دفترمشق

دختر میلیونر؟!!

معلم با عصبانیت دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا...


دخترک کمی خودشو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و با تردید خودش رو

تا جلوی میز معلم کشید وبا صدایی لرزان گفت:بله خانوم؟


معلم که از عصبانیت پلکاش میزد و چشماش سرخ شده بود به چشمای سیاه و

مظلوم دختر خیره شد و داد زد:چند بار بهت بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو

سیاه و پاره نکن؟ آخه این چه دفتریه برا خودت درست کردی؟ها؟ فردا مادرت رو

میاری مدرسه، میخوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم...


دخترک در حالی که چشماشو به موزاییک های کلاس دوخته بود به زحمت بغضشو

قورت داد و با صدایی آرام و لرزان گفت: ...خانوم...مادرمون مریضه...حالش بده...اما

بابام گفته...آخر ماه بهش حقوق میدن...اونوقت...اونوقت میشه مامانم رو بستری

کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد...اونوقت میتونیم برا خواهرم شیرخشک بخریم

که دیگه شب تا صبح گریه نکنه...اونوقت...اونوقت بهم قول داده اگه پولی موند برا

من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم...اونوقت

قول میدم مشقامو...


معلم صندلیشو به سمت تابلو چرخوند و گفت: بشین سارا...و کاسه اشک روی

گونه هاش خالی شد...


در حلقه رندان

یک شنبه ی آخر هر ماه شب شعر طنزی با عنوان " در حلقه ی رندان " در حوزه هنری برگزار می شود . در این برنامه شاعران و طنز پردازان مختلفی از جمله شهرام شکیبا ، رحیم رسولی ، عباس صادقی زرینی ، سعید نوری ، حامد عسکری ، بانی ، محمدرضا لبش ، مهدی استاد احمد ، امید مهدی نژاد و بسیاری  دگر به قرائت آثار خود می پردازند . این مراسم زیر نظر دفتر طنز سازمان حوزه هنری و با مسئولیت ناصر فیض برگزار می شود .


به گزارش روابط عمومی دفتر طنز، هشتادمین شب شعر طنز «درحلقه رندان» با حضور طنزپردازان و علاقمندان به طنز ، یكشنبه 27 تیر ماه ساعت 17 در تالار اندیشه حوزه هنری برگزار خواهد شد. مسئول روابط عمومی دفتر طنز گفت: اجرای «درحلقه رندان» نسبت به گذشته با تغییراتی همراه خواهد بود. در این ماه چند تن از طنزپردازان استان سمنان جدیدترین آثار خود را برای حاضرین می‌خوانند. شماره تماس و برای دریافت اطلاعات بیشتر: 88918300 – 84172326

آدرس : مترو فردوسی پیاده بشید (یا با BRT بیاید ایستگاه کالج) چهار راه کالج - خیابان حافظ - زیر پل حافظ (رو به روی دانشگاه امیر کبیر) - گم کردی یه زنگ بزن میگم بیای کجا دیگه ...

عکس ها در ادامه .
ادامه نوشته

سیاه مشق

راستش من عاشق این شعر از امیر هوشنگ ابتهاج هستم . فکر کنم هر روز با خودم مرورش می کنم . گفتم بد نیست به بهانه ی معرفی کتاب سیاه مشق این شعر رو بذارم تو وبلاگ ، شاید شما هم عاشقش شدید .


زبان نگاه

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

تا اشارات نظر نامه رسان من و توست 

 گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست 

 روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
 حالیا چشم جهانی نگران من و توست 

گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید
 همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست 

 گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه
 ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست 

 این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
 گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست 

 نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
 هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست 

 سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
 وه ازین آتش روشن که به جان من و توست




سیاه مشق

ه.ا.سایه

انتشارات کارنامه


سلام!!!!!!!!!!

