دلداری
گفتم:((کمک نمی خوای؟)) گفت: ((نه))گفتم: خسته می شی خوب بذار کمکت کنم دیگه.گفت نه
خودم جمع می کنم. گفتم: حالا تیکه ها چی هست؟ بد جوری شکسته،معلوم نیست چیه؟نگاه
معناداری کرد وگفت: قلبم. این تیکه های قلب منه که شکسته. خودم باید جمعش کنم.بعد گفت میدونی
چیه رفیق؟ ادمای این دوره زمونه دلداری بلد نیستن. وقتی می خوای یه دل پاک و بی ریا رو به
دستشون بسپری،هنوز تو دستشون نگرفته می ندازنش زمینو می شکوننش.می خوام تیکه هاشو
بسپرم به دست صاحب اصلیش.اون دلداری خوب بلده.می خوام بدم بهش بلکه این قلب شکسته خوب
بشه.اخه می دونی اون خودش گفته که قلبهای شکسته رو خیلی دوست داره.
تکه های قلبشو جمع کردو یواش یواش از من دور شد ومن توی این فکر که چرا ما ادما دلداری بلد
نیستیم ماندم.دلم می خواست به او بگویم خوب چرا دلت رو می سپری دست هر کسی؟انگار فهمید
توی دلم چی گفتم.برگشت وگفت: دلم رو به دست هر کسی نسپردم.اون برای من هر کسی نبود. گفت
و این بار رفت سمت دریا. سهمش از تنهایی ها یش دریایی بود که راز دارش بود.
وبلاگ دانشجویان مدیریت بازرگانی