مهدویت و دانشجو

« به نام خدا »


« مهدویت و دانشجو! »


اعتقاد به ظهور منجی، تنها اعتقاد ما شیعیان نیست. انسان های خسته از همه جا و تمامی

مسائل بشری چشم در راه ظهور منجی ای هستند تا خواست آن ها برای ساخت

مدینه فاضله را برآورده کند.


توجه به این مهم که جوانان و مخصوصاً دانشجویان آینده سازان جامعه میباشند و تعالی و

پیشرفت و برعکس ذلالت و تباهی هر جامعه به سطح آگاهی و علم این قشر از جامعه

بستگی دارد، لذا پیشرفت معنویات و سطح آگاهی این گروه از مردم جامعه از جایگاه و

ارزش والایی برخوردار است. همچنین در عصر غیبت امام زمان(عج)، بایستی بسیاری

از موارد مهم تعلیم داده شود که از مهم ترین آن هاشناساندن وظایف منتظران امام عصر است.


در ابتدا تصمیم داشتم تا این موضوع را به مباحثه گذاشته و وظایف و تکالیفی که باید عملی

شده تا یک فرد، منتظر واقعی و حقیقی امام و مولای خود باشد را از نظرات شما دوستان عزیز

استخراج کنم، لیکن با توجه به مبرهن بودن برخی از وظایف، بر آن شدم تا برخی از تکالیف

منتظران حضرت قائم(عج) را با اتکا به دانسته ها و مطالعات ناچیز خود بیان کنم.


امید است بازدیدکننده گرامی نکات و وظایف از قلم افتاده و اشاره نشده و کم و کاستی های

حتمی این مطلب را متذکر شده تا قدمی مفید در مسیر آگاهی با مقوله

مهدویت و انتظار برداشته شود.


در دوران غیبت، فرد در معرض آزمایشات بسیاری قرار می گیرد و هرچه فرد دیندارتر و

معتقدتر باشد، این آزمایشات برای وی سخت تر خواهد بود. در واقع می توان گفت که

عصر غیبت امام عصر(عج) یک آزمایش الهی برای بندگان است، به گونه ای که گروهی از

از مؤمنان از عقیده خویش برمی گردند.


در این عصر، خداوند متعال به وسیله غیبت، بندگان خویش را آزمایش می کند و جز کسانی

که دل های آن ها در جهت ایمان شایسته قرار دارد، کسی در اعتقاد به امامت ایشان

استوار نمی ماند «پیامبر اکرم(ص)».


بنابراین آشنایی با این وظایف می تواند در استوار ماندن اعتقاد ما در این زمینه بسیار مهم باشد.


امام زمان(عج) در زیر به یکی از دلایل غیبت خویش اشاره کرده است:

« اگر شیعیان ما (که خداوند آن ها را موفق به اطاعتش بدارد) دل هایشان در وفا به عهد و

پیمانی که با ما دارند گرد هم می آمد، از فیض دیدار ما محروم نمی شدند.»


امام زمان(عج) اگر چه از نظرها غایب است اما بر تمامی اعمال و رفتار ما ناظر است،

بنابراین تمامی وظایفی که شیعیان در زمان معصومین (علیهم السلام) داشتند،

بر عهده ما نیز می باشد، که همگی این وظایف و مسئولیت ها را می توان در یک جمله

خلاصه کرد؛ بزرگترین وظیفه شیعیان، علی الخصوص قشر جوان و دانشجو

«انتظار فرج» است.


از آن جا که نباید با مقوله انتظار فرج تنها به چشم یک شعار نگاه شود، مجموعه ای

از وظایف و تکالیف معین شده ی یک فرد، برای آن که یک فرد منتظر حقیقی مولا و امام

خود باشد در «ادامه مطلب» به صورت خلاصه آورده شده است.

ادامه نوشته

عرفه

ای خدای من!

خواندمت پاسخم گفتی

از تو خواستم عطایم کردی

به سوی تو آمدم آغوش رحمت گشودی

به تو تکیه کردم نجاتم دادی،

به تو پناه آوردم حمایتم کردی

خدایا!

