عشقت را به خاک خواهم برد

لحظه ی تلخ خداحافظیمان در همین نزدیکیست

وباز هم

زیر باران محو خواهی شد و

در کوچه باغ خیال من خاموش

سوخته ام

سوخته ام

سوخته ام

وخاکسترم به خاک میرود

حتی استخوانی برای دردهای من نمانده است*

عمق روح من درد میکند

وکوله بار حس من به خاک میرود

سوگند تو را به آسمان

به لحظه ی باران

به خاک من

با چشم هایت بوسه زن

زیرا که

آتش نگاه تو

تا بی نهایت دنیای من نهفته است

تو را به راه می سپارم

تو را به باران

تو را به لحظه های عاشقانه مان

تو را به رود خاطراتمان

تو را به عشق می سپارم و

به خاک می روم

................................

(جسارت نباشه که توضیحات ارائه دادم زیرا که گاهی تعبیرهای متفاوتی دریافت میشه و خواستم هدف خودم رو بدونید)

*گاهی درد آنقدر زیاد میشود که به استخوان میرسه اما در این جا حتی استخوانی هم برای تحمل درد نیست و عمق روح است که درد میکند (شاید واضح بود اما .......!)

به کار بردن واج  آرایی خ در ابتدا هدفمند بوده و نشانه ی درد است(آخ خ خ خ.....)