................................

وقتی آسمان عشق بازی می کند

به یاد کوچه باغ های سر افراز  اکنون

در زیر خاک می افتم

به یاد بازی ها و

حرف های کودکیمان

به یاد خانه های گلی و در های چوبی

که با بازی های ما جان داشتند

به یاد گردوهای پیرزنی

که فریبمان می داد

به یاد بوی خاک

وقتی

درمیان کوچه ها باران می بارید

وما بی قرار و بازیگوش

میدویدیم و

شعر باز باران را

ترانه میکردیم

گویی

چشم هایمان را

شسته بودیم

با چترهای بسته

بازی میکردیم

اما

مدت هاست

باز دلم

هوای شب های مهتابی و

قصه های مادربزرگ را  کرده

کاش چون دیروز

که شادیمان را قسمت می کردیم

امروز

دلتنگی هایمان را.........

................................

می دانم کار توست

میدانم پیش توست

میدانم برده ای

می دانم مجرمی

قلبم را پس بده

دست هایت را پس بگیر!!!!!!!!