سلام بچه ها

اومدم تا بگم که دلم براتون تنگ شده. ببخشید که نمی تونم باهاتون تماس بگیرم سرم خیلی شلوغه (حسین می دونی که چی می گم). گوشیم دسته پسرخالمه بهم میگه کیا زنگ و اس ام اس می زنن. مجید، حسین، خشایار، سجاد، علی اکبر مرسی که زنگ و اس ام اس زدین. به یادتونم. ولی واقعا سرم انقدر شلوغه که نمی تونم باهاتون در تماس باشم. امیدوارم فرصت یشه تا همدیگرو ببینیم قبل از اینکه ....(حسین می دونی که چی می گم). الانم که این مطلبو نوشتم تو ۱ دقیقه نوشتم. به یادتون هستم نگید سهی نامرده. برام دعا کنید. از فردا تهنای تهنا می شم.حالم خیلی بده. دوستون دارم. خیلی آقایین. به امید دیدار.

صندلي داغ

به نام حضرت دوست...

با سلام خدمت هم كلاسي هاي عزيز!
براي ايجاد فضاي دوستي بيشتر در كلاس و تغيير فضا و رفع شبهات موجود در ذهن بچه ها ، به هر حال هرکسی
یه نقطه ضعفی داره دیگه
اقدام به گذاشتن اين مطلب نمودم،در صورت استقبال اين روند ادامه خواهد يافت .
و فضاي اين مطلب طوريه كه : هر كي ميخواد،خودشو هر طور میخواد معرفي ميكنه(مثلا با یک عکس با حال از خودش یا فقط نوشتن مشخصات ساده خودش) و هر كي هر چي ميخواد ميپرسه(هیچ محدودیتی نیست حتی سوالات شخصی،درسته همه بچه های کلاس با شخصیت و با فرهنگ هستن ولی بازم بیان اینکه : نکات اخلاقی رعایت شود که شخصیت و آبروی فرد زیر سوال نره)

صندلي داغ!!!

قوانین این برنامه به شرح زیر است:

1ـ هر نظر میتواند شامل ۵ سوال باشد

2ـ هر شرکت کننده خود داوطلب به شرکت در این برنامه است و باید به همه ی سوال ها جز سوال های خیلی شخصی جواب دهد.

3- لطفا تا وقتی تمامی سوالات از یک نفر پرسیده نشده ، شخص دیگه ای خودش رو معرفی نکنه.


شعرهای یه همکلاسی

خدا را شکر راحت میخوابم

تشکم زمین

متکام دستانم

وآسمان ملافه ام

دل از همه بریده ام به جز خودش

از آسمان بی گله ام

که چرا  باران را سر سجاده ی من میبارد

دلم از ساز و صدای همسایه ام

پر درد است     

که چرا بی خبر از وقت اذان

می نوازد خوش و خرم

دل به دریا دادم

سرم از مشغله ها خالی خالیست

از دویدن بیزار

وهنوزم در فکرم!!!!

پیر زن همسایه

از چه انقدر سرش پر درد است؟؟؟

از چه هی میپرسد؟؟؟

از چه انقدر دلش مشغله ی صد تومنی را دارد؟؟؟؟

در اغوش گرفتست مرا این زندان

از همین دنیا میگویم

همین وسوسه ها

مشغله ها

هیاهوها

دغدغه ها

واز این همه درد

دلم پر درد است

از همین دردها میگویم

از پارک بالا دستمان با همه ی علف هایش

از خود کشی دخترک همسایمان

از پدری میگویم

که گرسنگی را هر شب

سر سفره ی بچه ها می آرد

شایدم زندگی

با این همه درد

همان فلسفه ی حیات ماست

همین حرف های شاعرانه را میگویم

((زحمت بکشس این پیاز را پوست بگیر

تا فلسفه ی حیات را درک کنی))

چه پیاز تیزی!!!!

همین دنیا را میگویم

ادامه نوشته

محمد رسول الله

«اِقرَأ باِسم رَبِّک اَلُّذِی خَلََقَ»



نور عترت آمد از آیینه ام

کیست در غار حرای سینه ام

*********************
رگ رگم پیغام احمد می دهد

سینه ام بوی محمد می دهد

حضرت محمد (ص)

آن روز که در غار حرا ندا بر پیامبر (ص) آمد که بخوان ؛ رسالت نبوی

با پیام خروج انسان از ظلمات وحرکت به سوی نور اغاز شد

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

آن شب ، شب بیست و هفتم رجب بود...

