ده روز اشک

شب چهارم : دوطفلان حضرت زینب (س)

دوباره در دل من خیمه عزا نزنید
نمک به زخم من و زخم خیمه ها نزنید
شکسته تر زمن پیر دیگر اینجا نیست
مرا زمین زده است اکبرم شما نزنید
برای آنکه نمیرم ز شرم مادرتان
میان این همه لبخند دست و پا نزنید
خدا کند که بگوید کسی به قاتلتان
فقط نه اینکه دو بی کس دو تشنه را نزنید
که در برابر چشمان مادری تنها
سر دو تازه جوان را به نیزه ها نزنید

حسن لطفی


شب پنجم محرم : عبدالله بن حسن (ع)

یک نفس آمده ام تا که عمو را نزنی
که به این سینه مجروح تو با پا نزنی
ذکر لا حول ولا از دو لبش می بارد
با چنین نیزه سر سخت به لبها نزنی
عمه نزدیک شده بر سر گودال ای تیغ
می شود پر به سوی حنجره حالا نزنی
نیزه ات را که زدی باز کشیدی بیرون
می زنی باز دوباره شود آیا نزنی
نیزه ات را که زدی باز نمی شد حالا
ساقه نیزه خونین شده را تا نزنی
من از این وادی خون زنده نباید بروم
شک نکن این که پرم را بزنی یا نزنی
دست و دل باز شو ای دست بیا کاری کن
فرصت خوب پریدن شده درجا نزنی

علیرضا لک


شب ششم محرم : حضرت قاسم بن الحسن (ع)


براي پرزدنت حجم آسمان كم بود
ولي به بال و پر خسته ات، توان كم بود
شتاب كردي و واماند بند نعلينت
چقدر شوق شهادت ؟ مگر زمان كم بود؟
چرا تو را همه ي كوفه سنگ باران كرد؟
درون لشگر آنها مگر سنان كم بود؟
جمل بهانه ي خوبي به دستشان مي داد
براي كشتن تو بغض نهروان كم بود
به فكر جايزه ي بردن سرت بودند
شراب خون تو در سفره هاي شان كم بود
نفس كشيدن تو رنگ و بوي زهرا داشت
ميان سينه ي تو چند استخوان كم بود

وحید قاسمی


      شب هفتم محرم : حضرت علی اصغر (ع)

بر نیزه روی پای خودت ایستاده ای
مردی شدی برای خودت ایستاده ای
مثل بـزرگ های قبیله چـه با غرور
بر پای ادعای خودت ایـستاده ای
شانه به شانه ی همه سـرهای قافله
همراه مـقتدای خودت ایستاده ای
تو پا به پای اکبر و عباس بر سنان
تنها بـه اتکای خودت ایستاده ای
ذبـح عـظیم بـت شکن پـیـر کـربلا
در ودای مـنای خـودت ایـستـاده ای
ای خضر تشنه کام ! دراین گوشه ی کویر
بر چشمه بقای خودت ایستاده ای
ما بین نـاقـه هـای من و عـمّه زینبت
در مروه و صفای خودت ایستاده ای
رأست چگونه بر سر نی بند می شود؟
بی شک تو با دعای خودت ایستاده ای
در آسـمان ابری سنگ و کلوخ شهر
بـا سعی بال های خودت ایستاده ای
پیـش سپاه ابـرهــه ی عـابـران شــام
مانند کعبه جای خـودت ایستاده ای
من را دعا کن از سر نی کودک رباب!
در محضر خدای خودت ایستاده ای

وحید قاسمی


شب هشتم محرم : حضرت علی اکبر (ع)

ناباورانه می‌برم ای باورم تو را
ناباورانه غرق به خون تا حرم تو را
سخت است روی سطح عبا جمع کردنت
پاشیده‌اند بس که به دور و برم تو را
پا را مکش که شیون زن‌ها بلند شد
سوگند می‌دهم به دل دخترم تو را
لبخندها بلندتر از قبل می‌شود
وقتی که می‌کشم به دو چشم تَرم تو را
حالا صدای هلهله‌ها هم بلند شد
یعنی که آمده ببرد خواهرم تو را
جای منِ شکسته ببین در میان خون
با دست خُرد شانه زده مادرم تو را
وای از حرم که می‌نگرد ساعتی دگر
بر نیزه می‌برند کنار سرم تو را
می‌خواستم بغل کنمت باز هم ولی
تکه به تکه در بغلم می‌برم تو را

حسن لطفی


در راه که می دوید ، بارها رسیده بود به پسرش . به "علی اکبر" که حالا بزرگتر شده بود . خیلی بزرگ. به پهنای دشت .

