ای روزگاااار
دوران خوش آن بود که با دوست به سر شد...
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود...

دوران خوش آن بود که با دوست به سر شد...
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود...

همیشه لحظه خداحافظی،صاحبخانه دم در ایستاده و به مهمونش لبخند میزنه.....
لبخـــــــــــــــــــــــــند خــــــــــــــــــــــــــــدا
گوارایـتــــــــــــــــــــــــــان
تا که چشمم باز شد دیدم که یارم رفته است ماه مهمانی تمام و مه نگارم رفته است
با گل این بوستان تازه انسی داشتم گرم گل بودم که دیدم گلزارم رفته است
روزه هاتان قبول
عیدتان مبارک
قابل توجه آنهایی که خوابگاه را محیط مناسبی نمیدانند...
قابل توجه آنهایی که خوابگاه را محیطی خطرناک تصور میکنند...
قابل توجه آنهایی که احساس بدی نسبت به خوابگاه دارند...
قابل توجه عزیزانی که از حضور در خوابگاه وحشت دارند...
قابل توجه آنهایی که به بعضی از خوابگاهیان به چشم مجرم مینگرند...
و بالاخره...
قابل توجه دوستانی که خوابگاه را محیطی میدانند که در صورت ورود به آن جانشان در خطر است......
گرد و خاک کوچه ها دویدن و
چیدن چغاله از
مسیر باغ کودکی
و عصرهای شنبه
با دو تا قران پول توی جیب
سوار بر دوچرخه قراضه ی کرایه ای
و گاه در مسیر خانه تا کلاس هم
خریدن کمی لواشک از
دکان حاجی عینکی
و روز های سبز سادگی
گذشتن از تمام کوچه های بی غبار
و پشت یک درشکه هم
شدن سوار ...
و نوش جان تازیانه
از شتاب ضربه درشکه چی
و دست و صورت کبود و یک دل کباب ...
و شب خمیر و خسته و خموده گوشه ای
وباز هم برای جلب مادرم
مرور یک دو تا غزل
و حفظ شعر بوی جوی مولیان ...
و چنگ و نغمه های رودکی
و تا سحر نخفتن و
تمام تیر های سقف خانه را
برای بار سیزده شمردن و
شنفتن گلایه های خانگی ...
وبازهم سپیده دم ...
دویدن و ...
رسیدن و...
کشیدن لباس شاخه های گوجه و هلو ...
کمی شتاب و...
چیدن چغاله از مسیر باغ کودکی ...
«فریدون محمودی»
سجاد و سهیل خیلی با شخصیت اند .
چهار سال؛انگار که همین دیروز بود....یادش بخیر
این آخرین سالی هست که بعنوان همکلاسی داریم عیدو بهم تبریک میگیم؛ خیلی سخته
چند روز پیش بود که با یکی از دوستان میگفتم دانشگاه خوبی نداشتیم ولی کلاس خیلی خوبی داشتیم. بچه های باحالی داشتیم. کلاسمون یه سر و گردن از ورودی های دیگه بالاتر بود...
حیف ؛ حیف که زود گذشت. میدونم که این خاصیت زندگیه و هر اومدنی؛ رفتنی و تموم شدنی داره ولی برا من که رفتن و تموم شدن خیلی سخته. مخصوصا تموم شدن چهار سال از بهترین سالای زندگیم با بهترین دوستام
هنوز که هنوزه فکره تموم شدن دانشگاه و ندیدن بچه ها دلمو میلرزونه. امیدوارم که دوستی هامون به دوران دانشگاه ختم نشه...
دوستان خوبم عیدتون مبارک...
انگار افسارش بریده... همین جور تخته گاز داره واسه خودش میره...
اِ اِ اِ... مگه سرعت غیر مجاز ممنوع نیست؟! تازه این یارو مسافرم داره! چرا پلیس جریمه ش نمیکنه؟
بابا یکی یه چیزی بش بگه... زهره م ترکید بخدا... الانه که تصادف کنیم آ.
هی یارو! با توام... هوووووی مرتیکه... اصن نخواستیم. همین جا پیاده میشم.
وایسا... نگه دار... دِمیگم نگه دار...
یعنی چی توقف ممنوعه؟ قلبم اومده تو حلقم... داری با این لکنته ت قد جت سرعت میری. خب یه کم آروم تر برو... چرا انقد عجله داری؟! یه لحظه اون سرِ بی صاحابتو برگردون ببین چند نفر سکته کردن! ببین چند نفر خودشونو پرت کردن پایین! خب یه دیقه نگا کن دِلامصّب.
یه کم یواش تر برو... بخدا پیرم کردی! ای تو روحت!!!
آی مردم! خانوما! آقایون! دوستان! همکلاسیا!
«کسی نیست بتونه جلوی این زمان لعنتی رو بگیره؟!!»
حسین پناهی

ماشین 1
عبور با ارتفاع بیش از دومتر ممنوع!
و تو در قیافهی اندوه اندازهی یک کوه
بر شانهام ایستادهای.