ازخیمه گاه رحمتت بیرونمان مکن

از آستان مهرت نومیدم مساز

آرزوها و انتظارهایمان را به حرمان مکشان

از درگاه خویشت مارا مران

ای خدای مهربان!

بر من روزی حلالت را وسعت بخش و جسم و دینم را سلامت بدار

وخوف و وحشتم را به آرامش و انست مبدل کن و از آتش جهنم رهایم ساز.

خدای من!

تو چقدر به من نزدیکی با این همه فاصله ای که از تو گرفته ام.

تو این قدر دلسوزمنی!

خدایا!

تو کی نبودی که بودنت دلیل بخواهد؟

تو کی غایب بودی که حضورت نشانه بخواهد؟

تو کی پنهان بوده ای که ظهورت محتاج آیه باشد؟

کور باد آن چشمی که تو را ناظر خویش نبیند

کورباد آن نگاهی که دیده بانی نگاه تو را درنیابد

بسته باد پنجره ای که رو به آفتاب ظهورتو گشوده نشود

و زیان کار باد سودای بنده ای که عشق تو نصیب ندارد.

خدای من!

مرا از سیطره ذلت بار نفس نجات ده و پیش از آن که خاک گور بر اندامم نشیند از شک و شرک رهاییم بخش

خدای من! چگونه نومید باشم در حالی که تو امید منی!

چگونه سستی بگیرم در حالی که تکیه گاه منی!

خدای من!

اگر آن چه از تو خواسته ام،عنایت فرمایی محرومیت از غیر از آن زیان ندارند

و اگر عطا نکنی، هر چه عطا جز آن منفعت ندارند

یارب!یارب!یارب...

"شرح بخشی از دعای عرفه با بیان دکتر شریعتی"

دوباره اومدم....

سلام

بخونید و لذت ببرید...

گزیده شده از سروده های فاضل نظری(ان هــــــــــــــــا)

"قفس بــــــــــــــــــاز"

ای زندگی بردار دست از امتحانم

چیزی نه می دانم نه می خواهم بدانم

 

دلسنگ یا دلتنگ!چون کوهی زمینگیر

از اسمان دلخوش به یک رنگین کمانم

 

کوتاهی عمر گل از بالانشینی ست

اکنون که می بینید خوارم،در امانم

 

دلبسته ی افلاکم و پا بسته ی خاک

فواره ی بین زمین و اسمانم

 

ان روز اگر خود بال خود را می شکستم

اکنون نمی گفتم بمانم یا نمانم؟!

 

قفل قفس باز و قناری ها هراسان

دل کندن اسان نیست! ایا می توانم؟!

ادامه....

ادامه نوشته

ساعت نظافت

امروز یکی از دوستان از من پرسید : وقتی دلت می گیره چکار می کنی ؟

گفتم سعی می کنم تو یه جای آروم و ساکت بشینم و فکر کنم. اما بعضی وقتا هیچ چیز مثل نوشتن بهم آرامش  نمیده . خط به خط که می نویسم آروم میشم. اینطوری شد که بعد از بازدید از خانه ی سالمندان کهریزک 2 داستان و 2 دل نوشته بِهَم بافتم ، شاید اراجیف . اما آرومم کرد. امشب تصمیم گرفتم این یکی رو بذارم تو وبلاگ ، تا بعد ببینیم چی پیش میاد .البته یکمش رو حذف کردم تا حوصله خوندن داشته باشید.