.

.

.




ادامه نوشته

اقتصاد خرد


دلاوران نام آوران

به نام یزدان پیروز باشید ...

دیری دیری دید


بدین وسلیه قبولی غرور آفرین خود در درس اقتصاد خرد را به شما دانشجویان شهید پرور تبریک عرض نموده ، از خداوند متعال نمره اضافی برای شما مسئلت می کنم .



فکر می کنید این دو جوان دارن چی کار می کنن ؟ آقای خزایی اون بالا دنبال نارگیل نیست که ! مسئولین فهیم زحمت کشیدن نمرات درس اقتصاد رو در ارتفاع 3 متری از سطح زمین نصب کردند واین دو دوست تمام تلاش خودشون رو کردن که نمرات رو به دست شما افتادگان برسونن .
نمرات اقتصاد خرد در ادامه مطلب
ادامه نوشته

در جریان حوادث پس از انتخابات

بسمه تعالی

با توجه به حوادثی که عده ای از آشوبگران و اغتشاشگران موج راه راه بعد از انتخابات علیه بنده به راه انداختند عده ای از پوران واقعی و گمنام بسیچ شده و با این موج اختلالگر به مبارزه پرداختند.

درین نزاعها و درگیری ها شخص hoss موسوم به مهندس بالایی که در اظهاراتش گفت که از انگلیس و کشور ملعون آمریکا خط می گیرد دستگیر شد. وی همینک تا تعیین وقت فضایی در بازداشتگاه کهریزک به سر می برد.

وی پس از شکنجه های متمادی، آخ ببخشید صحبت هایی که با ایشان شد دیگر عاملان این فتنه ی بزرگ را معرفی کردند و این افراد از روی فیلمهایی که به دست امده است نیز شناسایی شدند. که من در همینجا این نوید را به دوستان میدهم که دیری نمی پاید که ایشان نیز همانند hoss به آغوش قانون فراخوانده می شوند.


پانزدهم تیرماه یکهزارو سیصدو هشتادو نه

                                                    نمازی

نمرات مبانی مدیریت و اندیشه 1



نمرات دروس مبانی مدیریت و اندیشه اسلامی 1

در ادامه مطلب


ادامه نوشته

where is my vote

به گزارش قاچاق نیوز بعد از اعلام نتایج اولین انتخابات ریاست وبلاگی و مشاهده ی نتیجه ی  غیر قابل باور معاونت ارتباطات ، موجی از اعتراضات به طورت کاملا خودجوش در بین حامیان دکتر مهدی خزایی به راه افتاده است . این اعتراضات که اول شکلی پیامکی و تلفنی به خود گرفته بود ، رفته رفته به سطح شهر کشیده شد و موجب وقوع نزاع های خیابانی و درگیری های متعددی در سطح دانشگاه شد که تا الان ادامه دارد. گفتنی است مدیرقبلی که پیش از این حمایت خود را از دکتر خزایی اعلام کرده بود ، در بیانیه ای مردم را به حق طلبی و مبارزه فراخوانده است . مختصری از این بیانیه را می خوانیم :


تسلیم این صحنه آرایی خطرناک نشویم !

اِنُّ اللهَ بِکلِّ شی ءٍ علیم .

 
(( هنوز نیمه ی ظهر دوشنبه 14 تیر 1389 آغاز نشده بود ، که آن خبر حیرت انگیز تمام امیدهای اهل وب را نقش بر آب کرد . آنان که این تغییر را پلی برای ادامه سازندگی پایه های قبلی می دیدند ، به ناگاه تمام زحمات گذشته و برنامه های آینده را خراب شده یافتند . اما آنان که با خود پنداشتند این مردم غیور و آزاده ، به راحتی در مقابل این ظلم روشن سکوت می کنند ، در اشتباهی مضحک به سر می برند ....))

