زمین.

پرده خونمونو که دیدم دیگه داشتم غش می کردم ،گفتم این دیگه چرا انقدر سیاهه ؟ در این لحظه بود که مادرم گفت یادت نمی آد من هر شب بهت می گفتم این پرده رو باز کن تمیزش کنیم تو می گفتی خستم؟البته حق داشتی برای همین من گداشتم پرده هارو بعد از عید که از مسافرت اومدیم باز کنیم و تمیز کنیم .فقط سریع تر تا کسی خونمون نیومده باید کارهارو تموم کنیما.

گفتم آخه مادر من کیو دیدی که 9 روز بعد عید خونه تکونی کنه؟

گفت:تازه یه سری لوازم هم هست که باید بذاریشون طبقه بالای کمد ،آخه یکی رو می خواست که یکم قدش بلند باشه .

تو دلم گفتم آخه این چه ربطی به سوال من داشت.اما دیگه کاری از دستم بر نمی اومد .یه لباس کارگری کاملا مناسب پوشیدم و افتادم به کارو همت مضاعف برای تمیز شدن هر چه سریعتر خونه.

جاتون خالی یه تابلو مسی 1در 2 رو با کلی مشقت اوردیم پایین بعدش یه دستمال به مادادن گفتن برای خودت زمان بذار حدود یک ساعت و نیم اینو دستمال بکش تا براق بشه و جلا بیوفته.من نمی دونم سر کارم گذاشته بودن یا مچلم کرده بودن ولی ما که تغییری ندیدیم تازه کلی هم طول کشید اونو دوباره بذاریمش سر جاش.

حالا این وسط تغییر دکوراسیون هم دادیم.یه سری تابلو که خیلی قشنگ و مرتب به دیوار خونمون بود و چند وقت پیش کنده بودیمشون رو دادن دست من و گفتن اینارو بچسبون رو اینیکی دیوار .گفتم کجا؟گفتن بالای اون مبل قرمزه.

گفتم همون که 25 بار جاشو عوض کردیم.(باور کنین هرکدوم ازون مبلا حدود 60-70 کیلو بودن که هر کدوم هم به طور متوسط 27.33 بار دور خونه چرخ زدن)

اینم نمونه کار منه:

دیدین . اولش یکم کجو کوله به نظر می رسه ولی بعدش که بهش عادت کنی خوبه.

اهل خانه با دیدن این طرز چیدمان تابلو من حرفهایی نثارم کردن که توجه شمارو به اون حرفها جلب می کنم:

تو مثل اینکه کلا یه ور حال می کنی . آخه تو چرا اصلا تقارن نداری؟ریاضی سوم دبستانو مگه پاس نکردی؟آخه یه نظمی یه ترتیبی یه چیزی.آستین لباستم که یدونشو فقط می دی بالا. کلاهاتم که همش یه ور می ذاری هیچ ربطی هم به مدلش نداره چون هر مدل کلاهی که گذاشتی سرت همه یه ور رو سرت قرار گرفتن . وایسا ببینم نکنه ایراد از خودته که یه وری. بیا ببینم سرت ایراد نداره .هیکلت مورد دار نیست.

(البته بگم من همه این حرفهارو از نگاه و لبخند تصنعی اهل خانه برداشت کردم.)

البته از من غیر از این هم انتظار نمی رفت.تو خونمون دیگه کسی از من توقع نداره.برای همین اون تابلو ها به عنوان یادگاری هنوز رو دیوارمون موندن تا اینکه یه بار دیگه حوس تغییر دکوراسیون به سرمون بزنه که دیگه فکر نکنم کاری رو در اون رابطه به من واگذار کنن.

الان افتادم وسط خونه و هی میگم آی دستم،آی پام،ای کمرم،آی کتفم...

ساکته.....!

سکوته سنگینیست !!! من چی بگم....!

شیطان!

دیروز شیطان را دیدم ، در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود ، فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند. هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود غرور ، حرص ، دروغ ، جاه طلبی ... . هرکس چیزی میخرید و در ازایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی را.

شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را به هم می زد. دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند . موذیانه خندید و گفت: من با کسی کاری ندارم و آرام نجوا می کنم . نه قیل و قال میکنم نه کسی را مجبور می کنم که چیزی از من بخرد.

می بینی ! آدم ها خودشان دور من جمع می شوند. آن وقت سرش را نزدیک آورد و گفت : البته تو با آن ها فرق می کنی . تو زیرکی و مومن . زیرکی و مومنی آدم را نجات می دهد.این ها ساده اند و گرسنه و به جای هر چیزی فریب می خورند.

از شیطان بدم می آمد . اما حرف هایش شیرین بود . گذاشتم حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت ها کنار بساطش نشستم. تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و در جیبم گذاشتم و با خود گفتم بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم و در کوچک جعبه را باز کردم. توی آن اما از غرور چیزی نبود. جعبه از دستم افتاد و غرور توی اتاق پخش شد فریب خورده بودم ، فریب.دستم را روی قلبم گذاشتم ، قلبم نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط جا گذاشته ام . تمام راه را دویدم ، تمام راه لعنتش کردم ، تمام راه خدا خدا کردم . می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم عبادت دروغیش را به سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم اما شیطان نبود . او رفت. داشتم های های گریه می کردم. اشک هایم که تمام شد بلند شدم تا بی دلیم را با خود ببرم . صدایی شنیدم صدای قلبم را و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود.

تبریک سال نو

دیدید چه زود تموم شد ؟ به همین راحتی ...

حالا می خوای "بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین "می خوای "بر لب جوی مشین و گذر عمر نبین ! " به هر حال چه بشینی و ببینی ، چه بشینی و نبینی ، چه نشینی و ببینی ، چه نشینی و نبینی ، چه ببینی و بشینی ، چه نبینی و بشینی ، چه ببینی و نشینی و چه نبینی و نشینی عمر مثه باقالی رها در باد می گذره !

تو فقط  " سعی بر آن کن نرود رو به تباهی حافظ ..."

چی می خواستم بگم ؟ آهـــان....

به به ... سال نو مبارک . عیدتون مبارک . سال 1389 مبارک . نوروز مبارک . آغاز بهار مبارک . پایان زمستان مبارک . کلا همه چی مبارک . مبارک مبارک ...

امیدوارم سال 1389 هم مثل سال گذشته ، سرشار از آرامش و محبت و عطوفت و برابری و عدل و مساوات و  احسان و اتحاد و همدلی و دموکراسی و عاری از هرگونه تنش و تشنج و ظلم و زدو خورد و تفرقه و تبعیض و فقر و اسلام گریزی و دیکتاتوری و ... اینا باشه .صد سال به این سالها ... خلاصه یه جوری نشه که خیلیا بگن :

هر دم دردي از پي دردي اي سال

با اين تن ناتوان چه كردي اي سال ؟

رفتي و گذشتن تو يك عمر گذشت

صد سال سياه برنگردي اي سال


البته فکر کنم مرحوم مغفور قیصر امین پور وقتی این شعر رو سرودن یا با خانومشون دعواشون شده بوده ، یا در ایران نبودند ! وگرنه اصلا همچین حسی بشون دست نمیداد که این شعر و بسراین !

همین قیصر امین پور وقتی ایران  بود گفت :


دوست داری

بی محابا مهربان باشی

تازه می فهمی

مهربان بودن چه آسان است

باتمام چیزها ازسنگ تاانسان

.....

ثل حس جاری رگبرگهای یک گل گمنام

                                             درعبورروزهای آخراسفند

حس سبزی،حس سبزینه!

مثل یک رفتارمعمولی درآیینه!

عشق هم شاید

                 اتفاقی ساده وعادی است!


خلاصـــــه ....

امیدوارم سال خوبی داشته ...

باشم ، باشی ، باشد ، باشیم ، باشید ، باشند !


(راستی چَت باکس وبلاگ هم درست شده . سمت چپ وبلاگه . دیدی ؟ حال ندارید مطلب بذارید اونجا یه سلامی تبریکی چیزی بگید شاید یکی جواب داد )