........
این شعرو قبلا در بخش نظرات گذاشتم اما به یاد کهریزک دوباره .......ببخشید که تکراریه
<<هنوز می توانست عاشق باشد>>
نگاه میکرد
به زندگی
تمام حرف ها و
غصه هایش درچشم هایش
موج می زد
وانتظار
در لبخند هایش
تنها
تنها
تنها
تنهای تنها
شاید
فکر میکرد
به بی وفایی
به روزگار
به لالایی شب های دراز
به تب ها و هزیان های
کودک قدیمی اش
به گذر زمان
که
فراموش کرده بود
دلواپسی هایش را
تسبیح ها و
دعا هایش را
شاید هم
کودک کوچولوی 20سال پیش
فراموش کرده بود
عشق هایش را
آری
فراموش کرده بود عشق هایش را!!!!!
دست هایش خالی و
قلبش هنوز
پربود از همان عشق هایش
هنوز میتوانست لالایی بخواند
لبخند بزند
وهنوز می توانست
عاشق باشد
عاشق باشد
عاشق باشد....
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم آذر ۱۳۸۹ ساعت 12:13 توسط مهرگان
|
وبلاگ دانشجویان مدیریت بازرگانی