راستی...چی میشه اگه یه روز به خاطر کسانی که شاد نیستند ، شاد نباشیم ؟


ساعت نظافت

ساعت 10:38 صبح بود که چهارمین سیگارش را روشن می کرد . دیروز در این ساعت 7 سیگار کشیده بود و این یک پیشرفت حساب می شد . جمعی دختر و پسر دم درب ورودی با زنی بحث می کردند . صدای زن بلندتر از جوان ها بود . سیگار را روی لبش گذاشت و گفت :
((  می بینی ... ؟  ))
دود را کمی در فضای دهانش چرخاند و به بیرون فوت کرد . این بار با صدای بلندتر گفت :
(( با توام ، میگم اونا رو دیدی ؟ ))
زن با دست به اطراف اشاره می کرد . دخترها جلوتر حرکت کردند و بعد از چند قدم  از پسرها جدا شدند . پسرها نگاهی به اطراف انداختند و بعد روی نیمکت ، کنار مردی نشستند .  یکی از پسرها در مقابل نیمکت ایستاده بود و هرزگاهی به زبان ترکی چیزهایی می گفت . پیر مرد در حالی که دود سیگار را به بیرون فوت می کرد ،  گفت :
(( پاشو .. پاشو دِ . خودتو جم و جور کن ، الانا میان . حتما بعد اینکه حاج کریم دست از سرشون برداشت میان پیش ما . خوب نیست با این وضع ببیننت ))
نگاهی به دوستش انداخت و دوباره گفت :
(( نه... اینجوری اصلا خوب نیست . خودتو تمیز کن . حتما این کریم باز داره خاطره ی آتیش گرفتن خونه اش رو تعریف می کنه . تا حالا 100 بار شنیدمش . آخرش هم گریه می کنه و بعد میگه ... "سیگار داری ؟ " . مرتیکه پیری . 
چیه ؟ چرا اینجوری نگاه می کنی ؟ حتما می گی منم خاطره ام رو 100 بار تعریف کردم . نخیر. من فرق می کنم . من برا خودم کسی بودم ... یعنی هنوزم هستم . من از شاه پهلوی مدال دارم . فکر کردی چی ؟ اما این کریم ، خونه اش آتیش هم که نمی گرفت هیچ خری نبود . با اون پسرش که معلوم نیست اصلا وجود داره یا نه . هو ... با توام . کر شدی امروز یا لال ؟  خودتو تمیز کن .))
صدای خنده ی بلند پسرها و حاج کریم توجه اطرافیان را جمع کرد . زن سالخورده ای که درصندلی  کناری نشسته بود ، لحظه ای سرش را بلند کرد و دوباره سرش را پایین انداخت . پسرها از روی نیمکت بلند شده بودند و رو به روی کریم ایستاده بودند . پیرمرد سیگارش را زیر دمپایی پلاستیکی آبی رنگش خاموش کرد و پرسید :
(( به نظرت میان ، نه ؟ آره میان . اون پسره که شال گردنی داره ، همون لباس چهارخونه ایه ... آره اون حتما میاد بعد هم رفیقاش . خدا کنه دخترها هم بیان. آخه می خوام از کِیتی براشون تعریف کنم . حتما دخترا حسودیشون میشه . کیتی رو که یادت هست ؟ نوه ام . دختر پسرم . الان ساکن آلمان اند . می دونم از همشون خوشکل تره . ببین سیبیل من زرد نشده ؟ ))
دخترها از بخش بانوان خارج می شدند و گه گاه صداشان بلند میشد  . پسر جوان با شال گردن ، بعد از صحبت با دوستانش به سمت درب خروجی دوید و از بقیه جدا شد. پیرمرد زیر لب گفت : 
((حتما رفته برام گل بخره ،  میدونم میاد . چندبار تو چشام نگاه کرد . حتی برام دست هم تکون داد . می شنوی چی میگم ؟  فکر کنم منو شناخته . شاید عکسم رو تو کتاب درسیا زده باشن . گفتی سبیل من زرد شده ؟ ))
پیرمرد دستی به موهای سرش کشید و دور لبش را پاک کرد . دو پسر جوان قدم زنان از کنارش گذشتند و آن طرف استخر نشستند کنار مِستِر . دخترها  دو دسته شدند . گروهی مستقیم به سمت راهرو حرکت کردند و بقیه شان خود را به پسرها رساندند ، کنار مستر . یکی از دختران با پسرها بحث می کرد و مستر  آرام می خندید . پیرمرد لحضاتی به چشمان دوستش زل زد و گفت :


ادامه نوشته

فقر

فقر !!!


ميخواهم  بگويم ...


فقر  همه جا سر ميكشد ...


فقر، گرسنگي نيست، عرياني  هم  نيست ...


فقر، چيزي را " نداشتن " است، ولي، آن چيز پول نيست ... طلا و غذا نيست  ... 
 
فقر، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفته يك كتابفروشي مي نشيند ...
 
فقر، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ...


فقر، كتيبه سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند ...


فقر، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود ...