در قسمت پایانی این بیانیه آمده است :

(( دانشجویان و قاچاقچیان آگاه و همیشه در صحنه ی وبلاگ ، تسلیم این صحنه آرایی خطرناک نشوید . قدرتمندانه و همچون اساطیر خود ، پرچم دادخواهی برافرازید که دفاع از حق مظلوم محبوب ترین کارها نزد پروردگار است و چه ظلمی آشکارتر از این ؟ شهر را پر کنید از نشان های بنفش راه راه خود تاهر لحظه طعم تلخ این دروغ بزرگ بر کام عاملین بیشتر و بیشتر بنشیند .... ))


 

به گزارش خبرنگار اعزامی قاچاق نیوز به منطقه علی آباد  ، ساعاتی بعد از اعلام نتایج انتخابات توسط معاونت ارتباطات ، جمعی دانشجوی حق طلب به رهبری Hoss و به قصد دستگیری معاون ارتباطات موسوم به "رها"  که یکی از عوامل اصلی این تقلب گسترده است باشعار (( خزایی خزایی ، رای من و پس بگیر )) از میدان میعاد تا پارک شقایق به راه افتادند . گفتنی است از آنجایی که پیدا کردن این فرد کار مشکلی بوده است ، به نشانه ی اعتراض شیشه ی تمامی خودروهای 206 آن منطقه را شکسته ، صاحبانشان را به شدت کتک زده اند . این جمعیت بعد از تجمع در پارک شعارهایی بر علیه دو مدیر انتصابی سر دادند .

(( خزایی خزایی ، رای من و پس بگیر )) این شعار خیلی تکرار شد!


همچنین در اطراف محل برگزاری جشن پیروزی انتخابات که توسط خواهران پ.ع. برگزار شده است نا آرامی هایی مشاهده می شود . دانشجویان حق جو در اعتراض به خانم باران که آنها را (( مشتی جوان قرتی و نازنازی خوانده بود که سیلاب ملت آنها رو در خود غرق میکند )) ، واکنش نشان دادند :

خس و ساناز تویــی

دشمن این خاز  تویی*

*خاز ----> خــز  -----> مجاز از دکتر مهدی خزایی

 

همچنین شعارهایی بر علیه متصدیان و عاملان این تقلب سر داده شد :

طوفان با دار و دستَت

برگرد به باغ پسته ات

 


طوفان ، رها ، نمازی

سه مجــرم مجـازی *

*مجازی مجاز از دنیای مجازی


خزایــی خزایــــی

رای من و پس بگیر


خشی نمازی قاتله

مدیریتش باطـله


همچنین مجیدک - مدیر قبلی- در حاشیه ی نشست خبری که به طور ایستاده برگزار شد از جمع آوری مدارکی خبر داد که نشان می دهد آقای خ.و.ن با مهندسی آرا موفق به کسب این پست شده اند. او از نماینده شورای نظارت تنها چند سوال پرسید:

چرا به غیر از خانم طوفان هیچ کدام از خانم ها کاندید نشدند ؟

چرا نتایج در روز مقرر ، یعی حدِاکثر تا پایان روز 1شنبه اعلام نشد ؟

چرا ما هی رای میدیم باز خزایی 11 درصد بود ؟ مگه ما رای میدیم نباید زیاد بشه ؟ چرا کم شد ؟

چرا اس ام اس های ما که توش می نوشتیم خزایی نمی رسید ؟ اما اگه می نوشتیم نمازی 2 تا 2تا می رفت ؟ چرا ؟

همکاران من در قاچاق نیوز تمام تلاش خود را می کنند که شما را در جریان رویدادها قرار دهند .

ادامه نوشته

بالاخره شب فرقت یار آخر شد

خدای بزرگ است اهورا مزدا

اوست که آسمان را آفرید، جهان را آفرید، مردم را آفرید و شادی را برای این مردم آفرید.

اوست که این وبلاگ را آفرید و خشایار را مدیر کرد، یک مدیر از بسیاری...

ضمن ارتقای سطح خدمتگذاری خود برآن شدم ابتدا از تمام عزیزانی که کمال لطف خود را نسبت به بنده اذعان داشتند تشکر کنم و به تمامی دوستان این نوید را دهم که خشایار تا پای جان در راه این هدف جمعی و بزرگ  از هیچ تلاشی مضایقه نکرده و تا پایان عهد سمتش خدمتگذار جمع دوستان خواهد بود.

