هر چی عوض داره گله نداره!
واحد ریاضی۲با استاد روحانی!بزرگوار ذاکر حسین که از این کلاس حدیث بیش آموختیم و ریاضی هیچ!خود رو درون ماتریس فرو بردیم تا روی مشتق رو کم کنیم و با این کار به انتگرال دهن کجی کنیم!
کلاس استاد ذاکر حسین که تفاوتی چند از هتل چند ستاره نداشت
عده ای به اسم ریاضی و به ترس اون زنبیل هارو به صف می کشیدند(دوستان انسانی)
عده ای چون خودم می اومدند و اومدنشون دیر و زود داشت اما سوخت و سوز نداشت
بعضی از دوستان هم هتل رو مفتخر به چند ستاره کرده راس حاضر غایب کردن حضور به عمل می رسوندند(آقای ترکابادی و دوست گرام بنده از این دست بودند با این کار می خوایم یه مقدار دو طرف رو خجالت زده کنیم ولی از فرط بی خیالی دو طرف خود خجالت زده میشیم!)
طبق معمول هر هفته به کلاس ریاضی دیر رسیدم.اون روز سوز وحشتناکی می اومد طوریکه خودم رو سفت چسبیده بودمباد نبرتم؟!به دانشکده رسیدم طبقه ی دوم کلاس ریاضی...در زدم و در حین وارد شدن بودم که باد به طرز عجیبی من رو غافل گیر کرد و در رو محکم به هم کوبید.از بخت بد تا به خودم اومدم دیدم نصف چادر این ور در و نصف دیگش اون ور در به سر میبره.
شرح دقیق حادثه:آقای حسینی ردیف اول کنار در نشسته بود و گویی با نگاهش علامت حاضری رو مقابل اسامی میزد!و من چاره ای ندیدم جز کشتی گرفتن با در،حالا بکش کی نکش؟در که گویی چادر رو حجاب برتر یافته بود مکه وامیداد؟!در این کش مکش بودیم که در با صدای وحشتناکی باز شد و اینجا بود که حاضرین فرو رفته در درس و استاد گرامی در هاله ای از ابهام که چه بود؟توجه خود رو خرج من کنار در مانده کردند.
شرح حال استاد:استاد با آن شکم باد آورده(طرز ایستادن استاد غیر قابل وصف است خواهشا به یاد بیارید) و چشمان غضب آلود،دستش به همراه ماژیک در هوا به سر برده و دهانش باز بود و من از ترس اینکه استاد چیزی نثارم نکنه با نیشی بیش از پیش باز به سوی بچه ها که از درس شیرین ریاضی چیزی شیرینتر یافته بودند و ریسه می رفتند روانه شدم و با این کار روح بچه هارو شاد کردم.
بعد از اون ماجرا تا چند روز علامت سوال بودم که چطور یک جفت دستکش سفید به ثبت جهانی رسید و من از این ماجرا قصر در رفتم و اینجا بود که جای خالی مدیر بزرگ رو در کلاس یافتم.
عجله نکنید به تیتر موضوع هم میرسیم؟!
چند هفته ای نگذشته بود که سر کلاس اقتصاد خرد-استاد بکایی،آقای حسینی حین خارج شدن از در روی در رو کم کرد و چند کشیده بس محکم نثار در کرد که من هنوز در حیرتم که با این کشیده ها دیوهر روش کم شده!فرو می ریخت،در که جای خود داره و جالبتر از اون عملکرد استاد و دوست پر نام ما(محمد...حسن...علی...اکبر)بود که با هیجانی بیش از پیش به بیرون از کلاس هجوم آوردند تا مچ بگیرند ولی گویا آقای حسینی آب شده و... که این بزرگواران دست خالی به سمت کلاس روانه شدند.
گویا آقای حسینی به من خندیدند که خدا تو بالینشون گذاشت و اینجاست که باید گفت:
"هر چی عوض داره گله نداره!"
وبلاگ دانشجویان مدیریت بازرگانی