فقر، همه جا سر ميكشد ...
                  
فقر، شب را " بي غذا " سر كردن نيست ...

فقر، روز را " بي انديشه" سر كردن است ...

 

دکتر علی شریعتی

فعلآ ؟؟؟؟؟

دو تا شعر از دو شاعر بزرگ و بی نظیر کشورمون براتون آماده کردم که امیدوارم خوشتون بیاد.

ای قصه بهشت ز کویت حکایتی
شرح جمال حور ز رویت روایتی
انفاس عیسی از لب لعلت لطیفه‌ای
آب خضر ز نوش لبانت کنایتی
هر پاره از دل من و از غصه قصه‌ای
هر سطری از خصال تو و از رحمت آیتی
کی عطرسای مجلس روحانیان شدی
گل را اگر نه بوی تو کردی رعایتی
در آرزوی خاک در یار سوختیم
یاد آور ای صبا که نکردی حمایتی
ای دل به هرزه دانش و عمرت به باد رفت
صد مایه داشتی و نکردی کفایتی
بوی دل کباب من آفاق را گرفت
این آتش درون بکند هم سرایتی
در آتش ار خیال رخش دست می‌دهد
ساقی بیا که نیست ز دوزخ شکایتی
دانی مراد حافظ از این درد و غصه چیست
از تو کرشمه‌ای و ز خسرو عنایتی

ادامه نوشته

مهمان ویژه (1)


«بسمه ای تعالی»

 

                      موضوع: آینده شغلی رشته مدیریت بازرگانی

                      مصاحبه با جناب دکتر قاضی زاده

 


  •   به نظر شما در آزمون های استخدامی بیشتر به چه چیزهایی تاکید می شود؟

من چون در فرآیند آزمون های استخدامی قرار نداشتم نمی تونم به طور دقیق به شما بگم که چه کاری انجام بدید، ولی این رو می دونم که آزمون های استخدامی عمدتآ تئوریک هستند. مثلآ در بورس، درس های مدیریت مالی کاربرد دارند یا گرفتن گواهی پایه دوم بورس می تونه در استخدام در شرکت های پیمانکاری مفید باشه.

همون طور که در ترم اول هم گفتم، گرفتن مدرک زبان انگلیسی و تسلط بر کامپیوتر امری لازم و ضروری برای موفقیت در آزمون های استخدامی است.

 

ادامه نوشته

دحوالارض...

به نام خالق هستی

«دحوالارض» آدمي را به حقيقت هستي توجه مي‌دهد

به مناسبت 25 ذي‌القعده؛ روز دحوالارض
 
«دحوالارض» آدمي را به حقيقت هستي توجه مي‌دهد

“وَالْأَرْضِ وَمَا طَحَاهَا”

سوگند به زمين و آن كس كه آن را گسترد (شمس/6)

پس از گذشت قرنها، از گذشت عمر زمین، دانشمندان پی به این حقیقت برده اند که قرنها پیش، سراسر این کره زمین را آب فرا گرفته بوده و با گذشت زمان زمین خود را از زیر این آبها بیرون کشیده خشکی پدیدار شده است که تا اینکه به وضعیت موجود رسیده است.

نکته جالبش اینجاست که پدیدار شدن تمام این خشکیها یکزمان رخ نداده بلکه از نقطه ای شروع و ادامه پیدا کرده است و این نقطه آغازین پیدایش خشکی، همان نقطه ای از زمین است که محل اجتماع مسلمانان و طواف به دور آن، یعنی کعبه یا خانه خداست.

این اتفاق در روز 25 ذی القعده رخ داده است و به نام دحوالارض نامگذاری شده و دحوالارض یعنی روزی که زمین از زیر کعبه کشیده و گسترانیده شده است و خداوند به همین واسطه رحمت خود را منتشر کرده است و در روایات داریم که در این روز، برای عبادت اجر بسیاری وجود دارد.

در روایت داریم که امام رضا علیه السلام فرموده اند: در شب بیست و پنجم ذی القعده حضرت ابراهیم(ع) و حضرت عیسی(ع) متولد شده اند و حتی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز جهت حجة الوداع، با یکصد و چهار هزار و یا یکصد و بیست و چهار هزار و به همراه تمامی اهل بیت خود از راه شجره به سمت مکه حرکت کردند.

