خاطره ترم اول
#
شنیده بودم یه نفر هست که مثه من دوساله است . منظورم اینه که دو بار کنکور داده . ولی وقتی متوجه شدم سال اول با رتبه 2000 جایی نرفته و سال دوم با رتبه زیر هزار اینجا قبول شده - با عرض پوزش - کلی خندیدم !
آخه فکر کنم رتبه من تقریبا 10 برابر رتبه ایشون باشه . البته خنده من به ایشون نبود . چونکه نه من ،نه سرکار خانم در این قضیه مقصر نیستیم . بلکه مدیران آموزش عالی باید یه فکری به حال این قضیه بکنند .
#
خانم دکتر تفضلـ... ( روحش شاد) که حالا در جمع ما حضور ندارند ، کجا حضور دارند ؟
لطفا قبل از اینکه این قسمت رو بخونید به اطلاعشون برسونید این حقیر از اخفای ایشون سو استفاده کردم و چندی غیبت تناول فرمودم !
یه روز تو دفتر خانم نصیری ، جلو دکه اش وایساده بودم که دستم خورد و یه مشت کاغذ ریخت رو زمین . اومدم کاغذها رو جمع کنم که اون مرحومه پیش دستی کردند. وقتی دستکش سفیدشون رو دیدم ، یه کم تعجب کردمو بعد نمی دونم چرا خندم گرفت و ایشون متوجه این حرکت من شدند که ازین بابت یه معذرت خواهی بهشون بدهکارم. بعد تو دلم گفتم چه دانشجوهایی تو این دانشگاه هستند ! (اگه یادشون باشه )
توی جلسه مهارتهای زندگی بود که سرکار خانم دیر تضریف آوردند و من تازه اون روز متوجه شدم که ما با هم همکلاسی هستیم !
اضافه مطلب : من قصد داشتم مدیریت وبلاگ رو به ایشون واگذار کنم که در ترم جدید تشریف نیاوردند !
#
بچه می گفتند دو نفر در کلاس حضور دارند که دو قلو هستند. حتی موقع حضور غیاب اساتید هم میشندم که میگفتند : شما با هم خواهرید و همه کلاس می گفتن بله ! ولی هیچ وقت دقت نکردم که با کی هستند . یعنی کلا حواسم به همکلاسی ها نبود .
ولی بعدا فهمیدم چرا پیداشون نمی کردم . چون هیچوقت دوتاشون رو کنار هم ندیده بودم ، هر کدوم رو جدا دیده بودم و نمی دونستم اینکه الان دیدم اونی نیست که قبلا دیدم .
یه روز که یچه ها داشتند با آسانسور می رفتن بالا ، یکی از همین دو خواهر هم در آسانسور حضور به عمل رسانید . در آسانسور که داشت بسته می شد ، یکی از ته سالن دوید و هوار میزد : وایسید ... وایسید منم بیام " ولی نرسید ! وقتی برگشت رو به ما ... من یهو خشکم زد ! یعنی تو اون لحضه یادم نبود که یه پدیده ای به نام دو قلو وجود داره ! از حسین پرسیدم : آقای بالایی ، ایشون الان نرفتند بالا ؟ با آسانسور ؟ " اونم که از من خوشش نمیمد یه نگا عاقل اندر ... انداخت و گفت : خوبی ؟
سرتون رو درد نیارم...
#
فقط برای اختتامیه بگم : 2 ماه طول کشید متوجه بشم خانم بیاتی و صداقت ، دوتاشون یه تفرند !
در مورد بقیه هم نظر یا حس خاصی نداشتم . چون ندیده بودمشون . یعنی اساسا تا نزدیک آذرماه غیر از چند نفر معدود ، هیچ کدوم از هم کلاسی هام رو نمی شناختم !
الان می بینم که ما در برخوردهای اولیه چقدر زود درباره افراد قضاوت میکنیم ! چه بسا اصلا اونطوری که ما فکر میکنیم نیست .
راستی شما در مورد من چه فکری می کردید ؟
وبلاگ دانشجویان مدیریت بازرگانی