اینجانب فعلا در مرحله بررسی و تفکر به سر می برم که بتوانم به امید پروردگار تا هفته آینده کابینه ی پیشنهادی خود را خدمت مجلس محترم شورای دانشجویی( متشکل از کلیه دانشجویان بازرگانی88) معرفی نمایم.

از خداوند متعال خواهان آنم که با مساعدت بیش از پیش همیار و همکار محترم طوفان و شما دوستان عزیز با این بنده حقیر وبلاگی هرچه پربار تر از گذشته داشته باشیم.

به امید فردای خوش.

                                                                                        خدمتگذار همیشگی شما نمازی

چهاردهم تیرماه سال یکهزارو سیصد و هشتادو نه هجری شمسی

دلداری

نشسته بود روی زمین و داشت تکه هایی از روی زمین جمع می کرد.

گفتم:((کمک نمی خوای؟)) گفت: ((نه))گفتم: خسته می شی خوب بذار کمکت کنم دیگه.گفت نه

خودم جمع می کنم. گفتم: حالا تیکه ها چی هست؟ بد جوری شکسته،معلوم نیست چیه؟نگاه

معناداری کرد وگفت: قلبم. این تیکه های قلب منه که شکسته. خودم باید جمعش کنم.بعد گفت میدونی

چیه رفیق؟ ادمای این دوره زمونه دلداری بلد نیستن. وقتی می خوای یه دل پاک و بی ریا رو به

دستشون بسپری،هنوز تو دستشون نگرفته می ندازنش زمینو می شکوننش.می خوام تیکه هاشو

بسپرم به دست صاحب اصلیش.اون دلداری خوب بلده.می خوام بدم بهش بلکه این قلب شکسته خوب

بشه.اخه می دونی اون خودش گفته که قلبهای شکسته رو خیلی دوست داره.

تکه های قلبشو جمع کردو یواش یواش از من دور شد ومن توی این فکر که چرا ما ادما دلداری بلد

نیستیم ماندم.دلم می خواست به او بگویم خوب چرا دلت رو می سپری دست هر کسی؟انگار فهمید

توی دلم چی گفتم.برگشت وگفت: دلم رو به دست هر کسی نسپردم.اون برای من هر کسی نبود. گفت

و این بار رفت سمت دریا. سهمش از تنهایی ها یش دریایی بود که راز دارش بود.

لوح موسیقی

پسر جوان پس از مدتها از منزل خارج شد . بیماری روحیه او را مکدر کرده بود . و حالا با اصرار مادرش به خیابان آمده بود . از کنار چند فروشگاه گذشت .. ویترین یک فروشگاه بزرگ توجه او را به خود جلب کرد و وارد شد . در بخشی از فروشگاه که مخصوص موسیقی بود چشمش به دختر جوانی افتاد که فروشنده آن قسمت بود . فروشنده دختر ی بود همسن خودش و لبخند مهربانی بر لب داشت . لبخند آن دختر به نظر خودش زیباترین چیزی بود که به عمر دیده بود! دختر نگاهی به او کرد و پرسید :
-
می توانم کمکتان کنم؟
در یک نگاه در وجودش علاقه ای را نسبت به او احساس کرد ولی هیچ عکس العملی از خود نشان نداد . فقط گفت :
-
من یک لوح موسیقی می خواهم .
یکی را انتخاب کرد و به دست دختر داد دختر لوح را گرفت و با همان لبخند گفت :
-
میل دارید این را برایتان کادو کنم؟
و بدون این که منتظر جواب شود به پشت ویترین رفت و چند لحظه بعد بسته کادو پیچ شده را به پسر داد . پسر جوان با کادویی که در دست داشت به خانه رفت و از آن روز به بعد هر روز به فروشگاه می رفت و یک لوح می خرید و دختر نیز لوح را کادو می کرد و به او می داد . پسر بارها خواست علاقه خود را به فروشنده جوان ابراز کند ولی نتوانست . مادرش که متوجه تغییر در رفتار پسر شده بود علت این پریشانی را از او جویا شد و وقتی متوجه علاقه او شد پیشنهاد کرد که این موضوع را به خود دختر بگوید و نظر او را هم بپرسد . ولی پسر نپذیرفت او هر بار که می خواست با دختر صحبت کند نمی توانست و فقط با خرید یک لوح خارج می شد
.