روز دحوالارض یکی از چهار روزی در طول سال است که به فضلیت روزه ممتاز است. در روایتی روزه اش مثل روزه هفتاد سال است و در روایتی کفاره هفتاد سال آمده است هرکس روزش را روزه بدارد و شبش را به عبادت بگذارند برای او عبادت صدسال نوشته می شود و برای روزه دار این روز هرچه در آسمان و زمین است برای او طلب استغفار کنند.

میرداماد در رساله اربعه ایام خود افضل اعمال این روز را زیارت حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام می دانند. شاید شعر زیر دلیلی برای مطلب باشد.

بـرو طواف دلی کـــن نه کعبــه دل را

که این خلیل بنا کرد و آن خدای خلیل

فقط یه چیز خیلی مهم :

درسته دیر شده و فقط یه بار دیگه میشه این کارو انجام داد اونم

نماز یکشنبه های این ماهه که توضیحش تو مفاتیحه

ادامه نوشته

آش

اولش فقط می خواستم یه چیز بگم . بعد یکم وقت گذشت و فکر کردم یه چیز دیگه هم باید بگم . بعدش یادم افتاد که یادم رفته که یه چیز رو حتما باید بگم . اینطوری شد که این پست مخلوط شد از چندتا حرف مفت و اسمش رو گذاشتم "آش" !


(1)

نشست اندیشه 4

چهارمین نشست اندیشه با موضوع " آینده ی کاری در رشته ی مدیریت " در روزهای یکشنبه و دوشنبه برگزار شد . در جلسه ی نخست هر یک از اعضا به بیان هدف و آرزوی کاری خود در آینده پرداختند . در ادامه توانایی های لازم برای هریک از این مشاغل بررسی شد  که در نهایت این نیازها در دو بخش توانایی های فنی و توانایی های فردی بیشتر مورد تجزیه قرار گرفت .

همچنین در روز دوشنبه فیلمی از گفت و گوی یکی از اعضا با مدیرعامل چند شرکت بازرگانی در جلسه پخش شد . پس از پایان نمایش فیلم هریک از حاضرین به بیان دیدگاه ها و نظرات خود پرداختند .

پیش بینی می شود در آینده این موضوع در محورهای تخصصی تر دوباره به بحث گذاشته شود .

پیشنهاد برای جلسه ی آتی

در پایان جلسه ، پیشنهاد بازدید از خانه ی سالمندان کهریزک از سوی آقای مجید.ت مطرح شد . انتظار داریم هریک از اعضا نظرات و پیشنهادات خود را پیرامون این برنامه به بنده و یا سرکار خانم رها اطلاع داده تا هرچه زودتر برنامه ی کاری جلسه ی بعد مشخص شود .


(2)

نشریه ی ارشک

شماره ی دوم نشریه ی مستقل دانشجویی ارشک ، روز شنبه در دانشگاه های تهران توزیع خواهد شد . با این تفاوت که این بار سردبیر نشریه جناب آقای محمدحسن علی اکبر بوده اند . 


(3)

انتخابات انجمن علمی 

در هفته ی بعد انتخابات انجمن های علمی دانشگاه ها برگزار خواهد شد . از بین دانشجویان م.بازرگانی ورودی 88 - تا جایی که بنده اطلاع دارم - تا  کنون سرکار خانم شمس الدینی ، آقای حمزه لو  ، خانم سحر پورعرفانی و بنده ی حقیر کاندید شده ایم که ممکن است بازهم بر این تعداد افزوده شود و در نهایت 5 نفر برای انجمن گزینش خواهند شد . امیدوارم که با همکاری همه این پنج نفر از بین ورودی های 88 انخاب شوند تا ...... تا خیلی چیزها .... حداقل اینکه ما می توانیم خیلی کارها انجام دهیم که تا کنون کسی انجام نداده است . 


(4)

کلاس اصول حسابداری 2 

تا مطلب ازین کش دار تر نشده ، بیاید ادامه ی مطلب .