به این داغت علی جان صبر تا کی ؟

مدارا کردن با گبر تا کی ؟

سراسر دشت را کندم برایت ....

فراهم کردن این قبر تا کی ؟

(ادامه در وبلاگم)


شب تاسوعا : حضرت ابالفضل العباس (ع)


مشک برداشت که سیراب کند دریا را
رفت تا تشنگی‌اش آب کـند دریا را
آب روشن شد و عکـس قمر افتاد در آب
ماه می‌خواست که مهتاب کند دریا را
تشنه می‌خواست ببیند لـب او را دریا
پس ننوشید که سیراب کند دریا را
کوفه شد علقمه، شقّ القمری دیگر دید
ماه افتاد که محراب کند دریا را
تـا خجالت بکشد، سرخ شود چهره آب
زخم می‌خورد که خوناب کند دریا را
ناگهان موج برآمد که رسید اقیانوس
تا در آغوش خودش خواب کند دریا را
آب مهریّه ی گل بود والّا خـورشید
در توان داشت که مرداب کند دریا را
روی دست تو ندیده است کسی دریا را
چون خدا خواست که نایاب کند دریا را

سید حمید رضا برقعی

این آبها که ریخت ، فدای سرت که ریخت
اصلا فدای امّ بنین مادرت، که ریخت
گفته خدا دو بال برایت بیاورند
در آسمان علقمه، بال و پرت که ریخت
اثبات شد به من که تو سقای عالمی
بر خاک ، قطره قطره ی چشم ترت که ریخت
طفلان از اینکه مشک به دست تو داده اند
شرمنده اند ، بازوی آب آورت که ریخت
گفتم خدا به خیر کند قامت تو را
این قومِ غیض کرده به روی سرت که ریخت
وقت نزول این بدن نا مرتّبت
مانند آب ریخت دلم؛ پیکرت که ریخت
معلوم شد عمود شتابش زیاد بود
بر روی شانه های بلندت سرت که ریخت
امّا هنوز دست تو را بوسه می زنم
این آب ها که ریخت فدای سرت که ریخت

علی اکبر لطیفیان



شب عاشورا

داری عقیله خواهر من گریه می کنی
آیینه برابر من گریه می کنی

از لا به لای خیمه دلم تا مدینه رفت
خیلی شبیه مادر من گریه می کنی

دلشوره می چکد ز نگاه سه ساله ام
وقتی کنار دختر من گریه می کنی

من از برای معجر تو گریه می کنم
تو از برای حنجر من گریه می کنی

امشب برای ماندن من نذر می کنی
فردا برای پیکر من گریه می کنی

امشب نشسته ای و مرا باد می زنی
فردا به جسم بی سر من گریه می کنی

علی اکبر لطیفیان


عصر عاشورا (شام غریبان)

بیش از ستاره زخم و ، فلک در نظاره بود
دامان آسمان ز غمش پر ستاره بود
لازم نبود آتش سوزان به خیمه ها
دشتی ز سوز سینه زینب شراره بود
می خواست تا ببوسد و برگیردش زخاک
قرآن او ، ورق ورق و پاره پاره بود
یک خیمه نیم سوخته ، شد جای صد اسیر
چیزی که ره نداشت درآن خیمه ، چاره بود
در زیر پای اسب ، دو کودک ز دست رفت
چون کودکان پیاده و دشمن سواره بود
آزاد گشت آب ، ولیکن هزار حیف !
شد شیردار مادر و ، بی شیرخواره بود
چشمی - برآنچه رفت به غارت - نداشت کس
اما دل رباب - پی گاهواره بود
یک طفل با فرات ، کمی حرف زد ولی
نشنید کس ، که حرف زدن با اشاره بود
یک رخ نمانده بود که سیلی نخورده بود
در پشت ابر ، چهره ی هر ماهپاره بود
از دست ها مپرس که با گوش ها چه کرد
از مشت ها بپرس که با گوشواره بود

حاج علی انسانی


عصر عاشورا كنار خیمه‌های سوخته
ذوالجناحی ماند با یال رهای سوخته

كاروان می‌رفت و می‌بلعید دشت دیر سال
كودكان تشنه را با دست و پای سوخته

در كجا دیدید یا خواندید روی نیزه‌ای
آسمان قرآن بخواند با صدای سوخته؟!

قطره قطره شرم شد آب فرات از دیدن
رقص خون‌آلود شمشیر و هوای سوخته

چارده قرن آسمان بارید و می‌بارد هنوز
چشم زینب (س) را به خاك كربلای سوخته

ابرها بارانی و شاید خدا هم گریه كرد
عصر عاشورا كنار خیمه‌های سوخته

محمود اكرامی