بیماری جوان کم کم شدیدتر می شد و او نمی توانست علاقه اش را به دختر ابراز کند . یک روز که به فروشگاه رفت فقط شماره تلفنش را روی کاغذ نوشت و روی ویترین گذاشت و خارج شد! و روز بعد دیگر به فروشگاه نرفت!

چند روز گذشت و دختر از نیامدن پسرتعجب کرد و به یاد شماره تلفن افتاد و با منزل او تماس گرفت . مادر پسر جوان گوشی را برداشت و وقتی متوجه شد که او همان دختر فروشنده است با گریه گفت :
-
تو دیر تماس گرفتی!! ... پسر من دو روز پیش از دنیا رفت.
دختر بسیار متاثر شد و از مادر نشانی اش را پرسید تا او را ببیند . وقتی به منزل پسر رسید از مادرش خواهش کرد که اتاق پسر را ببیند . در اتاق پسر انبوهی از لوحهای موسیقی روی هم چیده شده بود که کادوی آنها باز نشده بود!!
مادر یکی از کادوها را باز کرد و با تعجب داخل آن یک یادداشت دید که رویش نوشته بود 

" تو پسر مودب و با شخصیتی هستی و اگر مایل باشی می توانیم با هم یک فنجان قهوه بخوریم "

یادداشت ازطرف دختر فروشنده بود . مادر بسته بعدی را باز کرد و باز هم همان یادداشت!
مادر گفت :
-
پسرم به تو گفته بودم که اگر واقعا او را دوست داری احساسات را ابراز کن و بگذار او هم بداند که احساسی نسبت به او داری . ممکن است او هم به تو علا قمند و منتظر تو باشد .


براساس کتاب داستان های کوتاه اثر سباستینلومان

جهنّم


تقدیم به پدرم ، پدرت و پدرانشان  به خاطر همه ی خستگی ها...


قرار شد زود بهش خبر بدم . زود یعنی به محض اینکه فهمیدیم چی شده . هرچند می دونستم تا وقتی برسم چند بار بهم زنگ می زنه . خداحافظی کردیم و خودم رو سریع رسوندم به محمدحسن که با گیجی عجیبی می دوید . کلاه ایمنی دست راستش بود و پایین رو نگاه می کرد . کلاه رو ازش گرفتم و پرسیدم :

(( کی باهات صحبت کرد ؟ ))

مکثی کرد بعد آروم گفت : (( خاله ام . ))

گفتم : (( ان شاءالله چیز مهمی نیست . ))

سرم رو انداختم پایین وسعی می کردم پاهام رو توی موزائیک های مربعی شکل جا بدم . از حرفم خنده ام گرفت . " چیز مهم " چیه ؟ گله ی پیرزن طبقه اول ساختمون از پا درد مهمه ؟ اینکه اگه بخواد با آسانسور بره باید 8 پله بره پایین و اگه بخواد از پله بره باید 7 پله بره بالا ؟ اینکه مرتضی نمی تونه انتگرال ³Sin²x.Cos  رو حساب کنه مهمه ؟ اقتصاد خرد مهم نیست ؟ اقتصاد مهم نیست ؟ پول مهم نیست ؟ کار مهم نیست ؟ این که بابام صبح تا شب جون می کنه تا دوزار پول در بیاره و همه رو خرج ما کنه مهم نیست ؟  خستگی مهم نیست ؟  یاس مهم نیست ؟ اینکه لیلا 3 بار خودکشی کرده و هر سه بار نجات پیدا کرده مهم نیست ؟ اینکه لیلا هنوز زنده اس و میخواد مرده باشه مهم نیست ؟ نکنه حتما باید یه نفر بمیره تا چیز مهمّی اتفاق افتاده باشه ؟ چرا یه نفر یعنی یه آدم ؟ زندگی اون مورچه ی کله گنده که 3 ثانیه پیش زیر کفش های قهوه ای رنگ من و درست وسط موزائیک مربعی له شد مهم نبود ؟ زندگی بقیه ی مورچه ها که حالا به جون جسد دوستشون افتاده اند چطور ؟ دوست مهم نیست ؟ دوست ؟ محمد حسن .... باباش ....

