دوباره اومدم....
" گرفتـــــار رهــــایی"
ناگزیر از سفرم،بی سر و سامان چون "باد"
به" گرفتار رهایی" نتوان گفت ازاد
کوچ تا چند ؟!مگر می شود از خویشتن گریخت
"بال" تنها غم غربت به پرستو ها داد
اینکه" مردم "نشناسند تو را غربت نیست
غربت ان است که" یاران" ببرندت از یاد
عاشقی چیست؟به جز شادی و مهر و غم و قهر؟!
نه من از قهر تو غمگین ،نه تو از مهرم شاد
چشم بیهوده به ایینه شدن دوخته ای
اشک ان روز که ایینه شد از چشم افتاد.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم آبان ۱۳۸۹ ساعت 1:9 توسط طوفان
|
وبلاگ دانشجویان مدیریت بازرگانی