به هر دری زدم بی فایده دیدم

برای هر که گفتم گفت مجنونی

به هر چه نگاه کردم نیست ونابود شد.

به دریا زدم خشک شد،دردم را برایسنگ گفتم خاک شد .

به ابر گفتم بارید .به کوه گفتم متلاشی شد.

به گل گفتم پرپر شد .به دیوار گفتم فروریخت.

به دل گفتم اهی سردکشید و شکست پس به که وبه چه بگویم .

چگونه میتوانم رها شوم فکر کنم باید برای همیشه به دوشش بکشم تا کسی پیدا شود وتکیه گاه

خستگیها باشد.

پس بالاخره به همه چیز رسیدیم جز به خود رسیدن

تکیه گاه همه ی ما خداوند است وبس

 * اول اخر*

لحظه مرگم  بوی روز تولدم را  داشت

وتولد من یک جاده ی خاکی بود

درابتدای بودن، من میان برگهای پاییزی به دنیا امدم

و مرگم

                                با صدای جاروی رفتگر پیر در هم امیخت .