محمد حسن زنجیر چرخ موتور رو بازکرده بود و داشت هندل می زد. روشن شد . سوار که می شدم در گوشش گفتم :

 (( حتما چیز مهمّی نیست ! ))

 ادامه ...


ادامه نوشته

نمره صفر...

کاش می شد

که کبوتر ، را

مثل کودک بودن ...

مثل دیروز سرود

و در آ غوش پر از گرمی مادر

لحظه ای سبز غنود

کاش می شد که کمی

کودک شد

از سراشیبی اندیشه خورشید

گذشت

می شد از دختر مهتاب

شبی عکس گرفت

می شد از چوب معلم ترسید

می شد از وحشت مشق

یک شب از خواب پرید

کاش می شد که کمی کود ک شد

نمره صفر گرفت

مشق خط خورده ی خوبی ها را

با کمی آ ب دهان ، پاک نمود

 و در آ غوش پر از گر می مادر

لحظه ای سبز غنود ...

شعراز: فريدون محمودي

روز مرد مبارک


روز همه ی آقایون مبارک باشه.


زمزمه های قلب یک پدر

یکی بود یکی نبود. سال ها قبل مرد قوی هیکلی زندگی می کرد که با زن رویاهایش ازدواج کرده بود. حاصل عشق پایدار این مرد و زن، یک دختر بود. دختری بسیار باهوش و شاد که قلب این مرد قوی هیکل را به تسخیر درآورده بود. از همان کودکی، پدر او را در آغوش می گرفت،برایش ترانه می خواند، با او بازی میکرد و می گفت: دوستت دارم دختر کوچولوی بابا.

دختر روز به روز بزرگ تر می شد و باز هم پدر او را در آغوش می گرفت و می گفت:دوستت دارم دختر کوچولوی بابا. دخترک صدای اعتراضش به آسمان بلند می شد و می گفت:من دیگه دختر کوچولو نیستم.مرد می خندید و می گفت، اما برای من همیشه دختر کوچولوی بابا می مونی.

دختر کوچولو؛ که دیگر کوچولو نبود،ترک آشیانه کرد و قدم در دنیای خویش گذاشت. رفته رفته که به ذات خویش پی می برد، از ذات وجودی این مرد بزرگ هر چه بیشتر آگاه شد. فهمید که پدرش حقیقتا استوار و قوی است، ویکی از نقاط قوت او، تواناییش  در ابراز علاقه به خانواده اش بود. فرقی نمی کرد که دختر در کدام نقطه از این کره خاکی به سر می برد، پدر به او تلفن می کرد و می گفت، دوستت دارم دختر کوچولوی بابا. سرانجام روزی فرا رسید که به دختر_که دیگر کوچولو نبود_تلفن کردند و خبر دادند که پدرش به سختی بیمار شده.

پدر سکته مغزی کرده بود. آنهابرای دختر توضیح دادند که او دیگر قادر به حرف زدن نیست،در ضمن مطمئن نبودند که  می توانست حرف های دیگران را درک کند یا نه. او دیگر نمی توانست  لبخند بزند،راه برود،دخترش را در آغوش بگیرد، وبه آن دختر کوچولویی که دیگر کوچولو نبود بگوید دوستت دارم.

دختر سراسیمه خود را به بالین پدر رساند. وارد اتاق شد و نگاهی به سراپای مرد انداخت. به تلی از استخوان بدل شده بود و دیگر قوی نبود. پدر به دخترش نگاه کرد و سعی کرد چیزی بگوید، اما نتوانست لب از لب باز کند.

ادامه نوشته