داستانکی از خودم
یکباره به بهترین انسان روی زمین تبدیل شده بود. گویی از بدو تولد ، مرتکب هیچ اشتباه و گناهی نشده است. انگار نه انگار که چند هفته ایست احمد، دوست صمیمی اش ، او را ترک کرده است و هر روز احساس نفرتش نسبت به او بیشتر می شود. آقای سلیمانی چنان از امانت و صداقت او در طول مدت شراکت سخن می گفت که گویی دادگاه سال گذشته را فراموش کرده است. شیرینی حس محبوبیت در تک تک اعضای بدنش نفوذ کرده بود. تنها چسزی که اجازه نمی داد خودش اینها را باور کند یک سوال بود . چه اتفاقی افتاده است؟
ناگهان جمعیت به راه افتاد . او هم همراه شد. تعاریف و شمارش محسناتش از گوشه و کنار به گوشش می رسید. ولی او در فکر یافتن پاسخ بود. با خود می گفت چگونه میشود یک روزه تمام بدیها و اشتباهاتت فراموش شود و همه به نیکی از تو یاد کنند ؟
صدای فریادی اورا به خود آورد. جمعیت کمی آن طرف تر ایستاده بود. تا آمد خود را به آنها برساند متفرق شدند. دیگر تاب نیاورد و دوستش را صدا زد:
احمد............. احمدجان.............................
احمد همینطور که بی توجه به او پاچه شلوارش را می تکاند ، زیر لب گفت : (( خدا بیامرزتش ! ))
وبلاگ دانشجویان مدیریت بازرگانی