این مردم نازنین
در لابه لای شوخی هایی که دیروز با آقای نمازی می کردیم ، نکته جالبی نظر من رو به خودش جلب کرد .
(( مطالعه هم که حرفشو نزن .... ! ))
همین جمله ساده . من خودم سعی میکنم کتاب زیاد بخونم و میدونم همه دانشجویان م.بازرگانی همینطور هستند ! بنا براین یک قسمت به موضوعات وبلاگ با عنوان کتاب اضافه کردم و پیشنهاد میکنم هرکسی کتابی رو که اخیرا خونده یا به نظرش کتاب خوبی میاد رو به بقیه معرفی کنه تا همه اون کتاب رو مطالعه کنند و حتی می تونیم اون کتاب رو تو وبلاگ به نقد بزاریم .
خودم اول شورش رو در میارم ! یعنی کتاب شروع میکنم !
دیشب حدود ساعت 2:30 بود (بهتره بگم صبح) که دیگه احساس کردم حوصله خوندن رمان خرمگس رو ندارم ، برای همین به سرم زد که یکی از خاطره های رضا کیانیان رو بخونم . کتاب مال دوستم بود و کلی بهم اصرار کرده بود که حتما حتما بخونمش... شروع کردم به خوندن: یک صفحه ، دو صفحه ... 10 داستان ....... حالا ساعت 5 صبح شده و من همه کتاب رو خوندم !این مردم نازنین

خاطرات کوتاه رضا کیانیان
در حالی به چاپ ششم رسیده است که تنها 9 ماه از انتشار آن میگذرد و
روانبودن و باورپذیری داستانک های این بازیگر محبوب عاملی برای استقبال
مردم و منتقدان از کتاب «این مردم نازنین» شده است.
خاطرات
داستانگونه رضا کیانیان از مردم که با عنوان «این مردم نازنین» از سوی
نشر مشکی منتشر شده؛ در فاصله 9 ماه به چاپ ششم نزدیک شد.مردم
نازنین کیانیان، 166 صفحه است و با قیمت 3200 تومان با این مقدمه به دست
مردم رسیده است: «شهرت، تنهایی را میدزدد. همهجا نگاهت میکنند. همهجا
با تو هستند. زیر ذرهبین هستی. فقط در خانه میشود تنها بود؛ اگر
تلفنهای علاقهمندان بگذارند! در خانه هم باید همیشه پردهها کشیده باشد.
من هم مثل هر آدم دیگری تنهایی میخواهم. من هم به تنهایی نیاز دارم.
بازیگری در هر شکلش تنهایی ندارد. بازیگر، پشت صحنه و روی صحنه همیشه با
عدهای دمخور است. تنها نیست... من در خیلی قلبها، خانهای دارم.
هیچوقت آواره نمیشوم. بیسرپناه نمیمانم. این همه قلب، این همه خون،
این همه تپش. این همه عشق، این همه تنهایی و این همه مردم. این مردم
نازنین...»
یک خاطره از کتاب :
كوچهى يكطرفهاى هست كه گذرگاه هميشگى من است. حوالى ميدان هفتتير. براى آمدن به خانه، از آن مىگذرم؛ و هميشه اتومبيلى و حتماً چند تا موتورى از روبرو مىآيند. خلاف مىآيند. بيشتر وقتها، به آنها راه مىدهم كه بگذرند. چون معتقدم از كنار شَر بايد گذشت. يا بهتر بگويم بايد ليز خورد و رد شد. گاهى هم كه عصبانى باشم بهشان راه نمىدهم تا دنده عقب بگيرند و رد شوم و البته تعدادى فحش هم بدرقه راهم مىشوند!
همين چند روز پيش كه باز هم از همان كوچه مىگذشتم، يكباره از سرِ پيچ يك فرعى چند موتورسوار با سرعت به كوچه يكطرفه پيچيدند. با اينكه هميشه مواظب هستم، اما جاخوردم و بوق ممتدى برايشان زدم. بدون توجه به من و بوق من گذشتند. فقط يكيشان ايستاد. به كنار او رفتم و پرسيدم: مىدانى اين كوچه يكطرفه است؟
گفت : معلومه كه مىدونم.
پيرمردى بود كه موهاى سپيدش زير كلاه كاسكت پنهان شده بود. من حرفى نداشتم كه ادامه بدهم. اما او گفت : آقا رضا حالت چطوره؟ هنوز خونت همون جاست؟
و ادامه داد : منو يادت نمىياد؟ كلى برات عشقاله فرستادم.
پشت سرم يك اتومبيل بوق زد كه بگذرم. تا راه را باز كنم.
من حركت كردم. پيرمرد داد زد : خيلى قيافه مىگيرى. دارم دو كلمه باهات حرف مىزنم…
من رد شده بودم. از آينه نگاهش كردم. او هم رد شده بود.
یک خاطره از کتاب :
كوچهى يكطرفهاى هست كه گذرگاه هميشگى من است. حوالى ميدان هفتتير. براى آمدن به خانه، از آن مىگذرم؛ و هميشه اتومبيلى و حتماً چند تا موتورى از روبرو مىآيند. خلاف مىآيند. بيشتر وقتها، به آنها راه مىدهم كه بگذرند. چون معتقدم از كنار شَر بايد گذشت. يا بهتر بگويم بايد ليز خورد و رد شد. گاهى هم كه عصبانى باشم بهشان راه نمىدهم تا دنده عقب بگيرند و رد شوم و البته تعدادى فحش هم بدرقه راهم مىشوند!
همين چند روز پيش كه باز هم از همان كوچه مىگذشتم، يكباره از سرِ پيچ يك فرعى چند موتورسوار با سرعت به كوچه يكطرفه پيچيدند. با اينكه هميشه مواظب هستم، اما جاخوردم و بوق ممتدى برايشان زدم. بدون توجه به من و بوق من گذشتند. فقط يكيشان ايستاد. به كنار او رفتم و پرسيدم: مىدانى اين كوچه يكطرفه است؟
گفت : معلومه كه مىدونم.
پيرمردى بود كه موهاى سپيدش زير كلاه كاسكت پنهان شده بود. من حرفى نداشتم كه ادامه بدهم. اما او گفت : آقا رضا حالت چطوره؟ هنوز خونت همون جاست؟
و ادامه داد : منو يادت نمىياد؟ كلى برات عشقاله فرستادم.
پشت سرم يك اتومبيل بوق زد كه بگذرم. تا راه را باز كنم.
من حركت كردم. پيرمرد داد زد : خيلى قيافه مىگيرى. دارم دو كلمه باهات حرف مىزنم…
من رد شده بودم. از آينه نگاهش كردم. او هم رد شده بود.
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 16:34 توسط مجیدَک
|
وبلاگ دانشجویان مدیریت بازرگانی