ادامه نوشته

پنهان درچشم هایم

چشم هایت

حرف هایم را می دزدند

 کلمه ها

 واژه ها

 تک واژها

 آواهایم

همه کم می آوردند

پنهان می شوند

در چشم هایم

عشق

احساسش را

پنهان میکند

در قلبم

ودل تنگی هایش را

در احساسم

آری

عشق

جرم قلب  دلتنگ من است

وانتظار

قصاص

چشم هایم.......

................................

ادامه نوشته

چرخه زندگی

پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند.دستان پیرمرد میلرزید،چشمانش تار شده بودو گام هایش مردد و لرزان بود.

اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع میشدند،اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می ساخت. نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند، یا وقتی لیوان را می گرفت غالبا شیر از داخل آن به روی رومیزی می ریخت.پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند…


پسر گفت: باید فکری برای پدربزرگ کرد. به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کردم. پس زن و شوهر برای پیرمرد، در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند.در آنجا پیرمرد به تنهایی غذایش را میخورد،در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت میبردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف را شکسته بود حالا در کاسه ای چوبی به او غذا میدادند.

گهگاه آنها چشمشان به پیرمرد می افتاد و آن وقت متوجه می شدند هم چنان که در تنهایی غذایش را می خورد چشمانش پر از اشک است.اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده ای بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او میدادند.

اما کودک چهارساله اشان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود.یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود.با مهربانی از او پرسید: ” پسرم ، داری چی میسازی ؟‌” پسرک هم با ملایمت جواب داد : ” یک کاسه چوبی کوچک ، تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم .” وبعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.

این سخن کودک آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبانشان بند آمد و سپس اشک از چشمانشان جاری شد. آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهربانی او را به سمت میز شام برد.

ادامه نوشته

دل مشغولی

سلام

ساعت 10:10دقیقه بود که راه افتادم به سمت مجتمع ایثار جایی که کلاس تاریخمون برگزار میشد بین راه دیدمش تقریبا سه ماه از ازدواجش می گذشت همینطور که باهم صحبت می کردیم قرار ادامه بحث رو ساعت 1-12 گذاشت چون هم اون کلاس داشت وهم من. وقتی کلاس تموم شد سریع رفتم سلف تااینکه زود برگردم وبه نماز هم برسم بعد از نماز دنبالش گشتم توی مهدیه نشسته بود تا منو دید گفت زود بیا بریم بین راه با هم صحبت می کنیم چون به قول خودش nتا کار دیگه داشت که می خاست به همشون برسه مثل همیشه من شروع کردم از اون چیزایی که دوست داشتم بودم ونبودم از اون چیزایی که دوست داشتم داشته باشم ونداشتم حرف زدم بعد اون از مشکلات زندگیش گفت از اینکه چقدر زندگی دانشجویی سخته از این که برای مخارجشون وام گرفتند از اینکه همسرش هنوز سر بازی نرفته وهزارتا مشکل ومساله که من تا به حال بهشون فکرم نکرده بودم اولش فکر کردم نمی فهمه من چی میگم چون شاید اون از یه جهت دیگه ای به زندگی فکر میکنه وشرایط منو نداره اما حرفایی زد که بغض گلوم رو گرفت دستام می لرزید انگار دست گذاشته بود روی همون چیزی که من ازش فرار می کردم بهم گفت خدا هیچ وقت از کتابای نخونده از آدم امتحان نمی گیره گفت خدا خودش داره بهت تقلب می رسونه یه کم زرنگ باشی هیچ کس نمی فهمه که خودش همه جوابا رو بهت داده برام قصه گفت از اون قصه های که از اولش آخرش معلومه ولی هیچ وقت دوست نداری تموم شه یه کم درد ودل برام لازم بود خصوصا که کلی فکرم درگیر این مساله شده بود مستاصل و آشفته تر از قبل بودم چون رک ورو راست گفت که اشکال کارم از کجاست نمی دونستم می تونم تا آخرش برم یا نه  توی همین حال وهوا بودم که مریم زنگ زد،کجایی ؟سایت دانشکده فنی /نمی خای بیای ؟/چرا وایسید میام/خیل خب ما توی لابی می مونیم زود بیا

ادامه مطلب....

ادامه نوشته